تبليغاتX
ضد خاطرات

 


دارم چاووشي گوش ميكنم.

 

كلاف سر درگم زندگيمو ميشكافم

به عشق تو اونو دوباره از نو ميبافم

حتي اگه اين خونه زندون بشه ميخندم

زندگيم از دست تو داغون بشه ميخندم

 

 

 

نميدونم اين درگيريا تا كي ادامه داره

جنبه كشتار و خونريزي ندارم سعي ميكنم هيچي نبينم.. نشنوم

راستش اصلا باورم نميشه.....

دو هفته ديگه بايد برم تهران دقيقا جايي كه بايد اقامت كنم وسط همين درگيرياس

كاشكي ميرفتم هتل....

تنهايي تو هتل ميترسم... خوابم نميبره...نميدونم چيكار كنم...

اين سه ماه هر سه هفته رفتم و برگشتم

خيلي سخت بوده سفر ...تنها....بخصوص براي من كه هيچوقت تنها نبودم...

روزهاي سخت و عجيبيو گذروندم

حس ميكنم خيلي خسته تر شدم ...نا اميدتر و بي انگيزه تر....

مفهوم زندگي كلن برام تغيير كرده.......

و خيلي مفاهيم ديگه....

ديروز خونه مامانم اينا مراسم خواستگاري بوده براي خواهرم....و من حتي حس اينو ندارم كه زنگ بزنم و بپرسم چطور بوده....

همه وبلاگارو ميخونم اما اصلن نميتونم كامنت بذارم يه حالت عصبي هيستريك پيدا كردم بخصوص به اين شماره هاي زير كامنت....ترجيح ميدم ايدي طرفو داشته باشم و تو مسنجر نظرمو بذارم براش...شما دوستايي هم كه لطف ميكنين واسه من نظر ميدين خيلي به نظرم همت دارين و شاخ غول ميشكنين

سمانه روانپريش عزيز اصلن فكر نميكردم با خوندن چند خط اينقدر قشنگ تجزيه تحليل كني...ايول دمت گرم نظرت براي اون پست خصوصي خيلي جالب بود....شايد تنها كسي بودي كه فقط با خوندن اون پست كاملن متوجه شدي داستان از چه قراره!!



 


 

+ نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388 ساعت 20:26 توسط کتی | 
احساس ميكنم يه مورچه فسقليم توي اين دنياي شلوغ پلوغ ترسناك!

كه بايد بدو بدو بره يه گوشه پشت ديواري كاجي چيزي قايم بشه!!!

مبادا زير دست و پا له بشه!

هيچكيم صداي جيغ و دادشو نميشنوه!

 

پ.ن:اگه ایده نوشتن پست مورچه ای و طنز هم داشته باشم با این اوضاع و احوال جاش نیس!



+ نوشته شده در شنبه 30 خرداد1388 ساعت 23:47 توسط کتی | 


سكوت ميكنم!





و سياه ميپوشم!

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388 ساعت 20:30 توسط کتی | 
پست جديد خصوصي است!

دوستاني كه تمايل به خواندن دارند نظر خصوصي بگذارند!

در صورت امكان آدرس پست برايشان ارسال مي شود!

+ نوشته شده در سه شنبه 26 خرداد1388 ساعت 11:18 توسط کتی | 


این روزها روزهای خوبی نیست.پست من هم طولانیست.انتظاری هم برای خواندنش نیست....نوشتم چون باید مینوشتم......

من آزادم.من رهام.فارغ از هر قیدی.تا زمانی که کسی را نکشته ام.میتونم هر غلطی دلم میخواد بکنم.میتونم ساعتها یه جاده درازو راه برم و به افق نگاه کنم و هیچوقت تموم نشه.میتونم بشینم توی قطار و تصمیم بگیرم این دفعه چه نقشیو واسه سه نفر دیگه که کنام نشستن بازی کنم.میتونم یه عالمه خودمو لوس کنم توی یه خیابونی که اصلا نمیدونم کجاس...بین انبوه آدمایی که نمیدونم کین...بدوم و بپرم زمین و هوا و داد و هوار راه بندازم .میتونم فک نکنم اصلا.به اتفاقایی که افتاده فک نکنم.اصلن حالا که گذشته و رفته میتونم اونا رو یه جوری که دوس دارم برای خودم نقاشی کنم.همه روزهای بدو...به خودم بگم اونا دروغ بوده...واقعیت چیزه دیگه ای بوده.همش دروغ بوده...یه دروغ بزرگ و مسخره.میتونم وقتی به گذشته و بچگیم فک میکنم.فک کنم وای چقد قشنگ بوده بهترین دختربچگیو کردم..بهترین نوجوونیو...خب میگن ذهن همه چیو میسازه.میتونم وقتی تو خیابون همه چی تاره و تابلوها رو نمیبینم و قیافه ها رو تشخیص نمیدم سرمو بندازم پایین بگم دورا خبری نیست جلو پاتو بچسب...و میگم همه اینجوری میبینن...حالا مگه دنیا چی داره که تو بخوای خیلی واضح ببینی؟همین که یه متریتو...صورت آدمها رو میبینی..حرفای قشنگشونو میشنوی...آره فقط حرفای قشنگو یادت بمونه....خب همین کافیه..مگه دنیا چه خبره؟زندگی چیه؟میتونم یه روزمو دلمو خوش کنم به اینکه رفیقم بهم گف:_____________! و فک کنم آخ جون من پررو ام..________ هستم.چه خوب!و حس کنم خیلی پیشرفت کردم چون دیگه بهم نمیگن خانوم باشخصیت!میگن:بیتربیت بددهن!تازه خیلی چیزای دیگه هم میگن...پس من یه کمی رها شدم...از اون قضاوت دخترخوبه.....خب همینا دلخوشیه دیگه...دکترجون که خیلی دلش به این چیزا خوشه....همین که هی نگم نیما نیما....یعنی من خودمم...نصفه که نیستم...فکر میکنم هیچوقت وابسته اش نبودم...آویزونش نبودم...اگرم حالا نمیتونم کار کنم...خب خدا که نمرده...اگه زمانی لازم بشه..حتما گلیم خودمو میکشم از آب بیرون...فک نمیکنم به ضعفام..به سادگیام..به حماقتام...فک میکنم اونا رو همه دارن...منم مث بقیه...
همه چیزاییو که دوس ندارم پاک میکنم.خاطره های افتضاحو پاک میکنم.تصور میکنم که هیچوقت اونهمه ک س خلی محض من وجود نداشته! همه چیو تو ذهنم از نو میسازم.اون شکلی که دوس دام.
خیلی سخته.خیلی سخت!ولی باید کاری کرد.چاره ای نیست.همش تغییر...همش تغییر...از من یه خمیر بازی ساخته..هر چند اون ریشه هه تکون نمیخوره...باید همون یه تکونی بخوره.....یه جورایی باید خلاص بشم.از شر چی؟از شر خودم.این خود لعنتی منضبط و شریف.این خود خانوم معلم بداخلاق.یه بچه اون وسط.وسط دلم گیر کرده.سالهاس اونجاس.کسی صداشو نشنیده.فریاداشو نشنیده.تازه داره میاد بیرون.باید به فکرش باشم.بهش رسیدگی کنم.اون منه.منه بیچاره.تازه میخواد بفهمه.تازه داره بزرگ میشه.چقدر دیر اما....
اصلا من میخوام دیوونه بشم....کسی هس جلوی منو بگیره؟چرا بگیره؟مگه زوره؟میخوام رها باشم.این همه سال اسارت بس نیست؟! میخوام بلند بلند بخندم.میخوام پرواز کنم.کسی مانعه؟نه..هیچ کس...هیچ چیز...

یک سناریو مینویسم. اون شخصیتی که دلم میخواد باشم...با ادمایی که دوست دارم...و دقیقا اونجوری که دوس دارم رفتار میکنن .فقط برای خودم.و مو به مو اجراش میکنم.حس میکنم هیچی نمیخوام دیگه از دنیا....همه چیز همون شکلی که میخوام داره پیش میره...چه زندگی قشنگی....من خوابم ..کسی بیدارم نکنه...من توی اکواریوم خودم خوشم...
دکترم....دکترم عجیبه...نمیدونم..شاید داره منو بازی میده...بهش اعتماد کردم...چاره ای نداشتم...مستاصل بودم....شاید داره یه دستی میزنه...داره ازمایشم میکنه...میخواد ببینه چقد جسورم.چقد میتونم همه چیو بهم بریزم.چقد میتونم پامو از چارچوبام بذارم بیرون...چه قدمای میتونم خارج از همه اخلاق و عرف و مذهب برای خودم انجام بدم......خیلی سعی کردم..سخته....با همه شجاعتم...همه جسارتم و رها بودنم....اون بندهای نامرئی عجیب رهام نمیکنه....خب ....دوس ندارم دست خالی برم...حتی اگه رودست خورده باشم...تو میخواستی منو پرت کنی وسط ماجرا....خودم اون وسطا بودم....اما نه اینجوری....شایدم نبودم...شایدم تو اینجوری منو پرت کردی شاید یه قدم واقعی برم جلو....اما من نمیرم....میرم یا نمیرم؟ یه قدم بچگانه برمیدارم...تو منو مسخره میکنی...میگی تو برای خودت هیچ غلطی نمیتونی بکنی؟؟؟من میگم من قوی ام...میتونم....میگه تو میتونی...برو ببینم چیکار میکنی...من راه میفتم...دقیقا توی همون زمانی که نباید....ایست میکنم...وایمیستم دنیا بره و من عقب بمونم...میگم نه نه...من نمیتونم...سخته...و اون بچه هه اون ته قفس میزنه زیر گریه...میگه پس من چی؟میگم :تو برو بمیر!!! هیچوقت به فکرت نبودم...از این به بعد هم نخواهم بود....



فکر میکنم با مشکلم زاده شدم و خواهم مرد....با این مشکل لعنتی ....با این همه قفس و استرس و اضطراب....با این همه دیوار...هر چیم میشکنم تموم نمیشن....و فکر میکنم هیچوقت ....هیچوقت....هیچوقت....این درد من درمون نخواهد شد....و فکر میکنم چطور این پستو با هارت و پورت من آزادم و رها شروع کردم....و آخرش میرسم به اینجا که اصلا رها نیستم....کسی منو نگه نداشته...اون خود لعنتی اون خانوم معلم خط کش بدست عوضی....اون کنار وایساده و دقیق همه حرکات منو زیر نطر داره...تا بدقت توبیخم کنه......همیشه این قفس مرا نگه خواهد داشت....با تمام ناآگاهی و بی خبری گذشته ام...با همه آگاهی و بیداری حالم....همیشه و همیشه....چیزی مزخرف...بنام اخلاق...انسانیت....تربیت...و قانونهای خود ساخته شخص خودم....منو به بند میکشه....

....این همه هزینه...سفر..انرژی که صرف میکنم...تقلایی که میکنم....و همه تلاش این دکتر بیچاره....که از دست من کچل شده...فکر میکنم بی ثمر خواهد بود....جدا شدن هم دردی از من دوا نمیکنه...هیچوقت که از این خود سختگیرم نمیتونم جدا بشم....همیشه با منه....خدایی دارم سختگیر تر از خود خدا....که نمیذاره تکون بخورم....حس بدیه...خیلی بد....مثل اینه که اینهمه سال باور قلبیم شده که آتیش میسوزونه....حالا بگن برو با اشتاق وسطش بشین...بسوز و بسوز....و این برای درمان تو...برای روح تو...لازمه....و فکر کن که نمیسوزی...و شاید هم نسوزی....این چیزها که من امروز درگیرشم....برای بیشتر مردم دنیا....به قول دکترم ..ساده و بدیهیه....برای هر کسی که برای خودش ارزش و حق قائله....ولی برای من شاق ترین کارهای دنیاست...شاید هر کسی براحتی هضمش کنه...یه کمی درونشو کنکاش کنه...تمام حساشو پیدا کنه...راحت بریزه بیرون...و از شرشون خلاص بشه...اما برای من که سالها یاد گرفتم..سرکوب کردن و حق ندادنو ....تو قفس نگه داشتنو...یه هو رها کردنش خیلی سخته....برای من که اینهمه با تمام مسایل فیزیکی خودم...با هر چه مربوط به جسم صرفا بوده...بخصوص س ک س ..مشکل داشته ام...تجویز دارویی اینطور تلخ و باور نکردنی..(نمیدونه من با خودم خشن تر از این حرفام که مجال حتی فکر به چنین چیزاییو بدم...شایدم میدونه!)......خوابیدن با یک زن!!!!!برای حل مشکلم!!!برای اینکه شاید بتونم یه کمی رها بشم اون چارچوبارو بشکنم...(مسخره ام نکنین شاید برای هر کدوم از شماها خیلی راحت باشه.....شاید شماها آدمای معمولی باشین...ولی من....!!!) نه تنها دردی از دردهای منو دوا نمیکنه....بلکه هر روز هم بیشتر و بیشتر اون خانوم معلم بداخلاقو میندازه به جون من....که تو اینقدر بی عرضه و بیکفایت بودی...که بعد اینهمه سال زندگی مشترک...برای درک یکی از طبیعی ترین و غریزیترین حسهای بشری...باید به همچین روشی متوسل بشی....تو که اینهمه ادعای قدرت داری...اینهمه اراده...اینهمه خودتو تغییر دادی....چطور نسبت به این موضع...اینقدر کشمکش....اینقدر فرار کردی...اینقدر عقب رفتی....

ببین چطور باورها و ارزشهای غلط تا عمق پوست و استخونم ریشه کرده نمیذاره نفس بکشم....نذاشته این همه سال هویت زنانه داشته باشم..همیشه فقط مجاز بودم...تا حدی که یک زن نباشم مث بقیه نباشم.....تابوهای وحشتناکم....تمام زندگیمو یخ زده و سرد کرده....تمام اون همه انرژی و حرارت جوونی....اون همه شوق... اون همه حسای قشنگ توی یه زندون ....فکر میکنم تا ابد همونجا خواهند موند....هیچ چیز بدتر از زندونی نیست که ادم بدست خودش برای وجود خودش بسازه....
تصور کن یه مسابقه اس...تک نفریه....همه مردم جمع شدن و تشویقم میکنن...میگن بدو..بدو از روی مانع بپر....بدو ...هیچ اتفاقی نمیفته....فقط اینکارو انجام بده..نترس...ولی من پر از هراس و استرس یه گوشه قایم شدم....مث حالا که همه کائنات...یکصدا میگه...یه بار...فقط یه بار...خودتو رها کن..بشکن اون دیوارای لعنتیو....خودتو آزاد کن....آزاد شدن تو با جدا شدنت نیست..نیما هی میگه:بدبخت...تو هنوز با خودت با بدن خودت...وجود خودت تعارف و رودرواسی داری.....تو جدا هم بشی بازم همینی هیچی تغییر نمیکنه ... تا وقتی که این هستی..نمیتونی به خودت کمک کنی....خودتو رها کن...همه دنیا....با همدیگه فریاد بزنن....خره دیوانه!!!....یه بار...سعی کن یه بار....اصلن خیانت نیست....یه بار سعی کن خودتو از قید همه چی رها کنی....یعنی چی نمیتونم؟؟؟؟مگه میشه؟مگه تو آدم نیستی؟؟؟؟ حالا خوبت شد دکتر گف بری با یه زن؟این که بدتر شد حالا!!!!چجوری میتونی تحمل کنی؟؟اون طنابیو که داره خفت میکنه پاره کن...حتی یه بارم نمیتونی بی عرضه؟؟؟!!!!!بعد یه هو چشم باز میکنم میبینم تمام اون چه پاکی و نجابت و حیا و ....میدونستم چیزی جز ک س خلی محض نبوده....و من حتی توانشو ندارم...یه قدم....برای خودم...برای این جسم بیچاره ام که اینهمه در حقش ظلم کردم...برای زن بودنم...بردارم......

عجیبه!من!با این همه قدرت و توان روحی که در خودم سراغ داشتم در برابر یک چنین مشکلی...تسلیم شده ام و توی هزار تو ها مانده ام !!!!!

+ نوشته شده در شنبه 23 خرداد1388 ساعت 1:14 توسط کتی | 



ديگر سراغت را از نارنج ِ رها شده در پياله آب

نخواهم گرفت

ديگر سراغت را از ماه ، ماه ِ درشت و گلگون

نخواهم گرفت

ديگر سراغت را از گلدان شكسته بر ايوان آذر ماه

نخواهم گرفت

ديگر نه خواب ِ گريه تا سحر

نه ترس ِ گم شدن از نشاني ماه

 

ديگر نه بن بست ِ باد و

نه بلنداي ديوار بي سوال ... !

من ، همين من ِ ساده ... باور كن

براي يك  بار برخاستن

هزار هزار بار فرو افتاده ام.

 

سيد علي صالحي

+ نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388 ساعت 20:5 توسط کتی | 

وقتی که مستم دنیا خیلی قشنگه

 دیشب بعد مدتها....تمام جاده...نوشیدم و  رقصیدم و دیوونه بازی دراوردم با آهنگای قدیمی شهره و شماعی زاده..ورجه وورجه کردم .....هر خل بازی دراوردم ..قاه قاه به حرفای بیییب دار این عوضیها خندیدم و فک نکردم کسی که الان رد بشه ازکنارمون چی بگه با خودش....نفهمیدم چجوری باغچه رو رد کردیم...چجوری تربت و گنابادو....با چه سرعتی...و گیر ندادم به این نیمای( بییییب )که چرا توی جاده میخوری؟نمیترسی بگیرنت....و هر چقدر هم این دو تا احمق خاله علی و مهدی اون عقب ترتیب همدیگه رو دادن و داد و هوار کردن دیگه نگفتم خفه شین...هرچیم چرت گفتن...دیگه گیرندادم...فقط مست بودم و شاد....و آزاد....بعد مدتها سیگار ...بعد مدتها...رها....به قول بچه هاچهارچوبها رو جردادم....

و فکر میکنم دیگه چی میخوام از این دنیا....و فکر میکنم خیلی خوشبختم....و به حرفای دکترم که فکر میکنم.....تهوع نمی گیرم....

 

آره گاهی وقتاهم اینجوریه....خب نمیشه همیشه مست بود...والا زندگی ....یه چیز دیگه میشد برام....خیلی بهتر ازاینی که هست.....

 

پ.ن:خب من همش سفرم...دسترسیم به نت خیلی کمه... نمیتونم کامنت بذارم....میخونمتون دوست جونها....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 خرداد1388 ساعت 12:53 توسط کتی | 
 

اتفاق خوبی میخواهد بیفتد

ولی من

سرم درد میکند

این کله من جنبه چنین خوشی هایی را ندارد

و هنگ میکند!!!!!

 

 

 

 

 

همه ما میدانیم 

همه ما میفهمیم

میفهمیم چه اتفاقی دارد میافتد

خب خر که نیستیم

میفمیم

اما خودمان را میزنیم به کوچه علی چپ

و سوت زنان میگوییم

چه زندگی زیبایی!!!

اصلا اتفاقی نیفتاده که!!!

در حالیکه همه چیز را خیلی خوب مفهمیم

و میدانیم چه اتفاقی افتاده

و نیازی به گفتن نیست

آنچه مرا....ما را رنج میدهد....

من درک میکنم

کاملا درک میکنم

و رنج میکشم

بجای خودم

بجای تو

بجای او....

رنج دنیا را بدوش میکشم....

 

...خب من هم مث تو همه چیز را میفهمم.. حس میکنم....باور کن...با تو ام...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388 ساعت 11:27 توسط کتی | 

1

گفتم: تو كه دوست قديمي هستي زود بگو.....آيا زماني بوده كه شاد باشم؟؟؟فكر ميكنم وجود نداشته....

گفت: من يادم است...در آن شب برفي....تو توي پارك ميدويدي و بالا و پايين ميپريدي ....و  شاد بودي...شاد شاد...

گفتم: آهان....آره..ولي اون كه "من" نبودم!!!!

شايد هم بودم و "اين" من نيستم


2

وقتي صدايم ميزني آسمان رعد و برق ميزند....

حيف......

چه كم صدايم ميكني....

پس زنده ام هننوز...

دارم نفس ميكشم....


3


ماه را نگاه ميكنم

امشب ساعتها فرصت دارم نگاهش كنم.

خدا كند قطار نچرخد و من همينطور به اين ماه خيره بمانم....

اشكهايم سر بخورد توي موهايم.....

و ساعتها ....من بمانم و ...ياد تو....


4



قلبم گرفته

خيلي گرفته

قلبم

خيلي

گرفته

خيلي

خيلي

خيلي

قلبم

گرفته


5


يك قانون ثابت هست

هر وقت فكر كردي همه چيز روبراهه

بدون كه همه چيز افتضاحه


6


يك در بدر ديگر هم مثل من پيدا شد كه هر چند هفته مثل سرگشته ها توي جاده ها اواره باشد....



7

قلبم خاليه

خاليه خالي

يك حفره تارعنكبوت گرفته متروك

منجمد

تاريك

مخوف



7

زمانی برای اندیشیدن

زمانی برای قهقهه زدن

زمانی برای بازی

زمانی برای پرواز

برای سبک شدن

میخواهم

ندارم

نمیگذارم داشته باشم


8

با ترديد چه بايد كرد؟

وقتي هيچ كفه ترازو سنگيني نميكند!!!



9

هيچ چيز سر جاي خودش نيست

اشك و لبخند

ناگهان جايشان با هم عوض ميشود

در ثانيه اي

زنگوله هاي شادي تبديل به اشك ميشوند

و من سبك روي موجها اين به هر طرف مي افتم....

چه نا بسامانم من.....



10

یکی را دوست داری چون تو را زاده

یکی را چون چون با او زیسته ای

یکی را چون دوستت دارد

یکی را بی دلیل

بعد یه هو میبینی هیچ کس را دوست نداری!!!

 

11


سفر مرا به سرزمينهاي كويري برد

و تمام تنم را خوردند....

پشه هاي خونخوار بيابان!!



12

از دانشگاه زنگ زده اند

كه بروم مراحل اداري انصرافم را انجام دهم

كسي باورش نميشود

كه رشته ادبيات انگليسي روزانه دانشگاه فروسي را

اينقد ساده رها كرده ام.....



13

دكترم را دوست دارم

پيپ كشيدنش را.....


14

چقدر سكوت لذت بخش است

نديدن آدمهايي كه سوهان روح هستند

و آزاد و رها بودن از قيد و بند ارتباط با ادمها....

چه منزوي شده ام من....


15

اين مدتي كه نبودم ...دائم در سفر بودم....باز هم راهيم...جاده مدام صدايم ميزند....



16

هفته آينده اگر خدا بخواهد قرارداد كاري امضا خواهم كرد....يك كار تمام وقت.... و  ديگرزماني براي غمگين بودن  نخواهم داشت.


17

وقتي هنوز كوچكي دنيا برايت قشنگتر است .همه برايت عزيز ميشوند.هر كس كمي لوست كند توي دلت يه جاي درست حسابي بهش اختصت ميدهي .چه راحت دل ميبازي و دوست ميداري.هي كه بزرگتر ميشوي.هي كه تجربه ات بيشتر ميشود ان قلب بزرگ پر احساس هي كوچك و كوچكتر ميشود.آن دايره عظيمي كه عزيزانت تويش جا گرفته بودند كم كم هي تنگتر ميشود.هي نامردي ميبيني .هي بي معرفتي ميبيني .هي بي چشم و رويي ميبيني .كم كم داريه هه آنقدر تنگ ميشود كه يكي دو نفر فقط تويش جا ميگيرند....خيلي وقتها هم هيچ نفر......


18

گاهي وقتها آمده ام...خوانده ام...كامنت هم نوشته ام...تا آمده ام ثبتش كنم...نميدانم چرا ...بستمش...انگار نبودن خيلي مزه ميدهد...هميشه دوست داشته ام..نبودن را.....


19

اين روزها ديگر ميدانم


اگر بخواهم زندگيم را بر اساس آبرو حفظ كردن و قضاوت و افكاري كه توي كله پوك اين مردم ميگذرد

تنظيم كنم

كلاهم بدجور پس معركه است



20

زندگي نميكنيم

فقط انجام وظيفه است

اين كاري كه من انجام ميدهيم

وظيفه گذران عمر....


21

قالي هاي جديدمان را دوست دارم

انگار خانه روشنتر شده است

شايد هم قلب من


22

فرصت كم است

آه....دارد از دست ميرود

و خيلي زود تمام ميشود......

خيلي زود.....

مثل باد.....


23


من خوبم!همين!



پ.ن:در اين روز گرامي كه من پست نوشتنم گرفته و ساعت 5 هم بايد برم راه آهن بليط قطار دارم نجار اومده كابينتا رو درس كنه لوله كش اومده شيراي ابو درس كنه كولري اومده كولرو سرويس كنه همه عكساي هاردم پاك شده دارم با بدبختي برميگردونم از هر عكسي 60 تا برگشته دهنم سرويس شده تازه خانم "م "  منشي دفتر هم اومده ابروهامو برداره (چون من يادم نبوده كه امروز  آرايشگاها تعطيله )هنوزم بار سفر نبستم ناهارم ندارم خونه هم پر چوب ريزه و خاك كولر و ....شده بعد من نشستم اينجا چيز مينويسم يكي  هم هي از كنارم رد ميشه بهم ميگه: جان نازي جوون به اين رعنايي خله!!!!!


 

عکس فرش قشنگم 



خب عجله داشتم نتونستم عكس خوبي بگيرم گير ندين پليز!!!




+ نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388 ساعت 12:31 توسط کتی |