روز اول:
خسته و سردرد توی ایستگاه دانشکده مینشینم منتظر یکی از دوستانم که بیاید جنازه ام را برساند خانه.سه تا دختر چادری پوشیه زده بلند بلند با هم بحث میکنند
-....ولی من موسیقی را عمیقا دوست دارم.هر وقت گوش میکنم آرامش میگیرم...نوشته هایم صدبرابر قشنگ تر میشوند...
-...نه تو خیال میکنی...اگر به قران گوش کنی بیشتر آرامش میگیری!
...اصلن اگر موسیقی لازم بود حتما در قران یا روایات سفارش میشد!
-البته اگر مرجع تقلیدت قبول کنه خب...اشکالی نداره!
-ولی همه چیز که تو قران و روایات نیومده...مثل رفتن به فضا...یا لقاح مصنوعی...
-خب اونها هم لازم نیست...خدا زمین را برای ما آفریده...چه فایده ای رفتن به فضا برای ما داره...مگه امام زمان تو یه کره دیگه ظهور میکنه؟؟؟لقاح مصنوعیم اشتباهه الان نمیفهمن اگه خوب بود حتما سفارش میشد!!!!!
قیافم دیدنی بود.......
روز دوم:
به تاریخ ۱۶ مهر ۱۳۸۷ یک جمعیت ۴۰ نفری یک ساعت بحث کردند که آیا:
ذرتها را
بو دادیم؟
تف دادیم؟
ذرتها ترکیدند؟
ذرتها پف کردند؟
و به خود سخنان گهر بار نثار کردیم بخاطر بیدار شدن در ساعت ۷ صبح!!!!!
پ.ن:پست بعدیم ماجرای حرم رفتن این روزمه!
روز سوم:
ساعت حدود 10 و نیم
فست فود رسگت
تلویزیون داره یه سریالی میذاره
آسیه:این سریالو دیشب خواهر زاده من دید از ترس داشت تشنج میگرفت!
من:مگه چیه این؟
-یه سریاله درباره جهنمو آتیشو بهشت و …از این(…)ها
نیما:واااااااای!!!! اگه یه وقت اینا واقعیت داشته باشه چی..من یکی که یه چوب(….)بدجور
مهدی کلاه به سر:برو بابا…چرا بری جهنم؟؟؟مگه تو چیکار کردی؟؟مال مردم خوردی؟؟
نیما:(بلافاصله ):آآره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
روز چهارم:
دوشنبه بود.استاد ترجمه ادبی که اومد سر کلاس پنج دقیقه که حرف زد.من و سارا که با فاصله دو نفر تو یه ردیف نشسته بودیم با هم برگشتیم به هم گفتیم:هی ۱۵ سال بعد صادقه این یارو!!!حتی تن صداش حتی قیافه اش...حتی دماغش ..خود تو بودی صادق...فقط شرمنده...موهات قراره خیلی بریزه!!!
پ.ن:فیلم زیبای "سینما پارادیزو" به خصوص موسیقی زیبایش .....
روز پنجم:
آخ جون تولد!!!!بعد یک هفته مهمون نداری این یکی خیلی چسبید!!
پ.ن:هی تو مثلن رفیق همه فحشهای زشت دنیا نثارت!دلم میخواد روت بالا بیارم!نوشتم که یادم بمونه.کینه ای نیستم ولی تو یکی دیگه خیلی خجسته دل و زیادی شیرینی!دلم میخواد دقیقا مثل میخی که میکوبن تو دیوار اونقدر بزنم تو سرت که بری تو زمین و له شی و نباشی!!!
روز ششم:
هر چی بیشتر تو کنار منی بیشتر دوست دارم...وقتی یه کم حال ندارم و اثرات مهمونی دیشب از پا انداختم مث پروانه دورم میچرخیو با اینکه خودتم دست کمی نداری ازم پرستاری میکنی نهار درست میکنی...کلی مهربونی ازت میریزه مث بارون...همش این آهنگو زمزمه میکنی:
اگه بارون نباره
من میبارم
اگه خوابت ببره
من بیدارم
میشینم نگات میکنم تا دم صبح
جاتو برات جمع میکنم . سفره رو زود پهن میکنم
اگه بارون نباره
من میبارم
و من همش فکر میکنم که چه کمم من برای این همه مهربونی تو!
پ.ن:نظم نظم نظم...خیلی عالیه...
+ نوشته شده در شنبه 20 مهر1387 ساعت 18:2 توسط کتی |