تبليغاتX
ضد خاطرات



بركه ی كهن ، آه  !                             Furu ike ya ! 

جهيدن غوكی ،                                   Kawazu  tobikomu ,

صدای آب .                                            Mizu  no oto.




اتسوئو باشو (1644 ـ 1694 م)


  باشو را عموماً بزرگترين هايكو سرای ژاپن قلمداد می كنند .

داستان گفته شدن اين هايكو چنين است :

زمانی باشو از بوچو تعليم ذن می گرفت . روزی استاد به ديدار او آمد و پرسيد : اين روزها پيشرفتی كرده ای ؟ باشو گفت : خزه پس از باران اخير سر سبز تر از پيش شده است . بوچو تير دوم را انداخت كه اعماق فهم باشو را از ذن بسنجد . پرسيد : كدام آيين بودا حتی پيش از سبز تر شدن خزه آن جا هست ؟

( بوچو ، استاد ذن ، تنها در باره ی باران اخير و سبزتر شدن خزه  نمی گويد ؛ می خواهد از چشم انداز كيهانی پيش از آفرينش همه ی كائنات بداند . زمان بی زمان چه هنگام است ؟ آيا اين بيش از يك مفهوم تو خالی نيست ؟ اگر نيست ، حدی توصيف كرد كه ديگران هم بفهمند . )

پاسخ باشو اين بود : غوكی به آب جهيد ، صدای آب را بشنو ! می گويند كه پاسخ باشو در آن زمان خط اول بركه ی كهن را نداشت و او بعدها آن را گفت تا يك هايكوی كامل هفده هجايی بسازد . اكنون می توان پرسيد : در اين هايكو آن چيز انقلابی كه نشانه ی سر آغاز شعر جديد هايكو است كجاست ؟ آن چيز ، بينش باشو است به طبيعت خود حيات يا به حيات طبيعت ، كه زمينه ی شعر او را می سازد . او در واقع به اعماق كل آفرينش راه يافت و آنچه آنجا ديد به صورت نقش بر هايكوی بركه ی كهن بيرون آمد ميان سبك های گوناگون و مختلفی پديد آمد.

 

 نمونه هایی از  بهترین هایکوها:

 

می اندیشم

این آخرين سال من ست!

ميخورم اين خرمالو را

شيكي (1867 ـ 1902 م)



 

کي شام گاه پاييزي

مي آيد وميپرسد:

"چراغ را روشن کنم؟

 (ئتسوجين )

 

 (این یکی را خیلی دوست دارم!):

هيچ يک سخني نگفتند

نه ميهمان ونه ميزبان

ونه داوودي هاي سپيد

 

(ريوتا)


 


 اين هايکو در مرگ ئيشو شاعر معاصر باشو سروده شده :

 

 بجنب اي گور !

باد خزان

صداي گريه ي من است

 

(باشو)

 

 

حتي پيش عاليجناب

هم از سربرنميدارد مترسک

کلاه بافته اش را

 (دان سويي)

 

 يكي از برجسته ترين هايكوهاي ايسا براي مرگ دخترش ساتو سروده ست:

 

این جهان شبنمی –

شاید شبنمی باشد

وهنوز- وهنوز

 

 موسیقی امروز من:

Micheal Bolton-love with eyes closed

 

پ.ن:هوا چقد عالیه یکی بیاد با من پیاده روی!!!

پ.ن۲ :بحث کم کن بیخیالی آور بدست !(از فرمایشات مورچه !)

+ نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388 ساعت 11:4 توسط کتی | 

عكس امروز:

مزرعه يونجه - 45 كيلومتري قوچان

نكته: اين عكس را از  پشت بام ساختمان مزرعه گرفته ام و يونجه ها بلندتر از ايني هستند كه به نظر ميرسند!



1

ميگه واااااااااي ببين شدت  آب داره پلو ميشكنه ...ببين مردم جمع شدن همه دارن با حيرت نگاه ميكنن....نگاه ميكنم آب باريكي زير پل جاريه...يه پيرمرد خسته هم وايساده داره نگاه ميكنه... همين ..اين همه كه ميگفتي نبود كه....مامانم يه اسپنداي مخصوصي خريده... نيما ميگه دوماهه ميگم اسپند دود كن...ميگم آهان دوروز يعني.. با اين نيما .....همه چيز در هزار ضرب ميشه...روزي ده بار زنگ ميزنه ..غذا رو بذاري بسوزه ها...ته ديگاش سياه بشه..قرمز بشه..كوفت بشه ..درد بشه....اي خدا...باشه ميذارم بسوزه.....بعد هي راه ميره و ميگه:من خطرناك شدم..افكارم خطرناك شده....يا تو خواب هي ميگه:خسته ام خسته...شمال ميخوام.....اي خدا ......من تا اخر عمرم بايد دربدر جاده ها باشم.....!!!!(اينا قسمت فان داستان بود كه گفتم !)


2

يه عالمه دعا...چيزهاي مخوصي براي خوردن جوشاندن سوزاندن خود را با آن شستن...به لباس وصل كردن....خدايا شر شياطين را از ما دور بگردان.....


3

خوشم مياد كه بعضي ها همه جوره حواسشون جمعه ..حتي هنگام مستي...دوستي  ديشب پاي سيستم ما نشسته بود  صبح ميبينم يه برگه رو ميز بوده روش  دو تا يادداشت نوشته 1 : دوست دارم ديوونه عوضي!(خطاب به دوست دختر محترم كه كنارشان بوده در آن لحظه!) 2 : كتي جون دوست دارم !.....(اصولا اين دوست ما از اين كارها زياد ميكند هر جا كاغذي هست اثري هم از نوشته هاي ايشان هست!)سياست خيلي خيلي  چيز خوبي است به خصوص در جهت خر كردن ميزبان.زماني اگر اين جمله را از كسي ميشنيدم در ابرها سير ميكردم...حالا انگار جك ميشنوم.....


4

داشتم ميرفتم تهران هم قطاريم بود.يك زن 45 ساله .رفتارش سير نزولي داشت.اول با هيجان و شادي ...كم كم فهميدم سرطاني است و د حال شيمي درماني....آخر ديدارمان با اندوهي عميق گفت: زندگيم كوتاه است.كاش حداقل با كسي زندگي ميكردم كه دوستم ميداشت! هنوز در فكرم .عمر كوتاه و حسرتهاي بزرگ!


5

اشكهاي سه ماهه اخيرم بنا به نظرات متعدد بسيار مرا لاغر كرده اند.هم اشكهايم را دوست ميدارم هم لاغريم را.حس ميكنم كمي از بار سنگين روي قلبم از چشمهايم زده بيرون.دوست دارم يك ساعت روحم را با روح يك الكي خوش عوض كنم ببينم بعضيها چطور با هيچي دلخوشند.نميتوانم بي بهانه خوشحال باشم.به خصوص  يكي از كارهاي خودآزارانه اي كه انجام ميدهم اين است كه به مادرم زنگ بزنم و مطابق معمولي بعد اين تماس در پي گفتگوهاي صورت گرفته هر دو طرف به شكل حزن انگيزي مراسم سوگواري براي خود برگزار كنيم و هي افسوس و اندوه كه چرا اينهمه دوريم....و غريبه....چه بر سر ما آمد؟؟؟؟


6 در دفتر چه ميگذرد:

منشي هميشگي ما يك ماهي سفر بود. از يكي از منشيهاي قبلي كه يك دختر سرحال و شيطون بود خواستيم كه بياد.حالا پاي ثابت شده . دفتر رفتن هم خوش ميگذره از بس ريز ريز حرف ميزنيم ...وقت كم مياوريم ....حسابي شيطنت ميكنيم .جالب است كه ينقدر با هم راحتيم ...بيش از حد...و خفن!!!

 يك ماجراي جالبي در دفتر ما  رخ داده....يك پرونده جديد!!! اين روزها نامه اي را روي ميز گذاشته ايم و هر كسي وارد ميشود اگر رويش را داشته باشيم و با طرف كمي راحت باشيم نشانش ميدهيم و دقايقي با قهقهه هايشان ميخنديم.خيلي خيلي بي ادبي و بي ناموسي  است اما نميتوانم جلوي دهنم را بگيرم.كامپيوتر دفتر كه ويروسي است نميتوانم اسكن كنمش در اولين فرصتي كه بتوانم اسكنش كنم حتما لينكش را خواهم گذاشت....تنها موضوعي است كه اين چند وقته كلي مرا خندانده است ! منتظرش باشيد ..در ادامه همين مطلب خواهم گذاشت.

 


اضافه شده:(پیشاپیش عذزخواهی و کلی سبز و قرمز و کبود شدن مرا بپذیرید!)

موكلي دايم خانمي جوان كه علاقه زيادي به اغفال شدن دارد!!!دفعه اول چند ماه پيش با گريه آمد و گفت:با فلاني دوست بودم به اسم اشنا كردن من با خانواده اش مرا به خانه شان برد و با دو تا دوست ديگرش......بگذريم كه نتيجه اي از شكاياتش نگرفت چون به ميل خود رفته بود.باز آمده باز هم با گريه و اندوه...كه ايندفعه 5 نفر مرا دزديدند..نميدانم چرا همه دنبال اين عزيز دل ميگردند براي اغفال و دزديدن....ميگويد:رفتم سر كوچه خريد كنم مرا دزديدند و مشروبات الكلي بزور به من خوراندند و .....تا صبح درد كشيدم!!!! ما هم گوش ميكنيم هي گوشهايمان دراز ميشود.....قاضي هم گفت:اگه راس ميگي يه نشونه اي چيزي بگو كه معلوم بشه اينا بهت تجاوز كردن....خانوم هم نشانه اي داد كه بعد از رفتن طرف به پزشكي قانوني معلوم شد حق داشته و كلن همه چی به نفعش شد..... نامه رو ببينيد .خودتون ميفهميد :

نامه مورد نظر 





7

ميدانيد تهران كه بودم اكثر زمانم را با يك عدد عاشق درمانده گذراندم.( ياس فلسفي و بيچارگي اين دختر حالم را بدتر ميكرد.عشقش نه بچگانه و نه موقتي و زودگذر بود.اين روزها هم هي بهش زنگ ميزنم و او هي درمانده تر و درمانده تر ميشود.جالب است حس و حالش....عشق واقعي است انگار...شرايط عجيبي دارد .دائم دارد دعا و قران ميخواند كه خدا اين عشق را از دلش ببرد.عشق ممنوعي است.بخشي از يكي از يادداشتهاي عاشقانه اش را نوشته بودم برايتان بگذارم.يك درصد احتمال دادم طرفش ببيند و بشناسد و برايش بد تمام شود.زندگي عجب ماجراهايي دارد.يك بار بهش گفتم اگر من بودم خودم را كشته بودم...نميدانم...به جاي او نيستم ...نميتوانم هضم كنمش اما ميدانم خيلي سخت است....خودم با  حس عاشقي فرسنگها فاصله دارم حتي با دوست داشتن غريبه ام...پر پر زدن هايش زجرم ميداد....آخر نميشود دو نفر متاهل لطفا عاشق هم نشويد؟؟؟؟؟اي خدا اين دوست بدبخت من هيچ راهي ندارد....نه اين وضعش قابل تحمل است..نه جدا شدنش و زن دوم ديگري شدنش منطقي...فكر كردم كه من چه بي احساس و عاطفه ام .دلم خالي است..حتي در اوج مشكلاتم هم...حس نكردم بتوانم كسي را دوست داشته باشم..جز اين نيماي جيز جگرزده ...قلبم خالي خالي است...خب من وضعيتم نسبت به اين دوستم بدتر بود...چون او حداقل قلبش براي يكي ميتپيد و همين اورا خيلي زياد به خدا نزديك كرده....من چي كه در بيابان برهوتي سرگردانم....


8

تا يادم نرفته بگويم اوقات خوشي كه با دوستان گلم :نوگل  و  صبا  و نگین  گذراندم از اوقات ناخوشي ام فاكتور بگيريد .چقدر خوشحالم براي داشتنان و شرمنده محبت بي كرانتان....


9

اشتباهات بزرگ ميكنم.چرا؟چرا اينقدر اشتباهاتم بزرگند؟ و هي عوض ميشوم.چرا اينقدر من هي عوض ميشوم؟ اين خودي كه الان هستم هنوز خودم نميشناسم.نگاهش عجيب و خطرناك است .ديگر مهربان نيست.ايماني ندارد.آرزويي ندارد .چرا اينقدر تغيير ميكنم؟

۱۰

آهنگ امروز من:

Daniel lavoie _ Ils s'aiment 

۱۱

 (بعدا اضافه شده!)


باز دوست من سوتي داده...هر چي بهش ميگم بيا مث من شراب بخور اين زهر ماريها رو نخور  اينا معلوم نيس چي داره توش .....خانوم واسه من گردن كلفت شده سه پيك ع.. سگي خورده بعد مسموم ....سه روزه هي ميريم دكتر...دكتر اولي رفتيم .يه حاجي صد من ريشي يقه بسته ...دوست جون ما هم كم لطفي نكرد با اون حال بدش نشست گفت: من ديشب مشروب خوردم ....براي اولين بار هم قرص ضد بارداري خوردم!!!!! قيافه دكترو بايد ميديدين...انگار زباله روبروش نشسته بزور فشارشو گرفت. (دقيقا انگار لاستيكي كثيف بچه رو ميگرفت وقتي دستشو گرفته بود)يه كلمه هم حرف نزد سه تا امپولم بهش داد كه از درد بيچاره شد ...خوبم نشد اصلا.ميگم  اين دکتره  ميخواسته تو رو بكشه يه كافر (بيب!) كم بشه از رو زمين!!!!

 

بعد نوشت: آیا کسی پیدا نمیشود هر روز صبح یکی بزند پس کله من؟شاید رستگار شوم!!!!

 

 



+ نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388 ساعت 4:0 توسط کتی | 

آن قدر هم که فکر می کردیم ــ

 

زندگی ساده نیست ای مردم!

هي  """استاد""  عزيزم  سلام

لابلاي همه احساسات درهم برهم نوستالژيكم چه ناگهاني با ياد تو برخورد كردم. پرتاب شدم توي روزگاران قديم .غم عجيبي به دلم نشست .ميدانم اگر بيايي اينجا.باورت نميشود.اين منم.با اين دغدغه ها.اين رنجها.تو باورت نخواهد شد كه اين منم.مطمئنم.مرا خوب ميشناسي. اما نه اين من را .من اما زماني دراز را با كمك تو باليده ام و رشد كرده ام. افتخار نوجوانيم بودي.كه مينشستي با من حرف ميزدي. از زندگی از ادبیات و من هی از خودم...كه كتابهايی را به من هديه ميدادي یک طرف دستخط خودت اول کتاب یک طرف.  هشت كتابت يادت هست؟  ارزشمندترين خاطره است كه از ان زمانها برايم مانده....مگر ميشود مرا نشناسي..حتي با وجود اسم مستعار....هيچوقت فراموش نميكنم سال اول دبيرستان بودم ...و برگه رياضي ام را سفيد دادم...براي اولين و آخرين بار....ديوانه شده بودم وقتي از جلسه زدم بيرون...رسيدي ومنو با اون حال و روز ديدي يادمه كه انگار اويزونت شده بودم و اشك ميريختم كه تو رو خدا يه فكري به حال من بكن... ناراحت شدي و گفتي : کتی!منو نگاه کن!!!صاف وايسا سرتو بالا بگير قوي باش ..گريه نكن...قيافه تو ببين زشته دههههه....فدای سرت..میفتی دیگه..نمیمیری که....و کلی حرف دیگه....الان دیگه یادم نمیاد...فقط اون رابطه یادمه ..اون محبت پدرانه ...و دوست داشتنی....اون حس خیلی قشنگ ...و خاطره ای که تا همیشه میمونه ....میدونی الان هر وقت میبینمت اتفاقی در حال اجرای برنامه ای توی تلویزیون...یا داری شعر میخونی یا کتاباتو میبینم..چقدر ذوق می کنم ... چه غروری منو میگیره که هنوزم بعد ۱۳ سال حالمو میپرسی از خواهرم ...و وسط درس دادنت سر کلاسش... یادم میکنی!

 

 

 

ــــ میدانی آن ذوق و انگیزه که در من مرده براحتی زنده نمیشود.این گلدان کنار دستم برگهایش زرد شده نمیتوانم یک لیوان اب پایش بریزم....هر چه هم آهنگ "موشولینا کوشن" و " کی میگه دافم قشنگتره!!!" گوش میکنم روحیه ام عوض نمیشه بازم همون مجسمه هه هستم و صد بار پشت سر هم این آهنگ خاطره انگیز و گوش میکنم هی میرم تو خودم.....وای  استادم اگه بیاد این پستو ببینه ابروم میره با این آهنگا که گوش میکنم!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 فروردین1388 ساعت 9:26 توسط کتی | 



تنها انسان گريان نيست
من ديده ام پرندگان را
من برگ و باد و باران را
گريان ديده ام
تنها انسان گريان نيست

تنها انسان نيست كه مي سرايد
من سرودها از سنگ
نغمه ها از گياهان شنيده ام
من خود شنيده ام سرودي از باد و برگ
تنها انسان سرود خوان نيست

تنها انسان نيست كه دوست مي دارد
دريا و بادبان
خورشيد و كشتزاران يكسر
عاشقانند
تنها انسان تنهايي بزرگست
انسان مرگ راي
انديشه هاي مرگش ويرانگر

م . آزاد


-من خوبم.فقط خسته ام.خسته! و زندگيم را حفظ خواهم كرد .با تمام توانم.آسان بدست نيامده كه آسان برود! حالم خيلي بهتر است. براي تمام انرژي هاي مثبتتان سپاس دوستان عزيزم!

نکته: عکس را سمیه عزیزم از کوچه  ما گرفته!


+ نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت 13:9 توسط کتی | 

من مرده ام

سرد و سنگین و کبود

با قلبی که سنگینی اندوهی بزرگ را

بر دوش میکشد.


.حال من خوب نیست اصلا.یعنی خیلی بد است.خیلی.میخواهم خداحافظی کنم.باز میبینم اگر اینجا هم نباشد خفه میشوم.تاریک است.سرد است. دارم تمام زندگی را ..تمام وجودم را بالا میاروم.من آن وسط.وسط آن ریلهای توی عکس نشسته ام.توی تاریکی و ظلمت و سکوت ....و حس میکنم هیچ کس صدایم را نمیشنود.این عکس برای من خاطره غمگینی خواهد بود از زمانی که زنگوله ها تبدیل به اشک شدند......توان حرف زدن سر زدن و کامنت گذاشتن ندارم. قلبم و دستام از درون درد میکنه همین چند خط را هم برای جلوگیری از ترکیدن نوشتم....

+ نوشته شده در شنبه 22 فروردین1388 ساعت 14:39 توسط کتی | 
..................
+ نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388 ساعت 20:0 توسط کتی | 

باز طبق معمول خدافظی کردم گفتم میرم سفر باز اومدم پست بنویسم .خب فردا میرم.الانم پر از هیجانم غم و غصه هام یادم رفته .....خوشحالم که میخوام نوگل عزیزمو ببینم دلم خیلی تنگه براش...صبا جونمو ببینم دل بعضیا بسوزه حسابی...خلاصه کلی خوشحالم.این سریال لاست هم باعث شده ما دیگه بحث نکنیم فقط خیلی اروم و خونسرد گاهی از آینده که جدا از هم چجوری قراره باشه حرف میزنیم هر دومون خیلی خوب با این قضیه کنار اومدیم انگار داریم راجع به نهار ظهر حرف میزنیم.با خونسردی دوباره معادلاتو میچینیم با عشق و علاقه و خنده میگیم ....نه نمیشه...اره اینجوری بهتره...بیا همو بیشتر از این آزار ندیم....بچه بازیه انگار...ببینیم مشاور چی میگه...میگه:"عزیزم اگه رفتیم مشاور و گفت آقای همسر شما باید عوض بشی ...اصلن فکرشم نکن شاید موقتی یه کم تغییر کنم اما ابدا فک نکن دائمی میشه چون نمیتونم!" بعد هم باز میشینیم کنار هم سریال لاستو نگاه میکنیم.....

امروز کلی پیاده روی کردم .و خیلی آدمای زیادیو دیدم.جالب بود.هوا روشن بود.اغلب همچین شرایطی پیش نمیاد .این دفعه هم اتفاقی شد.داشتیم میرفتیم دفتر سر راه قرار بود فیلمهای "لینچ" که از آقای درویش گرفته بودم برگردونم.قرارمونم سر رضا بود.ایشونم دیر اومد.نیما هم عصبانی موکلا پشت در منتظر .. گف من حوصله ندارم دو ساعت با این حرفای فلسفی و عرفانی بزنم.....گازو گرفت و رفت.منم کلی توی خیابونا واسه خودم صفا کردم یک ساعت بعد رسیدم دفتر!تا حالا توجه نکرده بودم که چه دوست عجیبا غریبایی دارم .امروز توی خیابون همه با دهن باز بهش نگاه میکردن...یک لحظه سرمو بلند کردم(خیلی بلند کردم!) دیدم خب این واقعا عجیبه با اون موهای دراااااااااز و ریشهای خیلی دراززززز و قد دراااااااز سرتا پا مشکی و لاغری بیش از حد به ادمای ما قبل تاریخ بیشتر شبیهه..هر کدومتون بیاین مشهد به عنوان تفریح سالم حتما یه قرار میذارم اینو نشونتون میدم .یک دختریم اومد با شادی گفت ببخشید میشه به ریشتون دست بزنم؟

من عاشق قطارم.بعد مدتها دوباره دارم به وصالش میرسم.ده ساله که چون اقای همسر بدش میاد سوار نشدم.مرده ی اینم که بشینم از پنجره بیرونو نگاه کنم..بدون هیچ فکری دغدغه ای نگرانی ای ...و موسیقی قشنگی هم گوش کنم که بعدها با گوش کردنش یاد اون قطار بیفتم.(مثل آهنگ :تو سفیدی من سیاهم داریوش که منو یاد یه قطار مخصوص توی بچگیم میندازه...وقتی هی میرفتم دکتر واسه چشمم!!) راستی من دارم میرم دکتر ها فک نکنین واسه عشق و صفا میرم!چه وراجیم گرفته امشب!

امشب من یه ساعت جلوی در دفتر معطل بودم.اخر وقت بود (حدود ۸ ).آقا نیما خان فرمودن شما برو با سرویس خونه من تا ۱۲ کار دارم اینجا گفتم یا خدا تا ۱۲ چیکار داره آخه؟؟؟ هی خودمو معطل کردم یه کم داد و بیداد شنیدم فرار کردم سر کوچه آژانسه رفتم دیدم ماشین نداره نشستم فصلی بوی گند عرق استشمام کردم و الکی به تلویزیون خیره شدم .آخرش دیدم نه نباید جاخالی داد زنگیدم گفتم نیما جان هر چی لایحه میخوای بنویسی پلیز بیا بریم خونه بنویس من خفه شدم اینجا از بوی گند .توی سرما پشت در کلی معطل شدم چند تا منظره دلخراش هم دیدم که همونجا اشکم دراومد!(بگذریم که من زیادی بقچه اشکم همیشه پره!)آخه دفتر ما توی ساختمان پزشکان مغز و اعصابه مریضایی میان که همون لحظه میخوای سرتو بکوبی به دیوار !!امشب یه خانواده اومدن....دو تا بچه ناجور داشتن یکیش یه دختر بزرگ بود نمیتونست درس راه بره حرف بزنه صورتشم یه جوری بود...کج بود خیلی ناراحت شدم .خدایا چه حکمتی داری اینا رو تو این دنیا میاری طفلکیا!!!!!

وای خدا چقد حرف زدم حالا برم یه کم کامنت بذارم واستون .شماها هیچی نمیگین خودم که باید از خودم شعور در کنم

پ.ن: این پستم نوشتم نگرانم نباشین زیاد ...بالاخره یه جوری میشه دیگه....زندگی همینه!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388 ساعت 1:25 توسط کتی | 

باید امشب بروم.
باید امشب چمدانی را که به اندازه تنهایی من جا دارد
بردارم و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند

چند روزی میایم به شهر پر دود و بزرگ و شلوغ شما......تسکین میابم آیا؟ نمیدانم...........

پ.ن:گفتم:سه شنبه میرم پنج شنبه برمیگردم .گفت: دوشنبه برو شنبه بیا .گفتم: اوکی!هر چی تو بگی!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388 ساعت 13:34 توسط کتی | 
من، اینجا، در شهری به دنیا آمده ام که
در آن ساختمانهای ده طبقه را "آپارتمانهای مرتفع" می خوانند

اینجا زمستان ها بادهای عجیبی می وزد
وَ ساده لوحی های ریز وُ درشت عاشقانه ات را به صورتت می کوبد
وَ خاطراتت را برای ابد در ذهنت حک می کند

اینجا پسرهایی هست که همیشه پینک فلوید گوش می دهند
و قهوه تلخ در شکم می کنند
و سیگارهای ارزان قیمت دود می کنند
و از دخترها بیزارند
و خود به خود ارضا می شوند

اینجا آدم های معمولی هم دارد
که لب هایشان به ندرت رنگ خنده به خود می بینند
و ابروانشان همیشه درهم است

اینجا تابستان ها، مردها پیژامه راهراه و زیرپوش رکابی می پوشند
و ساعت ها به گل ها آب می دهند
و رفت وُ آمد دختر های محل را ساعت می زنند

اینجا عیدها همه دست وُ دل باز می شوند
و از آن کاغذهای سبز که طرح "بابا نوئل" دارد به یکدیگر هدیه می دهند

در شهر ما هیچ کم وُ کسری نیست
و شادی را می توان فریاد زد
این را من ننوشته ام
رفیقم بنفشه نوشته است
این دختر را یک جوری عجیب دوست دارم
حالم کمی بهتر است
گویا شما با یک آدم ضد اجتماع ناسازگار روبرو هستید
که با هیچ کسی سر سازگاری ندارد
از همه متنفر است و توانایی ارتباط برقرار کردن با دیگران را ندارد
واقعیت را نمیتواند بپذیرد و همیشه در دنیاهای مجازی سیر میکند
اغلب غمگین و افسرده است و اگر هم شاد باشد دارد نقش بازی میکند
احتمالا یک گیاه نباتی است
عصبی و بداخلاق هم هست
گویا خیلی خطرناک است
فاصله را حفظ کنید و مراقب خود باشید!!!!
+ نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388 ساعت 10:28 توسط کتی | 

کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388 ساعت 23:35 توسط کتی | 
کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست


+ نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388 ساعت 22:2 توسط کتی | 

 

عجیب است

بحث بحث بحث

دهن ما کف کرد بس که حرف زدیم 

بس که فکر کردیم

بس که بحث کردیم

یک  جای کار به بن بست میخورد

هر دومان میخواهیم حل شود

 مشکل ذاتی است

 حل شدنی نیست

از بس حرف زده ایم دیگر خنده مان میگیرد خودمان موقع توضیح دادن به دیگران

بعد که تمام میشود

مینشینیم در سکوت

فیلم نگاه میکنیم

"پرسونا" ی اینگمار برگمان

"wild at haert "ی دیوید لینچ

"همه چیز درباره مادرم" پدرو المودوار

بعد هی او میگوید بیا برویم باغستان فردوس دعوتمان کرده اند

بعد من هی میگویم من از خانه تکان نمیخورم خسته شدم بس که سفر رفتم آنهم با غریبه ها

از همه ادمها گریزانم

میگوید پس من تنها میروم ....علی و امیر و ثمینه و ....هم میایند ....

بعد میگوید امشب بگویم شاهین بیاید اینجا؟

قول داده ام به نوگل که غر نزنم

میگویم قبول

یه عالمه مزه درست میکنم

تند تند میزی میچینم رنگارنگ

 شاهین که میاید تنها باز قلبم میگیرد

از اینکه زنش رفته

و او را با همه خاطراتش تنها گذاشته

چند روز پیش زنگ زده و همان موقع دست شاهین بریده

و او ادرس بتادین را بهش داده

و شاهین هق هق گریه کرده....

من میترسم

اینهمه خاطره را چه کنم

اینهمه مهربانی را

زمان گاهی چقدر ظالم است

چه بر سر عشق میاورد

تردید دارم

تردید دارم

تردید دارم

و خسته ام

و هر چه دو دو تا چهار تا میکنم معادله جور در نمیاید

و هر چه توی ترازو میگذارم

باز هم کفه جدایی سنگین تر میشود انگار

بار چندین ساله ای روی قلبم سنگینی میکند

میدانم مشاور هم معجزه ای نمیکند

اما شاید کمکم کند

درست تصمیم بگیرم.

 

حاشیه ها:

1-فک کنم عاشق پنه لوپه کروز شده ام حسابی چشمم را گرفته مخصوصا توی فیلم ویکی کریستینا بارسلونا....و این فیلم همه چیز درباره مادرم که دیروز دیدم

2-نمیدانم چرا همش از درون میلرزم...سرمای زمستان هنوز وجودم را ترک نکرده..میلرزم...میلرزم...

3-تولد ریحانه خانومو به  آق بابا حسن (الماسی) عزیز  تبریک میگم!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 9 فروردین1388 ساعت 23:10 توسط کتی | 
بخش اول:

سال نو مبارک!

از همه دوستانی که بوسیله کامنت ،آف،تماس تلفنی،اس ام اس و ....تبریک گفتند و بیاد من بودند تشکر میکنم و از اینکه احتمالا اس ام اس هام نرسیده باشه عذرخواهی...امیدوارم امسال خیلی خیلی شاد و موفق باشین!

 

بخش دوم:

سفرنامه مصور

1  2  3  جاده زیبای روستای دوهزار

4  5  خانه روستایی "عروس" میزبان ما در روستای خمپته

6  7   عکس شکوفه و نارنج ویلای ما در رامسر

8 روستای خمپته کلاچای استان گیلان

9 عباس آباد

راستی روستای" جواهر ده" رامسر هم رفتیم ولی عکس مناسبی نگرفتیم!

 

بخش سوم:

 

خواندن این بخش به هیچ وجه توصیه نمیشود!

بعدا اضافه شده:

چهارشنبه 28 اسفند۸۷:

جاده ...جاده....جاده...ساعتها به گوسه ای خیره میشوم...روح من اما اینجا نیست....روزها باید بگذرند چه در خونه چه در ماشین چه در مهمونی چه در جاده چه با اشک و چه با خنده...فقط باید بگذرند...آدمها میان و میرن روزها میان و میرن....باید سعی کنی همش بیخیال باشی...باید پوست کرگدن پیدا کنی..آخرش هیچیه..درسته همه چی مسخره اس..فقط لازمه بشینی به خط سفید وسط جاده نگاه کنی و زمان برات بی مفهوم باشه....تصمییتو بگیری وسرد و خالی ....فقط بذاری بگذره .صدای موسیقی مورد علاقه ات میاد ولی نمیشنوی منظره ها گلها هوا خیلی خوبه اما توی ریه های تو نمیاد.جک میگن ولی خنده ات نمیگیره سکوت سکوت سکوت....فقط باید بگذره....

ما دو تا خیلی عوض شدیم و این تغییرات همدیگرو نمیتونیم درک کنیم و فکر میکنیم که هر دو داریم برای هم نقش بازی میکنیم....نقش....

فقط توی این شرایط میتونم مست باشم تا فکر نکنم ...تا نیشم باز باشه ..خوش اخلاق باشم...اونوقته که هوا رو بو میکشم سبزی کنار جاده رو میبلعم میخندم و حتی جلوی مسجدم لیوانمو نمیذارم کنار و از کنار ماشین پلیس هم رد میشیم به داد و هوارو شلوغ بازیهام ادامه میدم و فکر میکنم که چقدر همه چیز اوکی و عالیه ....سیگار میکشم باز....سیگار....

29 اسفند  .2:20 دقیقه ظهر جاده فرعی فرح آباد.....

میدونی کلن اکستریمم یعنی یا صفرم یا صد....غصه هایی که تاب میاورم بیش از حد جنبه خودمه و شادیهاشم همینطور...امسال برای من سال مهم و تعیین کننده ایه سالی که احتمالا پر از حماقت و خریت خواهد بود.اگه اونطوری که باید پیش نره من از همه حماقتهام استقبال خواهم کرد....

جمعه سی ام اسفند:

تمام راه به یک چیز فکر میکردم ....و رنگ دامنه ها هوش از سرم میبرد....

چقدر خواب خوب است .تنها زمانی است که واقعیت نیست.تا چشمانم را باز میکنم دوباره به من حمله میکنند.زندگیم دارد وارد مرحله جدیدی میشود.این استیج کمی عجیب خواهد بود و ناخوشایند.من به کله خریهایم فکر میکنم و دیووانگی هایم و میبینم همیشه همراهم بوده .یادداشتهای شخصی خواهرم را بیاد میاورم که یواشکی یک بار خوانده بودم: "این ل ی ل ی احمق دارد مرا دیوانه میکند بخاطر دیوونه بازیها و شیطنتهای خودش حاضر است مرا در هر چاهی بیندازد."...میبینم به این روند عادت کرده ام..به این سیستم مسخره ..باید عوضش کنم .از تماشاچی بودن خسته شده ام..نوبت بازی من رسیده....سال جدید و شادی اش برایم بی معنی است.خیلی وقت است که تمام خنده هایم ظاهری شده و هیچ چیز خوشحالم نمیکند.چیزی در درون من مرده است.مجسمه ای هستم که فقط هستم.یک مجسمه کوکی که اصلا توی این دنیا نیست.در دنیای عجیب و غریب و پر پیچ و خم خودم سیر میکنم.....هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمیرهاند....

شنبه 1 فروردین 1388:

هیاهو است.شلوغ است.درهم و بر هم است.من سرم گیج میرود.نمیدانم اینجا چکار میکنم؟من دارم خفه میشوم.حالم خوب نیست.گوشهایم نمیشنوند و چشمهایم نمیبینند..صداها و تصویرهای مبهم از دور میاییند و رد میشوند من دور دورم خیلی دور .من آن دوردستها توی خودم تنها نشسته ام و فکر میکنم ....افسرده شده ام؟؟؟چرا هیچ بخشی از زندگی معنای واقعی خودش را برای من ندارد؟تکاپو ها تمیز کردنها خوردنها شستنها خندیدن ها.....من متعلق به اینجا نیستم....خیلی غریبم اینجا....خیلی....

هی میپرسم چرا؟؟؟؟چرا؟؟؟و پاسخ این چراها مرا میبرد به قهقرا....یاد گرفته ام با خودم رک و  صادق باشم .همین مرا میبرد به جایی که کسی جرئت نداره پاشو بذاره ...یه خرابه خوفناک....


سه شنبه 4 فروردین:

اینی که میبینید دیگه یه مورچه نیست.نگاش نکنین چشماش پر اشکه.دیگه اون مورچه شاد و پرهیجان وجود نداره .یه آدم بزرگه که بار مشکلات شونه شو خم کرده.نصفه شبی میپره تو حموم که گریه کنه و کسی اشکاشو نبینه و نفهمه ...زمان تصمیمهای بزرگ فرا رسیده تصمیم بزرگ خیلی سخته...هر تغییر شرایطی واسه این مورچه خیلی سخته...امسال سال عجیبیه و اتفاق مهمی قراره بیفته حوادثی هم پیش زمینه اش شده که به جلو رفتنش کمک میکنه....آره من زیادی حساس شدم..خیلی سخت میگیرم..بیشتر وجودم از اشک تشکیل شده و حالت پیش فرضم چمدون بسته و چشمای پف کرده ایه که هیچوقتم از در خونه بیرون نرفته.. شاید 6 ماهه ..شاید بیشتر....اما دیگه داره همه چیز عوض میشه..باید عوض بشه..نباید اینقدر ترسو باشم.با شجاعت میرم به سمتش..حتما خیری بوده که به اینجا برسه...وقتی چند روز بدون وقفه قلبت فشرده باشه ..باید به فکر بود.یاد گرفتم همیشه دنبال علت اصلی بگردم نه بهانه ها...و اونو پیدا کنم و شروع کنم به حل کردنش...حالا هم همه فکرامو کردم...همه جنبه هارو بررسی کردم ..ناامید نیستم ..به سرنوشت و تقدیر معتقدم.خیلی تلاش کرده ام تا امروز....از اشکهایم نمیترسم هر دفعه بعد از اینکه تمام میشوند حس میکنم قوی تر شده ام یک پوست دیگه انداخته ام.ترسهایم کمتر شده همه راهها را امتحان کرده ام....نمیخواهم مادر بزرگی باشم که به نوه ام بگویم:از زندگیم هیچی نفهمیدم...قدمهای آخر را هم برمیدارم ..آخرین تلاشهایم را هم میکنم...دعوایی نیست..بحثی نیست....فریبی نیست...هر دوی ما کاملن رو بازی میکنیم و همین اجازه میدهد که راحتتر مسایل را حلاجی کنیم هر دفعه قرار گذاشته ایم که همه چیز عوض شود....شاید 20 بار تصمیم گرفته ایم..نمیشود...گاهی وقتها هر دو بن بست را میپذیریم و برنامه ریزی هم میکنیم برای تغییر ها برای تقسیم همه چیز بعد او یک هو قلبش میگیرد..میگوید من نگران تو میشوم..تو ..تنها..توی این دنیا....و باز همه چیز از اول....چندین ماه است که این مکالمات تکرار میشود....تکرار میشود.....دنیای من با تو متفاوت است..میفهمی...متفاوت...

کسی حوصله شنیدن غم و غصه را ندارد..به کسی درددل نمیکنم.من تنها مثل همیشه یک تنه دارم میجنگم و همش برای این است که اوضاع بهتر شود...و این ندایی که در درون من میگوید :باید کاری کرد....آرام بگیرد...


 

بخش چهارم:

غصه ها رو بیخیال حاشیه های سفر:

۱- جا داره در اینجا از همسفرای خوبم که سه تا خانواده گرم و صمیمی بودن تشکر کنم.خیلی لطف و محبت داشتن به ما و نذاشتن توی جمعشون احساس غریبی کنیم.(کسی چه میدونه شاید یه روزی یکیشون اینجا رو خوند!)همسفرامون خانواده دوست صمیمی ما مهدی بودن پدر و مادر و خواهر و خاله به اضافه بچه ها و همسرهاشون)

۲-ساعتی قبل از تحویل  سال  جاده جواهر ده با یه منظره استثنایی روبرو شدیم....دو تا گاو در حال (بییییییییب)وسط جاده!خب برای دقایقی معطل شدیم ولی به فال نیک گرفتیم دیدن این گاوها رو در آغاز سال گاو!

۳-آقا هر کی توی وبلاگش آهنگ گذاشته تا حالا یا گذاشته واسه دانلود بدونه که من توی راه یه سلکشن از اهنگای وبلاگی داشتم و حسابی همتون توی یادم بودین!

۴-ساعتی پیش رسیدم خونه خسته و کوفته ....چند تا لباس نو استفاده نشده خوشگل هم اشتباهی انداختم توی لباسشویی از شدت گیجی و خستگی الان حرصم دراومده....میام به تک تکتون دوستای عزیزم سر میزنم ...دلم خیلی تنگ شده برای همه شما....

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 فروردین1388 ساعت 22:55 توسط کتی |