تبليغاتX
ضد خاطرات

۱

خب به سلامتی بالاخره سیستم درست شد.البته هنوز هم مشکلاتی دارد.فعلا که راهی سفریم و بی خیال ولی مونیتور هم دارد هی نورش رنگ برنگ میشود نمیدانم باز این چه ادایی است؟(الان به طرف بالا تمایل به سبز دارد)نکند دارد میسوزد؟؟حالا من با این همه وبلاگ کامنت نگذاشته چه کنم؟(همه را خوانده ام ولی نظر نداده ام)به من رحم کنید گناه دارم.فردا ظهر حرکت میکنیم و هنوز هیچ مقدماتی فراهم نکرده ام!

۲

عجیبا غریبا!!!!نیما جان به ما یک شماره ای دادند گفتند تماس بگیر هماهنگ کن بیاید هم سیستم تو را درست کند هم مودم وایرلس را ...ما هم یکی دو باری تماس گرفتیم پیگیری کنیم گویا این آقا مشکلاتی با همسرشان داشتند و همسرشان بهشان گیر داده بود(مثل اینکه صحبت کردن تلفنی برایشان مفسده انگیز است).خلاصه دفعه سوم زنگیدند و گفتند گوشی را بدهید به همسرتان و به ایشان پیغام دادند که به خانمتان بگویید به من زنگ نزند!!!!!!ما هم کلن بیخیال شدیم.بی جنبه!

۳

-سلام بابا جونی .خوبید آیا؟چیکار میکردید؟

-سلام بابا.داشتم یه کم سبزی پاک میکردم!شام هم درست کردم نمیآیید اینجا؟

-خدا شانس بده!!!

 

۴

ای بابا یک عکس رنگی که اینهمه مراسم نداره دیگه.از روزی که تصمیم گرفتم برم هم توی خونه هم خونه مامانم اینا عزای عمومی شده.هی این نیما میگوید اصلا من بچه نخواستم لازم نیست اینقدر بروی درد بکشی.مامان خانم هم هی سر سجاده گریه و زاری میکند نمیدانم با خدا چه میگوید.خودم هم که منتظر آبغوره گیری دهن خودم و چندین تن از عزیزان دور و نزدیک را سرویس کرده ام.انگار دارم میرم پای چوبه دار.خلاصه روز موعود یک گله خدم و حشم با مراسم و تشریفات همراه من آمدند و کتاب دعا بدست آماده گریه....وقت عکسم شد ماه آینده...خیط و خنک به قول مشهدیها برگشتیم!!

۵

چقد جالبه بری توی یه خونه ای بعد یاد روز اول خونه دار شدنت بیفتی چون همه وسایل قدیمیت اونجا باشه از تلویزیون و میزو دراور تا یخچال و .....بعد عکستم قاب روی میز تلویزیون ببینی...خیلی حس خوبیه!!!!

۶

چهار شنبه سوری

خب به خیر و خوشی چهار شنبه آخر سال هم گذشت و در یک باغ امن از روی آتش پریدیم.اینجانب که قصد داشتم نروم و در منزل به مراسم عزاداری های خنگولانه ای خودم بپردازم بسیار شادمان شدم که در خانه نماندم. زیر باران نوشیدیم و خندیدیم و رقصیدیم و از روی آتش هم بسیار پریدیم و ....چند نفر از دوستان قدیمی هم آنجا دیدیم و روحیه ای تازه کردیم و .....یک تو گوشی جانانه ای هم نوش جان کردیم که حدیثش مفصل است......

۷

حدیث تو گوشی خوردن مورچه:

آقای حدودا ۵۵ ساله از آشنایان قدیمی ما خیلی زیاد سر و گوشش میجنبد و حس خسرو شکیبایی بودن دارد زیاد(بی تعارف خودش که نمیفهمد ولی از ایشان بسی خوشتیپ تر و جذابتر هم هست)خلاصه ایشان دو فرزند بزرگ و یک همسر دارند ولی دائما حتی در مجالس خانوادگی مشغول مخ زنی دختران جوان هستند و کارت هتل آپارتمانشان را هی تعارف میکنند و ...بفرمایید در خدمتان باشیم از زبانشان نمیافتد....خلاصه امشب هی گوش این نیمای بیچاره را میکشید و میاورد که: آی کتی وای کتی... مواظب شوهرت باش....بعد از چند دفعه گفتم:دایی جان این هنوز جوونه سنی نداره که خب دوس داره شیطونه کنه....مگه چند بار زندگی میکنه که من هی بهش امر و نهی کنم بذارین حالشو ببره جوونی کنه...ایشون هم گفت: خدا شانس بده بیا همینا رو به زن منم بگو.....منم گفتم آخه شما سنتون از این حرفا گذشته دیگه....شـــــــــــــرق تو گوشی ای نوش جان کردم که هنوز احساسش میکنم.ای بابا واقعیتها گاهی وقتها خیلی تلخه انگار.بدجور تو ذوقش خورد دایی جان.بگذریم که بخاطر همین کارش تا آخر مجلس مشغول معذرت خواهی ناز و نوازش و لوس کردن بنده بود اما خوب تیکه ای انداختم  میارزید به تو گوشیه!

۸

امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشید.عید همتون مبارک.همه لینکام و تمام کسانی که کامنت میذارن میخونم.خوش باشید.توی خونه نمونید و فکر و خیال نکنید که سم مهلکیه.برای همه تون اروزی شادی و موفقیت دارم و دوستتون دارم.

 

 پ.ن:از دوستی که با جستجوی عبارت:"آمپول زدن دختر با شلوار جین"به وبلاگ من اومده کمال تشکرو دارم چون تا این لحظه فقط با جستجوی عبارت "تزیین سالاد اولیه"ملت به اینجا میرسیدن...پیشرفت کردم پس!

+ نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387 ساعت 23:31 توسط کتی | 
اتفاق بدی برای من افتاده

چیزی شبیه له شدن زیر یک کامیون

یا فرو ریختن آواری روی سر

و من ناگهان  افتادم

اتفاق بدی برای من افتاده

و من میخواهم سکوت کنم

یک سکوت طولانی

اتفاق بدی برای من افتاده

و ندایی به من میگوید

تو هیچوقت پیش نرفتی

تو فرو رفتی!

و من ناگهان همه چندین نفر قلب و دل و روح  و لبخند را  با هم از دست داده ام.

چه سال نوی غریبی!!!!

 

 پ.ن:به کسی نخواهم گفت اصرار نکنید. این راز من است .به وبلاگستان هم مربوط نمیشود!

+ نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387 ساعت 12:44 توسط کتی 

شاید این آخرین پستم در این سال باشد وشاید هم نباشد نمیدانم. در این لحظه من باز با این مینی لپتاپ لعنتی فسقلی اینجا هستم و کامپیورم کلن دار فانی را وداع گفته ا ست.

روزهای پایانی سال است و برای اولین بار کاری نمانده جز چیدن سفره هفت سین که هنوز خیلی زود است.تازه ضروری هم نیست چون به احتمال زیاد سال تحویل در سفریم اما دوست دارم داشته باشمش.

در این شرایط جا دارد جمع بندی مفصلی از سالی که گذشت اینجا پیاده کنم اما هر چه فکر میکنم میبینم امسال درس بزرگ و ساده ای گرفته ام که مرا از زیاد نوشتن باز میدارد.: زندگی یک بازی ...یک شوخی بیش نیست و لازم نیست خیلی جدی گرفتش.خوشحالم که امسال بیشتر بازی کردم.جدی نگرفتم.تقلا نکرده ام.دست از پیشرفت کشیده ام و ارام گرفته ام  و بالاخره پذیرفته ام که یک آدم خیلی معمولی و از عوام هستم و لازم نیست خیلی خودم را برای متفاوت بودن آزار دهم .بدون برنامه ریزی و رها بودن را تجربه کرده ام.زیبا بود.بازیگوشی به معنای بازی گرفتن زندگی را تجربه رده ام و مثل کودکی با عروسکهایم بازی کرده ام.زیبا بود .رنج را به مثابه امری ناگزیر پشت سر گذاشته ام و با هم کنار امده ایم  ناشکری نکرده ام. 

سال جدید میخواهم بیشتر بازی کنم مثل بچه ها.....و تا میتوانم بستنی و شکلات با لذت بخورم و یک عروسک هم از خدا هدیه بگیرم تا بازی هایم تکمیل شود .تا خدایم چه بخواهد برایم.....

پیشاپیش بهار را تبریک .

اگر سیستمم درست شود این آخرین پست امسال نخواهد بود .پس فعلن به آنها که راهی سفرند تبریک.

 

 

+ نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387 ساعت 19:49 توسط کتی | 

دیگر مدتهاست که روزنامه را و بخش حوادثش را مخصوصا نمیخوانم . اخر هر روز خودم شاهد هستم .اما امروز همه این را میگفتند.همه خوانده بودند.وحشت اور است. واقعیت است.توی یکی از محلات شهر ما اتفاق افتاده. و من سعی میکنم زیاد که بهش فکر نکنم.

این را میگویم

 

دختری که اینجا درموردش حرف زده بودم امروز آمده بود.اشک میریخت.میگفت کاری کنید که این مرد مرا بگیرد.ساده بود .

زنی هم که اینجا صحبتش را کرده بودم (که با پسری در خانه اش دستگیرش کرده بودند )به ۹۹ ضربه شلاق تعزیری از روی لباس محکوم شد.پدرش خوشحال بود که حکم  سنگسار نیست.

امشب زنی وارد اشیانه زندگی دیگری شد.لعنت! مردی که دوتا بچه داشت توی خیابان عاشقش شده بود .مردی با یک ماشین خیلی خیلی قشنگ! امشب اسم دخترک رفت توی شناسنامه مرد ....من این زن را که نگاه میکردم  قشنگ بود ...نمیفهمیدمش!

امشب زنی آمد که شوهرش به جرم حمل چندین کیلو کریستال زندان بود و منتظر اعدام .

امشب..............

تا دلت بخواهد هر شب همین است....

اصلن دل و دماغی نمیماند ...ولی نباید کم بیاورم....نباید....

 

 

 



+ نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1387 ساعت 2:50 توسط کتی | 

وایییییییییییی دااااااااااااااااد هواااااااااااااار

مردم از بس از دیشب ابغوره گرفتم

الان چشام اندازه هندونه شده باز نمیشه

آقا من اصلا بچه نخواستم

من میترسم عکس رنگی بگیرم خووووووووووووو

ایکن های تشویش و اضطراب و گریه و ....زیاد

به اندازه یک پارچ آب اشک ریختم از دیشب که دکتر گفته باید عکس رنگی بگیری .

 


(ایکن مو کندن از شدت غصه و ناراحتی)ای خدا ببینین هنوز کامپیوترم درس نشده نمیشه لینک گذاشت!

چقدر من بدبختم که زن شدم این بلاها باید سرم بیاد .خوش بحال مردا همون بچگیشون فقط یک ختنه میشن هیچیم یادشون نمیاد  ولی ما بیچاره ها چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟(ایکن غر و غر و ناشکری و نق نق و ای خدا چه مصیبتی بود!)

+ نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387 ساعت 9:52 توسط کتی | 

خب اولش تریپ خیلی کارمند و  فعال و پر انرژی رفتم گفتم کار سخت سخته مال من باشه.  دو روز بعد گفتم :نه چشمام درد میگیره بخوام لایحه ها رو تایپ کنم  خطای شماها کج و کوله اس. دو روز بعد گفتم :خب یعنی چی هم تو خونه بهم دستور بدی هم سر کار ؟ به منشیت دستور بده. من حوصله ندارم دنبال پرونده ها بگردم( هر پرونده که میخواستم دربیارم از بایگانی باید یه دور شعر الفبا که کلاس اول معلممون یادم داده  بود میخوندم.با خودم تا بفمم کجاس و مرتبشون کنم!!!) .هر چیم که حقوق دارم هی میریم مسافرت هی خرج میکنم .بعد هی رفتم با دوستام سینما ...بعد هی وقت دکتر داشتم....خب خریدم داشتم نمیشه که نرم خرید...خلاصه کارم شده هر روز بیام از خونه بیرون خوشحال و شادمان بنام دفتر بکام گردش ....فقط میشینم آمار ملتو درمیارم مخشونو میریزم رو دایره که بیام واسه شماها تعریف کنم و رفت و آمدها رو هم مارپل وار زیر نظر داشته باشم بالاخره صدای آقای رییس دراومده میگه بذار یکی بیاد که حرف گوش کنه حداقل...تو هم بیا  به فضولبازی هات ادامه بده!!!


نکته 1: یک جوری  فضایی خونه تکونی کردم که هم خیلی چیزا گم شده هم دو ساعت طول میکشه یادم بیاد چیو کجا گذاشتم!

نکته 2 : وقتی میگم کسیو ندارم همه میگن اوووه تو که اینقدر دورت شلوغه!بفرما یکی پیدا نشد بیاد ببینه این کامپیوتر چه مرگشه حالا یه ندا بده بگو فردا خونه کتی مهمونیه همه سرازیرن ...وقتی لازمشون داری همشون خونه مامان بزرگاشون تو اسانسور گیر کردن.....اشکالی نداره گذر پوست به دباغ خونه میفته باز ببینم شماها رو بگیرن تو پاسگاه یاد کی میفتین!خودم دست بکار شدم اخرش ...خدا کسیو محتاج نکنه....همگی بگین آمین!!



+ نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387 ساعت 22:2 توسط کتی | 

دوستی به تازگی جهت زندگی به تاجیکستان رفته و گاهگاهی مارا بااطلاعات جالب مستفیض میکند .چند تا کلمه در زبان تاجیکی: (راست و دروغش پای خودش!)


آمبولانس : کَسِل کِش تیزپا !!!!!!!!!!!! (کسل معنی مریض میدهد گویا)

خلال دندان: سیخک دندان تازه کُنَک

نخ دندان: ریسمان دندان تازه کنک

آجر : بیییییییییییییییب!پیچ ( وای خدا این یکیو فک کنم قطعا الکی سرکاری گفته اخه اینا هم به نوعی فارسی حرف میزنن مگه میشه به آجر همچین چیزی بگن از شدت زشتی روم نمیشه حتی یک حرفشو بگم چیه!!

رنگ قهوه ای ندارن به قهوه ای میگن سیاه

به آبی میگن: کبود

به ابی پر رنگ میگن: کبود بلند

هویج هم اسم نداره میگن سبزی!!!!


+ نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387 ساعت 12:27 توسط کتی | 

میگویند تجربه چیز خوبی است

من هم امروز مجرب شدم

و فهمیدم این صدایی که یک ریز توی گوشم ویز ویز میکند بنام نیما

اگر دو روز قطع شود چه کسالت عجیبی مرا فرا میگیرد

در این لحظه بی صبرانه منتظرم از سفر بیاید و هی حرف بزند و یک لحظه هم ساکت نشود .غر و نق و قربان صدقه و اخ و اوخ و وای گشنه مه و مامانمو میخوام و غذا چی داریم و بیا بریم مهمونی و ....فرقی ندارد فقط صدایش باشد کافی است .اینکه یکی باشد هی توی سر و کله هم بزنی وقتی که نیست ارزشش معلوم میشود والا هی میگویی ایــــش برو دست از سرم بردار ...اما حالا تو رو خدا زودی بیا هی سر به سرم بذار.

خب من الان حسابی حوصله ام سر رفته هر چی هم میخوابم و تلفن حرف میزنم زمان نمیگذرد .الان نمیدانم چرا به سرم زده برم توی میوه فروشی میوه بو کنم به عجب بوی خوبی میدهد میوه فروشی ادم کیف میکند.گل فروشی هم خوب است .ولی فکر میکنم الان هیچکدام باز نباشد اگر هم باز باشد تنبلی و تاریکی هوا اجازه نمیدهد.

خب داشتم میگفتم حوصله ام دارد سر میرود هی ...رفتم تلویزیون روشن کردم به امید دیدن یک اهنگ نیناش ناشی چیزی کمی روحیه ام عوض شود ...یک هو تا روشن شد پریدم هوا چشمانم گرد شد گفتم ای دل غافل ما که همه این کانالهای  بیییبمان قطع شده این یکی کجا بوده ...دقت میکنم میبینم T2  خودمان است ای وای خاک به گورم امیر قاسمی جان مثلن این شبکه خانوادگی است  این چیه داره پخش میشه؟؟؟؟مثل ندید بدیدها  هاج و واج هی نگاه کردم دیدم نه جدی جدی بانوان دارن تیکه تیکه از شر لباسهاشون خلاص میشن  استغفرا... حالا روز قیامت  به قول مامانم منو بخاطر دیدن این مناظر بازخواست کنن من چی بگم آخه؟؟؟بگم تقصیر آقای امیرقاسمیه که همچین کلیپی پخش کرده ! خب اسم اهنگه اینه:

حالا هی بگین کامپوترت که کاریش نشده میخواستم لینک یوتوب این کلیپو لینک کنم که همتون یک راست با خودم بییان جهنم ولی لینک نمیشه بذارم.تازه همین جمله انگلیسی هم قاط زده سر جاش نمیره ببینین این اسم اهنگه باید این بالا میبود نمیره همین پایین مونده  خیلی بی ناموسیه اصلن نگاش نکنین پلیز من اسمشو گفتم که فک نکنین خالی بستم.

 

Whose your daddy -Benni Benassi

+ نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387 ساعت 19:34 توسط کتی | 

تنهایی

سکوت

کشنده است

من همان کلاغ قار قاری ام را به این سکوت محض ترجیح میدهم.

+ نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387 ساعت 13:0 توسط کتی 

یک گندی زده ام که تویش مانده ام (خیلی بد نیست ولی جالب هم نیست)

 با اینکه فرسنگها از لحاظ فکری فاصله داریم هیچوقت با منشی دفترمان بحث نمیکنم 4 سال است که فوق العاده بوده صبور و ارام و مظلوم و در برابر بدخلقی های نیما اشک توی چشمانش جمع شده ولی هیچوقت اعتراضی نکرده و خیلی به ما احترام میگذارد .جدا از آن اصلن حال بحث با مذهبی ها را هم ندارم.

اما چند روز پیش

نمیدانم چه شد بحث صیغه شد .انگار منتظر بود.شروع کرد به دفاع و توجیه صیغه ...به خصوص  برای مردهایی که زن و بچه دارند.گفت جایزه...لازمه...شروع کردم به انتقاد.گفتم هر چه به اساس خانواده لطمه بزند جایز نیست .حقی که فقط برای یک طرف در نظر گرفته بشه حق نیست حق باید متقابل باشه . هیچکس ذاتا راضی به داشتن رقیب نیست .خیلی حرف زدم حسابی داغ کرده بودم... بین بحث  حدیثی گفت که از خنده ترکیدم.گفت ((((((ح ض رت ع ل ی روزی بر منبر گفته : من یک شب بدون زن سر نمیکنم.ع م ر هم شبی شام دعوتش کرده و نگهش داشته و فردا رفته مسجد و گفته: دیدید علی دروغ گفت. دیشب در خانه من بدون زن خوابید.علی هم امد و گفت: اشتباه نکن من دیشب با خواهر تو بودم .اخر شب که همه خواب بودید صدایش زدم و صیغه اش کردم!!!))))) گفتم صبر کن ازدواج کنی و شوهرت برود زنی صیغه کند بعد حسش را میفهمی دنبال این حدیثها نمیروی. فصلی هم از زنانی که صیغه میشوند بد گفتم.نمیدانم چرا.....شاید رابطه را بدون قید صیغه بتوانم قبول کنم حالا هر جور رابطه ای را ولی اینکه با لعاب مذهب و دین به خوردم بدهند نمیتوانم...شاید هم کلا چون ضد دین شده ام با هر چیزی در این رابطه برخورد میکنم .به هر حال این زنان بخت برگشته را با خاک کوچه یکسان کردم.. ..وقتی به خانه رسیدم تا کمی از بحثمان را به نیما گفتم گفت: آخی!! طفلکی سنش رفته بالا...بر و رویی هم که ندارد . مومن هم که هست.خواستگاری هم ندارد. تازه عرب هم هست و عربها خیلی هاتند!( جنگزده و جنوبی است ) تو این اوضاع بی شوهری حاضر است صیغه هر کسی بشود(پدر هم ندارد که اجازه اش لازم باشد). ....یک هو به خودم امدم دیدم راست میگوید چرا اصلن دقت نکردم فقط از دیدگاه خودم به این موضوع نگاه کردم . حتما حالا کلی بهش برخورده .فکر کرده من درکش نمیکنم.فکر کرده من چه ادم بسته ای هستم....از ان روز هم هر چه سعی کردم جوری نظراتم را تعدیل کنم شرایطش فراهم نشده ....یک جورایی ناراحتم برایش و دوزاریم تازه افتاده و دارم درکش میکنم. تازه یادم امده که وسط حرفهایش هی گفت من اصلن از مردها دفاع نمیکنم دارم برای زنها میگویم من دوزاریم نیفتاد...آخر کسی مثل او باید چه کند؟ به نظر شما باید چه کند؟


خارج از موضوع: خیلی دوست دارم از خودم و حال و هوایم و زندگیم بیشتر بنویسم اما حس میکنم پستهای شخصی و طولانی جاذبه  و خواننده ای ندارد. البته یک جمع بندی اخر سال حتما خواهم نوشت .برای خودم مفید خواهد بود دانستنش.


+ نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387 ساعت 23:33 توسط کتی | 
مکان:جلسه رسمی مدیران کانون (فرهنگی آموزش)

شخص سوتی دهنده : شخص شخیص یکی از دوستان بنده

ماجرا:

خانم نوبت توضیحاتش شده (پشتیبانه کانونه) تق تق رفت اون جلو وایساد شروع کرده به حرف زدن .....


.....اومد بگه :بر اساس لیست خود اظهاری دانش اموزان.....

گفت: بر اساس لیست خو  د ار ضا  یی  دانش اموزان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چند ثانیه سکوت برقرار شد (دوست جون که مکث نکرد خانوما سکوت کردن ببینن درس شنیدن آیا؟!)*

یه هو سالن ترکید (اسمایلی خنده قاه قاه!)

بیجنبه ها خب اشتباه کرد دیگه

اینهمه خنده داشت؟؟؟؟ 

دوست خجالتی !!! ما لبو شد طفلک !


*  اون جمله داخل پرانتز بعد از دریافت کامنت امید خان اضافه شده و از ارزش کامنت ایشان نمیکاهد!(نیشخند!)

پ.ن : شکلاتها تمام نشده داوطلبان دریافت شوکولات میتوانند ثبت نام کنند طی قرعه کشی بدون پارتی بازی شکلات دریافت کنند!!

پ.ن بعدی: اسمایلی نمیشود بگذارم .این ایکن های عکس پاره هم که این پایین پست میبینم نمیدانم از کجا امده توی ویرایش پستم نیستند که حذفشان کنم.کامپیوترم خیلی یک کاریش شده!(گریه)

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1387 ساعت 14:53 توسط کتی | 
شما ای ابرای پاک دسته گلم رو ندیدین؟؟؟

بچه دس کپل و پا کپلم رو ندیدین؟؟

سر انگشتای نازش رو حنا بسته بودم

کمرش رو با کمربند طلا بسته بودم

لپ بچه ام گلی بود

پیرهنش خال خالی بود......


ما دیروز دختر دسته گلت را بدست جلاد سپردیم مادر

و تو از ترس شوهرت حاضر نشدی بیایی مادر

این ها دردهای من است

من نمیخواستم که این چنین شاهد این همه درد باشم

کس دیگری نبود

چاره ای نبود

هی التماس کردم گفتم نکنه نازا بشه....نکنه بعد به خونریزی بیفته....

وقتی که کسی را ندارد تو باید بروی پشت در صدای جیغهایش و ناله هایش را بشنوی و اشک بریزی و فقط دعا کنی که وسط ماجرا تلف نشود.....

دختر  دسته گل به چه روزی افتاد.....

حتی مامای بیشعور با ان چهره کریهش از ترس لو رفتن سقط جنین غیر قانونی نگذاشت چند دقیقه روی تخت بماند .گفت زود بردار ببرش...500 تومن هم گرفت.........

میدانی اینها مصیبت هایی است که هر روز با ان سرو کله میزنم من....

الان حالش خوب است....

تو نفهمیدی چه دردی زانوی خسته مو تا کرد......


+ نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند1387 ساعت 13:33 توسط کتی | 

 هم خیلی خوشبختم

هم خیلی بدبخت

جمع اضدادم من




* مصیبت از دست دادن پدر را به  رییس عزیز صاحب وبلاگ روزگار نو  تسلیت میگم.

** سیستم درست شد  .دارم یواش یواش میام لاک پشت وار بهتون سر میزنم.هوا بارونیه و تاریک.منم یه کمی بیحالم .

*** بعد از مدتها مقاومت بالاخره من هم به جمع ایرانسلی ها پیوستم .

**** کابوسهای شبانه پوست میکند از روان آدم....

+ نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387 ساعت 12:34 توسط کتی | 



وقتی که سیستمت قاط میزند و دسترسی به اینترنت نداری حاصل این میشود که مینشینی فیلم نگاه میکنی و به خصوص اگر چنین فیلمی باشد یک جورایی هم خوشحال میشوی که نت نداشته ای و توانسته ای بالاخره این فیلم را ببینی.واقعا لینچ آخر کارگردان است....خیلی چسبید ...به هیچ وجه نمیشد حدس زد چند ثانیه بعد با چه اتفاقی روبرو هستید...از شدت هیجان تیک تیک میلرزیدم (البته حین فیلم دیدن کلی اخبار عجیب و غریب هم به گوشم رسید مبنی بر اینکه متاسفانه برادر یکی از دوستان وبلاگ نویس ام کشته شده و علت مرگش هم خیلی شبیه فیلم بود ) هم اکنون موجی از حس ناامنی و وحشت مرا فرا گرفته و جو گیر شده ام میترسم یک هو یکی از توی مونیتور به من شلیک کند....

* خیلی ناراحت کننده است این چنین قتلهایی آدم مفت بخاطر ....به اف برود .معمولن هم آقای شوهر غیرتی هر دو نفر را میکشد و قطعا خودش هم قصاص میشود یا در کشورهای دیگر حبس ابد...سه نفر ..سه وجود از بین میرود...به ایران و غیر ایران و کشور و مذهب و ..هم ربطی ندارد رفلکسها یکسان است....چند وقت پیش هم پسر 15 ساله ای از شدت عذاب وجدان بخاطر اغفال شدن توسط زن برادرش خودسوزی کرد و دل همه ما را به آتش کشید...احتیاط کنید دوستان! احتیاط! همه این مصیبتها اول از یک تلفن...یک نگاه ...یک دل باختن ساده شروع میشود...احتیاط کنید!


**به محض روبراه شدن سیستم تمامی نبودنهایم  را جبران خواهم کرد.

***

عکس پایینی را نگاه کنید.یکی از کابوسهای من اینه که یک نفر با این شکل و قیافه خیره بدون پلک زدن بهم نگاه کنه و حرفهای ترسناک بزنه.واااااااااااای!!!!!


+ نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387 ساعت 10:47 توسط کتی | 
 

سلام من برگشتم

 

 

 

 

این جوجه فسقلی که میبینید ما را بیچاره کرد(ای کسانی که رای اولین بار به اینجا سر میزنید این وروجک بچه من نیست و من هنوز خودم بچه ام!!)

 

 

این هدیه صدف عزیزمه که حسابی منو شرمنده کرد . واقعا دیدن دوستان وبلاگی خیلی جالب و بر هیجانه به خصوص مثل این یکی!

 

این بست در شرایط مشقت باری نوشته شده با یه مینی لبتاب که فونتش عربی است و من هر چه میگردم حرف ب را بیدا نمیکنم کامبیوتر خراب شده و من در قحطی نتی به سر میبرم .نمیتونم زیاد بنویسم چشم درد شدم از بس این ال سی دی کوچیکه . از همه دوستان عزیزی که به یادم بودند تشکر میکنم دلم براتون خیلی تنگ شده. تا بعد!!!

 

+ نوشته شده در شنبه 10 اسفند1387 ساعت 10:12 توسط کتی | 

...براي زيستن دو قلب لازم است:
قلبي كه دوست بدارد.....قلبي كه دوستش بدارند.
قلبي كه هديه كند...قلبي كه بپذيرد.
قلبي كه بگويد...قلبي كه جواب دهد.
قلبي براي من....قلبي براي انساني كه من ميخواهم...تا  آن انسان را در كنار خود
                                                                           ...حس كنم!

                                                                                                    ( ترجمه : احمد شاملو)


- دیده بگشا ، نقش انسان ماند با جانی تهی
 سوخت لاله ، مرد لیلی ، خشک شد سرو سهی


-میگویند:حرف را باید زد...درد را باید گفت...ولی انگار قرنی است که من در سکوتم.سکوتی که سرشار از سخنان ناگفته است...و در آن حقیقت من نهفته است.


- ...گیجم ...گیج ...چنان که بجای چایی توی قوری شکر دم میکنم.و به سادگی مادرم میخندم که فکر میکند من همه حرفهای دلم را به او میگویم ...و چه خوشحال است....


- شعر بالا خیلی قشنگه نه؟؟

-سفر را به هر شکلش دوست دارم .بالاخره راهی شدم....



+ نوشته شده در شنبه 3 اسفند1387 ساعت 8:16 توسط کتی |