تبليغاتX
ضد خاطرات

صاف وایسا

شونه ها عقب

سر بالا

گردنتو کج نکن

سرت بالا باشه

مستقیم به رو برو نگاه کن

محکم

قوی

حالا راه بیفت

محکم قدم بردار....

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387 ساعت 21:29 توسط کتی | 
سرد  است

سرد است

سرد است

.

.

.

این روزها اغلب میاندیشم:

بودن مرا چه حاصلی؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387 ساعت 21:28 توسط کتی | 
....

سلام آذر خانوم گل

من امروز کلاسم تشکیل نشد

اومدم تو سالن مطالعه...

هی بلند بلند گفتم :آذر ...آذر د ا د خ و ا ه

عجب کار احمقانه و خنده داری کردم ها...

اما تو نبودی....

خب یه شماره بذار از خودت...میبینی که من اهل میل زدن نیستم خب...

خواهش میکنم منتظرم....

+ نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387 ساعت 8:24 توسط کتی | 

....دیشب پس از چند روز سفر مفرح در کنار خانواده ی گرم و صمیمی و دوست داشتنی میزبان گلم به شهر و دیار خودم برگشتم...دوری چند روزه از قبیله مغولی رفقا حسابی اثر کرده بود و آرامش خاصی بر وجود اینجانب حکمفرما شده بود...اما دیری نپایید که در فرودگاه عزیزان منتظر با شلوغ بازی ها و دری وری ها و چرت و پرتها یاداوریم کردند که آش همان آش است و کاسه همان کاسه...رانندگی های دیوانه واری تیک آففهای پشت سر هم و ابراز محبتهای شدید به شکل فحشهای زیبا!!!یک ساعتی تا عادت کنم این شکلی بودم....بعد هم که به منزل تشریفم را آوردم...حدسش سخت نیست که چه مناظری دیدم....دقیقا مانند کاراگاهها خیلی دقیق همه سوراخ سنبه ها را دنبال سوتی درس حسابی بررسی کردم و اطلاعات مفیدی هم بچنگ آوردم همگان در ایکیوی من حیران شده بودند.......

۲

....هم اکنون یک ساعتی میشود که چشممان به جمال شخص تازه ای..(استاد تازه ای) روشن شده و حضرت همسر تصمیم گرفته اند سه تار بیاموزند!!!این استاد که چه عرض کنم فسقل !استاد دقیقا روبروی آشپزخانه نشسته و تدریس میکند و در ذهنش مبهوت است که یک نیم وجبی چقدر هی غذا گرم میکند و میخورد...صد البته او نمیداند که این نیم وجب طی چند روز اخیر در منزل دوست جانش چقدر اشتهایش باز شده دیوانه وار هی میخورد هی میخوردکاشکی آقای همسر کمی سیاست به خرج میدادند صندلی ایشان را طوری تعبیه میکردند که اینطور شاهد شکم پروری من نباشند...صد البته اطلاعات مفید و جالبی در باب دستگاهها ماهور و اصفهان و ... و تار چهارم سه تار و از این جور چیزها هم نصیب ما شد....خوشحالیم شکر خدا.....

۳

یک دوستی قصد دارد پوست  صورت مرا حسابی گوگوری کند به قول خودش....میخواهد چندین جلسه باماسک" جلبک دریایی" و بعد هم ماسک یادم نیست دقیق چیزی شبیه "خاک رسی!!!"تقویت کند ...اگر کسی اطلاعاتی در این باب دارد لطفا دریغ نکند...میترسم پوستم به جایی که نباید!برود!

 

+ نوشته شده در شنبه 25 آبان1387 ساعت 21:28 توسط کتی | 
آه اگر روزی روحیه گذشته را دوباره را باز یابم....

چه دوست خواهم داشت که اینجا بنویسم...

شاید.....

به امید آن روز....

برایم دعا کنید!

+ نوشته شده در شنبه 25 آبان1387 ساعت 5:25 توسط کتی | 

این چیه به نظر شما؟؟؟؟؟

این اولین دستخطیه...یعنی اولین چیزیه که یه پسر شیطون سال ۷۷ یعنی ده سال پیش توی انجمن اسلامیه دانشگاه آزاد شهر...به یه دختر کوچولوی فسقلی عینکی داد...اولی که بزرگه رسید مجله های فیلمی بود که دخترک به انجمن هدیه داده بود....دومی هم که کوچولوتره شماره تلفن پسره اس که فقط...فقط بخاطر جزوه و ....به دختره داده بود....واااااااااااااااای احساساتی شدم بدجوووووووور!اون دو تا موجود...الان دیگه نیستن...گذر زمان از اونا ادمای دیگه ای ساخته....زمین تا آسمون با اون روزا فرق دارن...حیف...چه روزای قشنگ و پاکی بود....نفس میکشیدیم...زندگی رو مزه میکردیم...

+ نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1387 ساعت 21:27 توسط کتی | 
عزیزم

در

زندگی

هرگز

تماشاچی نباش!

+ نوشته شده در شنبه 18 آبان1387 ساعت 21:26 توسط کتی | 

A man is as great as the dreams he dreams,
As great as the love he bears;
As great as the values he redeems,
And the happiness he shares.
A man is as great as the thoughts he thinks,
As the worth he has attained;
As the fountains at which his spirit drinks,
And the insight he has gained.
A man is as great as the truth he speaks,
As great as the help he gives,
As great as the destiny he seeks,
As great as the life he lives.
C. E. Flynn

 


بزرگی و شان حقیقی
بزرگی و شان انسان،
در بزرگی وشان رویاهایش،
درعظمت عشقش،
در والایی ارزشهایش،
ودر شادی و سرورتقسیم شده اش نهفته است.

بزرگی و شان انسان،
دربزرگی و شان افکارش،
در ارزش تجسم یافته اش،
درچشمه هایی که روحش ازآنهاسیراب میگردد،
و در بینشی که بدان دست یافته، نهفته است.

بزرگی و شان انسان،
دربزرگی وشان حقیقتی که برلبان جاری میسازد،
در یاری و مساعدتی که بذل می کند،
در مقصدی که می جوید،
ودر چگونه زیستن او نهفته است.
سی.ای.فلین

+ نوشته شده در شنبه 18 آبان1387 ساعت 21:25 توسط کتی | 

...و تیستو برای همیشه در آن دنیای نا پیدا گم شد,دنیایی که حتی نویسنده های داستانها هم درباره اش هیچ چیز نمیدانند.ولی آقای پدر,خانم مادر,آقای ترونادیس,کارلوس ,آملی و تمام کسانی که تیستو را دوست داشتندخیلی برایش ناراحت و نگران بودند,همگی از پیدا کردنش نا امیدشده بودند.ژیمناستیک سعی میکردتا با تعریف آن پیشامدهای عجیب,آرامشان کندقبلا هم برایتان گفته بودم که این اسب کوچولو خیلی چیزها میدانست

.ژیمناستیک وقتی دید تیستو را دیگر نمیبیندشروع کرد به خوردن علف.گرسنه اش نبود اما به طرز عجیبی علفها را به دندان میکشید,مثل اینکه سعی داشت با کندن علفهایک تصویر بسازد.وقتی از جایی که علفها را خورده بودبه جای دیگر میرفت از جایی که علفهایش را خورده بود,غنچه هایی طلایی رنگ میرویید.غنچه هایی خندان و بزرگ,و وقتی کارش تمام شد رفت تا استراحت کند.

آن روز صبح وقتی اهالی خانه ای که میدرخشید از در بیرون آمدند و به همه جا سر زدند و تیستو را صدا کردند,در میان چمنزار یک جفت کفش راحتی دیدندو این جمله را که با گلهای قشنگ طلایی رنگ روی چمن نوشته شده بود خواندند:

تیستو یک فرشته بود!

(تیستو سبز انگشتی.موریس دروئون.ترجمه لیلی گلستان)

 

 

 پ.ن:این جملات انتهایی این کتاب...با من همان میکند که روباه شازده کوچولو!نوجوانی پر از عشق و اندوهم یادت بخیر !

پ.ن۲:چرا تازگی تا وارد این دنیا میشوم حس غم و دلگیری عجیبی پیدا میکنم؟تمامی انرژی ام مثل بادکنکی که سوزنی به آن بزنی....در یک لحظه نیست میشود...اینجا مرا چه میشود؟؟؟؟ بگذارید کمی فکر کنم.....

+ نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387 ساعت 21:24 توسط کتی | 
هی بچه!

برو بشین سر درس و مشقت

فکرای گنده تر از سنت نکن

تو همیشه بچه ای

و بچه خواهی موند.....

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387 ساعت 21:22 توسط کتی | 

خوش بحالتون هفتادی ها

همتون خیلی خیلی بیشتر از ما شصتی های اسکول

مزه زندگیو میچشین!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387 ساعت 21:22 توسط کتی | 
نیمی از عمر صرف "در بند شدن"

نیمی دیگر صرف" رهیدن"!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387 ساعت 21:21 توسط کتی | 
چه شگفت انگیز است

دنیای

اشک!

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387 ساعت 21:21 توسط کتی | 
او عادل است

او هر که را بخواهد فراخ روزی میگرداند

و هر که را بخواهد تنگ روزی!

 

 

 

 

پ.ن:این جمله را امروز از رادیوی تاکسی شنیدم ..یاد عدالت خودم افتادم و رفتارم با اطرافیانم!

+ نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387 ساعت 21:20 توسط کتی | 
وسط ترم شده

ولی من هنوز باید کلی فک کنم

تا یادم بیاد فردا چه کلاسی دارم

خوبه ۱۲ واحد بیشتر ندارم

مغزم کوچیک شده؟

حافظه ام ضعیف؟

نمیدونم چه کلاسی دارم

باور کن نمیدونم.....

+ نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387 ساعت 21:19 توسط کتی | 
عضلاتم

در

اعتصابند

+ نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387 ساعت 21:19 توسط کتی | 

بنفشه دو حالت بیشتر ندارد

یازور می زند چیزی بگوید
یا زور می زند که لال شود وَ خفه خون بگیرد
وَ در هر دو حالت لیچار تحویل می گیرد
او نهایت تلاش خود را می کند
که از گفتن هر گونه دری وری بپرهیزد
وَ لبخند را ضمیمه ی کار خود کند
با رانندگان تاکسی بر سر خون پدر یکی به دو نمی کند
وَ در عوض حرف های سیاسی آنها را تایید می کند
از بیان هرگونه حرف، کلمه، عبارت و جمله ای که
ممکن است جنبه ی خودستایی داشته باشد اکیدا پرهیز می کند
وَ خود را اصلا عددی به حساب نمی آورد
ازحرف های لوس وَ صد تا یک غاز اطرافیان لذت می برد
و با ری اکشن هایی چون:
با دست به شانه زدن، ریسه رفتن وَ ادای عباراتی مثل "خیلی با حال گفتی!"
رضایت تامِِّ خود را نشان داده وَ
حال می کند که انقدر به او خوش می گذرد
با مشکلات جنسی آدم ها خیلی راحت برخورد می کند
وَ هیچ رُعب وُ وحشتی از زندگی در یک جامعه ی بیمار ندارد
وَ هرگزتجربیات تلخ خود را در این زمینه بازگو نمی کند
او از وضعیت خود راضیست و دلیلی برای سانسور خود نمی بیند

 

 در مذمت برزخ

حیف نیست
اینجا را رها کنی وُ
جایی بروی که اصلا معلوم نیست
واقعا هست یا نه


اگر آنجا کسی نباشد که وقتی تب کردی پاشویه ات کُنَد چه؟
اگر آنجا کسی نباشد که برایت قورمه سبزی درست کُنَد چه؟
اگرآنجا هنوز چی توزجات شعبه نزده باشد چه؟
اگر آنجا از فیلم وُ ساز وُ آواز خبری نباشد چه؟
اگر آنجا نگذارند با کسی شوخی کنی چه؟
اگرآنجا استعمال لوازم آرایش ممنوع باشد چه؟


البته این را هم بگویم که خدا اَرحمُ الراحمین است


 

 

پ.ن:این بنفشه رفیق ماست خیلی خاطرشو میخوایم.نوشته هاش معرکه اس!

پ.ن۲:خودمو خفه کردم بس که آپیدم!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387 ساعت 21:17 توسط کتی | 
مخالفم

مخالفم

فقط مخالفم

با زمین و زمان مخالفم

با همین مخالفت خودم هم مخالفم!

+ نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387 ساعت 21:16 توسط کتی | 
این روزها دارم هی این آهنگو گوش میکنم.اینکه چرا خوشم اومده ازش نمیدونم اما خوشم اومده دیگه .پیشنهادش نمیکنم به کسی.واسه دل خودم فقط متنشو میذارم.

 

 

Katy Perry - I Kissed A Girl

 
This was never the way I planned
Not my intention
I got so brave, drink in hand
Lost my discretion
It's not what, I'm used to
Just wanna try you on
I'm curious for you
Caught my attention

I kissed a girl and I liked it
The taste of her cherry chap stick
I kissed a girl just to try it
I hope my boyfriend don't mind it
It felt so wrong
It felt so right
Don't mean I'm in love tonight
I kissed a girl and I liked it
I liked it

No, I don't even know your name
It doesn't matter
You're my experimental game
Just human nature
It's not what, good girls do
Not how they should behave
My head gets so confused
Hard to obey

I kissed a girl and I liked it
The taste of her cherry chap stick
I kissed a girl just to try it
I hope my boyfriend don't mind it
It felt so wrong
Find More lyrics at www.sweetslyrics.com
It felt so right
Don't mean I'm in love tonight
I kissed a girl and I liked it
I liked it

Us girls we are so magical
Soft skin, red lips, so kissable
Hard to resist so touchable
Too good to deny it
Ain't no big deal, it's innocent

اینجا گوش کنید

+ نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387 ساعت 21:16 توسط کتی | 
داشت آن وسط

 تمام" شرافتش" را

و "انسانیتش" را

 و هر چه از این مقوله بود را

 به حراج میگذاشت

 این طرف با لبخندی  Open Window "ساکی "میخواندم و "بتهوون "گوش میکردم!

و با گوش کری و چشم کوری!

+ نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387 ساعت 21:15 توسط کتی |