تبليغاتX
ضد خاطرات
 

سلام

حال همه‌ ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور

که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم


که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و

نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود

می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ باز نیامدن است

اما تو لااقل

حتی هر وهله

گاهی

هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست

راستی خبرت بدهم خواب دیده‌ام خانه ای خریده‌ام

بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند

بی‌پرده بگویمت: چیزی نمانده است

من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید

از فرازِ کوچه ما می‌گذرد

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد

یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

نه ری‌را جان! نامه‌ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه

از نو برایت می‌نویسم

حال همه‌ ما خوب است اما تو باور نکن


 
- من سردم است
سرد 
و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد!
 
 

-....بدین گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و همینکه ساعت وداع نزدیک شد روباه گفت:
-آه!...من خواهم گریست.
شازده کوچولو گفت:گناه از خود توست.من که بدی به جان تو نمیخواستم.تو خودت خواستی که من تو را اهلی کنم....
روباه گفت:درست است.
شازده کوچولو گفت:در این صورت باز گریه خواهی کرد؟
روباه گفت:البته
شازده کوچولو گفت:ولی گریه هیچ سودی به حال تو نخواهد داشت.
روباه گفت:به سبب رنگ گندم زار گریه به حال من سودمند خواهد بود........
-هی هی رفیق!میدونی...من فقط یک نفرم....یک نفر خیلی کوچک و حقیر...جنبه شو ندارم  طاقتشو ندارم...باور کن!

-هر کار کردم نتونستم این آهنگ ابرای پاییزی محسن چاووشی بذارم اینجا....

ابراي پاييزي دلگير من
جوون تراي چهره ي پير من
چشمهاي من بي خبراي ساده
منتظراي دل به جاده داده

مردمكاتون به كجا زل زدن
باز م‍ژه هاتون به كجا پل زدن
كاشكي بدونيد كه دارم هنوزم
از اشتباه قبليتون مي سوزم

-اصلن دلم نمیخواد برم دانشگاه......
-لطفا کسی نپرسد......هیچکس نمیداند...آه...و نخواهد دانست...چه در من میگذرد...نامش اندوه.....
پ.ن:دیشب از مهمونی قصر در رفتم.امشبو باز چیکار کنم؟ای خداااااااااااا!یکی بیاد منو نجات بده....از صبح هزار نفر میگن اگه تو نیای ما هم نمیایم...ای خدااااا شب احیا هم ول نمیکنن....
+ نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387 ساعت 10:4 توسط کتی 
 

کسی نمیداند چه اتفاقی افتاده است
خودم هم نمیدانم
فقط میدانم که بدجور قاط زده ام و دیوانه شده ام
البته دیوانگی ام فقط برای شما خود را نشان میدهد
فقط یکنفر هم اکنون در حوالی من میپلکد آنهم یک نیمای خسته و درگیر است که همش دارد تلفن حرف میزند و آنقدر خسته  است که جنبه دیوانه بازی من را ندارد
من هم چند ساعت است که اینجا نشسته ام
هی حال گیری کرده ام به مقدار زیادی.حالم هم گرفته شده متقابلا به مقدار بیشتری!

با خودم لجبازیم گرفته بود و همه چیز به نظرم ناهنجار و ناجور میومد.

یه جورایی کج و کوله ام!!

از نوشتن الانم هم معلومه!

البته الان خیلی بهترم که دارم مینویسم.

 چون دو نفر که خیلی برام عزیزن زنگیدن و حسابی موج مثبت بهم دادن.

مرسی دوست جونا الهی همیشه خوشحال و شاد باشین!

از امروز طبق اعلام دانشگاه کلاسای ما شروع شده. امروز که نرفتم نمیدونم فردا برم یانه؟!

همه وبلاگای بروز شده رو خودنم همینطور اونایی که بلاگفا نبودن و لینکم بودن اما اینقد بی حوصله بودم که نظر نذاشتم.بهتر که شدم حسابی جبران میکنم به دل نگیرین دوستان!

از همه مهمتر طی یک اقدام پیش بینی نشده وبلاگ دیگرمو که خیلی هم سری بود حذف کردم.

قول دادم به خودم این چند شب نه مهمون بیاد و نه مهمونی برم.امشبم یه مهمونی خیلی خوب دعوتم که اصلن نمیرم و نیما جون به تنهایی خواهند رفت و در عوض من یکم قرآن گوش میدم .آخ جون!

کلن زندگی کسل کننده و بدون هیجان شده......کسی نیست موج مثبت بده؟؟؟؟قول میدم جبران کنم!

 پ.ن:دارم با بداخلاقی فیلم" بادبادک باز" نگاه میکنم!

+ نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387 ساعت 20:47 توسط کتی | 

 

این فیلم فوق العاده بود. به خصوص به علاقمندان  موسیقی اکیدا توصیه میکنم.میخواستم درموردش بیشتر بنویسم ولی ببینید جالبتره!

 

دوستان عزیز من

"که روزهاتان پرتغالی باد "

اینکه گفتم کیف نیما خالی شد .منظورم این بود که کیفشو زدن!تو یه مهمونی ۱۵ نفره مثلن خودمونی کیف نیما رو که توی کیف من بود زدن!اگه اس ام اس بازی های من نبود و هی نمیرفتم تو اتاق سرک نمیکشیدم به گوشیم الان گوشی و دوربینم هم رفته بود!نتیجه گیجی بیش از حد ما دوتا خنگول همینه!!!

 

+ نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387 ساعت 23:31 توسط کتی | 
 

۱

تمام روز در آشپزخانه گذراندن

و پختن و پختن و شستن و تمیز کردن

جهت افطاری دادن به خانواده محترم و عزیز

ما را برآن داشت که برای چندمین بار به بانگ بلند بگوییم:

کارد بخورد این شکم که اکثر فعالیتهای بشری برای آن است!

و حضرت نیما خان هم بندی به آن اضافه فرمودند که از گفتن آن معذوریم!

 

۲

هی دوستان از سر لطف بما فرمودند شما چرا نمیروید میهمانی

و چرا همیشه مهمانها به خانه شما می آیند

ما دیشب به توصیه شما رفتیم میهمانی در باغی بس زیبا

اما هنگام برگشتن در حالیکه بسیار خوشحال بودیم

ملتفت شدیم که کیف حضرت همسر خالی شده است

خالی خالی همچون کف دست!!!!!

 

۳

خداوند زودتر ما را از شر مرض PMS رهایی بخشد.

در عرض دو روز جماعتی بس بزرگ از دوستان و عزیزان را ناخواسته رنجانده ایم و خاطرشان از ما مکدر شده .

امر خطیر و مهم پاچه گیری از همسر نیز به نحو اعلا انجام شده است!

هر آینه خواستیم برای چند تن از وبلاگی ها هم کامنتهایی بس آشفته گر و با لحنی عصبانی بگذاریم و از بداخلاقی خویش ایشان را نصیبی برسانیم اما به یاری خدا بر نفس خویش غالب گشته و هی به خودمان نهیب زدیم و  گفتیم این حال شما طبیعی نیست بانو!اندکی تحمل کنید و تامل و صبر!

به هر حال آماج حملات مورچه قرارگرفتگان را پوزش میطلبیم!!

 

+ نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387 ساعت 18:51 توسط کتی | 

 

دختر خانومای عزیز توجه توجه:

اینقدر این جریان وحشتناکه که هممون شوکه شدیم.دیروز یه موکل جدید اومده یه دختر ۱۹ ساله باکره بعد ۶ ماه دوستی با پسر یکی از معروفترین هتلدارای شهرمون رفته که با خانواده آقا آشنا بشه و معرفی بشه!!!!!خانواده ای که در کارنبوده هیچ ایشون همراه با دو تا از دوستاشون سه نفری با هم!!!! به این نگون بخت تجاوز کردن !!!باور کنین داستان نیست واقعیه!مدارکش الان جلو چشم منه!جالب اینجاست که این دختر وقتی رفته شکایت کرده با اون وضعیت وخیمش دو روز هم خودش بازداشت شده!!و جالبتر اینکه بخاطر عدم توانایی در اثبات حاد بودن موضوع به اون صورت حرفش به جایی نمیرسه!!  تصور کنین هنوز پدر و مادرش خبر ندارن!خیلی وحشتناکه.باورم نمیشه ولی هست.این اتفاق توی قشر تحصیل کرده و ظاهرا با فرهنگ افتاده.واقعا متاسفم!خیلی متاسفم و وحشتزده!

دوستای خوبم خیلی مواب باشین.هیچوقت فکر نکنید طرف شما با بقیه فرق میکنه!یک بار اتفاق میفته و برای همیشه......

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387 ساعت 10:3 توسط کتی | 

 

۱-سلام

2-جو مرا گرفته است

3-جو پاییز و مدرسه و دفتر و خودکار

4-اتفاقی به پیشنهاد بابک رفتم اینجا و آهنگ معروف Outlandish را بعد مدتها گوش کردم و یاد روزها و خاطرات بسیار زیبایم با نیکیتای عزیزم افتادم.آه من چقدر دلم برایش تنگ است.چقدر!!!!

5-دیشب گوشیم را عوض کرده ام  w 880i گرفته ام و حس تنوع خوبی دارم .

6-دیشب دو تا  BURBERRY PERFUME خریده ام .یکی هدیه برای عزیزی و یکی برای خودم.دارم از بوی خوشش روانی میشوم!!!

7-او میترسد! 

او همیشه احساس نا امنی میکند.

همیشه فکر میکند کسی میخواد او را بکشد.

او خسته است.او در اوج فشار و سختی کار میکند.

چاره ای ندارد.هر شب خواب وحشتناک میبیند.

هر شب هراسان و با داد و فریاد از خواب بیدار میشود.

دیشب هم چند بار از خواب پریده و فریاد زده "آی دزد آی دزد" و چند بار هم مرا نشناخته !هی با وحشت پرسیده:"تو کی هستی ؟"!!!!!

او خیلی خسته است!خیلی!بیچاره شوهرک نازنین من!

8-عجیب است!با تمام وجود سعی میکنم کسی را از خودم نرنجانم!تا حد توان.اما انگار غیر ممکن است! گاهی اوقات اشتباه میکنم.میرنجانم.جنبه ام ،  صبرم تمام شده.خسته و پیر شده ام!

9-هی میروی ، میروی که من از شب خیال واهمه دارم؟

همیشه گرمی آتش و زمهریرخاکسترش در پی است

چه کنم؟اینجا چه کم از چراغ سخن میگویند!

پس تو لااقل!تو جلدی بیا

 آفتاب تنبل مه آلود!

( سید علی صالحی/عاشق شدن در دیماه مردن به وقت شهریور)

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387 ساعت 9:3 توسط کتی | 

 

  

من در رویای خود دنیایی را می بینم که در آن

 هیچ انسانی

 انسان دیگر را خوار نمی شمارد

زمین از عشق و دوستی سرشار است

و صلح و آرامش، گذرگاه هایش را می آراید.

من در رویای خود دنیایی را می بینم که در آن

همگان راه گرامی آزادی را می شناسند

حسد جان را نمی گزد

و طمع روزگار را بر ما سیاه نمی کند.

من در رویایی خود دنیایی را می بینم که در آن

سیاه یا سفید

از هر نژادی که هستی

از نعمت های گسترده زمین سهم می برد.

هر انسانی آزاد است

شوربختی، از شرم سر به زیر می افکند

و شادی، همچون مرواریدی گران قیمت

نیازهای تمامی بشریت را بر می آورد.

چنین است دنیای رویای من ....!

 

شعر از لنگستن هیوز

برگردان :احمد شاملو

 

پ.ن:دارم درس میخوانم مزاحم نشوید!خطاب به شیطان رجیم!

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387 ساعت 1:3 توسط کتی | 
 

امروز روز انتخاب واحد حضوری بود.رفتم دانشکده.فقط هشت واحد اینترنتی برداشته بودم.باید میرسوندم به ۱۴.حوصله نداشتم که یه ذره  آرایش کنم و به خودم برسم .منهم که اگه آرایش نکنم اشتباهی بجای میت میبرنم یه راست قبرستون!اصلن دوس نداشتم دانشگاهو.به هیچ وجه!همه درسا یادم رفته .اونم زبان به این فراری!از در که وارد شدم نا خواسته همش همکلاسیامو دیدم.چقدر ذوق زده میشدن منو میدیدن اما من مث مجسمه با صدایی از ته چاه جوابشونو میدادم!یه عالمه هم معطل شدم.خانوم محترم که باید برگه های انتخاب واحدو امضا میکردن تا ساعت ۱۱ جلسه بودن!من این ترم چجوری میخوام مقاله نویسی پاس کنم؟من که هیچی یادم نیست.حافظه ام که جدا بخاطر یه سری مسایل به اف رفته.حتی اسم همکلاسیام در عرض شیشماه یادم رفته! فقط بخاطر اینکه از این شرایط خارج بشم دارم میرم.که از خونه دربیام.تو اجتماع باشم.سر راه برم سبزی فروشی و نونوایی!آدما رو ببینم.توی محوطه قشنگ دانشگاهمون راه برم.نفس بکشم.ازپشت ایم میز کامیوتر بیرون بیام.به زندگیم یه نظمی بدم.برنامه ریزی کنم.چهار کلمه چیزی یاد بگیرم.از این حالت راکد دربیام.خدا کمکم کنه.بتونم از پسش بربیام .من از درس خوندن خسته ام دیگه.....

پ.ن۱:دوست عزیزم آسیه امشب زنگ زد.حوصله اش سر رفته بود.میخواست یه برنامه ای بذاریم.اما من دیگه توان نداشتم.من از آدمها اشباع شدم.از حرفها صداها چهره ها ......توی سرم زنبورا دارن وز وز میکنن لعنتی ها!

پ.ن۲ :این داریوشم داره منو خل میکنه....هر چی میخوام گوش نکنم نمیشه ...الان رسیده به "یاور همیشه مومن"...هیچی بیشتر از این نمیچسبه شب تنها آدم داریوش گوش کنه و خاطره بنویسه...

پ.ن۳ :دوست من .فکر نکن که فراموش شده ای.قلب مورچه خیلی بزرگتر از اینهاست که دوستان قدیمیشو  فراموش کنه!

پ.ن۴ :کاش میشد تا صبح بشینم اینجا و داریوش گوش کنم......خیلی این حالمو دوس دارم.یادش بخیر چه دفترخاطراتی  روزگار نوجوونی با گوش دادن به این آهنگا و اشکای بی امان پر شده!

"با تو با تو اگه باشم   وحشت از مردن ندارم

لحظه هام پر میشه از تو     وقت غم خوردن ندارم"

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387 ساعت 2:5 توسط کتی | 
 

تا حالا دیدین که یه جایی "جنگل "باشه.

اما حتی" قانون جنگل" توش حکمفرما نباشه.

 

قانونش فقط" بی قانونی" باشه.

 

پ.ن:چقدر امروز آپ کردم.خیلی پرحرف شدم.تازه خوبه مهمونم داشتم.هایپر اکتیو بودم امروز.پخت و پزو پذیرایی و تمیزکاری و ....وبلاگ بازی....مورچه نبین چه ریزه!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387 ساعت 20:20 توسط کتی | 

((من همان قاب تهی و خسته و بی تصویرم

که برای تصویر دلت میمیرم

از این متن خوشم اومد گفتم برای شما هم بفرستم.اگر جسارت کردم مرا ببخشید!))

 

آنچه در بالا خواندید عینا بدون هیچگونه تحریفی همین چند لحظه پیش از جانب یک موکل جدید خانم به موبایل همسر بنده ارسال شده است!ایشان هم با ذوق و شوق بمن نشان دادند!

شما چطور اینو تفسیر میکنید؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387 ساعت 15:58 توسط کتی | 

 

چرا گاهی وقتها عقل آدمها میچسبد کف پایشان؟؟؟؟

این دختر انگار متوجه نیست

بدجور عاشق شده

هر چی این پسر بهش میگه من با تو ازدواج نمیکنم

این اینقدر عاشقه که ول کن نیست

هر چی بهش میگه دوستی ما تموم شده من حوصله ندارم میخوام برم با یکی دیگه!

عجبا ببین چقدرم پررو ....هر طور دوست داشته رفتار کرده دختر عاشق خودش کرده دو سال اینقدر صمیمی بوده حالا براحتی میگه دیگه نمیخوام .... بازم این دختر دیوانه پا شده از شهرشون اومده پیشش....چی بگم بهش؟؟؟؟اینجا که نمیتونم دهنمو باز کنم عصبانیتمو نشون بدم.

آخه دختر جون اون اصلن لیاقت عشق تو رو نداره من دارم میبینم چطور آدمیه باز اومدی اینجا که چی؟چرا اینقدر خودتو بی ارزش میکنی؟تو که خودت میشناسیش چطور آدمیه!چجوری انتظار داشتی با تو ازدواج کنه؟آبروی ما رو بردی عزیزم!

(نمیتونم ناراحتی و تاسفمو از این قضیه بیان کنم اما خیلی زیاده.دلم بحال احساسات فنا شده اش و خودش میسوزه!)

 

+ نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387 ساعت 11:44 توسط کتی | 
 

یکسال پیش در چنین روزی و ساعتی

اینجانب در بیمارستان رضوی مشهد اشهد خود را گفتم و شتابان با اشتاق بسیار به سوی دیار باقی شتافتم

در چنین ساعتی

به خود میپیچیدم و از شدت درد قیافه ام شبیه روحهای قرن پنجم شده بود!! و به سخن رانی دکتر جراحم گوش میکردم که میفرمودند شما که همه اطلاعات را خودت در اینترنت پیدا کرده ای بدان و اگاه باش که وسط عمل احتمال شوکه شدن و خونریزی بیش از حد داری و تمام .برو از همسر مهربان و مادر و پدرت خداحافظی کن!!

در چنین لحظاتی

به شدت مشتاق بودم که بدانم آن هنگام که چشمانم را خواهم گشود چه خواهم دید و به شدت هیجانزده و شگفت آور آهنگ"ته تغاری تو والا   دل میبری هوار تا "به خصوص قسمت "یه وری نیگام میکنه ...."افتاده بود اندر دهان مبارک رو به موت و اشک ریزان  همسر عزیزتر از جان را بوسیدم و دردلم به آن زنی که میخواست بعد از من بیاید فحشها نثار کردم و در انتها چون هیجان مردن زیادتر بود وجودش را نادیده گرفتم و پیچان و درد کشان شتافتم به سوی دنیای ناشناخته!!!!

خداوند متعال خیر ما را در این دانستند که از  هیجان عظیم دیدن آن دنیا فعلن بی نصیب بمانیم!

پ.ن۱:اقا قسمت نبود ما سه تا پسر بچه  شر داشته باشیم!

پ.ن۲:آقا نیما کله گردشو ماشین کرده شده عینهو وکیلای شارلاتان تو فیلما!

پ.ن۳:عزیزمون عضو سوم خانواده امشب که تنها بودم دو بار از تو سالن منو صدا زد برام سوت زد.اسمشو چی بذاریم راستی؟پوریا فک کنم محمد جواد تو باشه جدی!!

پ.ن۴:ما یه مهمون خوشگل داریم فردا  که از مالزی میاد و کلی ذوق داریم الان تو فرودگاه قطر معطله طفلکی!

+ نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387 ساعت 1:37 توسط کتی | 

ما زندگی سه نفره داریم!!!

هی نیما میگفت این خانه جن دارد .من میخندیدم.هی گفت ال شد بل شد کار جن بود.هی خندیدم.البته راستش مشکلی هم نداشتم که باشد.خب باشد و زندگی کند ما که بخیل نیستیم.یک شب با دو تا از رفقا دور میز نشسته بودیم در مقابل چشمان حیرت زده ما لیوان راه افتاد ده سانت رفت آنطرفتر!!! ما تصور کردیم که حتما ما حالمان خوب نبوده توهم زده ایم!یک روز هم درمان خودش دلبخواهی باز و بسته شد!!! بالاخره آن دوست علوم غریبه ای که آمد تا پایش را گذاشت داخل منزل گفت:به به خانه تان یک جن خوب دارد الان روی آن صندلی نشسته!چقدر هم خوب است و خیر و برکت هم دارد و مواظبتان هم هست!(پس بگو حتما همه حسش میکنند که پای تلفن هی میپرسند تنهایی یا نه؟!منهم به مسخره میگویم نه کسی را از کوچه بلند کرده ام آورده ام با خودم توی کمد قایم کرده ام!!!!پس بگو حضور این بنده خدا را حس کرده اند!!!!)خلاصه این جن مهربان کارهای عجیبی انجام میدهد.دیروز یک نوشابه قوطی را باز کرده یه ذره خورده گذاشته زیر شیر ظرفشویی مات و مبهوت ماندیم.بهش گفتم چرا اینقدر کم خوردی خب حرام کردی نعمت خدا را!!امشب هم همین نیم ساعت پیش نیما در جعبه زولبیا را برداشت که بخورد.یک لحظه حواسمان نبود دیدیم جعبه نیستبا خنده گفتیم:آی جن شیطون!کجا بردی.نخوری همشو تمامش نکنی!(تصور کنید که من چقدر هیجان زده ام بخاطر این موضوع و کلی فان دارم با خودم!)خلاصه دیدیم جعبه را برده گذاشته کنار تلفن!!!!!اینهم شوخی اش گرفته فهمیده من اهل شیطونی و اذیت و آزارم خواسته سر به سر ما بذاره!!!!چقدر بی صبرانه دوست دارم ببینمت جن جان!تا بحال ندیدمت!اما خداییش آدم باید بداند دارد با کی زیر یک سقف زندگی میکند!مگه نه؟؟!!

+ نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387 ساعت 20:31 توسط کتی | 
 

هنوز یک ساعت نشده باهاش تلفنی حرف زدم

اس ام اس میزنه:

کتی! کتی! کتی!

تو منو فراموش کردی؟؟؟؟؟

 

چرا شما آقایون اینقدر لوس تشریف دارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387 ساعت 13:4 توسط کتی | 
 

  • گاهی اوقات تمام ۸ سال زندگی مشترکم جلوی چشمم اسلاید به اسلاید جلو میروند.حس خفگی میگیرد مرا.حس پیر شدن.حس اینکه همه چیز با سرعت دارد میگذرد و تمام میشود.اینکه چقدر کوچکم و باید بزرگانه رفتار کنم.اینکه چقدر سخت بوده تا امروز.....و چه شگفت آور...

 

  • گاهی حس عجیبی مرا میگیرد.حس خوبی نیست.مثل این است که یک حجمی از غم را بپاشند روی دلم.من امشب نوزادی دیدم.سه روزه.طفلکی درست در لحظه ای نطفه اش بسته شد که پدر و مادرش داشتند طلاق میگرفتند و بخاطر این بچه منصرف شدند.اما فضای خانه شان پر از اندوه بود و موج منفی اش تمام وجودم را گرفت.

 

  • گاهی آدم گریه اش میگیرد.که ببیند مادری همیشه سعی میکند در خیابان جدا از بچه هایش راه برود.که بخواهد به بقیه بگوید اینها بچه های من نیستند.که بخواهد اینگونه آبرویش را حفظ کند.

 

  • گاهی آدم یک جورهایی مشوش میشود.وقتی میبیند زنی جوان از موبایل همسرش شماره ای پیدا کرده و با نگرانی پیگیری میکند و از اینکه صاحب صدا زنی جوان است صدایش میلرزد.چقدر دلم میسوزد برای خودمان و نگرانی هایمان و اندوه هایمان.....

 

  • گاهی قلب آدم ترک برمیدارد وقتی دختری را میبیند که تحت جبر خانواده اش سالهاست خودش را محدود کرده و به انتظار خواستگار نشسته ولی حواسش نیست که این روزها دیگر کم کسی به سبک خواستگاری سنتی ازدواج میکند.یعنی اگر هم حواسش باشد چاره ای ندارد.

 

  • گاهی آدم غصه دار میشود.وقتی که به عزیز ترین نزدیکش که او را زاده بخواهد یاد بدهد که به او بگوید :دلم برایت تنگ شده!!!!

 

  • گاهی احساس بزرگی و انسانیت میکنم اما همراه اشک.وقتی که بدون هیچ گونه مال و دارایی همه پس اندازی که با خون جگر جمع شده تبدیل به یک ماشین شود و به اسم مادر شوهر برای راحتی او که مدتهاست در مضیقه است.احساس ارزشمندی به آدم دست میدهد.من از این دنیا چه میخواهم؟هیچ. چه خوش است دیدن شادی و غرور در چشمان یک مادر!

 

  • گاهی اوقات میاندیشم که همه ما انسانها....چقدر ...چقدر زیاد تشنه محبتیم.و چقدر یک کلمه محبت آمیز برایمان معجزه میکند.و دلم میسوزد که از هم دریغش میکنیم.

 

  • گاهی اوقات حیرت زده میشوم.که انسان چه موجود پیچیده و کوچکی است و چه افعال بزرگ و عجیب و پیچیده ای از خود صادر میکند و چه کارهای محیر العقولی از او سر میزند و شناختش براستی کاری بس دشوار است.

 

  • گاهی میمانم در قدرت روح آدمی که اینگونه گره میخورد اینگونه میپیچد اینگونه پرواز میکند اینگونه دل بسته میشود اینگونه غمگین میشود و اینگونه عجیب روحهای دیگری را که حتی تا بحال ندیده دوست میدارد......
  •  و گاهی خیره میشوم در نوای یک موسیقی و صدا و توانش در رسوخ در توام زوایای وجود :

            "اگر چه جای دل دریای خون در سینه دارم   ولی در عشق تو دریای از دل کم میارم" 

 

 پ.ن:با توجه به این پست بابک عزیز ، رنگ هاله من صورتی است!!کی بود بهم میگفت مورچه صورتی؟

+ نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387 ساعت 0:57 توسط کتی | 

 

سلاااااااااام

من الان دارم آهنگ "Secret Garden" گوش میکنم و با اجازه دوستان و ماه رمضون محترم سه پیک شراب قرمز ناب هم زده ام به سلامتی همه کسانی که دوستشان دارم.قبلش میخواستم برایتان از اعصاب خوردیهام تعریف کنم.از اینکه خانم مامان حسابی حالمو گرفته... از اینکه یه جورایی انگار همه زندگیم شده فقط چیزایی که نیما میخواد و انگار من اصلن مهم نیستم ....که حرف حرف خودشه...   که یه عالمه زولبیا خوردم و از این شکم شلیم ناراضیم ....  از اینکه موهام داره یه جور عجیبی میریزه و فکر کنم چند وقت دیگه جدی کچل بشم....  از اینکه این همه کارهای عقب افتاده دارم این همه تلفن نزده  این همه وظایف انجام نشده این همه مهمون ...از اینکه این همه  آدم دورو برمه لازمه چقدر  زرنگ باشم و  حواس جمع و هی در مواقع مختلف واکنش های مناسب نشون بدم....از اینکه .......

اما حالا اصلن به این چیزا فکر نمیکنم.فقط فکر میکنم که زندگیه....باید زندگی کرد....همین.به سلامتی همتون!!!!!

پ.ن:چقدر ما امشب یاد تو بودیم.تو که الان داری هزار کیلونتر اونطرفتر گیتار میزنی واسه دل خودت و بیاد ما هستی!

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387 ساعت 23:36 توسط کتی | 

امشب اتفاق بی سابقه ای رخ داد.....

مهمان نبود.تلفن نبود.من بودم و خودم و یک نیمای خسته خسته و پریشون از کار کثیف تمام نشدنی!ما بودیم و تصمیم آرامش و تنهایی داشتن.پیچاندن سه برنامه فان برای بی صدا نشستن و آرام گرفتن.من بودم و سلکشن قشنگ خودم پر از "با تو این تن شکسته داره کم کم جون میگیره"پر از" تو سپیدی من سیاهم خسته ای گم کرده راهم" و سکوت و سکون.چه خوب.چه زیبا.فرصتی گرانبها برای درک تمام با خود بودن.و فرصتی برای بیخیال نشستن و پاها را دراز کردن و به صدای شب گوش دادن.شمع و عود و خیام.بی سابقه بودنش درهمین بود!

هنوز رویای قشنگ تنها و آرام بودنمان محقق نشده بود که زنگ در به صدا درآمد.دوستی قدیمی و عجیب نا خوانده وارد شد.بعد مدتها .از ظاهر عجیبش که بگذریم ـمردی ۳۰ ساله با موهایی هایلایت کرده و ابروهای برداشته و متخصص گریم و رنگ و فر و مش و پاکسازی و .....دستانی پر انگشتر های جینگیلی ـ اهل علوم غریبه.خرافاتی ام.قبول دارم.آمدنش را به فال نیک گرفتم.قدیمها چند بار چیزهایی گفته که محقق شده اند.خودم خواسته ام که اتفاق افتاده اند.اما به هر حال افتاده اند.نمیگویم که باورش دارم ولی از هر جمله مثبتی برای بهبود و تلقین مثبت استفاده میکنم .و او نوید خبرهای خوشی را به من داد.و من تمام آنها را محقق خواهم کرد.من و خدای خودم!

پ.ن۱:حالا که مهمان داری هر شب به پیشانی خانه ما حک شده پس میپذیرمش.فردا شب یک مهمان ویژه داریم.یک سه تار سفارشی مخصوص !

پ.ن۲:پیش بینی نشده و هیجان انگیز است و در عین حال .....همه آنچه زندگی من است.(نقطه چین برای شما واضح و مبرهن است!)

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387 ساعت 0:41 توسط کتی | 
 

بچه داشتن

یا بچه نداشتن

مسئله این است!!!

بچه خواستن یا نخواستن

ما هر روز یه نظری داریم

یه بچه آروم و خوشگل میبینیم دلمون بچه میخواد

یه بچه زر زرو میبینیم بیزار میشیم

خودمونم نمیدونیم

اما مسئله این است

برای داشتن بچه دکتر رفتن یا به خواست خدا و سیر طبیعی (یعنی اگر آمد خوش آمد اگر نیامد هم نیامد)راضی بودن؟؟؟؟؟

 

یک نفری میفرمایند:بانو!آدمهایی مث ما و شما هیچ وقت نمیتوانیم بچه های خوبی تربیت کنیم!!!پس فکرش را از سرتان خارج کنید....چرا یش را هنوز نپرسیده ام حتما فلسفه ای عرفانی در پس گفته خود نهان دارند!!!!!!

 

پ.ن:حالا که چشمام نمیذاره روزه بگیرم....پس طبق همه ماه رمضونای دیگه بعضی روزها روزه میگیرم....روزه سکوت....فردا یکی از این روزهاست!!

+ نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387 ساعت 18:26 توسط کتی | 
 

 

  • سرمای گس.بوی  پاییز میاد با حال و هوای عجیب و خاطره انگیز مدرسه.هوا یه جور خاصیه.دلم تنگ شده بود واسه سرما هر چند از امروز به بعد دست و پاهام همیشه یخ خواهند بود!!!!دلم برای سویی شرت و کفش کتونی تنگ شده!

 

  • داریم یه عالمه پک لوازم التحریر درست میکنیم.واسه هدیه به بچه های محروم.بچه هایی که بحاطر نداشتن همینا ممکنه حتی مدرسه نرن!

 

  • میدونی خیلی خوبه که دارم میرم دوباره دانشگاه.هر چند دوسش ندارم دانشگاهمونو.هر چند که اصلن جو جالبی نداره.دلم به پیاده روی های از درب شمالی تا دانشکده خوشه.دلم به نشستن تو تریایی خوشه که موبایل آنتن نداره و هر چی دور هم میشینیم دری وری میبافیم تمومی نداره و هر چی نیما میزنگه در دسترس نیستم(چه حرصی میخوره بیچاره.خب من چیکار کنم؟!).دلم به عمو قاسم مسئول آموزشمون خوشه که اشکش دراومده بود وقتی فهمیده بود میخوام انصراف بدم.همین.راستی دلم به کتابخونه اش هم خوشه و سالن مطالعه اش و دلم خوشه به اسمش که دانشگاه فردوسیه که روزانه میخونم.چه همه چیزا بود دلخوشیام.اما همکلاسیامو دوست ندارم .فقط سارا و بنفشه.خب همینم بسه.  خدا کنه دووم بیارم.امیدوارم. به چشم سرگرمی بهش نگاه میکنم.

 

  • دارم واسه زولبیا میمیرم.هنوز گیرم نیومده.اگه یه جعبه بخرم واسه خونه که خودکشی میکنم با زولبیا.فردا افطاری دعوتیم.خدا کنه زولبیا داشته باشن.آخه رستورانه.شک دارم داشته باشن!

 

  • یه فیلمی که خیلی دنبالش میگشتم بنام sophie's choice گیرم اومده امشب میخوام ببینم.

 

  • جناب "ملول"هر کی هستی و هر گونه دشمنی و پدر کشتگی با من داری.چرا به خودم نمیگی؟باید تو وبلاگ بقیه کامنتاتو درمورد خودم ببینم؟شاید اصلن ندیدم بعد تو چجوری به هدفت میرسی؟هر کاری دوست داری بکن.موفق باشی.من که  اینجا به کسی بدی نکردم. متعجبم !

 

 

+ نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387 ساعت 20:41 توسط کتی | 
 

ساعت ۱۰:به یاد کودکی هایم لقمه ای نان و پنیر درست میکنم ۳ برابر دهنم.کسی نیست اخم آلود نگاهم کند!!!!!

ساعت۱۰:۳۰:دستمالهای اشک آلود چه بد آدم ا رسوا میکنند!

ساعت۱۱:فردا صبح دانشگاه.کارهای مرخصی ترم جدید.

ساعت ۱۱:۳۰ :من چی میخوام از زندگیم.بذار برم این تم دانشگاه سرم بند شه.این چه وضعیه!بذار تغییرش بدم.

(د د د مورچه.تنبلی بسه!اینهمه فرصت داشتی جز اینترنت بازی کاری نکردی.مثلن مرخصی گفته بودی چشمات استراحت کنن کشتیشون که پای مونیتور!!برو دانشگاه دو قدم راه برو داری بادبادک میشی!)

(مورچه هیجان زده میشود)

ساعت ۱۲:دروس انتخاب شده:

ّIntroduction to litreture1

The history of english litreture1

Literary terms

Literary translation1

Essay writing

 

ساعت۱:میدونین خوشحالم  که میخوام  دوباره برم دانشگاه اما اونوقت اینجا کمتر میتونم بیامطاقت ندارم خب!!!!

(مورچه جان خب فعالیتتو بیشتر کن به همه کارات برسی!عطسه ای و جوش جوشی و آشپز و وبلاگی بودی حالا باز مورچه دانشجو هم شدی!)

+ نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387 ساعت 14:34 توسط کتی |