تبليغاتX
ضد خاطرات
يك در بدر ديگر هم مثل من پيدا شد كه هر چند هفته مثل سرگشته ها توي جاده ها اواره باشد....

پشت سر هم سيگار ميكشد....حالم به هم ميخورد... هر چه حرف بيب دار در توانم هست  نثارش ميكنم....موهاي هايلايت كرده اش را  با دقت سشوار كرده پشت سرش با كش نازكي بسته و حلقه حلقه هايش توي افتاب برق ميزند....ابروهاي پرش را چنان مدل هشتي تابلويي برداشته كه از بالاي عينك دودي اش توجه هر ماشيني را كه از كنارمان رد ميشود جلب ميكند.. براي كاميونها بوق ميزند...برايشان كلي عشوه ميايد...گاهي وقتها هم با جيغ و داد ميگويد بدو بدو فلان ماشين را نگاه كن بــــه!!!!....تا نگاه ميكنم چند تا سيبيل كلفت را ميبينم ...ميخواهم بالا بياورم ..ميگويم اه بميري تو.. آدم نميشي هيچوقت..... .انگشتانش پر از انگشترهاي جينگيلي سنگ هاي مختلف است...تمام مسير هم اهنگهاي مديتيشن ميگذارد ....نميدانم چطور خوابش نميبرد...من كه سرم گيج ميرود....هر از گاهي زير لب زمزمه ميكند....ميگويم باز داري روي مغز كي كار ميكني؟ ميگويد :فلاني سرطان فلان دارد....ميگويم اينهمه خيرت به همه ميرسد جز من كه ناسلامتي دوستت هم هستم ....ميگويد دوماه است هر شب توي ليستم هستي خودت خبر نداري....راستش زياد تحويلش نميگيرم...نميدانم.....اعتقاداتم ضعيف است....



گفتم: تو كه دوست قديمي هستي زود بگو.....آيا زماني بوده كه شاد باشم؟؟؟فكر ميكنم وجود نداشته....

گفت: من يادم است...در آن شب برفي....تو توي پارك ميدويدي و بالا و پايين ميپريدي ....و  شاد بودي...شاد شاد...

گفتم: آهان....آره..ولي اون كه "من" نبودم!!!!


وقتي صدايم ميزني آسمان رعد و برق ميزند....

حيف......

چه كم صدايم ميكني....

پس زنده ام هننوز...

دارم نفس ميكشم....


ماه را نگاه ميكنم

امشب ساعتها فرصت دارم نگاهش كنم.

خدا كند قطار نچرخد و من همينطور به اين ماه خيره بمانم....

اشكهايم سر بخورد توي موهايم.....

و ساعتها ....من بمانم و ...ياد تو....


اين يه بازيه

من ميگم من ميرم دراز ميكشم

بعد مثلن خوابم

بعد تو بيا يواش بگو: باز كه لحافتو پس زدي

بعد اروم بيا بندازش روم با يه بوس كوچولو....


چقد كيف داره...

حيف كه فقط يه بازيه!!!!!!

شايدم نه....


قلبم گرفته

خيلي گرفته

قلبم

خيلي

گرفته

خيلي

خيلي

خيلي

قلبم

گرفته



يك قانون ثابت هست

هر وقت فكر كردي همه چيز روبراهه

بدون كه همه چيز افتضاحه


قلبم خاليه

خاليه خالي

يك حفره تارعنكبوت گرفته متروك

منجمد

تاريك

مخوف


مانی برای اندیشیدن

زمانی برای قهقهه زدن

زمانی برای بازی

زمانی برای پرواز

برای سبک شدن

میخواهم

ندارم

نمیگذارم داشته باشم



با ترديد چه بايد كرد؟

وقتي هيچ كفه ترازو سنگيني نميكند!!!


هيچ چيز سر جاي خودش نيست

اشك و لبخند

ناگهان جايشان با هم عوض ميشود

در ثانيه اي

زنگوله هاي شادي تبديل به اشك ميشوند

و من سبك روي موجها اين به هر طرف مي افتم....

چه نا بسامانم من.....




هنوز

پيش خودم

مقدسم!


سفر مرا به سرزمينهاي كويري برد

و تمام تنم را خوردند....

پشه هاي خونخوار بيابان!!


از دانشگاه زنگ زده اند

كه بروم مراحل اداري انصرافم را انجام دهم

كسي باورش نميشود

كه رشته ادبيات انگليسي روزانه دانشگاه فروسي را

اينقد ساده رها كرده ام.....


دكترم را دوست دارم

پيپ كشيدنش را.....



چقدر سكوت لذت بخش است

نديدن آدمهايي كه سوهان روح هستند

و آزاد و رها بودن از قيد و بند ارتباط با ادمها....

چه منزوي شده ام من....



اين مدتي كه نبودم ...دائم در سفر بودم....باز هم راهيم...جاده مدام صدايم ميزند....




+ نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388 ساعت 17:7 توسط کتی | 


 
Hitch: Life is not the amount of breaths you take,
 it's the moments that take your breath away.
 
 
زندگی لحظه هایی نیست که نفس میکشیم
لحظه هایی است که نفسمان را بند میاورد!
 
 
 
 
 
پ.ن:زندگی در غار تنهایی ....برای شرایط کنونی من بسیار سودمند و زیباست....تنهایی ....تنهایی...تنهایی..خلوت.....کمی آرامم کرده است......جايم خوب است!
 
پ.ن۲ : پستهای جدید تمام لینکهایم را میخوانم.و به بازدیدکنندگان سر میزنم.

پ.ن3: بيرحمانه دارم از خودم انتقام ميگيرم.با يك كارد ميوه خوري كند.....
 


+ نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388 ساعت 19:59 توسط کتی | 


عشق...............

عشق...............

چيه؟

پرنده اس يا لك لكه؟

واقعا وجود داره؟


اين فيلم زيبا اثر کیشلوفسکی را ببينيد....


دوستان عزيزم ممنونم براي همه لطف و محبتتان....

كمي ميخواهم تنها باشم....در غار تنهايي ام!

 

لینک فیلم در IMDb

موزیک زیبای فیلم 


+ نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388 ساعت 12:17 توسط کتی | 
متاسفم

برای ساده دلی ام

کسانی که دوست میپنداشتم...

برای تمام کسانی که نمک خورده اند و نمکدان شکسته اند....

که من امروز باید بفهمم چطور از پشت خنجر خورده ام....

حس میکنم حریم خصوصی ندارم....

زندگی شخصی ندارم....

دارم با عده ای گرگ و شغال بی شرف سر یک سفره زندگی میکنم

و توان دور کردنشان را هم ندارم....

و هر کدام تا جایی که توان داشته اند..تیشه به ریشه زندگیم زده اند....

این روزها جز اندوه و این سفرهای از سر ناچاری چیزی برای گفتن ندارم....

ترجیح میدهم مدتی ننویسم....

میخواهم تنها باشم...

از آدمها بیزارم....

 

 

+ نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388 ساعت 11:47 توسط کتی 
 

 

 

سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از
متلاشی شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر

 

 پ.ن :هنوز در سفرم....خسته تر از قبل

 

+ نوشته شده در جمعه 11 اردیبهشت1388 ساعت 18:16 توسط کتی 




Again It's Time to Say Goodbye

Just for a week

I hope......

God.....Help me...


+ نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388 ساعت 12:5 توسط کتی | 

زندگي......

عجيبه.....

خيلي عجيب....

خيلي خيلي عجيب.....

خيلي خيلي خيلي عجيب......

.......................................

و غمگين......و دوست داشتني.......

و ......................



آهنگ های امروز من :

Lara_Fabian__ je suis malade

 Amy Winehouse_Back to black

Yasmin Levy _La Alegria

پ.ن: این پست  حسابی مرا بهم ریخته.......

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388 ساعت 12:17 توسط کتی | 


 
 
ساده است نوازش سگي ولگرد
و شاهد آن بودن كه
چه گونه زير غلتكي مي رود
و گفتن كه " سگ من نبود " .
ساده است ستايش گلي
چيدنش
و از ياد بردن كه گلدان را آب بايد داد .
ساده است بهره جويي از انساني
دوست داشتنش بي احساس عشقي
او را به خود وا نهادن و گفتن
كه ديگر نمي شناسمش .
ساده است لغزش هاي خود را شناختن
با ديگران زيستن به حساب ايشان
و گفتن كه من اين چنينم .
باري
زيستن سخت ساده است
و پيچيده نيز هم .
 


مارگوت بيگل


آهنگ امروز من:

Gulben Ergen_bay dogru

 

......از سفر آمده ام و راهی سفری دیگرم....عمر میکاهم با این سفر رفتن ها و استرسها....چمدانم همیشه آماده...دو روزی هستم فعلن...برسم سر میزنم بهتان ...محبتهایتان را سپاس!

+ نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388 ساعت 12:31 توسط کتی | 
گوشهایم شنید:

 

(خطاببه خانوم ۴۵ ساله) خانوم شما مواد مصرف میکنید....

-من؟؟نه...خب گاهی...فقط گاهیوقتها....

-نه خانوم شما همه چاکراهایتان بسته است....شماخیلی مواد مصرفمیکنید...

 

-یک هزار پا اومد تو خونه...داشت با من حرف میزد....

 

-  صدای چیه؟ چه زوزه بلندی

-غروبه...شغالامیان سمت باغا...دنبالغذا میگردن....

 

-سای بابا...سای بابا....به خواب من آمد.سای بابا مریدانش را در خواب انتخاب میکند....به خواب من هم آمد...

 

پ.ن:۱۰ مین وقتداشتم کانکت شوم ...اینهارا شنیدم...از اتاق مجاور....روستا....ارام است.بدون موبایل و بدون نت...بدون صدا...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388 ساعت 20:13 توسط کتی | 
1

ليمو شيرينهاي باقي مانده را ميچلانم توي دهنم ميگويم:نيستم از فردا ....ميماند خشك  ميشود....لعنت...شت...باز مخ مرا به زور و ترفند زده اند مرا ببرند فر دو س . دست به دامان هر كسي كه فكر كرده تحت تاثيرش قرار ميگيرم شده كه مرا راضي كنند.وعده اينترنت ميدهند به من .انگار مشكل من نت است.وعده احضار روح و سماع و مديتيشن.اي بابا حناي شما ديگر رنگي براي من ندارد.نميخواهم.حالا مجبورم بروم....اگر خودم بخواهم بد نميگذرد .اگر هدفون بگذارم توي گوشم و همش اهنگ گوش كنم و حرفهاي (بييييييب!) را گوش نكنم شايد ....خدا كند سرسبز باشد.خيلي سرد نباشد....كلي كار دارم ...مجبورم بروم...وقتي هم برگردم بلافاصله بليط دارم باز راهيم...پايم روي زمين نيست....اين سفرها  دكتر و مشاور  رفتنها...تعيين تكليف زندگيم كه تمام شود....ميخواهم بزنم توي كار تدريس زبان به بچه ها...خيلي زودتر بايد اينكار را شروع ميكردم....دوستم "س" كه دو سال پيش با هم كلاس زبان ميرفتيم الان با درامد تدريسش براي خودش ماشين خريده و هي به من ميگويد تو همان زمان بايد با من ميامدي همان اموزشگاه ...و تدريس را شروع ميكردي.. انهم نه سطح خردسال...بلكه ايلتس ....تو زبانت خيلي قويتر از من است.....ميگويم : تو كه اشفتگيهاي مرا نداشتي ...همه فكر و ذكرت همين پول دراوردن بود و مخ زدن دختر بچه ها....من اصلا انگيزه اي و حوصله اي براي هيچ فعاليت ريسك دار و پرفشار ندارم...زندگيم كلاف به هم پيچيده است ..تمركز ندارم كه حتي يكدور گرامر را دور كنم بتوانم تدريس كنم..... خودم ميدانم.....ميدانم اينها  همه بهانه است!




2


ديشب ما رفتيم يه رستوران!خب رستوران زياد ميرويم اما اينبار اين وروجك شلوغ كه به كسي امان حرف زدن نميدهد نيامد.فك نكنيد بيخيال بيرون رفتن شد چون از صبح زود رفته بود تهران و برگشته بود پرونده داشت ديگه نايي نداشت بياد اتيش بسوزونه و در نتيجه ما تونستيم دو كلمه حرف حساب غير بي ادبي بزنيم! دوستان ما اغالب رنج سني متولد 62 تا 65 هستن ...و اين روزا بحث ازدواج حسابي داغه ..من هم كه مادربزرگ جمع به حساب ميام .كنترل جلسه رو به عهده ميگيرم اغلب و حرفهاي قلمبه سلمبه اي هم ميزنم كه درس عبرت بشه براشون! حرفاي منو بيخيال ... بحثهاي مختلفي هم شد .سوالي پيش اومد كه جوابش خيلي متناقض بود.اينكه تجربه قبل از ازدواج بالاخره خوبه يا بد؟

شما نظرتون چيه؟

يكي ميگفت:من زني ميگيرم تجربه ده تا  دوست پسر داشته باشه...حوصله ندارم چندين سال صبر كنم و سرو كله بزنم  تا اخلاق و منش مردا دستش بياد...خام و بي تجربه هم دوست ندارم...خودم تجربه كردم زنمم حق داره..ميخوام منو آگاهانه انتخاب كنه ...بفهمه من با بقيه فرق دارم ..نه با چشم بسته .....

يكي ديگه ميگفت: نه من نميتونم تحمل كنم زنم با كسي قبلن رابطه داشته ...خودمم ميدونم وقتي خودم داشتم حق ندارم اينو بخوام...ولي دست خودم نيست...مهم نيست چشم و گوش بسته باشه....با خودم راه ميفته !

يكي ديگه هم ميگفت: همه چيو كه نبايد تجربه كرد...نه زن و ونه مرد لازم نيست همه چيو تجربه كنن...ميتوني چشم و گوش بسته نباشي اما حتما تجربه هاي متعدد هم نداشته باشي...اينا با هم منافاتي نداره.....

اره خب اين نگرشها به اندازه تعداد ادما متفاوته..هر كسي نسبت به خودش ميسنجه...با توجه به شخصيت خودش..تربيتش فرهنگش...هنوز ريشه هاي سنت و مذهب توي وجود خيليا هست ...كه حقيو كه به خودشون ميدن به زنشون هيچوقت نميدن.....دوست اولي كه نظرش متمايز بود...به نظر من استدلالش جالب بود...نه از جهت خودخواهي خودش و اينكه ميخواد زنش از همه نظر براي زندگي با يه مرد آماده باشه..بلكه از اين نظر كه  ميگفت:"..همينطوري كه من حق ميدم به خودم...زنم هم همون حقو داره...هيچ حس بدي هم نخواهم داشت...من يك زن سالم و سرحال ميخوام...و يك زن سالم هم نياز داره توي اجتماع باشه و ارتباط داشته باشه"....دختر خانوماي جمعمون هم كلن نسبت  ازدواج و ...نظر مثبتي نداشتن ....آره 70 درصد ازدواجا تو ايران 5 سال اول به طلاق ختم ميشه.. حس بدي ميده به همه ......بحثاي ديگه اي هم شد...راجع به طلاق و اينكه چجوري ميشه توي اين دوران يه زندگيه موفق داشت (نظر كلي اين بود كه اگه زن و شوهر فقط همو داشته باشن يعني نه خانواده اي نه دوستي ...مثلا يه كشور ديگه يا يه شهر دور زندگي كنن خيلي رابطه بهتري خواهند داشت!)من كه شخصا از تصور اينكه يكي ميخواد ازدواج كنه حالت تهوع ميگيرم.يعني مياد جلو چشمم كه اين بيچاره چه مصيبتا بايد بكشه تا يه كمي زندگيش روفرم بياد...چقد سوتفاهم چقد اشتباه...چقد سرو كله زدن و جنگ و دعوا........بگذريم....نظر شما رو ميخوام....


به نظر شما تجربه چه نقشي بازي ميكنه؟تاثير مثبت داره؟منفي؟ شما بخواين ازدواج كنين تو اين دورو زمونه ترجيح ميدين همسرتون تجربه داشته باشه يا نداشته باشه؟ اصلا ميشه قانوني پيچيد واسه زندگي؟وقتي كه همه چي نسبيه و هر شرايطي خاص خاص  خودشه اصلا تجربه به دردي ميخوره...؟؟؟؟


3

آهنگ امروز من:

Girl_chris de burgh


4


-پدرم تنها بود.مامان طبق معمول خونه مامان بزرگ (مريضه !مادرم اغلب پيش اونه).درو كه باز كرد منو ديد با قابلمه خورش قورمه سبزي چقدر خوشحال شد....وقتي خوشحال ميشه از ته دل انگار همه دنيا داره ميخنده....باباي من عشقه منه!!!

- هنوز دوماه نشده من از موهام خسته شدم.امشب رفتم رنگ خريدم شماره 6 دودي...نميدونم چي از كار درمياد  .به هر حال دكلره ها كه زود رنگش ميره و لابلاي موهام برق ميزنه دوست دارم اينجوري ميشه .فردا نيكيتا مياد واسم درستش ميكنه.بهم ميگه تغيير كن برو فر دو س شايد بهت خوش بگذره!حداقل خودت با خودت حال كني!





+ نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 ساعت 23:45 توسط کتی |