بخش اول:

سال نو مبارک!
از همه دوستانی که بوسیله کامنت ،آف،تماس تلفنی،اس ام اس و ....تبریک گفتند و بیاد من بودند تشکر میکنم و از اینکه احتمالا اس ام اس هام نرسیده باشه عذرخواهی...امیدوارم امسال خیلی خیلی شاد و موفق باشین!
بخش دوم:
سفرنامه مصور
1 2 3 جاده زیبای روستای دوهزار
4 5 خانه روستایی "عروس" میزبان ما در روستای خمپته
6 7 عکس شکوفه و نارنج ویلای ما در رامسر
8 روستای خمپته کلاچای استان گیلان
9 عباس آباد
راستی روستای" جواهر ده" رامسر هم رفتیم ولی عکس مناسبی نگرفتیم!
بخش سوم:
خواندن این بخش به هیچ وجه توصیه نمیشود!
بعدا اضافه شده:
چهارشنبه 28 اسفند۸۷:
جاده ...جاده....جاده...ساعتها به گوسه ای خیره میشوم...روح من اما اینجا نیست....روزها باید بگذرند چه در خونه چه در ماشین چه در مهمونی چه در جاده چه با اشک و چه با خنده...فقط باید بگذرند...آدمها میان و میرن روزها میان و میرن....باید سعی کنی همش بیخیال باشی...باید پوست کرگدن پیدا کنی..آخرش هیچیه..درسته همه چی مسخره اس..فقط لازمه بشینی به خط سفید وسط جاده نگاه کنی و زمان برات بی مفهوم باشه....تصمییتو بگیری وسرد و خالی ....فقط بذاری بگذره .صدای موسیقی مورد علاقه ات میاد ولی نمیشنوی منظره ها گلها هوا خیلی خوبه اما توی ریه های تو نمیاد.جک میگن ولی خنده ات نمیگیره سکوت سکوت سکوت....فقط باید بگذره....
ما دو تا خیلی عوض شدیم و این تغییرات همدیگرو نمیتونیم درک کنیم و فکر میکنیم که هر دو داریم برای هم نقش بازی میکنیم....نقش....
فقط توی این شرایط میتونم مست باشم تا فکر نکنم ...تا نیشم باز باشه ..خوش اخلاق باشم...اونوقته که هوا رو بو میکشم سبزی کنار جاده رو میبلعم میخندم و حتی جلوی مسجدم لیوانمو نمیذارم کنار و از کنار ماشین پلیس هم رد میشیم به داد و هوارو شلوغ بازیهام ادامه میدم و فکر میکنم که چقدر همه چیز اوکی و عالیه ....سیگار میکشم باز....سیگار....
29 اسفند .2:20 دقیقه ظهر جاده فرعی فرح آباد.....
میدونی کلن اکستریمم یعنی یا صفرم یا صد....غصه هایی که تاب میاورم بیش از حد جنبه خودمه و شادیهاشم همینطور...امسال برای من سال مهم و تعیین کننده ایه سالی که احتمالا پر از حماقت و خریت خواهد بود.اگه اونطوری که باید پیش نره من از همه حماقتهام استقبال خواهم کرد....
جمعه سی ام اسفند:
تمام راه به یک چیز فکر میکردم ....و رنگ دامنه ها هوش از سرم میبرد....
چقدر خواب خوب است .تنها زمانی است که واقعیت نیست.تا چشمانم را باز میکنم دوباره به من حمله میکنند.زندگیم دارد وارد مرحله جدیدی میشود.این استیج کمی عجیب خواهد بود و ناخوشایند.من به کله خریهایم فکر میکنم و دیووانگی هایم و میبینم همیشه همراهم بوده .یادداشتهای شخصی خواهرم را بیاد میاورم که یواشکی یک بار خوانده بودم: "این ل ی ل ی احمق دارد مرا دیوانه میکند بخاطر دیوونه بازیها و شیطنتهای خودش حاضر است مرا در هر چاهی بیندازد."...میبینم به این روند عادت کرده ام..به این سیستم مسخره ..باید عوضش کنم .از تماشاچی بودن خسته شده ام..نوبت بازی من رسیده....سال جدید و شادی اش برایم بی معنی است.خیلی وقت است که تمام خنده هایم ظاهری شده و هیچ چیز خوشحالم نمیکند.چیزی در درون من مرده است.مجسمه ای هستم که فقط هستم.یک مجسمه کوکی که اصلا توی این دنیا نیست.در دنیای عجیب و غریب و پر پیچ و خم خودم سیر میکنم.....هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمیرهاند....
شنبه 1 فروردین 1388:
هیاهو است.شلوغ است.درهم و بر هم است.من سرم گیج میرود.نمیدانم اینجا چکار میکنم؟من دارم خفه میشوم.حالم خوب نیست.گوشهایم نمیشنوند و چشمهایم نمیبینند..صداها و تصویرهای مبهم از دور میاییند و رد میشوند من دور دورم خیلی دور .من آن دوردستها توی خودم تنها نشسته ام و فکر میکنم ....افسرده شده ام؟؟؟چرا هیچ بخشی از زندگی معنای واقعی خودش را برای من ندارد؟تکاپو ها تمیز کردنها خوردنها شستنها خندیدن ها.....من متعلق به اینجا نیستم....خیلی غریبم اینجا....خیلی....
هی میپرسم چرا؟؟؟؟چرا؟؟؟و پاسخ این چراها مرا میبرد به قهقرا....یاد گرفته ام با خودم رک و صادق باشم .همین مرا میبرد به جایی که کسی جرئت نداره پاشو بذاره ...یه خرابه خوفناک....
سه شنبه 4 فروردین:
اینی که میبینید دیگه یه مورچه نیست.نگاش نکنین چشماش پر اشکه.دیگه اون مورچه شاد و پرهیجان وجود نداره .یه آدم بزرگه که بار مشکلات شونه شو خم کرده.نصفه شبی میپره تو حموم که گریه کنه و کسی اشکاشو نبینه و نفهمه ...زمان تصمیمهای بزرگ فرا رسیده تصمیم بزرگ خیلی سخته...هر تغییر شرایطی واسه این مورچه خیلی سخته...امسال سال عجیبیه و اتفاق مهمی قراره بیفته حوادثی هم پیش زمینه اش شده که به جلو رفتنش کمک میکنه....آره من زیادی حساس شدم..خیلی سخت میگیرم..بیشتر وجودم از اشک تشکیل شده و حالت پیش فرضم چمدون بسته و چشمای پف کرده ایه که هیچوقتم از در خونه بیرون نرفته.. شاید 6 ماهه ..شاید بیشتر....اما دیگه داره همه چیز عوض میشه..باید عوض بشه..نباید اینقدر ترسو باشم.با شجاعت میرم به سمتش..حتما خیری بوده که به اینجا برسه...وقتی چند روز بدون وقفه قلبت فشرده باشه ..باید به فکر بود.یاد گرفتم همیشه دنبال علت اصلی بگردم نه بهانه ها...و اونو پیدا کنم و شروع کنم به حل کردنش...حالا هم همه فکرامو کردم...همه جنبه هارو بررسی کردم ..ناامید نیستم ..به سرنوشت و تقدیر معتقدم.خیلی تلاش کرده ام تا امروز....از اشکهایم نمیترسم هر دفعه بعد از اینکه تمام میشوند حس میکنم قوی تر شده ام یک پوست دیگه انداخته ام.ترسهایم کمتر شده همه راهها را امتحان کرده ام....نمیخواهم مادر بزرگی باشم که به نوه ام بگویم:از زندگیم هیچی نفهمیدم...قدمهای آخر را هم برمیدارم ..آخرین تلاشهایم را هم میکنم...دعوایی نیست..بحثی نیست....فریبی نیست...هر دوی ما کاملن رو بازی میکنیم و همین اجازه میدهد که راحتتر مسایل را حلاجی کنیم هر دفعه قرار گذاشته ایم که همه چیز عوض شود....شاید 20 بار تصمیم گرفته ایم..نمیشود...گاهی وقتها هر دو بن بست را میپذیریم و برنامه ریزی هم میکنیم برای تغییر ها برای تقسیم همه چیز بعد او یک هو قلبش میگیرد..میگوید من نگران تو میشوم..تو ..تنها..توی این دنیا....و باز همه چیز از اول....چندین ماه است که این مکالمات تکرار میشود....تکرار میشود.....دنیای من با تو متفاوت است..میفهمی...متفاوت...
کسی حوصله شنیدن غم و غصه را ندارد..به کسی درددل نمیکنم.من تنها مثل همیشه یک تنه دارم میجنگم و همش برای این است که اوضاع بهتر شود...و این ندایی که در درون من میگوید :باید کاری کرد....آرام بگیرد...
بخش چهارم:
غصه ها رو بیخیال حاشیه های سفر:
۱- جا داره در اینجا از همسفرای خوبم که سه تا خانواده گرم و صمیمی بودن تشکر کنم.خیلی لطف و محبت داشتن به ما و نذاشتن توی جمعشون احساس غریبی کنیم.(کسی چه میدونه شاید یه روزی یکیشون اینجا رو خوند!)همسفرامون خانواده دوست صمیمی ما مهدی بودن پدر و مادر و خواهر و خاله به اضافه بچه ها و همسرهاشون)
۲-ساعتی قبل از تحویل سال جاده جواهر ده با یه منظره استثنایی روبرو شدیم....دو تا گاو در حال (بییییییییب)وسط جاده!خب برای دقایقی معطل شدیم ولی به فال نیک گرفتیم دیدن این گاوها رو در آغاز سال گاو!
۳-آقا هر کی توی وبلاگش آهنگ گذاشته تا حالا یا گذاشته واسه دانلود بدونه که من توی راه یه سلکشن از اهنگای وبلاگی داشتم و حسابی همتون توی یادم بودین!
۴-ساعتی پیش رسیدم خونه خسته و کوفته ....چند تا لباس نو استفاده نشده خوشگل هم اشتباهی انداختم توی لباسشویی از شدت گیجی و خستگی الان حرصم دراومده....میام به تک تکتون دوستای عزیزم سر میزنم ...دلم خیلی تنگ شده برای همه شما....
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 فروردین1388 ساعت 22:55 توسط کتی |