تبليغاتX
ضد خاطرات
 

عبور باید کرد

و هم نورد افق های دور باید شد

و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد

عبور باید کرد

و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد....

سهراب

 

وبلاگ من در استانه یک سالگی است.خیلی دوستش داشتم و دارم ..خیلی...اسم مورچه را هم همینطور...اما گمانم وقت این است که به خانه جدید بروم با اسمی جدید .تنوع را دوست داشته ام همیشه و حس میکنم وقت هجرت فرا رسیده....از آنجا که دیگر اسم مورچه هم به من صدق نمیکند پذیرای پیشنهادات دوستان برای اسم جدید خواهم بود....آدرس جدید متعاقبا و به تدریج به اطلاع دوستان خواهد رسید.منتظر نظرات شما هستم.متشکرم.کتی مورچه.

+ نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387 ساعت 13:23 توسط کتی | 
 

دوستان بد شانسیو میبینین!یک ساعت نشستم از روی کتاب جالبی که خریدم تایپ کردم و کلی رنگ و وارنگش کردم و هر هر خودم خندیدم از بس جالب بود....یک کلیک بی هوا...همه پرید...الانم که وقت خوابم شد حیف....قرار نبود امشب بخندونمتون....خیلی بامزه بود حیف!!!! الانم دلم میخواد کلی اسمایلی در حال مو کندن و سر به دیوار کوبیدن بذارم نمیدونم باز چی شده که کپی نمیشه...خودتون درک کنین حالمو دیگه اسمایلی لازم نیست.(ایکن حرصی و گوشت کوبیده شده!)

پ.ن:برنامه های بعد از ظهر به نحو احسن اجرا شد تازه بعد از خونه دوستم رفتم خونه مامانم اینا براشون شام خوشمزه ای هم پختم.(آفرین به خودم!)اینو گفتم یه ذره حرصم کم شه!

+ نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387 ساعت 0:50 توسط کتی | 

دوستی گرانمایه ما را گفت هر شب قبل از خواب برای روز بعدت برنامه ریزی کن و فردا اجرایش کن.ما هم حدود دو هفته است که شکر خدا در این زمینه بس موفق بوده ایم.مثال:

برنامه ریزی امروز که دیشب تنظیم شده است:

۷ صبح: بیدار شدن از خواب!(۶ با سردرد شدید گریان بیدار شدم و یه ساعت یه دور دیگه جزوه رو بزور چپوندم تو کله ام!)

۸ صبح: امتحان تاریخ ادبیات بخش انگلوساکسون !(کلاس کنسل شد شازده خانوم استاد امروز مجلس عروسیشون بوده! سه روز تعطیلیمو گذاشتم واسه این درس بد ضد حال خوردم به خصوص که جمعه نیما با  دوستامون رفته بود کوه و من بخاطر این درس نرفته بودم .خیلی همه جامون سوخت.نیما اومد دنبالمون رفتیم  با آلاله و سارا و بنفشه اغذیه نوشین ساندویچ خوردیم خیلی چسبید جای همتون خالی سر صبحی صبحانه خوشمزه ای بود!بعد هم هی دور زدیم تو خیابونا و با اهنگ show mus go on داد و هوار کردیم و ۹:۳۰ برگشتیم دانشکده!)

۹:۳۰: بین دو تا کلاس .تماس با نوگل:با موفقیت انجام شد

                                          سالار و  سروی:انجام شد

                                            زن دایی :انجام نشد

                                          دوستم منیره:خواب تشریف داشتن و گوشیشون خاموش!

(یادتونه که رفتیم شمال با سالار اینا یه روز ویلای داییم بودیم حالا باید دعوتشون کنیم هی برنامه جور نمیشه!امروز عصر میخواستم برم به این دوست حامله ام که تو خونه حوصله اش سر رفته سر بزنم فعلا که گوشیش خاموش بود)

تا ۱۱:۳۰ کلاس :خوشبختانه این یکی تشکیل شد

۱۱:۳۰ تا ۱۲ :پیاده روی به سمت خونه(نیما جان اومد دنبالمون باز و اول منو گذاشت خونه در خدمت شما دوستان باشم و خودش رفت بچه ها رو برسونه و ادامه دادگاه بازی هاش!)

۱۲ تا ۲ :وبلاگ.نهار .شستن ظرفها.روزنامه.اخبار.خوش و بش !((فعلن که منیره نبود به یه دوست دیگه ام زنگیدم و قرار شد برم عصر پیشش این یکی هم حامله و استراحت مطلقیه!نهارم هم حاضره فقط باید بذارم دم بکشه(ایکن کدبانویی در حد اعلا)تا اینجا که مطابق برنامه من پیش نرفت اما بدم نبود از این به بعد امیدوارم خوب پیش بره))

۲-۴:۳۰ :خواب!(خب دوستان میبینین که نیم ساعتم زودتر از موعد از خواب بیدار شدم بدو بدو با روی نشسته اومدم ببینم اینترنت وصل شده پست جدید مو ثبت کنم یا نه)

۵ : خارج شدن از خونه همراه نیما و سر زدن به یکی از دوستام!(الهه)

تا ۹ :خونه الهه اینا فک زدن و در  راه برگشت خرید مواد لازم کرم باواریا .پنیر ساندویچ و کالباس. صحافی جزوه تاریخ ادبیات.

۹ تا ۱۲:فکر نهار فردا.شام(اسنک).نگاهی به درس فردا.غیبت و حرفهای خاله زنکی و شرح کارهای روزانه به همدیگر و چای و تخمه خوردن!(من که از تخمه بدم میاد نیما تخمه بخوره من غر بزنم که پوستاشو نریز اینور اونور!)و سر کشی به وبلاگ!(اینا در صورتیه که کسی سر و کله اش پیدا نشه که با این اخلاقهای سگی که از خودم بروز دادم گمون نکنم اول هفته کسی جرئت کنه بیاد این طرفا)

۱۲ تا ۱ :اینترنت.خواب .پایان

این پست ساعت ۱۲:۴۵ ظهر نوشته شده اما به دلیل قطع بودن اینترنت دیر تر ثبت و منتشر شد.

نکته :دیدین چقد کم پای کامپیوتر میشینم!هر روز برنامه ریزیم همین شکلیه

 

+ نوشته شده در شنبه 27 مهر1387 ساعت 16:4 توسط کتی | 
۱

پدرم

تمام ان احساس شیرین ع ا ش ق ا نه است

اینرا ته چشمانش میبینم

وقتی که نگاهم میکند

ته کر کر خنده ام

چشمانش برق میزند و عشق میریزد از انها

 

۲

خانه ساکت و تمیز

هی بشینی درس بخوانی

و هی غافلگیرانه ای بوسه ای

که دوستت دارم زیاد

و  ع م ی ق

 

پ.ن:اینهم یک break بود وسط درس خوندنا....یعنی هستم زنده ام!دارم با وایکینگها سر و کله میزنم!

+ نوشته شده در جمعه 26 مهر1387 ساعت 11:59 توسط کتی | 
 

همه گونه خطایی میکنیم

دیگران را میازاریم

بدجنسی میکنیم

کوتاهی میکنیم

بی معرفتی به خرج میدهیم

بعد با چهره ای مظلوم و حق به جانب

با صدای بلند و رسا میگوییم

"من که کاری نکردم!

تقصیر من نبود که!"

و براحتی خود را میرهانیم

از هر چه فکر و وجدان و پشیمانی است.

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387 ساعت 13:58 توسط کتی | 

نقل شده است که روزی یکی از یاران جهت ادای فریضه نماز به نمازخانه یونی ما رفته بود...از قضا امام جماعت اغاز به خطابه کرده بین دو نماز پس از تفسیر دو آیه نامعلوم و سر هم کردم مطالبی بی ربط(صد البته خانومهای محجبه مومن پوشیه ای ها به این نکته اذعان داشتند!)شروع به صحبت میکنند:خوب دانشجویان عزیز هم اکنون زمان ان رسیده کمی در مورد سنتها سخن بگوییم امروز موضوع صحبت ما ناخن گرفتن است!!(در اینجا صدای خنده همه بلند شد حتی همان خیلی خیلی مومنها!!)گمان مبرید ناخن گرفتن مسئله کم اهمیتی میباشد.سفارش شده است که در روز چهار شنبه ناخنهایتان را نگیرید.پس بهتر است که در روز پنجشنبه و جمعه اینکار صورت گیرد . بهتر است که یک دست در روز پنج شنبه و دست دیگر در روز جمعه !!!حکمتش نزد خود اولیا و خداوند است.یکی از یاران شیخ مفید را هنگامی که پس از جندین سال جسدش را سالم از چاه دراوردند مشاهده کردند که یک دستش ناخن دارد و دیگری ندارد و از این موضوع دریافتند که روز مرگش همانا پنجشنبه بعد از ظهر بوده!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387 ساعت 0:17 توسط کتی | 
 

۱

یک غصه بیش نیست غم عشق و این عجب

از هر کسی که میشنوم نا مکرر است.

 

۲

یکی از هنرهای بشری

 همانا رفتار کردن مطابق اقتضای سن و موقعیت میباشد!!(جمله قصار مورچه ای!)

۳

همه ما نیم فرشته و

نیم شیطانیم!

۴

گویند عبارتی هست مختص مشهدی ها بس مشهور : مدنم نمگم:modonom nomogom . این عبارت بسیار در این شهر رایج میباشد و بخشی از فرهنگ این خطه به شمار میرود.صد البته مشهدی های عزیز میدانند که این تلفظ اشتباه است و علت ثبت اشتباه این عبارت همانا خانوم سیمین دانشور میباشند که طی سفری به این شهر عبارت را به این صورت نقل کرده اند البته بدلیل نااشنایی با این لهجه شیرین این سهو رخ داده و در اصل عبارت به این شکل میباشد:medenom  nomogom !! خب اینم گفتم که جنرال اینفو دوستان در مورد لهجه و فرهنگ زیبای مشهدی ها تکمیل بشه!

۵

با کمال تاسف اینجانب مورچه دانشجوی آشپز به علل خاصی خودم را  تا اطلاع ثانوی تحریم ا ل ک ل کرده ام   این تحریم بسیار رنج آور است چون دقیقا زمانی این تصمیم را اخذ کرده ام که نعمت در منزل فراوان شده به خصوص از نوع رد واین!شایان ذکر است که بنده هر دو ماه از این تصامیم اخذ مینمایم و به علت استعداد شدید در امر اعتیاد منجر به شکست میشود....

۶

باور کنین دوس ندارم در مورد ادما  بی دلیل حس بدی داشته باشم.اما به شدت از کسانی که بعد از هر جمله شون هر هر میخندن  و همش بیخودی نیششون بازه بدم میاد.خنده هم جایی داره دیگه...خدا منو ببخشه دست خودم نیست.

سالهاست دارم با خودم کلنجار میرم که اینو حل کنم اما نمیشه!!

 

۷

شانس ما رو میبینین؟!همه میرن دانشگاه بهشون خوش میگذره ما تو این رشته و دانشگاه تنها چیزی که نداریم فانه!شنبه اولین امتحانه! هنوز ترم شروع نشده امتحان داریم.۶۰ صفحه تمام تاریخ ادبیات انگلوساکسونا پر از نکته امتحانشم جا خالیه!

 

۸

وای خدا مهیار امان از دست تو!ندیدم تا حالا وبلاگ نویسی اینهمه ناز کنه و اینهمه نازش خریدار داشته باشه!آخه چند تا پست باید بنویسن بچه ها هی بگن نرو برگرد...بابا فکر اینهمه هوادار و خاطرخواهتو چرا نمیکنی؟؟؟جدا تا حالا ندیدم واسه رفتن یکی از وبلاگستان این همه عزاداری برپا بشه و پست نوشته شه....بابا محبوب دلها... بیابنویس تا غیبتت تلفات نداده...پلیز

۹

باورتون میشه؟؟؟؟؟ما از اول هفته تا امروز مهمون نداشتیم!!

+ نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387 ساعت 18:50 توسط کتی | 
 

 

۱

گچهای رنگی رنگی

نوشته های بی رنگ

لباسهای رنگی رنگی

دلهای سیاه و سفید غمگین.........

 

۲

-خانوم دکتر ببخشید من یه مشکلی دارم این رمان هایی که شما میفرمایید نمیتونم بخونم!

-چه مشکلی عزیزم؟

-...............

-الهی!حیفه تو به این قشنگی همچین مشکلی داری!(تق تق زد به چوب صندلیش)

(یعنی اگه زشت بودم مهم نبود اگه کور هم بودم؟ یعنی مثلن داری دلسوزی میکنی؟)

-تازه استاد امتحان درس شما با یه درس دیگه ام تو یه روز و یه ساعته!

-(یواشکی):بیا  خوشگل خانوم دفترم صحبت میکنیم نگران نباش!!

 

حاشیه:حالا جو نیما رو گرفته فک میکنه زنش خیلی خوشگله

 

 

۳

دیروز تو کوچه ما دعوا شد.دو تا مرد دو تا جوون بخت برگشته رو تا میتونستن زدن....یک مورچه فضول با تلاش  زیاد از قضیه سر دراورد...جریان این بوده که یه جوونی به یه خانومی گیر سه پیچ داده و اصرار که باهاش رفیق شه...خانومه هم (کار نداریم که خودشم ریگی تو کفشش بوده!)با شوهرش هماهنگ میکنه و پسرو دعوت میکنه خونشون.آقای شوهر و چند عدد گردن کلفت هم سر کوچه منتظر جوون عاشق دو نفر دیگه رو اشتباهی کلی کتک میزنن!!!این دو تا بیخبر از همه جا حسابی کتکها رو نوش جان میکنن....خوشبختانه خلافکارها نمیتونن در برن و پلیس که بخاطر دعوا اومده بود میبینه دو جوون خوشحال دارن سوت زنان میرن به طرف منزل و دستگیرشون میکنه!!!عجب داستانی !

 

 

۴

دوچرخه سواری دلم میخواد!کیک خروس قندی همینطور...کرم کارامل همینطور....دلم کافه گلاسه عسل میخواد....دلم میخواد ۴ یا ۵ کیلو هم وزن کم کنم!!!!!راستی دلم میخواد یه کم درس هم بخونم....خیلی دلم میخواد...

 

 

۵

کاشکی یک روز

فقط یک روز

تلفن نبود

موبایل نبود

موکل

دفتر

دوست

حتی ماشین هم نبود

و ما مثل اون سالها

توی سرما چندین کیلومتر راه میرفتیم با هم

و تو اون شالگردنتو که عطرتو بهش میزدی دور صورتم میپیچوندی

و من از عطر تو مست میشدم

و تو یک ریز حرف میزدی و نمیذاشتی من حرف بزنم

و من نمیفهمیدم که دارم بدجور سرما میخورم!!!

 

پ.ن۱:اتفاقی رفتم وبلاگ جیغ بنفش و از موسیقی اش سحر و جادو شدم انگار!

پ.ن۲:تازگی ها چسبیدم به این آهنگه:

باز هم آمدي تو بر سر راهم

آي عشق مي كني دوباره گمراهم

دردا من جواني را بسر كردم

تنها از ديار خود سفر كردم

 ديريست قلب من از عاشقي سير است

خسته از صداي زنجير است

دريا اولين عشق مرا بردي

دنيا دم به دم مرا تو  آزردي

دريا سرنوشتم را بياد آور

دنيا سرگذشتم را مكن باور........

اسم خواننده شو نمیدونم.خیلی قشنگه..روزی شونصد بار گوشش میکنم!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387 ساعت 20:12 توسط کتی | 

۱۶ مهر: 

امروز به رسم مورچگانی چادر به سر کردم و ننه نقلی شدم و منت هیچ کدام از این لامذهبهای بی دین را  هم نکشیدم و روانه حرم شدم ....خیلی دلم برای خوندن زیارتنامه و ...تنگ شده بود.از بد اتفاق تاکسی منو گذاشت یه دری که تا حالا نرفته بودم.چشمتون روز بد نبینه دو ساعت کامل دور خودم چرخیدم و هی از خدام حرم پرسیدم و پرسیدم ..از این طرف به اون طرف یکی میگف باید بری دارلحجه..یکی میگف داراهدایه...هی گفتم میخوام برم پیش نخودکی...هفت دور منو چرخوندن فکر نمیکردم یه روز اینجوری تو حرم سرگردون بشم...خلاصه خسته و کوفته رسیدم نزدیک ضریح نشستم یه عالمه بیسکویت خوردم و خانومایی که دور هم کمیسیون تشکیل داده بودن و میخوندیدن نگاه کردم .....البته تو دلم حرص هم خوردم یکی داشت تو بلندگو از سنی ها بد میگفت یه جمعیت عظیمی هم نگاش میکردن!!!!!...زیارت هم کردم از طرف همه کسایی که دوس داشتن اونجا باشن...

....خسته و کوفته اومدم جلو در سوار یک تاکسی شدم.....ترافیک و ترافیک دیدم میدون گنبد سبزم....مشهدیا میدونن که چه بی ربطه حالا من فقط یه بار بچگیم این میدونو دیدم و اصلن بلد نیستم اون طرفای شهرو فقط دیدم یه گنبدی وسط میدونه که سبزه شروع کردم به سر و صدا که آقا منو کجا آوری؟؟؟؟بنده خدا شروع کرد به توضیح که شهدا ترافیکه دارم میون بر میزنم نگاش کردم دیدم نه...خطری نیست...از این پیرمردای تر و تمیز سبیل سفید بانمکه ...اونم شروع کرد به حرف زدن و در عرض ۱۰ دقیقه تمامی اطلاعاتی که بعد یکسال از یه نفر بدست میاد رد و بدل شد....از محل زندگی و بچه هاشو و رشته های تحصیلیشونو همسراشونو مهریه هاشون ...بحث رانندگی و لیزر چشم و مجلس عروسی و ...چرا خانم مهریه شما اینقدر کم بوده من دخترام ۴۰۰ سکه بوده و اگه مهریه کم باشه فک میکنن جنس بنجلیو!!!!.....خلاصه نزدیک دفتر نیما رسید به اینجا که خانم شما چند ساله ازدواج کردین؟ چرا بچه ندارین؟؟؟؟..وای خانوم محترم حتما تو فکر یکی باشین...من نمیگم دو تا سه تا ولی به قول مشهدیا باید میخ طویله رو بکوبونی!!!!(یادم نیست دقیقشو چی بود....میخو تو طویله بکوبونی!!!!میخ رو زمین بکوبونی...!!!!سر در نیاوردم راستش چی بود جریان میخه!!!)منم داشتم از خنده میترکیدم.....مقابل دفتر نیما که پیاده شدم با مهربونی و از ته دل گفت:ایشالا(با غلظت گفت اینو!)خدا یه دخ....نه یه پسر کاکل زری تپل و خوشگل بهت بده!!!!!!

پ.ن۱:برای خودم سرلاک گندم و قرص جوشان خریده ام و بدجور یاد بچگی ام....کلی با خودم خوشحالم!

+ نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387 ساعت 1:21 توسط کتی | 
 

روز اول:

خسته و سردرد توی ایستگاه دانشکده مینشینم منتظر یکی از دوستانم که بیاید جنازه ام را برساند خانه.سه تا دختر چادری پوشیه زده بلند بلند با هم بحث میکنند

-....ولی من موسیقی را عمیقا دوست دارم.هر وقت گوش میکنم آرامش میگیرم...نوشته هایم صدبرابر قشنگ تر میشوند...

-...نه تو خیال میکنی...اگر به قران گوش کنی بیشتر آرامش میگیری!

...اصلن اگر موسیقی لازم بود حتما در قران یا روایات سفارش میشد!

-البته اگر مرجع تقلیدت قبول کنه خب...اشکالی نداره!

-ولی همه چیز که تو قران و روایات نیومده...مثل رفتن به فضا...یا لقاح مصنوعی...

-خب اونها هم لازم نیست...خدا زمین را برای ما آفریده...چه فایده ای رفتن به فضا برای ما داره...مگه امام زمان تو یه کره دیگه ظهور میکنه؟؟؟لقاح مصنوعیم اشتباهه الان نمیفهمن اگه خوب بود حتما سفارش میشد!!!!!

 

قیافم دیدنی بود.......

 

 روز دوم:

به تاریخ ۱۶ مهر ۱۳۸۷ یک جمعیت ۴۰ نفری یک ساعت بحث کردند که آیا:

ذرتها را

بو دادیم؟

تف دادیم؟

ذرتها ترکیدند؟

ذرتها پف کردند؟

و به خود سخنان گهر بار نثار کردیم بخاطر بیدار شدن در ساعت ۷ صبح!!!!!

 پ.ن:پست بعدیم ماجرای حرم رفتن این روزمه!

 

روز سوم: 

 

ساعت حدود 10 و نیم

فست فود رسگت

تلویزیون داره یه سریالی میذاره

آسیه:این سریالو دیشب خواهر زاده من دید از ترس داشت تشنج میگرفت!

من:مگه چیه این؟

-یه سریاله درباره جهنمو آتیشو بهشت و …از این(…)ها

نیما:واااااااای!!!! اگه یه وقت اینا واقعیت داشته باشه چی..من یکی که یه چوب(….)بدجور

مهدی کلاه به سر:برو بابا…چرا بری جهنم؟؟؟مگه تو چیکار کردی؟؟مال مردم خوردی؟؟

نیما:(بلافاصله ):آآره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 روز چهارم:

دوشنبه بود.استاد ترجمه ادبی که اومد سر کلاس پنج دقیقه که حرف زد.من و سارا که با فاصله دو نفر تو یه ردیف نشسته بودیم با هم برگشتیم به هم گفتیم:هی ۱۵ سال بعد صادقه این یارو!!!حتی تن صداش حتی قیافه اش...حتی دماغش ..خود تو بودی صادق...فقط شرمنده...موهات قراره خیلی بریزه!!!

پ.ن:فیلم زیبای "سینما پارادیزو" به خصوص موسیقی زیبایش .....

 

روز پنجم:

آخ جون تولد!!!!بعد یک هفته مهمون نداری این یکی خیلی چسبید!!

پ.ن:هی تو  مثلن رفیق همه فحشهای زشت دنیا نثارت!دلم میخواد روت بالا بیارم!نوشتم که یادم بمونه.کینه ای نیستم ولی تو یکی دیگه خیلی خجسته دل و زیادی شیرینی!دلم میخواد دقیقا مثل میخی که میکوبن تو دیوار اونقدر بزنم تو سرت که بری تو زمین و له شی و نباشی!!!

 

روز ششم:

هر چی بیشتر تو کنار منی بیشتر دوست دارم...وقتی یه کم حال ندارم و اثرات مهمونی دیشب از پا انداختم مث پروانه دورم میچرخیو با اینکه خودتم دست کمی نداری ازم پرستاری میکنی نهار درست میکنی...کلی مهربونی ازت میریزه مث بارون...همش این آهنگو زمزمه میکنی:

اگه بارون نباره
من میبارم
اگه خوابت ببره
من بیدارم
میشینم نگات میکنم تا دم صبح
جاتو برات جمع میکنم . سفره رو زود پهن میکنم
اگه بارون نباره
من میبارم

 و من همش فکر میکنم که چه کمم من برای این همه مهربونی تو!

پ.ن:نظم نظم نظم...خیلی عالیه...

 

 

+ نوشته شده در شنبه 20 مهر1387 ساعت 18:2 توسط کتی | 
 

وقتی که شب است و چاره چراغی هم نیست

هی بی خیال و بی خانه

چه از داربست این دل و دست بی بهانه میگویی؟!

ویرانی دل تو را مفت مزاری

که از انعکاس آینه بر سنگش

بالای آسمان مرا آفتابی نیست.

 

سید علی صالحی

 

 

میخواهم به قول شهریار اتومبیل را به سمت خاکی جاده منحرف کنم و ترمز دستی را بکشم...و دمی بیاسایم....نمیدانم چند روز شاید یک هفته....یا بیشتر...از همه دوستانی که همیشه لطف داشته اند متشکرم.با نیرویی تازه و پر انرژی و آفتابی باز خواهم گشت انشا...دعایتان بدرقه راهم!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387 ساعت 18:2 توسط کتی | 
 

حسود نباش

حسادت ریشه تو میپوسونه

حسادت یه خوره است

فقط از درون نابودت میکنه

هیچی تغییری نمیکنه

فقط تویی که نابود میشی

هی دوست من

با توام!!!!

البته که برانگیختن حسادت تو  آسون و لذت بخشه

و اینقدر آتیشت زده که نمیتونی پنهانش کنی

اما

سعی کن

تو میتونی!!!

 

پ.ن۱:هر وقت از ضمیر "او"استفاده میکنم  به احتمال زیاد خودم را نمیگویم.پست قبل که اصلن خودم را نمیگویم....او یک قارچ بود....من که قارچ نیستم!!!!

پ.ن۲:تعدادی از کامنتها تایید نخواهند شد.

پ.ن۳:استرس لعنتی!

 

+ نوشته شده در شنبه 13 مهر1387 ساعت 18:43 توسط کتی | 
 

او ماسک میزند به صورتش

او زنی است در آستانه فصلی سرد

او بوق ماشین را بیشتر از صدای پرندگان دوست دارد

او دنبال کسی نمیگردد

او و قرصهای آرام بخشش......

+ نوشته شده در شنبه 13 مهر1387 ساعت 13:19 توسط کتی | 

 

سال ۷۸.....۱۸ سالگی

سلام.امروز شنبه ۳ مهر ۷۸ ساعت ۴ و ربع بعد از ظهر است.حسابی حوصله ام سر رفته از بی درسی،بی کتابی،بی برنامگی و زندگی عادی.هیچ اتفاق خوب و خاصی نمیافتد و کلاسهای دانشکده هم هنوز شروع نشده(اون موقع دانشجوی حقوق بودم.تازه قبول شده بودم!)هر چند که فکر  نمیکنم در تغییر روحیه من تاثیر زیادی داشته باشد.مامان رفته مدرسه و بقیه خواب هستند.بابا دارد از شدت کار و خستگی هلاک میشود.من احساس میکنم دست و پاهایم زیاد هستند و چشمم کم است.روزهای بسیار خوبی است در مقایسه با گذشته آرامش خاطر خیلی بیشتری دارم.کار زیادی برای انجام دادن ندارم.طبق نوبتم ظرفها را میشویم و اتاقم را مرتب میکنم و کمی در کارهای خانه کمک میکنم و نماز میخوانم همین و بقیه وقتم رامیتوانم کتاب بخوانم و نوار گوش کنم یا تلویزیون با ویدئو نگاه کنم یا بروم با خانواده بیرون ولی هیچکدام از این کارها را بصورت قابل توجهی انجام نمیدهم و بیشتر اوقات بیکاریم صرف فکر کردن میشود.دارم از شدت فکر دیوانه میشوم و هیچ سرگرمی نیست که مرا از این مصیبت نجات دهد.در خانه زیاد حرف نمیزنم چون دیگر کسی حال و حوصله حرف زدن ندارد.دائم در ذهنم مشغول گفتگو هستم.گفتگوهای عبث و بی نتیجه و حل و فصل مسایل و تفسیر تک تک رویداد های زندگیم از گذشته تا کنون که بسیار هم بیهوده است و همیشه به یک نقطه کور بدون دفاع میرسد.همش در حال برنامه ریزی و نقشه کشیدن برای آینده ام و دقیقه ای متوقف نمیشود.زندگی ساکن به نظر میرسد انگارپس از همه فراز و نشیبهایک جا گیر کرده و ذهن آشفته ام هر چه میخواهد هلش بدهد نمیتواند.جهان پیچیده به شدت ذهن مرا مشغول کرده است.مسایل اجتماعی٬ رفتارها ٬روابط ٬زندگیها ٬سرنوشتها٬ تربیتها ٬بدبختی ها مرگها ٬کودکان ٬پیرها٬ پوچها ٬موفقها ٬تیزهوشها ٬استثنایی ها ٬کند ذهنها ٬خلاقیتها آفرینشهای هنری ٬فکرها٬ مکتبها ٬روح بیکران انسان٬ دنیای پس از مرگ٬ تجزیه موشکافانه فکر ٬دلیل زندگی ٬حقیقت٬ اصل حیات ٬پیشرفت٬ نبوغ ٬معجزه ٬وحی الهام٬ عمر ٬عمر ٬عمر٬ سن٬ سن ٬سن ٬دوران عجیب کودکی٬ ظلمها و ظالمها خوبها و بدها زندگی در قرون گذشته ٬حیوانات آسمان بی نهایت ٬روستاها ٬شهرها آدمهای عجیب ٬پدیده ی شگفت انگیز انتقال پیام٬ سرعت٬ اجتماعات انسانی٬ سفر انسان به دنیاهای ناشناخته و بالاخره قدرت لایتصور الهی و دست او و خود او معمای بزرگ زندگی من شده و من کودکی هستم که در میان دریای بیکران سوال دست و پا میزنم و میترسم که روزی بی نتیجه غرق و پشیمان شوم.من آینده ای روشن و پر بار میخواهم.همین.۳۵/۴ دقیقه عصر ۳ مهر ۷۸

 

یکسال بعد:(۴ ماه پس از ازدواج با نیما)

شنبه ۴ آبان ۷۹:

سلام.امروز برای من یک آغاز است و حالم هم عالیست.از امروز من آن راه حقیقی را که خداوند از قبل از خلقتم برایم در نظر گرفته ادامه خواهم داد و امیدوارم که خداوند هم یاری اش را از من دریغ نکند همچنان که همیشه روشنگر راهم بوده.تا به امروز پیشرفتهای زیادی داشته ام و تلاش زیادی در جهت بهتر کردن زندگیم داشته ام اما کافی نبوده و گرچه دنیایم تمامی لطف و رحمت است گاه ندیدمشان.من با اشتیاقی صد چندان و آمادگی روحی فوق العاده مشغول درس خواندن و مطالعات دیگر هستم و سعی دارم هر چه بیشتر به اندوخته هایم اضافه کنم.من شایستگی یک زندگی پر بار را دارم.آنچه خداوند در من به ودیعه گذاشته آنقدر زیاد است و آنقدر هیجانات رسیدن به کمال و دانستن است که گیجم میکند.این مسیر زندگی من است.جاده ای شیب رو به بالا که فقط و فقط برای من در نظر گرفته شده و باید به تنهایی آنرا بپیمایم و از کسانی که میخواهند مرا منحرف کنند دوری کنم و نگذارم که هیچکس در این مسیر مرا مشغول کند و البته من یک روح مستقل هستم و نباید به هیچ شخص دیگری(نیما)تحمیل کنم که با من در این راه قدم گذاردچرا که او نیز مسیر جداگانه ای برای خود دارد.ما برای این با هم هستیم که همدیگر را به رشد و تعالی برسانیم.ما هر کدام وسیله ای هستیم برای پیشرفت دیگری.من راکد نمیشوم.روح من پویاست.آرام و قرار ندارد.ساکن نیست قانع نیست این زندگی حیوانی را نمیپسندد.خدایی که مرا اینگونه آفریده اسبابش را هم فراهم کرده باید بدنبل آنها باشم.رشد پله پله است.زمان میخواهد.صبر میخواهد الگو و راهنما میخواهد.انشا..خداوند بزودی راه را بر من آشکار خواهد کرد.فرشته نگهبان من مرا سرشار از اعتدال و آرامش رشد و سلامت روح خواهد کرد.عنایت خداوند همواره پشتیبان من است.خداوند همواره مرا موفق خواهد کرد.آمین.

 پ.ن:خواندن دست نوشته های ده سال پیش گاهی خیلی مفید است!تلنگری است...مقایسه ایست..از اینکه کجا بودم و کجا هستم............

+ نوشته شده در شنبه 13 مهر1387 ساعت 1:7 توسط کتی | 

 

دارم مزخرف میگم..
همش یا دانشگاه و یا مهمون..
همینا شده دغدغه هام..
ای بابا بیخیال ..مورچه یه حرف تازه بگو!

و اما الان:
حرفم بازم تازه نیست...
عطسه عطسه عطسه...
عطسه کردن جزئی از وجود منه
اگه به روزی چهل تا نرسه اون روز شب نمیشه!!!
مخصوصا الان که بوی سیگارم میاد...لعنتی ها نمیشه سیگار نکشین؟؟؟

من مریضم
الانم تب دارم و دارم هذیونم میگم....
خونمون سرد سرده
فقط دلم میخواد بچسبم به تخت مث یه سوسک له شده پخش شدم دو تا لحافم روم انداختن دارم با رختخوابم ل ا س میزنم!دلم نمیخواد بیام بیرون پیش مهمونای سبیل کلفت!!گوش تا گوش نشستن هر کی یه نظری میده!خب دیگه همتون دکترین رفقا مرسی چه تجویزهایی میکنین شماها....چشام باز نمیشه....آب لیمو شیرینم برام گرفتن و تخم مرغ عسلی درس کردن....گلوم درد میکنه و ورم کرده...اینا میگن اوریون گرفتی...ولی بچه بودم گرفتم...همه تنم درد میکنه....بزور از جام بلند شدم اومدم اینجا اینا دارن در باب زن گرفتن بحث میکنن...آقا نیما الان بلند میفرمایند:زنان موجوداتی لطیف وحشی !!!!و دوست داشتنی هستند!!!!!و بسیاری سخنان گهر بار دیگر.....من صورتم کلن باد کرده و متورم شده...یعنی چم شده؟؟؟؟؟
ببینین چقدر حالم بده که نمیتونم بشینم اینجا....همش فقط خواب...خواب...خواب

پ.ن:رفقا..میام براتو کلی کامنت مینویسم هی میگه" امکان درج نظر برای شما وجود نداره"فعلا محروم النظر شدم...اما اومدم سر زدم...میام یه فرصت دیگه نظر میدم.

 

 

+ نوشته شده در جمعه 12 مهر1387 ساعت 13:39 توسط کتی | 
 

فهمیده ام که چندان انتقاد پذیر نیستم.

یک نفر دیشب بعد از خواندم پستهای این ماه من

گفت:خیلی بیشتر از اینا ازت انتظار داشتم!

اگه بگم یه جورایی بهم برخورد و از چشمم افتاد دروغ نگفتم.

خب اینم ضعف منه

حواستون باشه انتقاد نکنین!!!!!

 

+ نوشته شده در جمعه 12 مهر1387 ساعت 11:46 توسط کتی | 
 

یک روز صبح بالاخره تصمیمش را گرفت

از خواب که بیدار شد یک دوش چند دقیقه ای گرفت

آرایش ملایمی کرد

خانه را مرتب کرد

رفت سراغ کشوی یادگاریهایش

بعضی هایشان را برداشت

تمامی شعرها را سوزاند

راه افتاد رفت بلندترین  و خلوت ترین جایی که به ذهنش میرسید

جایی که کسی پیدایش نکند

بعد ناگهان شروع کرد به فریاد زدن

همه فریادهای چندین ساله را.....

و آنقدر فریاد زد

که تمام شد

و دیگر اثری از او نماند.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 مهر1387 ساعت 14:25 توسط کتی | 
هی
همش یا دانشگاه و یا مهمون..
همینا شده دغدغه هام..
ای بابا بیخیال ..مورچه یه حرف تازه بگو!

و اما الان:
حرفم بازم تازه نیست...
عطسه عطسه عطسه...
عطسه کردن جزئی از وجود منه
اگه به روزی چهل تا نرسه اون روز شب نمیشه!!!
مخصوصا الان که بوی سیگارم میاد...لعنتی ها نمیشه سیگار نکشین؟؟؟

من مریضم
الانم تب دارم و دارم هذیونم میگم....
خونمون سرد سرده
فقط دلم میخواد بچسبم به تخت مث یه سوسک له شده پخش شدم دو تا لحافم روم انداختن دارم با رختخوابم ل ا س میزنم!دلم نمیخواد بیام بیرون پیش مهمونای سبیل کلفت!!گوش تا گوش نشستن هر کی یه نظری میده!خب دیگه همتون دکترین رفقا مرسی چه تجویزهایی میکنین شماها....چشام باز نمیشه....آب لیمو شیرینم برام گرفتن و تخم مرغ عسلی درس کردن....گلوم درد میکنه و ورم کرده...اینا میگن اوریون گرفتی...ولی بچه بودم گرفتم...همه تنم درد میکنه....بزور از جام بلند شدم اومدم اینجا اینا دارن در باب زن گرفتن بحث میکنن...آقا نیما الان بلند میفرمایند:زنان موجوداتی لطیف وحشی !!!!و دوست داشتنی هستند!!!!!و بسیاری سخنان گهر بار دیگر.....من صورتم کلن باد کرده و متورم شده...یعنی چم شده؟؟؟؟؟
ببینین چقدر حالم بده که نمیتونم بشینم اینجا....همش فقط خواب...خواب...خواب

پ.ن:رفقا..میام براتو کلی کامنت مینویسم هی میگه" امکان درج نظر برای شما وجود نداره"فعلا محروم النظر شدم...ام
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 مهر1387 ساعت 0:33 توسط کتی | 



-آخه چرا تو همش پاهات میخوره به پایه های صندلی و در و دیوار؟
چرا وقتی میخوره آخ نمیگی؟؟؟؟؟
چرا سوت میزنی عزیزم؟؟؟؟بلند ترین و رسا ترین سوتهای ممکن!!
آخه کی موقع درد سوت میزنه؟؟؟
(اینارو نیما بمن میگه!!!!)

-من دیوونه اینهمه فرصت داشتم برای انتخاب واحد و حذف اضافه....امروز که همه چی تموم شد فهمیدم تو یه روز سه تا امتحان دارم!!!داشتم سکته میکردم.دو تاش تو یه ساعت ....خدا خیر بده دوست عزیز م 

سورئالیستو که بدادم رسید و کلی خیالمو راحت کرد.....

-خوب شد انگلیسی نیستم...
نه از این انگلیسیهای الان
از اون انگلوساکسونهای قبل از میلاد
آخه اونا با حیووناشون یه جا زندگی میکردن
و هوا که تاریک میشد فقط جمع میشدن دور آتیش
یکی براشون داستانها و چیستانهی بیمزه تعریف میکرد...
اونم زمانی که تو ایران امیپراطوری هخامنشیا بوده....

-هی معده ام میسوزه
هی حالم بد میشه
ولی بازم میخورم
هی میخورم این لعنتیو......
عقل که نیست جان در عذاب است!!!!

-باورت میشه
دو تا خانوم
فقط دو تا خانوم
امشب مهمون منم
سووووووت
هورا
دوستای منن
یه بارم فقط دوستای منن!


-کم حرف شدم انگار.........!

-عیدتون مبارک........

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387 ساعت 23:8 توسط کتی | 


1

زندگی
دو شاخه گلی است
که با شادی آوردی و
او ندید شان!


2


وای بر من
گر تو
پسر شجاع  زندگی من باشی!


3
روزی
تمام اسباب بازیهای گران قیمت جهان را
خواهم شکست
تا تو  کودک دل کوچک  دیگر حسرت نخوری!

4

بدست آوردن دلی
شاد کردنش
از هزار بوسه عاشقانه
شیرین تر است

5

تمام خستگیم را در چمدانی گذاشتم
بدست تو دادم
و تو با خود بردی

6

خانه ای خالی
یاد خاطرات شلوغیش میکند
خانه ای خالی
غمگین و آرام است.

7
نه اینکه همه زنها قابل ترحم باشند
نه اینکه همه مردها قابل ترحم نباشند
اما هم تو هستی و هم من
هر کدام به نوعی!!!!


8
نگاه میکنم
او را
زنی بر سجاده
بعد این همه سال زندگی
هنوز مثل بچه ای معصوم
تف میاندازم به معصومیتش.......

9
دارد غرق میشود
و به هر جا چنگ میاندازد
لیز لیز است
باز سر میخورد
میرود آرام آرام
فرو میرود
دیگر نیست....
آیا بود ؟؟؟؟

10

نگاهی
لبخندی
جزوه ای
گلی
دوستت دارمی
قلبی که چه تند میزند
آه......
چه شیرین بود.

11
استاد ابله murmur میکند و کسی نمیفهمد چه میگوید!
دوست کنار دستیم گوشی توی گوشش گذاشته و نامجو گوش میکند
من نگران مینگرم به دهان این
میگویم خدایا این چه میگوید
sentimentalism  چه ربطی به آبگوشت دارد؟؟؟؟؟؟
همه ماتیکهایم را و لبهایم یکسره میجوم و تمام.......

12

هی مسخره میکنی
میگویی
 این احمق چرا به آن احمق دیگر چراغ سبز نشان میدهد؟
پس چکار کند
بیاید من و تو را تماشا کند و .......

13

هی قلی(جن مهربان خانه ما)
نمیشود اینقدر سر و صدا نکنی
این بچه میترسد
خدا را خوش نمیآید
خوشت میاید کسی تو را تا سر حد مرگ بترساند؟؟؟؟؟

14

همچون آواری که بر سر آدم خراب میشود
دیدن آن مرد نانوای فلج
که یه پولدار نامرد با ماشین به موتورش زده بود
و قطع نخاع و بیکار شده
و حتی حق بیمه هم نتوانست بگیرد
...........................
از همه بدتر
زنش رهایش کرده بود
چون دیگر نمیتوانست با زنش بخوابد....


15

وارد دفتر میشود
ما سه زن حاضر در آنجا به او خیره....
چهره اش
چشمانش
نگاهش
هیکلش
لباسهایش
تمام وجودش
بهم میگوییم :این زمینی نیست!
شما آقا ببخشید اسمتان؟   فلانی هستم!
تصویر ناگهان عوض میشود
تو!!!!!!
یاد "دوریان گری"میافتم
کریه میشود
کثیف میشود
پلید ترین موجود دنیا میشود....

16

چه موجود بدبختی است
از صبح تا غروب
توی خانه اش
کلفتی و بچه داری میکند
و دنبال آمار ب د ک ا ر ه ها میگردد
و هی آه میکشد
که ای کاش ف ا ح ش ه بود.......
و تا آخر عمر هی آه میکشد!

17


هر کسی را بهر کاری ساخته اند
من هم فقط باید
سرم را درآخور کتابهایم فرو کنم
و به دانشگاه زنجیر شوم
تا آرام و مطیع باشم!!!!!!

18

استاد از پسری پرسید:
به نظر تو ادبیات چه تعریفی دارد؟
او گفت:
من روزه ام
باشد هفته دیگر!!!!!!!!

19
باید شاعر میشدم
من برای شاعر شدن آفریده شده بودم
نامم شاعرانه :ل
فامیلم شاعرانه:ح
چه حیف شد!چه حیف!
  چه بی رحمانه استعداد شاعری را بخاک سپردم.
کاش شاعر میشدم!

20

این عزیز من
با دل پاک و شفافش
دست عشق را از پشت بسته است!
این هم شماره ای برای تو!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387 ساعت 21:5 توسط کتی |