تبليغاتX
ضد خاطرات
یک سال پیش در چنین روزی:

آآآآخخخخخخخخخخ جون یک weekend چهار روزه از امروز شروع شد.بخاطر کنکور فوق کلاسا تا یکشنبه تعطیل....نمی دونین من چه مورچه خوبی شدم یک مورچه منظم و فعال و کار درست.....جمعه شب چند تا مهمون عزیز دارم از دوستای قدیمی و کلی می خوام غذاهای خوشمزه بپزم....درسا رو به راهه....امروز هم یه نفر خیلی سعی کرد اذیتم کنه ولی من دیگه اون آدم خیلی آسیب پذیر قبلی نیستم و طرف همه پتانسیل بدجنسی و بد دهنیشو به خرج داد تا منو از کوره بدر ببره اما نتو نست...حالا می فهمم چقدر تنهاست و چرا اینطور تنهاست!!!!هیچوقت بد جنسی نکردم و هیچوقت در لحظه اون بدترین حرفی رو که به ذهنم رسیده دلم نیومده که بگم و طرفو ناراحت کنم شاید منظورمو رسوندم به هر حال ولی دوست عزیز افتخار نکن که هر چی به دهنت میاد میریزی بیرون...یکی از خاصیت های انسان بودن تفکر پیش از سخن گفتنه!!!!همه سعی خودم رو دارم که اشتباهات قبل رو تکرار نکنم به هیچ قیمتی .خدا رو شکر که تجربه هایی دارم و الان می دونم چه جوری باید برخورد کنم....بگذریم برای مهمونی جمعه می خوام قرمه سبزی(به به!!) فسنجون!! سوپ شیر و کرم باواریا درست کنم....خیلی وقته مهمون این جوری نداشتم که از جون و دل براشون آشپزی کنم .کلاس مکالمه عالیه و از خودم راضیم که قنبل مبارک را تنگ کرده و رفتم...فقط مشکل این مقنعه اعصاب خورد کنه...وقت نمی کنم برم یکی بخرم...از ترم پیش که مقنعه ام گم شد این مقنعه مادرشوهرمو سرم می کنم که لیز لیزیه ...هر طور شده امروز می رم می خرم...تا هفته دیگه منم بالاخرهADSL دار می شم دیشب رفتم پولشو دادم...خدا جون برای همه چی مرسی...خدا جون دوست دارم....

+ نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386 ساعت 5:38 توسط کتی |

 

توجه توجه: این پست مال پارساله نه امسال

 

 

امسال در چنین روزی:

تعطیلی در کار نیست ولی یکشنبه عازم سفریم.مورچه نیستم دیگه بزرگ شدم.اصلن هم به مظلومی و مثبتی و خوبی پارسال نیستم کلی زبل و زبون دراز شدم .مهمون و دوست قدمی و جدید و عزیز و ناعزیز و غذای خوشمزه و بدمزه نداریم.امروزم نهاری که مادرشوهرم دیروز اورده بود خوردیم.  کسی هم سعی نمیکنه منو اذیت کنه  چون خودم از آزار و اذیت روی همه رو سفید کردم و من هم کلی از پارسال تا امسال بدجنس شدم دلمم اومده کلی هر چی دلم خواسته به همه گفتم.خیلی وقته کرم باواریا و سوپ شیر درست نکردم فکر کنم اخرین بارش همین بوده که نوشتم.هیچ کلاس ملاسی هم نمیرم و ق نب ل مبارک حسابی گشاد تشریف آورده از پارسال تا امسال ۶ تا مقنعه خریدم تازه اون که گم شده بود پیدا شد به جالباسی توی کاور بود (یاداوری کنم پارسال واسه دانشکده مقنعه سرم میکردم امسال واسه سر کار رفتن البته اگه حوصله قرتی بازی نداشته باشم !)همشم ADSL  دارم از اون موقع تا حالا. فقط نکته اشتراکم با پارسال فعال بودنمه.از صبح یه عالمه کار کردم فرشها رو جمع کردم فرستادم خونه مامانم طاهره جون بشوره (بگذریم که مامان خانوم اومد اینجا کمک کنه وسط راه پله ها از دستش کف زمین پخش شدم چون چادرشو ول نمیکرد گوشه فرشو نگه داره!خیلی خودمو کنترل کردم که حرص نخورم!) شیشصد تا طرح و نقشه شیطنت آمیز هم با تلفن و اس ام اس و چت هدایت و مدیریت کردم خودم کف کردم .اقدامات عجیب و غریبی هم انجام دادم مثلا یه عالمه کفشو با خونسردی انداختم تو لباسشویی ...خیلی خوب تمیز شدن.خیلی وقته نگفتم خدا جون مرسی خدا جون دوست دارم....الان دیدم یادم اومد...خدا جون مرسی ...خدا جون دوست دارم.

نوشته شده توسط کتی امروز در 5:15 دقیقه عصر.

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387 ساعت 10:47 توسط کتی | 
اولش هممون ایده آل و آرمانگراییم

به فکر شجاعت و شرافت و انسانیت و هنر و ....

کلی فکرای خوب تو سرمونه

ولی آخرش میرسیم به اینکه پول از همه مهمتره

پول!!!!!!!!!!

 

 

 

نصفه شب نوشت:

ای وای خاک به گورم این کامنت خصوصیو ببینین  :

 

سه شنبه 29 بهمن1387 ساعت: 22:19 توسط:یک دوست
سلام کتایون عزيز

تمام نوشته هاي زيباتو خوندم ... به نظرم فوق العاده بود كلي با نوشته هات حال كردم ... آخه من خيلي تنهام ... تنها تر از اوني كه فكر ميكني،من از همه دنيا خسته شدم دارم كم كم ديوونه ميشم از اين دنياي بد.
داشتم بهت ميگفتم كه تنهام و هيچ همدل و هم نفسي ندارم
من اينجا با حسم ميگم كه تو شايد مهره گمشده من باشي
اميدوارم فراموشم نكني چون هميشه منتظرت خواهم بود تا خبرم كني
زنگ يا اس ام اسخودتو ازم دريغ نكن
اسمم ****
به هرکسی که میپرستی باهام تماس بگیر
منتظرتم ....
   *******0912

 وب سایت   پست الکترونیک

 

داداش خیلی خوشحالی ها!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387 ساعت 22:14 توسط کتی | 
هی رفقا

بچه مثبت  و ساده دل نباشین

تو این دوره زمونه مثبتی یعنی

حماقت و ساده لوحی

یعنی

...........؟(شما بگین)


(ایکن شیطان در هیئت یک مورچه فسقلی)     

نمیدونم چرا تازگیا شدم مامور امر به منکر و نهی از معروفشیطان!!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387 ساعت 16:12 توسط کتی | 


در این روز تعطیل به خودم تبریک میگم با وجود این همه کار خونه و حضور یک فروند وروجک (از نوع ۳۰ ساله) در منزل  تونستم این فیلمو که مدتهاس میخوام ببینمش ببینم.البته یک اصلی وجود داره که فیلمهای لینچ را باید حتما دید اما میتونم بگم از فیلم مالهالند درایو خیلی خیلی بیشتر خوشم اومد و این فیلم  مخمل آبی اصلا به  پای اون نمیرسید.خب الان اینو به هر فیلم بازی بگم احتمالا مسخره ام میکنه که به نظرم اصلا فیلم خوبی نبود ولی اینم نظر منه دیگه چه میشه کرد!(چشمک)


به لطف دوست عزیزی دارم از صبح تا شب آهنگای جدید داریوش رو گوش میکنم .خوبه که افسرده کننده نیست والا الان یک جنازه هی حرفهای غصه دار میزد براتون .  اینجا آهنگ زیبای آواز پریها رو دانلود کنید.

این هم یه آهنگ قشنگ دیگه  که زیاد گوش میکنم این روزا.

Nancy Sinatra_ Summer Wine

 

خیلی بعد نوشت ها: الان خسته و کوفته از کلی کارهای مختلف مربوط به منزل فکر کردم که آخه اینها که خانه تکانی نیست.یک جور جمع کردن و بسته بندی کردن وسایله....اینقد چیز اضافی دور ریختیم و وسایلو بسته بندی کردیم که موقع اسباب کشی دیگه راحتیم.

 

وای خدا این چهار تا دختر شیطونو ببینین اینجا .خیلی باحالن به خصوص متن چتهاشونم میذارن کلی میخندم هر دفعه میخونم....الانم که تولد هیوای عزیزمه ببینین چه کردن اینا....هیوا جون تولدت مبارک خوشگل خانوم

 

به نظر شما راهی وجود داره که کسی (یعنی خودم!)بتونه ذات حساسشو عوض کنه؟؟؟؟ یعنی میشه با یه کلمه زیر و رو نشد؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387 ساعت 21:50 توسط کتی | 
1

من آزادم

آزادم

آزاد

و هیچ نیرویی نمیتواند مرا به بند کشد

من از تبار فروغم

و عصیانگر


چقد دوست داشتم این برنامه ای که درباره فروغ بی بی سی فارسی پخش کرد.چه شانسی آوردم که خونه مامانم بودم و دیدم.چقد عشق گلستان به فروغ  به روایت کاوه برایم زیبا بود....



2

 یکی تو را آزار میدهد

تو مرا آزار میدهی

من دیگری را

دیگری یک دیگر دیگر را

و همینطور تا ابد این آزار جاری است


3

ای تو روح این هورمونها

آیا راهی برای استعفا دادن از زن بودن وجود ندارد؟

بلایی که این PMS لعنتی سر آدم میاره یه جوریم نیس که همون موقع بفهمی بخاطر این قضیه اس و تموم میشه و خوب میشی.نا امیدی و ناراحتی و افسردگی توی تمام سلولهات ریشه میکنه.زندگی بی مفهوم میشه.اینجور وقتا فقط فک میکنی که باید طلاق بگیری و بری  خودتو سر به نیست کنی.همش به بهانه های مختلف گریه زاری و آبغوره گیری راه میندازی حوصله هیچ بنی بشری هم نداری حتی قلی....یه سگ پاچه گیر میشی که دوس داری یه هویج گنده برداری به هر کی رسیدی به ماتحتش فرو کنی و حالشو بگیری به هر شکلی.میشینی پای نت اینجا هم دلت میخواد سر همه رو یکی یکی ببری بذاری رو سینه هاشون.نمیتونی حتی جواب سلام درس حسابی بدی به دوستات...بداخلاق...عصبی...داغون...هی با خودت میگی:دیگه راهی نمونده من خیلی بدبختم.باید برم ...راهی نمونده..نمیتونم همه عمرمو اینجوری سر کنم...هیچکیم که دوسم نداره..چقد تنهام ..چقد ضعیفم...چقد بی عرضه ام...

خلاصه چند روز میگذره و ابرای تیره کنار میرن و خورشید میاد و همه چی قشنگ میشه دوباره .اون آدم اخمو بداخلاق کدر دوباره میشه شفاف و خوشرنگ و خوشرو...میرم جلو آینه میگم:واسه چی آخه این همه ناراحت بودم؟؟یعنی اینقدر مشکلاتم غیر قابل تحمل و بزرگه؟؟؟ و کاملا احساس خوشبختی میکنم و فکر میکنم همه چیز روبراهه.این همه کسا رو دوس دارم و این همه منو دوس دارن.حتی اونی که مادرشوهرمه چقد دوسش دارم.بعد دوس دارم بیام واسه همه اددلیستم ایکن ماچ و بغلی بفرستم داد بزنم هی...بچه ها..همتونو دوس دارم...


4


اهل افراطم من

زود معتاد میشوم

زمانی به آب پرتغال

زمانی به شکلات کیت کت ، کوه رفتن ،فیلم دیدن،غر زدن،دسر پختن، مهمونی دادن،م ش رو ب خوردن،کلاس زبان رفتن،.......

و از همه بیشتر وبلاگ بازی و چت....

اما خوبیش اینه که به همون سرعتی که معتاد میشم و شورشو در میارم...چون زده میشم..میتونم ترک عادت کنم و اعتدالو برقرار کنم....خب الان هم در مرحله متعادل سازی این آخری ام....آره ..کلی کارای مهم دارم اون بیرون...خیلی آدمها هستن که باید بهشون رسیدگی کنم..انرژی بذارم...تایم بذارم... درویش  دائم میگفت...این همه انرژی صرف اینجا میکنی...پس خودت چی؟؟پس ما چی؟؟ حالا دارم بیشتر به آدمهای اطرافم میرسم...هر چیزی به جای خودش...


5

ای کسانی که به من میگویید:برو دکتر برای چشمت!

من که همه دکترهای این شهر و آن شهر و حتی بهترین متخصص دنیا را هم رفته ام...آخر دیگر کجا بروم؟؟؟


6

این کارگر ما هم روی همه پررو ها را سفید کرده.زنگ میزند میگوید فلان هزار تومان  با سرویس بفرستید خانه ما بعد عید برایتان سبزی پاک میکنم!!!


7

از دوماه پیش دارم با این سفر زورکی هفته آینده کلنجار میروم.هی میگویم:آخه با دو تا بچه کوچیک لوس و زن و شوهری که اینقد نچسبن...این چه سفریه..اونم جایی که پارسال رفتیم....روی حساب تعارفو رودرواسی اینهمه هزینه...اونهم جایی که فقط بدرد خرید کردن میخورد و ما هم قصد خرید نداریم.یک هفته چیکار کنیم اونجا.....

حالا که داره موعدش میرسه و چاره ای هم نیست.تصمیم گرفتم خوش بگذرانم.هر کسی هم میشنود با تعجب میگوید:دیوونه !همه از خداشونه برن سفر دبی بعد تو هی غر میزنی؟خب ترجیح میدادم به جایش بروم تایلند....به هر حال...دلم به دیدن صدف عزیزم خوشه و هوا خوردن این کله و قدم زدن کنار ساحل جمیرا و شراب قرمز...والا راه رفتن و متر کردن مالها دیگر هیچ جذابیتی ندارد....


8

لازم میدونم   اینجا از  نجار  محترم کابینتهای چوبی این خانه تشکر ویژه ای کنم .هر دفعه که دری رو باز میکنم کج میشه و میخواد بیفته رو پام هر دو دفعه ای که دریو باز کنم حتما کنده میشه....کشوهاشم که باز نمیشه کلن.... خدا کنه زودتر خونه دار شیم...داشتیم میخریدیم ها...گفتن بعد عید ارزونتر میشه...میتونیم خونه بزرگتری بخریم...خدا کنه...


9

من از این دنیا چی میخوام؟

دو تا صندلی چوبی؟؟؟

نه بابا کلی چیزی میخوام....مگه الکیه؟؟؟فقط همین یه بار زندگی میکنم!!!


10


امروز ظهر باز دلم خواست مردم ببینم...رفتم یه دوری همین اطراف...یه ساعتی رفتم  که  دختر دبیرستانیها و شیطنتهاشون و شلوغی هاشونو ببینم... با اون مانتو های مسخره شون..همه سعیشونو کرده بودن آرایش کنن و موهاشونو درس کنن و جذاب به نظر برسن....آخی یادش بخیر....این ها رو هم خریدم.....


مدتهاس دارم شال مشکی سرم میکنم ...وقتشه یه کم شادتر بشم...اینم ظرف تخمه های نیما جان که بشینه بی بی سی نگاه کنه واسه خودش اینا و پرتاب کنه اینور اونور....


11

گوش شیطون کر

بزنین به تخته همتون

کاروانسرا تعطیل شده

یوهوووووووووووووووو ...سوووت دست...قر قر....شادی و موفقیت...

کم کم زندگی داره شکل آدمیزادی به خودش میگیره ...رفقا هم بهشون برخورده آفتابی نمیشن...مهمونی و اینا هم شده در حد هر دو هفته یکبار اونم نه مثل سابق....


12

ما که اهل کادو گرفتن به مناسبتهای رایج نیستیم...دیروز ظهر خسته و گرسنه توی خیابون یه مغازه ولنتاینی دیدیم رفتیم شکلات خوشمزه خریدیم خوردیم...خیلی چسبید. بعد هم یه هی حرفای عشقولانه ای به هم زدیم ! اینم ولنتاین ما....ولنتاینتون مبارک...عاشق باشین...همو دوس داشته باشین..به هم محبت کنین...همو بغل کنین ماچ کنین...هیچی ازتون کم نمیشه..واسه هم قیافه نگیرین...ناز نکنین...ول کنین عقاید خشک و سرد و بیخودو ....با هم مهربون باشین..به هم نشون بدین...همو ماچ کنین لطفا..همینجا...من ببینم ها...(ایکن شیطان هدایت کننده شما به جهنم!)


+ نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387 ساعت 23:15 توسط کتی | 

 

 

 

 عصر که از خواب  بیدار میشوم صدای ساز میاید.استاد آمده....با همان قیافه خواب آلود صورت رنگ پریده و موهای به هم ریخته...مثل بچه های  شکمویی که به هیچ چیز دیگر فکر نمیکنند لخ لخ کنان از روبرویشان رد میشوم یه سلام علیک الکی میپرم و  توی آشپزخانه و میافتم به جان لیمو شیرین ها ..چهار قاچشان میکنم مثل لیمو شیرین ندیده ها  بدون اینکه نفس بکشم توی دهنم میفشارمشان شلخته وار میریزد روی لباسم و دور دهنم  و روی زمین و ....این جوری که  با حرص و ولع میخورم هر کسی ببیند  دلش برای لیمو شیرین خوردن غنج میرود.زندگی برایم همین لحظه زیبا میشود.لیمویی!!!!

 

 پ.ن اول:آهای ملت من دارم خونه تکونی میکنم یک کوزت تمام عیار شدم.ژان والژان کجایی؟؟؟

پ.ن بعدی:توله سگ خنگول دیوونه بخاطر شیطنت و کثافت کاری بیش از حد به همون خراب شده ای که قبلا بود تبعید شد.مراسم بدرقه به صرف یک ساعت گریه گریه شر شر به نحو اعلا انجام شد.بعد از رفتن ایشان تمام خانه توسط طاهره جون شسته شد.مغز من هم که قبلا شسته شده بود دوباره یه آبی خورد داره کم کم سبز میشه انشاا....

پ.ن آخری فک کنم: خواستم دوباره یاداوری کنم که خیلی  کوزت شدم.شاهد هم دارم .از سمیه بانو بپرسید که من چقد کار کردم امشب.خونه تکونی شوخی نیس که......

 پ.ن بعد از آخری: میدانی ....من دیگر از همه دنیا دل کنده ام عزیزم....همه دنیا....

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387 ساعت 17:44 توسط کتی | 

 

از اون خوشگلهای چشم و ابرو مشکی عرب بود.جنگ زده های مهاجر.از همونا که همه میگن:عجب چیزیه!!!!هی میگف:من این شوهرو نمیخوام.منو به زور به این دادن.هی میگف :طلاق میخوام کسی تحویلش نمیگرف.هی گف.آخرش شوهره گف:باشه بیا طلاقت بدم ولی بیا همینجا بالا سر بچه هات باش تو که جایی نداری بری.جایی نداش بره گف باشه.تو دلش گف فعلا طلاقو بگیرم تا یه فکری به حال خودم کنم بی سر پناه نمونم.صبح طلاق گرف شب برگش خونه شوهرش پیش بچه هاش.....بعدشم که شد رجوع !یعنی انگار دوباره زنش شد.مدتی گذشت دوباره اصرار کرد گف میخوام برم.شوهره گف تو که الان زن منی کجا؟؟؟گف طلاق !رفتن محضر.محضر داره گف چون رجوعتون ثبت نشده برین  حرم امام رضا بالای سر حضرت طلاق شرعی بگیرین.رفتن حرم.زنه خوشحال بود.مرده نمیخواس زن جیگرش از دستش بره.فک نمیکرد جدی جدی بره.رف به یه حاج آقا!!!یی گف:یه استخاره بگیر برام.گرف گف خیلی بد اومد. اومد به زنش گف تموم شد صیغه طلاقو خوند بریم حالا خونه  خودمون تو که جایی نداری....زن برگش ولی این دفعه رجوع نکرد.یک ماهی گذشت گف میخوام برم سفر جنوب پیش فک و فامیلم...شوهره هم بلیط گرف فرستادش....زنه هم فک کرده بود که راستی راستی مطلقه شده.دو ماهه بعد برگشت....با یه شوهر....حالا میگن بیچاره زناکاره!اینم از قصه امشب....همه خوابیدن جز خودم...آقا مرده شکایت کرده داره خودشو پاره میکنه..میگه این زنه منه هنوووووو....این زن سر منو کلاه گذاشته...آخه مادرت خوب پدرت خوب تو سر اینو کلا گذاشتی نه اون......عجب عجب.....


+ نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387 ساعت 2:45 توسط کتی | 

 

گاه به خودم می‌گويم: «حتما نه، شهريار کوچولو هر شب گلش را زير حباب شيشه‌ای می‌گذارد و هوای بره‌اش را هم دارد...» آن وقت است که خيالم راحت می‌شود و ستاره‌ها همه به شيرينی می‌خندند.
گاه به خودم می‌گويم: «همين کافی است که آدم يک بار حواسش نباشد... آمديم و يک شب حباب يادش رفت يا بَرّه شب نصف‌شبی بی‌سروصدا از جعبه زد بيرون...» آن وقت است که

 زنگوله‌ها همه تبديل به اشک می‌شوند!...

 زنگوله‌ها همه تبديل به اشک می‌شوند!...

 زنگوله‌ها همه تبديل به اشک می‌شوند!...

 زنگوله‌ها همه تبديل به اشک می‌شوند!...

 يک راز خيلی خيلی بزرگ اين جا هست: برای شما هم که او را دوست داريد، مثل من هيچ چيزِ عالم مهم‌تر از دانستن اين نيست که تو فلان نقطه‌ای که نمی‌دانيم، فلان بره‌ای که نمی‌شناسيم گل سرخی را چريده يا نچريده...

 

 

پ.ن:من یک روز چهل و سه بار غروب خورشید را دیدم.تو که میدانی وقتی آدم زیاد دلش گرفته باشد غروب خورشید را دوست میدارد.

به سبب رنگ طلایی گندم زار گریه به حال من سودمند خواهد بود.

پ.ن۲:(بی ربط کاملن)تازگی ها از دیدن نو عروسان و نودامادها حالت تهوع می گیرم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن1387 ساعت 20:30 توسط کتی | 
 

 

 

اولین باری که فیلم بیییییییب دید بیست سالش بود.با دوستانش بود.با ناراحتی و تعجب به چهره زن نگاه کرد و بلند گفت:واااای بیچاره.چقدر ناراحته.داره زجر میکشه.قیافه شو! و مدتها توی دلش برای او غصه خورد.

 

 پ.ن :این پستهای بیییبی در تکمیل پست بیییب نامه   هستند که با تاخیر به مغزم خطور میکنند!!

+ نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387 ساعت 23:4 توسط کتی | 
 

۱

نمیدانم چرا رفتم باز این آرایشگاه!

ابروهایم را که توی آینه نگاه میکنم

هی یاد لنگ و پاچه سوسکهای حموم میافتم.

 

۲

تا بحال شده کسی از خستگی و خواب آلودگی خودش خوشش بیاید؟

من الان چشمانم دارد بسته میشود و از شادی اینکه یک شب مثل بچه آدم کپه ام را بگذارم در پوست خود قر میدهم!(زهی خیال باطل)

 

۳

دو تا آدم گنده ولی کم عقل هستیم

که شدیم انتر و منتر و علاف یک توله سگ فسقلی

این هم به خوبی ما را سر کار گذاشته!

از مادر شوهر بدتر است.در  تمام ارکان زندگی ما دخالت میکند.

یک لحظه هم ما را تنها نمیگذارد!

ای فضولچه!

 

 

۴

وکیل شوهره در کمال پرروئی میگوید: آنقدر زن موکل من زشت بوده که او رفته زن دیگری گرفته!!!!

ما انگشت به دهان میگوییم:دلیل و توجیه بلاجهت تر از این پیدا نکردی...این زن که اینقدر خوشگل است !

 

۵

پنجی در کار نیست!برای شادی روح گوسفندان توی ابرها که میخواهم شروع به شمردنشان کنم صلوات رسایی  ختم کنید!


پ.ن 1:صبایی عزیزم  تحمل مصیبت نداشتن عزیزان خیلی سخته..میدونم...ولی تو قدرتشو داری عزیزم...تسلیت میگم...به امید روزهای قشنگ و آفتابی برای تو...و صبر برای همه خانواده محترمت!

پ.ن2 :مژده عزیزم لطفا ادرستو برام بذار.ممنون.

+ نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387 ساعت 0:41 توسط کتی | 
دوستان عزیزم

لطفا لینک منو تصحیح کنین

به تدریج لینکهای شما اضافه خواهد شد.

متشکرم!(چشمک و قلب و ماچ و از این جور ایکن ها!)

 

پ.ن:اگر کسی از قلم افتاده حتما اطلاع بده تا اضافه بشه!

 

+ نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387 ساعت 14:39 توسط کتی | 



گرسنه نبود.داخل رستوران رفت.هر چه میتوانست خورد.هی خورد.هی خورد.شش تا دست بود و چهار تا دهان.هی خورد.دوستش آمد .او را گوسفند بریانی دید و خورد.زن زیبای پیشخدمت را به شکل خوراکی خوشمزه دید .او را هم خورد.قاشقها , بشقاب ها ,صندلیها ,میزها , مدارک ,وسایل. هزار دست او به سوی یک دهان خیلی بزرگ در حرکت بود.باد کرد و باد کرد و باد کرد.مثل همان وزغ پیر! همه چیز را خورد.آنقدر خورد که دیگر چیزی باقی نماند که بخورد.گنده شد گنده شد گنده شد.قلبی نداشت مغزی نداشت. دیگر دستی نداشت.هیچ ! فقط یک دهان عظیم الجثه.آنقدر سنگین شد که زمین تاب نیاورد .از سنگینی تالاپی توی زمین فرو رفت و از طرف دیگر زمین افتاد توی آفریقا.هزاران هزار سیاه آفریقایی گرسنه به او هجوم آوردند و او را در چند ثانیه خوردند!


پ.ن: به دعوت  آیات زمینی نوشته شد .

دوستانم

هیچکسسمیهماه تی تیحموت  و اوصاف معانی به این بازی نوشتن مینیمالی صد الی صد و پنجاه کلمه ای دعوتند!



+ نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387 ساعت 1:58 توسط کتی | 
 

۱

یکی میگوید: لذتی بالاتر از سیر شدن نیست

یکی میگوید :لذتی بالاتر از سیگار کشیدن هنگام مستی نیست

یکی دیگر  میگوید:هیچ لذتی بالاتر از (بییییییییییییییییییییب!) نیست*!

 

*-چجوری روت شد بگی کثیف پلشت!!!

 

۲

 سر کلاس گفت و شنود دانشگاه ترم اول:(این درس همون فری دیسکاشن خودمونه!و مختلط نیست )

موضوع بحث: فمینیسم

یکی از دخترا به  استاد : استاد ! ما اصلن چه گناهی کردیم که دختر شدیم و باید پ ر ده  مونو حفظ کنیم؟چرا مردا نباید؟این عادلانه نیست!

 خانوم حضرت استاد: بلی عادلانه نیست. شما نکن ... تو چرا زیر بار میری باید از یه جایی تغییرات شروع بشه دیگه ! پس کی میخواین قانونها رو عوض کنین ؟

حال کردین استاد روشنفکرو؟

 

۳

 سه شرط گذاشته ام که بروم مهمونی:

۱:حق نداری بیشتر از سه پیک بخوری

۲:حق نداری حرف از (بیییییییییییییییب!) بزنی

۳:حق نداری بگوی که من این شرطها را برایت گذاشته ام

اگر تخلف کنی من در حضور جمع همچین آبروی تو رو میبرم که.....(بیییییییییییییییب!)

 

توضیح:خداوند شوهر بد دهن نصیب گرگ بیابون نکنه!

 

 

۴

تنها رفیقم ازدواج کرد

 تحت تعالیم یک استادی!! درسها شو خوب یاد گرفت

ولی انگاری زیادی یاد گرفت درساشو

چون شوهرش همون شب  اول بهش گفت: عزیزم تو ۵ تا شوهر لازم داشتی!

 

۵

 پرونده شماره یک:

آقاهه  سر زده  میره خونه میبینه در قفله .زنش هول هولی و ژولی پولی درو باز میکنه مرده شک میکنه ...دو سالم نشده ازدواج کردن....مرده مشکوک میشه ..یه کم میگرده ...میره روی تراس میبینه شازده لخت کف زمین دراز کشیده ..میارش داخل مینشونش همونجوری روی مبل ...ازش فیلم میگیره از زنشم فیلم میگیره ....دست زنشو میگیره میبره مهریه شو میبخشه.....حالا هم اومده کارای طلاقشو انجام بده..همه مراحل با خونسردی کامل انجام شد ...اما مرده اینقد شکسته شده که شناخته نمیشه!

 

۶

 پرونده شماره ۲ : دختره از بس تو خونه  از بابای نظامیش کتک میخورده  ۱۵ سالگیش با یکی ۲۰ سال از خودش بزرگتر ازدواج میکنه که فرار کنه .. ...حالا بعد نمیدونم چند سال رفته با یکی دوست شده فقط به قصد (بیییییب!) شوهره هم یه بار فهمیده کسی تو خونه اس زنگ زده به پلیس....خلاصه بازداشتشون کردن ...اینا که اعتراف نکردن به زنا....ولی قاضی(بییییب!)برای اینکه بزور ازشون اعتراف بگیره گفته دستمال کاغذیاتونو فرستادیم پزشکی قانونی نتیجه ازمایش مربوط به هر دو تون میشه! !!!!!(بحق چیزای نشنیده ..عجبا تکنولوژیو دارین؟)

توضیح: لازم به ذکره پزشکی قانونی حق نداره همچین نظری بده چون بنا به قاعده (تدرا الحدود باشبهات)به محض شک داشتن و مطمئن نبودن حد ساقط میشه ..حالا این قاضیه خودش همه کارس واسه بقیه کاسه داغتر از آش !

 

۷

 پرونده نیست این یکی: آقاهه دایی دوست صمیمیه ماست از این خیلی خوشتیپای مو سفید یه زن خیلی خوشگل و قرتی هم داره دو تا بچه بزرگم داره .اومده دفتر مشاوره بگیره .کلی اول با من سلام احوال پرسی میکنه مث یه جنتلمن ....میره تو اتاق صداش میاد.نیما میگه :دارم میرم تهرون ...با هیجان و وجد میگه :بیا با هم بریم یه بار  من خونه دارم طبقه نمیدونم چندم برج نمیدونم چی....بیا بریم....(بیییییب!)میشناسم تا دلت بخواد! تو بیا من ردیفشون میکنم!خودم ماهی یه بار میرم عشق و صفا!!!

بعد  که یارو میره میگم: آخه این آقای محترم خانواده دار با اصل و نسب با کلاس!! چه فکری کرد که همچین چیزی گفت به تو ؟میگه : عادی شده بابا..بی خیال!!! الان همه اینکاره ان دیگه!

 

۸

 و من از توانایی ها و قابلیتهای این دختر....ببخشید این زن....ببخشید این دختر...(کچل شدم به من چه اصلن هر که هست!) در عجبم.با این سن و سالش کسی حریفش نمیشود .ما که سن این بودیم یعنی ده سال پیش تازه داشتیم دماغمان را تمرین میکردیم بالا بکشیم.حالا این هفته ای دو بار از صبح تا شب میرود خانه بی افش ....و آن بدبخت بیچاره نگون بخت پیشانی سیاه را یک لحظه راحت نمیگذارد!هر دفعه هم که مرا میبیند میپرسد تو  مطمئنی این قرصها خطا ندارد ؟!(کوفت خب ندارد دیگر!)خب دوست دارد به کسی چه مربوط ...اصلن دلش میخواهد (بییییییییییییییب!) باز خوب است که مثل شماره  بعدی نیست......حداقل ۶ ماه است که بی افش را چنج نکرده است!خدا خیرت بدهد عزیزم مرامتو عشقه!

 

۹

این یکی از آن خیلی خیلی جالب هاست.هر هفته با یکی میآید.وقتی وارد مهمانی میشود.بچه ها زود  در یک صف دو طرفه از جلوی در تا توی اتاق میایستند و شروع میکنند:خوش اومدین! بفرمایین! بفرمایین از این طرف! اتاق این طرفه!خونه خودتونه ها! تعارف نکنین ها! ک(بیییییییب!) بدیم خدمتتون با همراه آوردین؟ شما بفرمایین ما بعدا آبمیوه میاریم خدمتتون!خودتونو ناراحت نکنین شما لازم نیس تو مهمونی باشین شما همونجا جاتون خوبه ماهم خوشحالتریم!!.........گاهی اوقات یک مهمان خارجکی چیزی که داریم هی میگوید:هی هی پسر این دختره عجب باحاله!!!!!!!!!! 

 

 

۱۰

آقای وکیل رفته پاسگاه واسه آزادی یکی از موکلاش...مخ یکی از گردن کلفتا رو زده حسابی رفیق شدن در عرض چند دقیقه طرف میگه: تو موبایلت چی داری؟ اینم زرنگ میگه: موبایل چیه حاجی بیا لپ تاپمو ببین......خوب شد این فایل  پر حجم ( مهدی ـ سوپر)  و  پاک نکردیم ها اینجور جا ها به کار میاد!یه بخت برگشته ای آزاد میشه از چنگال قانون !

 

پ.ن :خب میبینم که بیشتر شماره ها  مربوط میشه به دختر خانومهای تین ایجر عزیز.....این به این معنی نیست که آقایون کمتر سوژه باشن...بلکه حساسیت من بیشتر متوجه این دسته عزیزان بوده و تغییرات فرهنگی چشمگیر  بوجود اومده طی چند سال اخیر!

 

پ.ن دیگر: هر چه نوشتم.نقل قولها و جمله ها و عبارات دقیقا مطابق واقع بوده و هیچگونه تغییری و پیاز داغی اضافه نشده !

پ.ن بعدتر: این پست چند روز پیش وقتی هنوز مریض و بیحال نبودم نوشته شده ...البته الان بهترم!

 

پ.ن آخر: بیییییییییییییییییییییییییییییییییییب!

 

  پ.ن بعد از آخر: نیستم تا شنبه .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387 ساعت 16:1 توسط کتی | 

امروز ساعت۱۱ وارد شد....الان ساعت ۲:۵۵ دقیقه و من همون آیکن عصبانی در حال موکندن هستم.همه خونه رو بهم ریخته و همه چیو لیس زده ...اهمش داره میدوه اینور اونور ..(این عکسو در ثانیه هایی که پس از فعالیت زیاد آروم گرفته ازش گرفتم اونم یه طوری که اصلن تکون نخورم خودم چون یه حرکت کوچیک میکردم میدوید میپرید روم!).احساس میکنم هوا پر از موهاش شده نمیتونم نفس بکشم....با اینکه خوشگلترین تریری که تا حالا دیدم و خیلی هم مهربون و حرف گوش کن و تربیت شده اس  و صداشم در نمیاد طفلکی ولی گمون نکنم طاقت بیارم...احساس کثیفی شدیدی میکنم با اینکه از راه رسیده یه عالمه شستمش ولی بازم حس میکنم همه زندگی بو گرفته....خیلی ناز و خوبه ها... ولی من حوصله شو ندارم....نکنه من وسواس دارم که نمیتونم تحمل کنم؟!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387 ساعت 14:59 توسط کتی | 
 

 

دلم میسوزد

 برای "کودکی"

معصومیتش

جنب و جوشش

سادگی اش

و برای  "جوانی  "

شادابی اش

 انرژی ا ش

 حرارتش

برق چشمانش

و زود گذر بودنش

و کوتاهیش

....و اینکه همیشه چقدر زود دیر میشود...و زمان از دست میرود... و دیگر بر نمیگردد!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387 ساعت 2:30 توسط کتی | 
سلام

من دوباره برگشتم اینجا ......

خونه قدیمیم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387 ساعت 19:44 توسط کتی | 
 

دیشب رفتم یه سری به یکی از دوستانم زدم.با خوشحالی گفت بیا سیسمونی بچه خواهرمو ببین .من که کلن از این کارا بدم میاد ولی وقتی وارد اتاق شدم مات و مبهوت موندم.حالم بد شد.دوستم از قیافه من خندش گرفته بود.گفتم چقد هزینه کرده مامانت؟گفت حدود ۶ تومن!!رنگم پرید! گفتم مامانت مریضه...یه کم نصیحتش کن.انصافه آخه...میدونی با این پول چه کارها نمیشد کرد؟خودشم گفت تازه کجای کاری دیروز رفتم از مجتمع تک کامپیوتر خریدم براش ..کامپیوترش مودم و دیوی دی پلیر هم داره .تازه میخواسته لپ تاپم بخرهآخه نوزاد میخواد چیکار اینا رو ؟؟؟؟؟اینقدر تعجب کردم که زود با دهانی باز این عکسا رو گرفتم و بعد به زور به مامانش هی گفتم وای چه قشنگ!چقدر زحمت کشیدین!(مطمئنم اون بچه نصف اینها رو هم استفاده نمیکنه ....متاسف شدم..خیلی زیاد...

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387 ساعت 2:19 توسط کتی | 
 

 

روح من تنهاست

کودک است

روح من این وابستگی های رایج را ندارد

کس و کار چندانی ندارد

بر خلاف همه شادیهایش

روح من موجود غمگینی است

بر خلاف ظاهر شلوغ و پر رفت و آمدش

روح من کلا یکی دو نفر بیشتر ندارد

 روح من وقتی دیروز حس کرد هر دو را با هم دارد از دست میدهد

نمیدانم چطور طاقت اورد

این دیروز چندم بود؟ یاد من باشد این دیروز ۱۴ بهمن ۸۷

یادم بیندازد که روح من قوی شده است

بزرگ شده است

که هنوز زنده است!

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387 ساعت 16:8 توسط کتی | 

شب

خط سفید وسط جاده

آرامش

 

 

 

مکان: روستای با غستا ن فردو س  محله سر تخت

 

 

 بخاری هیزمی

 

 

 شیرینی های خونگی

 باغ سرما زده

 

 

 ظرفهای سفالی

 پذیرایی مفصل

 

+ نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387 ساعت 16:4 توسط کتی | 

 

 

 

خیابان را سراسر مه گرفته است.

اینقدر قشنگ  که دلت میخواد بری وسط اون سفیدی ها گم بشی

دیگه هم پیدا نشی

بدوی در حالیکه نمیبینی جلو پات چیه ...فقط بدوی....همش سفیدی...بدون هیچ چیز دیگه......

 

 

پ.ن های مهمتر از اصل:

 

- من خیلی بدم میآید کسی هی بهم دستور بدهد.....

اما  او خیلی خوشش میآید به کسی دستور بدهد

 

 

-دلم حرف زدن یواشکی میخواد توی یک وبلاگ ناشناس یواشکی....مثل آون یکی که حذفش کردم.هی شیطونه میگوید یکی بزنم برای خودم باز یه سری حرف نگفته که توی دلم قلمبه شده بریزم بیرون ولی فکر که میکنم میبینم بهتر است بعضی حرفها هیچوقت بیان نشود تا جان نگیرد و بزرگ نشود و به جانم نیفتد....بعضی چیزها را باید زود فراموش کرد .

 

-زندگی کوتاه تر از آن است که من به بحث و فکرهای پیچیده تلفش کنم.میخواهم ساده زندگی کنم.ساده پیر شوم و ساده بمیرم .و دلخوشی هایم بشود همین چیزهای ساده مثل ردیف درختهای کنار خیابان خرید یک روسری یا خندیدن به یک جوک بی مزه....میخواهم فقط از اینکه هستم و نفس میکشم لذت ببرم ....

 

 -هفته گذشته خیلی آدم دیدم.عادت نداشتم به اینهمه قیافه جدید. چند تا از موکلها شام دعوتمان کردند و خانمهایشان را برای اولین بار دیدم ..(چقدر سخته که همشون همش درمورد بچه داری حرف میزدن و  برای ارتباط برقرار کردن باید کل تاریخچه زندگی  خود را برایشان بگویی و هی توضیح بدهی که چرا بعد از ۸ سال بچه نداری و جریان آن سه قلوهای لعنتی فسقلی را تکرار کنی....)  حتی یک بار هم فاصله بین خانه تا خانه دوستم را پیاده رفتم ۱۰ دقیقه هم نمیشود ولی از شر مردم و سرما  همیشه با سرویس میرفتم .خیلی خوش گذشت آدمها را دیدم نگاهشان کردم .مدتها بود متلک نشنیده بودم این دفعه از جانب یک مرد محترم مسن هم نصیبم شد.به آدمها  نگاه کردم به دخترهای مدرسه ای که دسته جمعی راه میرفتند و حتی یک کارگر افغانی هم از کنارشان رد میشد ولوله میکردند.زنهایی که سبزی میخریدند و کسانی که منتظر تاکسی بودند و بچه به بغل ها .....خیلی خوش گذشت.یادم باشد گاهی اوقات ساعت ۱۲:۳۰ ظهر بروم پیاده روی و مردم را تماشا کنم.

 

-من امشب زنی را دیدم که در قصر شوهرش زندانی بود. نه دانشگاه نه کلاس زبان نه رانندگی نه سر کار نه ارتباط با دوستان ......او حتی برای خرید لوازم آرایش هم باید در ماشین آخرین مدل شوهرش می نشست و آقا میرفت از مغازه گرانترین لوازم را میاورد و توی ماشین زنش انتخاب میکرد.او خیلی عذاب میکشید.خیلی....دیگر از خدا نمیخواهم این شوهر را برای من غیرتی و حساس کند..خدا خیرت بدهد خدا جان همینطور که هست  عالی است.نشان دادن محبت از طریق محدود کردن بدترین و اشتباه ترین شکل ابراز عشق و  محبت  است.

+ نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387 ساعت 16:8 توسط کتی |