پشت سر هم سيگار ميكشد....حالم به هم ميخورد... هر چه حرف بيب دار در توانم هست نثارش ميكنم....موهاي هايلايت كرده اش را با دقت سشوار كرده پشت سرش با كش نازكي بسته و حلقه حلقه هايش توي افتاب برق ميزند....ابروهاي پرش را چنان مدل هشتي تابلويي برداشته كه از بالاي عينك دودي اش توجه هر ماشيني را كه از كنارمان رد ميشود جلب ميكند.. براي كاميونها بوق ميزند...برايشان كلي عشوه ميايد...گاهي وقتها هم با جيغ و داد ميگويد بدو بدو فلان ماشين را نگاه كن بــــه!!!!....تا نگاه ميكنم چند تا سيبيل كلفت را ميبينم ...ميخواهم بالا بياورم ..ميگويم اه بميري تو.. آدم نميشي هيچوقت..... .انگشتانش پر از انگشترهاي جينگيلي سنگ هاي مختلف است...تمام مسير هم اهنگهاي مديتيشن ميگذارد ....نميدانم چطور خوابش نميبرد...من كه سرم گيج ميرود....هر از گاهي زير لب زمزمه ميكند....ميگويم باز داري روي مغز كي كار ميكني؟ ميگويد :فلاني سرطان فلان دارد....ميگويم اينهمه خيرت به همه ميرسد جز من كه ناسلامتي دوستت هم هستم ....ميگويد دوماه است هر شب توي ليستم هستي خودت خبر نداري....راستش زياد تحويلش نميگيرم...نميدانم.....اعتقاداتم ضعيف است....
گفتم: تو كه دوست قديمي هستي زود بگو.....آيا زماني بوده كه شاد باشم؟؟؟فكر ميكنم وجود نداشته....
گفت: من يادم است...در آن شب برفي....تو توي پارك ميدويدي و بالا و پايين ميپريدي ....و شاد بودي...شاد شاد...
گفتم: آهان....آره..ولي اون كه "من" نبودم!!!!
وقتي صدايم ميزني آسمان رعد و برق ميزند....
حيف......
چه كم صدايم ميكني....
پس زنده ام هننوز...
دارم نفس ميكشم....
امشب ساعتها فرصت دارم نگاهش كنم.
خدا كند قطار نچرخد و من همينطور به اين ماه خيره بمانم....
اشكهايم سر بخورد توي موهايم.....
و ساعتها ....من بمانم و ...ياد تو....
اين يه بازيه
من ميگم من ميرم دراز ميكشم
بعد مثلن خوابم
بعد تو بيا يواش بگو: باز كه لحافتو پس زدي
بعد اروم بيا بندازش روم با يه بوس كوچولو....
چقد كيف داره...
حيف كه فقط يه بازيه!!!!!!
شايدم نه....
قلبم گرفته
خيلي گرفته
قلبم
خيلي
گرفته
خيلي
خيلي
خيلي
قلبم
گرفته
هر وقت فكر كردي همه چيز روبراهه
بدون كه همه چيز افتضاحه
خاليه خالي
يك حفره تارعنكبوت گرفته متروك
منجمد
تاريك
مخوف
زمانی برای قهقهه زدن
زمانی برای بازی
زمانی برای پرواز
برای سبک شدن
میخواهم
ندارم
نمیگذارم داشته باشم
وقتي هيچ كفه ترازو سنگيني نميكند!!!
اشك و لبخند
ناگهان جايشان با هم عوض ميشود
در ثانيه اي
زنگوله هاي شادي تبديل به اشك ميشوند
و من سبك روي موجها اين به هر طرف مي افتم....
چه نا بسامانم من.....هنوز
پيش خودم
مقدسم!
سفر مرا به سرزمينهاي كويري برد
و تمام تنم را خوردند....
پشه هاي خونخوار بيابان!!
از دانشگاه زنگ زده اند
كه بروم مراحل اداري انصرافم را انجام دهم
كسي باورش نميشود
كه رشته ادبيات انگليسي روزانه دانشگاه فروسي را
اينقد ساده رها كرده ام.....
دكترم را دوست دارم
پيپ كشيدنش را.....
چقدر سكوت لذت بخش است
نديدن آدمهايي كه سوهان روح هستند
و آزاد و رها بودن از قيد و بند ارتباط با ادمها....
چه منزوي شده ام من....
اين مدتي كه نبودم ...دائم در سفر بودم....باز هم راهيم...جاده مدام صدايم ميزند....








