تبليغاتX
ضد خاطرات
 

  Mumbai2006

Jamal Malek is one question away

from winning 2 milion rupees

How did he do it?

A:He cheated

B:He's lucky

C:He's genius

D:It's written

 

 

این فیلم عالی است.فوق العاده است. نفس شما را بند می آورد و مهلتی برای یک چایی خوردن ساده هم نمیدهد. شما غیر ممکن است که باورش نکنید.و حسش نکنید و دوستش نداشته باشید.

مور اینفو اینجا

 

 

پ.ن1:این روزها خیلی مشغولم خیلی زیاد...چند روزی است فستیوال اکسچنج البسه و وسایل با دوستانم گذاشته ایم و لباسها و وسایل نو و استفاده نشده یا کم استفاده شده یا دلزده شده مان را  از سوغاتی ها و شال و روسری ها و عطر و لاک بگیر تا مانتو و پیراهن و کفش و ساعت و کمربند  و سوئیشرت و تاپ  با همدیگر مبادله میکنیم و خرید و فروش ...دیدنی است چانه زدنهای رفقا بر سر قیمتها اغلب لباسهایی هم که اصلا پوشیده نشده نصف قیمت میشود خرید. هر روز خانه یکی مزون است و یکی یکی لباسها را میپوشیم این وسط همه عاشق این کت قرمزه ی  من  شده اند و به هر قیمتی حاضرند بخرند و من هم با 50 تومن صاحب یک شلوار 110 تومانی نو  بنتون شده ام که دوستم به علت چاق شدن ناگهانی اش نتوانسته فیضش را ببرد. ها ها ها....خوش میگذرد این جور برنامه ها....

پ.ن2:تمرکز کرده ام روی یک مسئله ای....حسابی هم تمرکز کرده ام ...که .....خب میگویم با شما که تعارف ندارم....به شدت زوم کرده ام به خانه خریدن ...به هر قیمتی ..با وام و قرض...هر طور شده....امیدوارم نتیجه بخش باشد این همه تمرکز....

پ.ن 3: دو ماه از سر کار رفتنم میگذرد و احساس خوبی دارم....خیلی خوب...و خوشحالم که دانشگاه نمیروم...خیلی خوشحالم.....

+ نوشته شده در دوشنبه 30 دی1387 ساعت 22:23 توسط کتی | 

اگر دلتان برای جنگ و دعواهای زن و شوهری تنگ شده است.

اگر آرامش دارید و دوست دارید به شکلی اعصابتان داخل فرغونی شکسته رود.

اگر جنبه جیغ و داد و بحث شنیدن مغزتان بالاست

این فیلم جاده انقلابی نامزد جایزه اسکار برای بهترین بازیگر زن و مرد امسال است را

از دست ندهید!!!!!

+ نوشته شده در جمعه 27 دی1387 ساعت 22:23 توسط کتی | 
 

 

بعضی چیزها را فقط باید نگاه کرد!

مثل این شکلات ها ....

حیفت میاد  بخوریشون!

 

اینم لینک سایتشه! نگاه کنین کیف داره!

 

 

پ.ن:مهمونی مهمونیه ولی وقتی حداقل خانوادگیه خیلی خیلی بهتره.....فقط مشکل اینه که همش باید از پرونده ها ی جدید جنایی و ناموسی  توضیح بدی و زنها همش از حقوق از دست رفته شون سوال میکنن...وسطشم یه هو مامان شاگرد اول کلاسمون (همین کلاس دانشگاهمونو میگم !) زنگ میزنه میگه دخترم خونه شوهرش از شدت بی غذایی و کتک هایی که خورده (فقیر نیستن ها شوهره عوضیه! تازگیا هم بچه دار شده !)دچار ضعف و بی حالی مفرط شده!  بد میخوره تو برجکت....اینم از کار ما ....همش بدبختیا و بیچارگیهای مردم.....

 

  پ.ن دیگر :اینجا یکی از آهنگهای خیلی خیلی مورد علاقه مرا گوش کنید.اگر آهنگ ایرانی قدیمی غمگین دوست ندارید نروید!

    اینجا هم یکی از آهنگهای زیبای مارک آنتونی را بشنوید

+ نوشته شده در جمعه 27 دی1387 ساعت 22:22 توسط کتی | 
 

 

روزی روزگاری در هند باستان یک بز کوچک و یک روحانی زندگی میکردند .روحانی خواست که بز را برای خدایان قربانی کند.دستانش را بلند کرد تا گلوی بز را ببرد.بز ناگهان شروع به خندیدن کرد.روحانی متعجب شد مکث کرد و از بز پرسید:چرا میخندی نمیدانی که میخواهم گلویت راببرم؟ بز گفت :آه چرا...بعد از ۴۹۹ بار مردن و دوباره به شکل بز متولد شدن این بار من به شکل مخلوق انسانی متولد خواهم شد. بعد  بز کوچک شروع به گریستن کرد. روحانی گفت: برای چی الان داری گریه میکنی؟ بز پاسخ داد: برای تو روحانی بیچاره! در پانصدمین حیات پیشینم من هم یک روحانی متعال بودم و بزها را برای خدایان قربانی میکردم روحانی به پایش افتاد و گریست و گفت من را ببخش ازت خواهش میکنم از حالا به بعد من نگهبان و حافظ هر بزی در این سرزمین خواهم شد !

(  متن آغازین فیلم بودای کوچک ساخته برتولوچی)

 

 

 

مکان مطب دکتر ساعت ۸ شب:

سه نفر در یک ردیف وی صندلی نشسته ایم.سمت چپی با پسر کوچکش حرف میزند و بحث میکند که برود بیرون و او اصرار دارد بیاید توی مطب و زن هی میگوید آمپول گنده میزنند آنجا و او هی میگوید اشکالی ندارد.سمت راستم خانمی دیگر به من میگوید:اصلن بهش نمیآید بچه این سنی داشته باشد.. چقدر کوچک و ناز است....نگاهش میکنم سمت چپی را میگویم :چند سالت است:میگوید ۲۰....بچه اش ۵ ساله است....با هم میگویییم یعنی ۱۵ ساله بودی؟؟؟؟میگوید الان هم دومی را حامله ام! خوشگل و خوش لباس است و بشاش! میگوید :دومی دختر باشه راحت میشم اینا که بزرگ بشن من هنوز جوونم ...در جوانی عروس و داماد دار میشم.. ۱۳ ساله بودم عقدم کردند با پسر خاله ام...اینا که بزرگ بشن میرم دنبال درس....میرم دانشگاه.......

 

 

 

چقدر خوبه که فصل امتحاناس..چقد خوبه که همه رفقا امتحان دارن.چقدر خوبه که نه مهمونی هست و نه مهمون میاد.عجیبه!همه دلشون مهمونی میخواد ولی من.... این فرصتو غنیمت میدونم.که با خیال راحت به تو نگاه کنم باهات حرف بزنم  تو رو بو بکشم با هم بشینیم پرتقال بخوریم ...تخمه بشکنیم...حرف بزنیم.... یادم بیاد که چقدر سالها دوستت دداشتم و دارم.کاشکی امتحانا تموم نشه.....

(چقدر نبودن و ندیدن بعضی ها !!!!در زندگی ادم تاثیر مثبت میگذارد!)

 

 

 از دوره های بخوابی ام متنفرم...هی تلاش میکنم که خوابم ببرد هزاران قصه و گوسفند و ذکر و دعا میشمرم و میخوانم و ورد زبانم میشود...خوابم نمیبرد...هی مینشینم پای تلویزیون هی pmc  هی ایران موزیک چند تا موزیک ویدئوی تخم مرغی میبینم.....باز هم خوابم نمیبرد...هی میآیم اینجا...میبینم خبری نیست....هی راه میروم...هی دوغ میخورم.. حتی ظهر ها هم استراحت نمیکنم بلکه خسته شوم و بخوابم....از خستگی جنازه میشوم ولی.....خوابم نمیبرد....انگار واژه خواب در قاموس من جایی ندارد این روزها....نه شبها....

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387 ساعت 22:21 توسط کتی | 

 

زمانی طولانی سفالگری میکردم...خاک ...خاک ..خاک...این حس ناب را تجربه کنید.۱۸ ساله بودم کلاس سفالگری یک موسسه خوصوصی خانوادگی بود استادمان دانشجوی کارشناسی ارشد معماری .. هنرجویان دختر و پسر در سنین مختلف....همیشه ساعتی زودتر میرفتیم و تا زمانی که در موسسه را میبستند بودیم ..زندگی میکردیم...ساعتی را صرف تمیز کردن گلها...گلهای بسته بندی پر از آشغال بودند که قبل از گذاشتن روی چرخ سفالگری سه بار با دقت انگشتانمان لمسشان میکرد.لمس میکردیم خاک را ...خاک...تمام انرژیمان را تخلیه میکردیم....هر بار به ما یاداوری میشد که ما از خاک آمده ایم....و یاد  این قطعه شریعتی :نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد ...نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت......میکردیم....تمام آنچه در کودکی خاک بازی و گل بازی دوست داشتیم همه یکسره آنجا سیراب میشد....وقتی که روی چرخ سفالگری مینشستم و با حرکت ظریفی اعجاب انگیز به یک گل بی شکل بی هویت ظرافتی میدادم  لذتی ناب تمام وجودم را فرا میگرفت...لحظه ای که با دو انگشت مثل همین عکس داخل  گل را خالی میکردیم تا ظرفی شود  ناگهان  معجزه وار همه چیز پیش میرفت و من ........می آفریدم...می آفریدم....لذت میبردم....چرخ تند میچرخید و من آفریدگار کوزه خویش هر ثانیه آنرا به شکلی در میاوردم....اسیر دست من کوتاه و بلند میشد....ثانیه ای بعد گرد و کوتاه و چاق ...با یک اشاره....به معجزه ای نادر شباهت داشت....حیران این تسلیمیش بودم در دستهای کوچک و ناتوانم....اگر اشاره ای نابجا میکردم...آه چه زود نابود میشد همه زحماتم....اگر دستانم رطوبت کافی نداشت...چه زود خشک میشد و هزاران نکته دیگر....الفت عجیبی داشتم با خاک ...روح من بازی میکرد....روحم ...شاداب میشد.....صیقل میخورد.... پیچ و تاب میخورد....میرقصید..میلغزید...از نو آفریده میشد .....

 آه....این لذت عظیم وصف ناشدنی بود.....

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 24 دی1387 ساعت 22:20 توسط کتی | 

 

ای بخت سرکش

         تنگش به بر کش

                      گه جام زرکش

                                   گه لعل دلخواه

                                                            (حضرت حافظ)

+ نوشته شده در دوشنبه 23 دی1387 ساعت 22:19 توسط کتی | 

My ADONIS!
-You have AMBROSIAL aroma of the NECTAR.
-Your soul is strong and immortal like ACHILLES.
-Your hands are generous and prodigal like PLUTUS.
-You protect me like AEGIS forZEUS.
-You are courageous like wooden horse solders inTROJAN.
-You are luminous and hopeful like AURORA.
-Your skin has transplant color of ELYSIUM.
-Your heart is like a LUCULLAN house with very luxurious curtains.
-You should be met in HERMETIC rainy afternoon when everything is
IRIDESCENT.
-You are so extensive(your spirit)that just ATLAS deserves to carry
you.
-Oh..my ADONIS!
   ...my HERCULES!
   ...my BACCHUS!
-I WISH YOU WERE MORE THAN A CHIMERICAL APRIL FOOL.

 

by:L.H.Katy

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 دی1387 ساعت 22:18 توسط کتی | 

 

این روزها زیاد فکر میکنم خیلی زیاد.فکرهایم جلوی چشمانم مجسم میشوند اغلب حتی به کلمه تبدیل نمیشمند در نطفه خفه میشوند.هی فکر میکنم که دنیای من مثل یک شهربازی پر سر و صدا و نورانی است که همه چیز در آن میچرخد و تکرار میشود....میچرخد و تکرار میشود ولی مثل همان شهربازی برای بچه ها  و کسانی که از دور نگاه میکنند زیباست.جذاب است . ..اما در واقع تکه های از آهن و نورهای مصنوعی است.....گاهی فکر میکنم باید پرواز کنم.چه چیزی راه مرا بسته است؟چه چیزی نمیگذارد اوج بگیرم؟.......نه اینها بهانه است.اگر بخواهم ...فقط اگر بخواهم....میتوانم بروم...از این قفس رها شوم...بروم...غیر ممکنی برای من وجود ندارد..پس نمیخواهم...که نمیروم....مثل پرنده ای در قفسم که خود را به در و دیوار میکوبد شاید جایی بهتر فضایی باز تر بیابد...شاید خدا را کم دارم...کجا رفته است...نه.. هست من که دستانش را بر شانه هایم حس میکنم. ...اگر همراهم نبود که تا بحال هزار بار سقوط کرده بودم ...هی میخواهم بروم تا اوج چیزی مرا نگه میدارد..چیزی که مشوشم میکند....نمیگذارد بپرم...رها شوم...تردید است.تردید اینکه نمیدانی بیرون قفس چیست..مطمئن نیستی آنوقت احساس بهتری خواهی داشت یا نه..مطمئن نیستی که آنجا آن بیرون خوشحال خواهی بود یا نه...یک پنجره برای من کافی است...یک چراغ...یک میز...و تنهایی ام...تنهایی ام را میپرستم....میخواهم توی ذهنم تمامی حصار ها را بشکنم...خودم با دست خودم در قفس را بگشایم و پرواز کنم....همه چیز در دستان من است..همه چیز مهیا است...این منم که مغشوشم...فقط خود من تمامی بار بهانه های بیهوده به دوش این من لعنتی است..من که خودم را انداخته ام وسط هر چه روزمرگی و ابتذال است و دارم غرق میشوم.توچه میکنی با من؟دل من چه زود خسته شده ای...تو مگر قرار نبوده هنوز چه رویاهای دوری را به چشم ببینی پس چرا اینقد زود از پا درآمده ای...چرا تاب کارهای سخت را نداری...کشش فکر کردن را ...و تصمیمهای مهم را...چرا؟چرا تمام قدرت عظیمت را نادیده گرفته ای و به قفسی دلخوش مانده ای؟چگونه تو را از دنیای زیبای معصومانه ات به این ناکجا آباد افکندند......

ـ خب میدانی این است دیگر...این همان زندگی است.....شاید!!!

پ.ن:من حالم خوب است.نه کسی با من بدرفتاری کرده است و نه ظلمی در حقم روا شده.....قفس نفسم را تنگ میکند...بدجور تنگ میکند....باهایم بسته است....میخواهم بدوم اما فقط به کندی میخزم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 دی1387 ساعت 22:18 توسط کتی | 
 

دوس دام همه این کیکو بخورم مزه خوشمزگی های زندگی میده.

دلم میخواد الان یه فیلم خوب ببینم اما هیچ کدوم از فیلمای ندیده ام اون مدلی که میخوام نیس

یه فیلم احساسی عمیق میخوام که حالمو بد کنه اشکمو در بیاره

کسی این حوالی نیس که دلش گریه بخواد؟

از اونا که:به سبب رنگ طلایی گندم زار گریه به حال من سودمند خواهد بود!!!!!

نمیشه یکیتون عاشق بشه دست منم بگیره منم کیف کنم؟

دلم یه سری آهنگای جدید ناب میخواد....

دلم آدمهای جدید میخواد که خودمو تیکه پاره کنم تا کشفشون کنم ...یه چیزی واسه کشف داشته باشن...

دلم میخواد یکی بیاد با هم شعر بخونیم....آخیییییییییییی یادش بخیر آرش  چقد شاملو میخوندیم با هم ظهرا وقتی همه اراذل خواب بودن!

دلم میخواد یکی بیاد بریم با هم پیاده روی ....یادش بخیر ماشین نداشتیم تمام بلوار وکیل آبادو با نیما پیاده راه میرفتیم نوبتی هی جاشو عوض میکرد یکی از دستای یخمو میذاش تو جیبش گرمشون میکرد....آخیییی چه خوب که همین خاطره ها هستن......

دلم میخواد مث بچگیام از بعضی چیزای کوچیک خیلی خوشحال میشدم ...همه چیز الان روی یک خط صافه...فرقی نمیکنه ...هیچی فرقی نمیکنه.....فقط سنم هی میره بالا...

دلم میخواد مث اون موقع ها ۱۹ سالم بود و کوچولو بودم....اوج زمستون با یه کت نازک هر جا دستمو بکشه و ببره برم و هیچی نگم و بعدش برم خونه مریض بشم بیفتم.شال گردنشو پر عطرش کنم بیارم بذارم تو اتاق هر وقت برم تو اتاق دلم غش کنه....اصلن الان میرم بالشتشو بو میکنم ...اینقده خوشبوئه! خودش نفهمه ولی پررو بشه!

دلم میخواد برم وسط جنگل .....فکرشو نکردم ولی که وقتی رفتم چیکار کنم...وقتی رفتم فکرشو میکنم!

دلم میخواد موهام زود زود بلند شه از این حالت آواره خارج بشه

دلم میخواد مث دیروز که گفتی:خب تو که خوشبخت شدی عزیزم ! هی بگی مث یه اصل مسلم انکار ناپذیر چون وقتی که تو با وجود همه چیزایی که میدونی اینو بگی حتما حتما حتما خیلی خوشبختم....

آره من خیلی خوشبختم!

 

پ.ن: یه چیز دیگه هم دلم میخواد آخریشه باور کنین دلم میخواد این چند روز دست از سر کچل من برمیداشتن منو به حال خودم میذاشتن به ترفندهای مختلف برنامه های اجق وجق برده نمیشدم! همین تمام!

+ نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387 ساعت 22:17 توسط کتی | 

انگار برف

 با وجود همه  ی سرد بودنش

روح من و تو را

گرم کرده است

نه نه

شاید

من و تو را

به زندگی

دلگرم کرده است!

 

 

 

پ.ن۱:ببین دوست من! به هر حال هر آدمی هر چقدر بیشعور باشه یه ذره یه چیزایی حالیش هس! ببین گفتم یه ذره یعنی به هر حال یه چیزایی از خر بیشتر حالیش هس....خب من نمیدونم تو چرا فک میکنی همه خر تشریف دارن!ببین واضحتر بگم شاید تو فک میکنی خودت خیلی آدمی و بقیه ته مایه حیوون دارن و تو نداری ولی..... ولی همین که اینطوری برخورد میکنی و بازم لیچار بارت نمیکنن یعنی بقیه ازت آدم ترن!آره!اینه!

پ.ن۲:"عجب روح لطیفی داری تو!!!"...آه عجب جمله قصاری....من و روح لطیفم!این جملاتی که آدمها در برخورد اول میگویند جالب است.نشان میدهد که چقدر موفق بوده ای! روح لطیف من ...روح کرگدنی من!

پ.ن۳:هی چیزهایی میشنوم هی میگم خالی بندیه!دیشب شنیدم واسه رفتن غزه ماهی ۸ میلیون پول میدن!از بابام یاد گرفتم تا خودم نرفتم و نگرفتم حرف کسیو باور نکنم!

پ.ن۴:مامان ما تازگی یاد گرفته قربون صدقه ی ما بشود!جمله رایجش هم این است که:دخترم هنوز یک گل از صد گلش نشکفته!!! میخندیم .... میخندیم ....از اون خنده ها....قاه قاه قاه.....

پ.ن۵ :این ننه نقلی  را ببینید ضرر ندارد! دِ دِ...  تو که قبلن دیدی نمیخواد ببینی دیگه! پررو!

+ نوشته شده در شنبه 14 دی1387 ساعت 22:16 توسط کتی | 

 نپرسید حقیقت یا شعر چیه

به آینه نگاه کنید

شعر شمایید

عاشق بشید ..اگر نشید همه چیز مرده

عاشق بشید و بعد همه چیز به زندگیتون میاد

خوش باشید

شادی کنید

آرام و ناراحت اما با شور باشید..............(متن فیلم )

 

 

 این سکانس:

(روبرتو بنینی به ژان رنو):فواد بیا اگه رفتارت خوب باشه با هم به بهشت میریم.

-بعد از این چیزی نیست حتی کمتر از هیچ که حداقل چیزی هست.

-اما من خوشحالم که بدنیا اومدم.مطمئنم وقتی هم بمیرم یادم هست که زنده بودم.

-شب بخیر آتیلیو!

 

 

پدرم او را میشناخت و همیشه به عنوان یک مرد نمونه از او یاد میکرد!

-چرا؟چکار میکرد؟

-او یک شاعر واقعی بود.جوان بود عاشق شد و ازدواج کرد.چند سال بعد وقتی داشت توی جبهه میجنگید شنید که همسرش آبله گرفته و از شکل افتاده.بنا براین گفت که چشمانم زخمی و کور شده اند.

وقتی ۱۲ سال بعد همسرش مرد دوباره چشمانش را گشود.

او هیچ وقت به کسی نگفت.

Everey person has a chasm it makes you dizzy to look down  

 

 

لینک فیلم در IMDB اینجا

لینک موسیقی روی وبلاگ اینجا

متن آهنگ اینجا

 

پ.ن۱: تازگی ها روی خط این آهنگهای قدیمی افتاده ام عجیب!

پ.ن۲:چه شد که بعد مدتها قسمت شد صدای اذان صبح را بشنوم و لرز سرمای صبحگاهی اش را حس کنم آن هم از طریق یک فیلم خارجی!

پ.ن۳:

آنهایی را که دقت میکنند میپسندم

با دقت زندگی میکنند

همه چیز را میبینند

حتی توی تاریکی هم نگین های روی چکمه هایت  که خودت هیچوقت توجه نکرده ای!

و زندگی را مزه مزه میکنند

و میفهمند......

نه مثل من بی حواس و همیشه گیج!

 پ.ن ۴ : یکی برای من دعا کرده است...حتما یکی دعا کرده است....یکی از بهترین دعاهای دنیا!

پ.ن۵: دیشب یک نفر در سن ۳۲ سالگی اولین سیگار عمرش را کشید و چه خوب که بدش آمد....و هر چه مسواک زد و عطر زد از بویش خلاص نمیشد....چه خوب!!!

پ.ن۶:باز دلم خواست فیلم ببینم یه عالمه.......

پ.ن ۷ :اینکه پخته شدم خیلی خوب است  اما اینکه فرسوده شدم خیلی بد....

پ.ن۸: فیلتر شکنم دیگر از کار افتاده نمیدانم چه مرگش شده نه شاباجی خانم نه مهیار نه آقا گرگه هیچکدومو نمیتونم ببینم!

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387 ساعت 22:11 توسط کتی | 
خسته ام

خسته

نه غمگین

چشمانم استراحت میطلبند

این آهنگ زیبا که میشنوید تقدیم به شما

اگر اطلاعاتی راجع بهش داشتید خوشحال میشوم بدانم !

اگه آهنگ پخش نمیشه براتون لینکش اینجاست کمی صبر لازم داره!

به این فتوبلاگ که  هکتوریست خان معرفی کرده و بسیار زیباست هم سری بزنید!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387 ساعت 22:10 توسط کتی | 

من منتظر مهمونم که هنوز نمیومده و کسی نیست به جز سمیه بانو هم اکنون اس ام اسی زدند که در  راهند!

این سر کار رفتن من هم تبدیل به فان شده هر شب از ساعت ۵ تا ۸ به صرف فضولی و هیجان!سوژه ها فراوان و جالب.هر کسی وارد دفتر میشه ما سه تا (یعنی من و منشی و خروس جنگی * )کلی انداز براندازش میکنیم که این مشکلش چیه و چجوریه و .. بیشتر پرونده ها هم یا طلاقه یا ناموسیه تبحر شوهر ما هم همین چیزاس دیگه شانس ما!...با یه چشمم لایحه و نامه و دادخواست مینویسم با اون یکی موکلا رو میپام یه وقت چیزی از چشم نیفته بی نصیب بمونم! دیشب هم یه آقایی خیلی عصبی سن باباها !(خب من تخمین سنم خوب نیس!)اومد مشاوره میخواس  گف قبلا هماهنگ کرده .به محض اینکه آقای وکیلارعایا فهمید این اومده بهم تلفنی(یعنی از اتاقش به اتاقم وصل کرد یعنی خیلی یواشکی منظور!)گفت که جلوی این با خروس جنگی صحبت نکن این مورد داره!!!!!! ما بیشتر کنجکاو شدیم که چی شده....خلاصه سه تایی از کنجکاوی نفله شدیم تا فهمیدیم جریان چیه!

دختر شوهر دارش بخاطر زنای محصنه بازداشت بود! ثابت هم شده بود(یعنی ۴ بار اقرار کرده بود) چون زندان مرکزی بود و حق ملاقات نداشت نامه نوشتم برای زندان تقاضا کردم که وکالتنامه رو ببرن ازش امضا بگیرن!چند وقته همش پرونده هامون همین موضوعا شده!آخه دختر جون ارزش داشت آخه؟؟؟؟؟بخاطر یک ...خودتو به اف بدی؟؟؟آبرو و حیثیت خانواده تو هم ببری؟؟؟حالا چرا اقرار کردی؟؟؟خب انکار میکردی ....امروز رفته نیما دنبال کاراش هنوز دقیقن نمیدونیم چی شده اگه عاشقش بوده خب طلاق میگرفت ....بابا اصلن ما از یه دید دیگه نگاه میکنیم میگیم تو حق داشتی  ولی ......خب هر کار کنم نمیتونم بگم حق داشتی چون باید طلاق میگرفتی....اصلن هنوز هیچی معلوم نیست....آمار دستم اومد به سمع و نظرتون خواهم رسوند.....

یه پرونده دیگه هم داشتیم کلاهبرداری بود یک جوان رعنای شارلاتان با استفاده از حماقت ملت شهید پرور به عنوان نائب امام زمان و براوردن حاجات و نماینده کمیته امداد و ....۶۰ ملیون از مردم پول گرفته بود که هیچ...دختر شهردار یکی از مناطق هم تور کرده بود....خب حکمش دیروز اومد هفت سال آب خنک و برگردوندن پولها و ....حقش بود نوش جونش ولی مردم ما هم خیلی ساده و زودباورن !

ای بابا چرا نمیای مهمون جون....این همه بوی خوب غذا تو خونه راه انداخته بودم حواسم به پست نوشتن بود سیب زمینی ها سوخت فدای سرم در و پنجره ها رو وا کردم دارم یخ میزنم!!!!

*راستی خروس جنگی کاراموز دفتر ما شده هر روز میاد همیشه هم آماده دعوا بعضی وقتا هم من و میرسونه خونه  حسابی فیض عظیمی بما میرسونه از حیث رانندگی جنگی !!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387 ساعت 22:8 توسط کتی |