تبليغاتX
ضد خاطرات
عروس خانوم قشنگو هی نگاه میکنم ...هی نمیتونم جلو اشکامو بگیرم...کاشکی زمان اینقد زود نمیگذشت...کاشکی قسمت تو عزیزم غربت نبود!

 

مامانی با چادر نشسته به دخترش میگه:معصومه جان واسه عروسی تو مداح میاریم....بی گناه و معصیت!!!!!

 

یک تابلو دیگه علاوه بر کاروانسرا باید بزنیم در خونمون :ساقی دست و دلباز....داریم بار سفر میبندیم... اینا میان و میرن...

 

 

 

 

    بالاخره با سلام و صلوات ما راهی سفر شدیم!

 

+ نوشته شده در جمعه 29 آذر1387 ساعت 22:4 توسط کتی | 


چقدر بی ذوقم من اصلن نرفتم دیدن سید ....واقعا که .....!

نشستم جلو تلویزیون دورم پتو پیچیدم دارم یخ میزنم این فیلمه که دارم میبینم اسمش هست :down by law کارگردانشم جیم جارموشه تازه روبرتو بنینی که خیلی دوسش دارم هم هس ولی اصلن چنگی به دل نمیزنه...

اتاق مطالعه و کامپیوترم توسط خواهریم اشغاله امشب اومد پیش من تنها بودم نگهش داشتم یه عالمه خوراکی خوشمزه هم به خوردش دادم....خودش ADSL  نداره اومده اینجا کلی ذوق میزنه چسبیده به کامپیوتر.....

امروز یه عالمه به دو تا کلمه فکر کردم یکیش آداب معاشرت یکی هم روابط اجتماعی....مخم سوت کشید بس که فکر کردم...تازه کلی هم ترجمه کردم واسه خواهریم....زندگینامه سائول باس گرافیست و طراح پوستر و سازنده تیتراژ معروفترین فیلمای هالیوودی....عجب اطلاعاتی همین یکیو کم داشتم....از اینکه دیدم هنوز تو حافظه ام یه چیزایی از انگلیسی یافت میشه خوشحال و امیدوار شدم....

اصلا لپ تاپ بدون موس دوس ندارم...

ای خدا فیلمه چرا تموم نمیشه؟؟؟(هر چند که از اولش همش یا اس ام اس بازی کردم یا با نوگلی چتیدم ولی خداییش مزخرفه فیلمش.....)

خدایا شکر ...روز خوبی بود....خیلی خوب....

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387 ساعت 22:3 توسط کتی | 

اندر حکایت حرم رفتن و عقد بالاسر حضرت:

سلام صبح بخیر.با افتخار اعلام میکنم امروز ساعت ۶:۴۵ بیدار شدم.

دیشب همتونو دعا کردم .حرم فوق العاده بود.آخر شب و خلوت و روحانی.ناخودآگاه اشکام میریخت وقتی به صورت دوست جونم  نگاه میکردم.نمیدونین چه حال عجیبی داشتم.راستش تا حالا عقد بالا سر حضرت ندیده بودم.خودمم که بابام اعتقاد نداشت به این کارا اصلن نکردیم اینکارو ولی کاشکی بود.خیلی قشنگ بود.هر چند که بدبین هستم نسبت به این آقا داماد که رفیقمو ازم گرفت ولی کلن مراسمش جالب بود.جای همتون خالی دیشب حرم فوق العاده بود.حیف که خودم مسئول سمعی بصری بودم والا حتما عکس میگرفتم حال و هواشو ببینین.نمیدونم توی شهرای دیگه هم همچین مراسمی هست یا نه...یه جایی که عاقد گفت هممون نشستیم و چادر سفید زرقی برقی سر عروس خانم انداختن و سجاده سفید پهن کردن بعد از خوندن خطبه عقد و دعا هر دو دو رکعت نماز خوندن و آقا داماد که سر به تنش نباشه رفیق جان ما رو ماچید!اینم بگم که با همین عقد غیر رسمی امشب دامادو نگه میدارن خونشونآخ کوفتت بشه آقا داماد رفیقم از دست رفت!!!امیدوارم ازدواجشون پایدار باشه و خوشحال باشن با هم !

حاشیه:

۱.لحظه اولی که آقای عاقد عروس داماد و دید و هنوز کاملن ننشسته بودن که بدون مقدمه گفت:خوب من وکیلم؟اینا هم معمولی گفتن بله!دستاشو بهم زد و گفت:خب تموم شد حالا بیاین دعا بخونیم!به همین سادگی.....در عرض سه ثانیه!!!!

۲.بعد از شام توی حرم آقای دایی عروس خانم شروع کرد دعوا و بد و بیراه به مامان عروس خانم .مامان خانم طفلکی هاج و واج مونده بود.حاج دایی یه عالمه فحش داد و رفت.علتش چی بود؟این که چرا عروس خانم توی رستوان چادر سرش نبوده!! دلم میخواس بهش میگفتم اووووووووووه کجای کاااااااری داداش !خبر نداری ما چه جنایتهایی با هم کردیم!(از نظر اینا قطعا کارای ما مجازات اعدام داره!)

 

 

 حکایت دوم :اندر حکایت دختر کاراته باز:

چند شب پیش خونه یکی از دوستان ....دوستی  با یه دوستش اومده بود که اون دوست، دختری بود کاراته باز!!!موقع رقصیدن آنچنان شلنگ تخته ای میانداخت که همه مواظب بودن یه وقت دست این بهشون نخوره.یک آقایی هم در همین حین از کنارشون رد شد و ضربه فنی شد یه ساعت داشت از درد به خودش میپیچید(البته که هر آقایی از خانمی کتک بخورد حقش است)خلاصه جمع شده بودیم عکس دسته جمعی میگرفتیم یه لحظه من صورتم به طرفم دوربین بود که صدای مهیبی شنیدم!دیدم یکی از پسرا پرتاب شده روی میز مزه ها و پخش شده همه چیم شکسته اینور و اونور ریخته   کاشف به عمل اومد این خانم طی یک شوخی مناطق محروم این آقا رو آروم!هل داده! اون شب با خنده و شوخی گذشت امروز فهمیدیم دوستمون دنده اش شکسته بوده اون شب!قدرتو داشتین خانوما...یاد بگیرین!

حاشیه: وقتی میگم آقایون حقشونه بی دلیل نیست.همین آقای دنده شکسته چند سال پیش در دانشگاه صندلی رو وقتی یکی از همکلاسیاش ( دختری که دوست منم هست) داشته رروش منشسته کشیده کنار و دوست بیچاره من دنبالچه اش شکسته بود و مدتها نمیتونست بشینه باید روی لاستیک مینشستحالا دیدین حقش بود.

 

تموم شد فعلن حکایتهام!

+ نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387 ساعت 22:2 توسط کتی | 

زندگیم وارونه شده....شبها بی خواب...تا ظهر خواب.به خوصوص این چند روز اخیر که از قبل فکر نهار را هم کرده بودم بدون هیچ دغدغه میخوابیدم.هر چه تلاش میکنم این سیستم عوض نمیشود.دیشب ساعت ۱۲:۱۵ خودم را خواباندم که صبح زود بیدار و به کاراهای عقب افتاده ام برسم....الان در خدمت شما دوستان هستم.زمانی (حدود ۴ سال پیش)دوستی با ما خیلی رفت و آمد میکرد و بقولی بچه ما شده بود..اغلب شبها تا صبح بیدار مشغول تلفن حرف زدن و اس ام اس بازی بود و از صبح تا عصر خواب....همیشه مسخره اش میکردم و میگفتم این چه زندگی چپه ایست تو داری؟!!...حالا خودم دقیقن مثل او شده ام.....

نکته:ما مسلح شده ایم!یک عدد کلت مخصوص دفاع شخصی به جمیع دارایی های انبوه!ما اضافه شد.نمیدانم چه حکایتی است ولی این کلت  واقعا خطرناک است  و کشنده با وجود ساچمه ای و بادی بودنش مجوزش را فقط به بعضی ها میدهند گویا قضات و وکلا....نمیدانم بکاری میاید یا نه ولی از تصور صحنه نیمای کلت به دست و آماده شلیک کلی خنده مان میگیرد.عمرا که این بشر بتواند اینرا سمت کسی بگیرد....

ما آخر این هفته سفری در پیش داریم.با یک گروه اوباش ....جای شکرش باقیست که یک خانم مامان هم همراه ما هست یعنی با یک خانواده میرویم که سه تا پسر بزرگ دارند و در واقع این سه تا دوستای ما هستن ولی اینقدر مامان و بابای باحال و پایه ای دارند که مامان خانم جمع ما از صد تا جوون شر و شورش بیشتر و شادابتره....همیشه صدای قاه قاه خنده اش بلند است.(خوش بحالش من اصلن نمیتوانم قاه قاه بخندم!)خلاصه قید خرید و ...را که  از الان زده ام  ما چون میدانم این گروه فقط به فکر خوشگذرونی و تفریحن و اصولن با ۶ تا مرد توی گروه نمیشه خرید کرد...(یکی دیگه از دوستامونم راستی هست)دعا میکنم در کیش این چند روز مشروبات ا ل ک ل ی نایاب شود .لعنت به هر چی....استغفر ا...

وای راستی یک نفر به کادر دفتر ما اضافه شده و اون کسی نیست جز (خروس جنگی معروف) یادتونه که هر دفعه اومد لطف کنه و منو از دانشگاه برسونه خونه چه المشنگه هایی به پا میکرد از بس دعوا میکرد و با همه سر جنگ داشت....از امشب اومد بهش معرفی نامه دادیم یه سری پرونده ها رو کارهاشو انجام بده آخه رشته اش حقوقه اونم...وای خدا بخیر کنه بیچاره هایی که باید با این سر و کله بزنن  جای شکرش باقیه که فقط بعضی روزا میاد دفتر کارش صبح هاست  و احتمال خونریزی و جنگ توی دفتر کمه....(طفلکی خب سنش کمه متولد ۶۶ و کم تجربه فک میکنه همه کارا با داد و بیداد راه میفته چن بار بره دادگستری صداشو ببره بالا بیان دستبند بزنن ببرنش اذیتش کنن حساب کار دستش میاد)خداییش بچه خوش قلب و مهربونیه فقط یه کم طول میکشه تا بفهمه محیط کار با مهمونی خودمونی خیلی فرق میکنه و نزدیک بود تو دفتر با من وبوسی کنه!!!!فامیلمو هم که یاد نمیگرفت هی  میگفت:کتی جون!!!

 

خب  انگار کم کم داره خوابم میگیره .....دو لیوان دوغ کار خودشو کرده انگار....

آخرین حرف:تو رو خدا دروغ نگین....جون عزیزاتون دروغ نگین...همین ....خدافظ

+ نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387 ساعت 22:2 توسط کتی | 
زندگی به شکل مبتذلی

سخت و پیچیده است.

+ نوشته شده در جمعه 22 آذر1387 ساعت 22:1 توسط کتی | 

یک نفر آهسته صدایم زد :

کتی!کتی!

چشمانم را که گشودم

از هجوم حقیقت به خاک افتادم

و دیدم جهان را که برهوتی بود

و آسایشی تمام وجودم را فرا گرفت

و از آن بالا به جهان نگریستم

آه ای پدر مگر گندم چقدر شیرین بود؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر1387 ساعت 22:0 توسط کتی | 

خودم به درک

تمام آرزوم شده فقط

آرامش تو!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387 ساعت 21:59 توسط کتی | 
 

 

یاد تو باشد

همیشه آب سهم تشنه نیست

+ نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387 ساعت 11:40 توسط کتی | 

.........نامه ای که چند روز پیش برای یک پیرزن بی نوا نوشتم:

 

 

به نام خدا

 

رئیس کل محترم دادگستری استان خراسان رضوی

باسلام ، احتراما معروض می دارد اینجانب …….. مادر محکوم آقای هاشم ….. می باشم که فرزندم به موجب رای صادره از شعبه …… دادگاه انقلاب اسلامی مشهد در پرونده کلاسه .................................. به اتهام حمل مواد مخدر به مجازات اعدام محکوم گردیده و پرونده در حال حاضر در اجرای احکام دادگاه انقلاب در جریان است.

با عنایت به اینکه اینجانب سالها با خدمت در دستگاه امام حسین (ع) و با نان حلال و تحمل هزاران مشکل و به خون جگر فرزندانم را به ثمر رساندم متاسفانه فرزندم هاشم با گرفتار شدن در دام خانواده همسرش چنین مشکلی پیدا کرد در صورتیکه فاقد  کمترین سوء سابقه بوده و نه تنها خودش گرفتار شد  بلکه همسرش نیز از سال 84 حبس گردیده و تنها فرزند مشترکشان که نزد اینجانب نگهداری می گردید به علت  بی توجهی راننده ای بی مسئولیت  زیر چرخهای ماشین له و بدور از مهر و محبت والدین جان به جان آفرین تسلیم کرد  مشکل خانواده ام را دو چندان نمود لذا با عنایت به اینکه تحمل وضعیت کنونی براینم بسیار مشکل گردیده از محضر حضرتعالی استدعای عاجزانه دارم خواهش مادر دلسوخته ای را پذیرفته و ضمن پذیرش درخواست حاضر این جانب را از رافت و عطوفت اسلامی ناامید ننموده و تقاضای عفو فرزندم را به کمیسیون عفو و بخشودگی پیشنهاد نماید تاشاید گرهی از مشکلات بنده گشوده گردد.

با تشکر - عصمت ……

مادر زندانی محکوم به اعدام هاشم ….

+ نوشته شده در جمعه 15 آذر1387 ساعت 21:58 توسط کتی | 
نامه ای که امروز برای یک موکل نوشتم:

 

 

 

به نام خدا

 

قضات محترم و معزز دیوان عالی کشور

 

باسلام و خسته نباشید اینجانبه) (…… شاکی پرونده کلاسه (…….) مطروحه در شعبه.....دادگاه کیفری استان خراسان بوده که دادنامه شماره…….در خصوص این پرونده صادر گردیده که در مهلت قانونی نسبت به آن اعتراض خود را اعلام داشته و در خصوص علل اعتراض نیز معروض می دارم.

اینجانبه توسط متهمین موصوف مورد تجاوز قرار گرفته و ازاله بکارت گردیده ام و بنده به هیچ عنوان  قبول ندارم که با رضایت به منزل ایشان رفته ام و ایشان با فریب و نیرنگ جهت مقاصد شیطانی خود من را به منزل برده اند و این در حالیست که  گواهی پزشکی قانونی موید ازاله بکارت بوده و چه با رضایت یا بدون رضایت دادگاه محترم کیفری استان می بایست نسبت به  این ادعا رسیدگی و اتخاذ تصمیم می نمودند. و دادگاه محترم به هیچ عنوان به دلایل و اتهامات انتسابی به متهمین توجهی ننموده و با مجازات هر 3 طرف پرونده عملا باعث ایجاد جو ناامنی در جامعه میگردند چه اینکه اگر  به این منوال باشد هیچ شخص عاقلی حاضر به شکایت در خصوص این موضوع نبوده و حتی بنده نیز وقتی که خانواده متوجه رفتارهای نا متعارف بنده گردیدند مجبور به شکایت شده ام و اگر برای شخصی دیگر چنین اتفاقی بیفتد ایشان نباید هیچ اعتراضی نسبت به آن نموده و به مرجع رسمی تظلمات یعنی دادگستری نیز مراجعه نکند چه اینکه خود وی نیز محکوم به 99 ضربه شلاق می گردد.

در پایان با توجه به اینکه اولا دادگاه کیفری استان به دلایل رسیدگی نکرده و ثانیا حتی باصورت وجود رضایت که اینجانب منکر آن می باشم نسبت به ازاله بکارت تصمیم گیری نکرده و این در حالیست که گواهی پزشکی قانونی موید ادعای بنده جهت ازاله می باشد لذا از آن مقامات محترم نقض دادنامه فوق را خواستارم.

 

                                                                                  با تشکر- سیده......

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر1387 ساعت 21:58 توسط کتی | 
 

 

آه اگر آدمیزاد را توان آن بود

که به روزهای گذشته اش بازگردد

چونان شاهزاده ۱۶ ساله ای رها

تمام توانم را صرف آن میکردم

و تمام لحظه هایش را عمیق زندگی میکردم

و پرواز میکردم

و تمام آنچه الان راه گلویم  را  دستم را زبانم را میبندد

آن زمان برایم دستاویز لبخند بود

نه یک گلوله سنگین در قلب

هنوز کودکم

و کودکیم را میخواهم

.

.

.

آه پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387 ساعت 21:57 توسط کتی | 

مکالمه بین دو دوست یکی خانم و یکی آقا:

-یادته شیشماه پیش من؟؟؟به مرغم رحم نمیکردم!!!!حالا دیگه آروم شدم دلم یکیو میخواد...فقط یکی..دلم میخواد ازدواج کنم...!

-یادته شیشماه پیش من؟؟؟چقد عاشق شوهرم بودم زندگیمو بینهایت دوس داشتم!!!حالا روزی ده بار به طلاق فکر میکنم!!!چقد زمان آدما رو عوض میکنه....مگه نه؟


 

من امشب این فیلمو دیدم..اسمش روش نوشته دیگه....خیلی قشنگ بودبابا جدی قشنگ بود من حوصله نداشتم اینا همش شعر و آهنگ میخوندن حوصله ام سر رفت هی ردش کردم زود تموم شه بیام اینجا.خیلی آهنگ زدن و خوندن.دختره هم خیلی بی نمک بود قیافه اش.عجب گزارش فیلمی !

 

پ.ن: یک بنده خداییحواسش نبود وسط شوخی و خنده پسوورد وبلاگشو بهم داد...حالا من فضول هر چی زیر و رو میکنم یه سوتی پیدا نمیکنم...جون عزیزت خودت برو یه کامنت خصوصی واسه خودت بذار من خوشحال شم

+ نوشته شده در یکشنبه 10 آذر1387 ساعت 21:46 توسط کتی | 

..به خانه برگشتم ....

برای اولین بار امشب قسمتی از سریال حضرت یوسف را در کنار خانواده دیدم....

خیلی خنده داره که مامان و بابا هنوز بعد این همه سال بهم گیر میدن...باباهه گیر میده که خانم چرا صدای رادیو قرآنو زیاد میکنی...مامانه هم راه میره میگه:یه روز این دیشو تیکه پاره میکنم!!!!

ولی خدایی سرشون گرمه ها...اگه بهم گیر ندن پس چیکار کنن؟؟؟؟

بعد مدتها رفتم یه سر به عمه جانم زدم...اوه اوه یادم رفته بود...اینا هنوز اندر خم یک کوچه ان ...عمه هه به عموهه میگه زن تو پر  فیس و افاده اس ...عموهه میذاره کف دست زنش...زنش دعوا راه میندازه...اینا هنوز موضوع بحثشون خط چشم و رژ عروس و زن داداششونه..فراتر از اونم قابلیتش نیست انگار!بعد وسط بحثاشون اسم من بیچاره هم هس....عمه هه دعوا میکنه میگه شماها چرا مث .....آرایش نمی کنین؟حتما اینا الان به خون من تشنه ان....نمیشد عمه جان حالا پای منو وسط نمیکشیدی؟؟؟؟؟ببین چیا گفتن تا حالا درباره من....

خیلی دیره  واسه امشب  بسه .شب خوش!فردا هفته دوم کاری من شروع میشه!

+ نوشته شده در شنبه 9 آذر1387 ساعت 21:41 توسط کتی | 
  • شب بخیر....شب همه شما بخیر....و من چقدر تنهام....چقدر...
  • امروز کتابی قدمی پیدا کردم....یادش بخیراسمش"خواهر کوچک خواهر بزرگ " بود و مرا پرتاب کرد توی کودکی ام...کودکی خیلی خیلی زلالم....مدرسه نمیرفتم که مادرم این کتاب را برایم میخواند...و هر وقت میرسید به آنجا که:خواهر بزرگ به خواهر کوچیک که داشت گریه میکرد گفت:"بیا این دستمالو بگیر فین کن" با خودم میگفتم:واااااای چه حرف زشتی!!! و برای خودم کلمه فین را سانسور میکردم انگار زشت ترین کلمه دنیاست!

 

  • و پدرم.... پلاستیک میوه ها را دستم میدهد و با خنده میگوید:خسته نشی!!! همیشه با گفتن داستانهای تنبلی های کودکی من جمعی را میخنداند.میگوید تازه حرف زدن یاد گرفته بودی...دستمالی را بدستت دادیم و گفتیم برو بینداز توی سطل.گفتی:نه خسته میشم.سطل را آوردیم زیر دستت گفتیم بردار بنداز توی سطل باز هم گفتی :نه نه خسته میشم....دستمال را گذاشتیم توی دستت و سطل را زیر دستت گفتیم حالا لطفا فقط دستت را باز کن دخترم....نه نه خسته میشم!!!...

              ........و هی از جیغهای بنفش من حکایتها کردند....

            .........و چه شادند که در کنارشان هستم........

            ........و چه کم قدرشان را دانسته ام.............

 

پ.ن:عجیب است چرا بعضی هایتان این آهنگ زیبا را نتوانستید بشنوید اینجا میتوانید گوش کنید...اگر بگویم با این آهنگ زندگی کرده ام و هیچوقت از آن سیر نمیشوم و بگویم چقدر مارک آنتونی را دوست دارم و الهی جنیفر لوپز کوفتش بشود همچین شوهری گزافه نگفته ام!!!

+ نوشته شده در جمعه 8 آذر1387 ساعت 21:36 توسط کتی | 



همه بالشتهابا کله ام سر ناسازگاری گذاشته اند!

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387 ساعت 21:35 توسط کتی | 
سوسن خانم آرایشگر محله ما

این مشتری اش را خیلی دوست دارد

چون هیچوقت وقت زیادی از او نمیگیرد

نه ابروی زیادی دارد و نه صورت کوچکش چندان مویی

تازه وقتی صورتش را بند میاندازد

به جای آخ و وای هر چند ثانیه پقی میزند زیر خنده

چشمانش را میبندد و به چیزهای قشنگ فکر میکند

و سوسن خانم هم هی خنده اش میگیرد  و میگوید:خدا خفت کنه به چی میخندی آخه؟؟؟

 

پ.ن:برای یک عدد فضول هیچ چیز بدتر از این نیست که مسنجرش باز شود و بفهمد که آف دارد ولی تا بخواهد آفها بیاید دی سی شود...هر کی آف گذاشته پلیز اگین بگذارد تنکس یه ملیون!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387 ساعت 21:35 توسط کتی | 

۱.اینکه میبینید من این ساعت اینجا هستم علت همانا همسر عزیز میباشند که با جیغ و داد هایشان ما  را چنان شوکه  و وحشت زده از خواب پرانده اند که رگهای گردنم  گرفته است.همین فردا وقت دکتر برایش خواهم گرفت.

۲.رازم را آشکار میکنم:دیروز اولین روز سر کار رفتن من بود.من از این به بعد ثروتمند خواهم شد و کلاس زندگیم بالا خواهد رفت.

۳.امتحان نرفتم بدم!به همین سادگی به همین خوشمزگی!اون روز ظهر هم به جای ادامه دادن به روند کچل کردن خودم رفتم نهار با خانواده مهدی کلاه به سر اینا شاندیز و شیشلیکی نوش جان کردم!!!

۴.آخر هفته تولد مهم دعوتم و هر روز باید دنبال لباس بگردم تو خیابونا.خب من از این تونیک بافتای جدید که سوراخ سوراخه خوشم نیومد.لباس جدید باحال دلم میخواد!خدا کنه نگیرنمون.دلم واسه رقصیدن تنگ شده!

۵.خب کامنت دونیه اینجا رو میبندم ولی حتما نظراتونو تو کامنت دونی  پست پایینی بذارین که نظرام تعدادش زیاد شه ذوق کنم آخه من عقده ایم حسابی مگه نمیدونین شما؟بعدشم که من الان PMS ای هستم سرم درد میکنه. بد اخلاقم هستم بخاطرش...کارمندم که شدم ....چه شووووودددکامنت بذارین یالا... زوره...

6.جالبه که اول با یه لحن رسمی شروع کردم  نوشتن آخرش چی شد

+ نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1387 ساعت 21:34 توسط کتی | 
قبل نوشت:با وجود تمام علاقه ام به عشقی سوزان و کشنده و پر هیجان...

 

 

امروز

از میان تمام انواع دوست داشتن ها

آن دوستی را بیشتر میپسندم

که آرام و ثابت است

همیشگی و اعتماد برانگیز

بدون انتظار و اصطکاک و حسادت

بدون بد دلی و شک و پیش داوری است

بدون افراط و وابستگی های بچگانه

فراز و فرود ندارد....

و تو خیالت راحت است

میدانی دورادور

که دوستش داری

و دوستت دارد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1387 ساعت 21:34 توسط کتی | 

آیا میدانید انسانهای موفق دارای هوش هیجانی (EQ)بالا هستند نه الزاما هوش عقلی (IQ)؟

هوش هیجانی مشتمل بر شناخت احساسات خود و دیگران و استفاده از آن برای اتخاذ تصمیمات مناسب در زندگی است.به عبارتی دیگر عاملی است که هنگام شکست و بحران در فرد ایجاد انگیزه میکند و بواسطه داشتن مهارت اجتماعی بالامنجر به برقراری رابطه خوب با مردم میشود."گلمن"معتقد است هوش هیجانی شامل پنج مولفه خودآگاهی کنترل عصبانیت پایداری و مقاومت انگیزه و اشتیاق و همدلی و کسب مهارتهای اجتماعی است.....

ویژگی های زنانی که دارای هوش هیجانی بالا هستند:

این زنان بسیار با جرئت هستند.احساسات خود را نه بصورت غیر مستقیم بلکه روشن و مستقیم بیان میکنند.درباره خودشان احساس مثبت دارند و زندگیشان سرشار از معناست.خوش برخورد و اجتتماعی هستند.خود را بخوبی با فشارهای عصبی منطبق میکنند.انسان دوست شوخ طبع خود انگیخته و راحت هستند.

ویژگی مردانی که دارای هوش هیجانی بالا هستند:

این مردان از نظر اجتماعی متوازن خوش برخورد و بشاش هستند.در مقابل مسایل نگران کننده مقاومند.در زمینه خدمت به مردم حل مشکلات آنها و قبول مسئولیت و برخورداری از دیدگاهی اخلاقی ظرفیتی قابل توجه دارند.مردانی که هوش هیجانی آنها پایین است از نظر عاطفی سرد و بی روح عیب جو فخر فروش و مغرور و مشکل پسند هستند.

 

هوش هیجانی شما چطور است؟؟؟؟؟

 

پ.ن:مثل اینکه بعضی از دوستان هنوز در مورد قسمت "وبلاگ دوستان"میز کار بلاگفا آگاهی ندارند...دوست جونها زیر پروفایل مدیر را نگاه کنید...آدرس دوستانتان را آنجا وارد کنید تا هر زمان آپیدند متوجه بشید

+ نوشته شده در جمعه 1 آذر1387 ساعت 21:33 توسط کتی | 
سرم تو جزوه

دستم تو موهام

یکی یکی موهامو میکنم کیف میکنم!!

دلم شیطونی و هیجان میخواد

همه چی تکراری و کسل کننده شده...

کسی هیجان سراغ نداره؟؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه 1 آذر1387 ساعت 21:32 توسط کتی |