نوشته شده به تاریخ دیشب....آخر شب...
بعضی شبها مثل امشب با کلی سیاست و تدبیر اینها جماعت خوشحال را راضی میکنم که دست از سر من بردارند و بیخیالم شن بعد میام توی اتاق در و میبندم و دور از سر و صدا بشینم توی دل خودم فکر کنم.آروم نفس بکشم.نبینم نشنوم.البته هر چند دقیقه باز هم صدایم میزنند.اینها مرا رها نمیکنند به حال خودم.میگویند بدون تو...خوش نمیگذره...اما سعی میکنم گاهی گاهی خلوتم را داشته باشم.فقط آخر شبها که فکر نهار نیست تلفن نیست صدای گریه صدف نیست ....امشب فکر کردم زیاد.اون آینه معروفم رو برداشتم خودم را نگاه کردم.نگاه طولانی بدون عجله.نمیدانم این عنصر عجله و استرس چگونه شد ه که همیشه همراه من است گاهی اوقات با سختی شکستش میدهم مثل امشب.آهسته و آرام هی نگاه میکنم به خودم به این موجود عجیب غریب که از داخل آینه نگاهم میکند با چشمانی خسته و غمگین.ته این چشمها همه خاطرات رژه میرود.این چشمها البته این روزها زیبا بین شده اند.خیلی عوض شده اند اما گرد گذشته که پاک نمیشود..البته که این موجود درون آینه به نظر خودش هم خیلی عجیب میرسد.روزها و خاطرات رژه میروند."من" که بودم ...چگونه بودم...چه ها گذشته بر این "من" کوچک.هیچوقت این روز را تصور هم نمیکردم.همیشه خودم را بسیار ضعیف و شکننده میدانستم و فکر میکردم که هیچ نقشی در سرنوشتم ندارم.فکر میکردم اارده ای ندارم و مجبورم همیشه بپذیرم.هر چه هست بپذیرم.
آن صبح زود ۶ مرداد ۶۰ که متولد شدم هیچ کس فکر نمیکرد یک نوزاد کمتر از دو کیلویی خیلی فسقلی زنده بماند.فرزند اول یک خانواده معلم .مادر پدرم دائم میگفته این مردنی است.این بچه زنده نمیماند.اما مثل اینکه از همان اول جنگ من شروع شده بود...و ماندم...فقط یکی از چشمانم نماند که حاصل سرخک خفیف مادرم در دوران حاملگی بود.....
۱۵ ساله بودم و میخواستم شاعر بشوم.میخواندم و مینوشتم و مفرستادم برای "سروش نوجوان"چاپ هم میشد. دیوانه وار کتاب میخواندم.گوشه ای دنج بین تختم و کمد کتابهایم درست کرده بودم که یواشکی کتاب بخوانم.از بس میخواندم خانم مادر حساس شده بودند و تا مرا آن پشت قوز کرده میدیدند داد و هواری راه میانداختند که تو چرا این کتابها را ول نمیکنی بس کن.هر چه کتاب میخریدم هنوز به خانه نرسیده توی ماشین دخلشان را میاوردم .همه کتابخانه مامان حتی آنهایی را که با دقت جاسازی کرده بود که دست کسی نرسد حتی آنها که نمیفهمیدمشان میخواندنم .فقط میخواندم و میخواندم و پاییز طلایی گوش میکردم و مینوشتم.کار دیگری نمیشد کرد.هیچ امکانی برای تفریحی ..با دیگران بودنی ...در اجتماع بودنی نبود.یک دختر کوچک سر بزیر عینکی پر فکر بودم به شدت مودب و با نزاکت و با دقت چارچوب بندی شده! یک فتوکپی از مادرم! تمام دلخوشی ام طی مسیر خانه تا مرکز پست بود و آنجا هم یک ساعتی با "آقای پستی"به بهانه پست کردن نامه ام حرف میزدم و شعر میخواندم و ....(یک مرد محترم حدودا ۳۵ ساله کچل بود که درس هم میخواند یادم نیست چه رشته ای فقط از کتابهای آناتومی انگلیسی اش یادم هست و دو پسر کوچولوی شیطانش.تنها این مرکز پستی را اداره میکرد )خلاصه تمام هیجان زندگیم همین نامه ها بود و حرف زدن با آقای پستی.آنقدر دوستش داشتم که همان موقع تصمیم گرفتم اگر خواستم ازدواج کنم حتما شوهرم کچل و مسن باشد!!همه دوست داشتنم بخاطر این بود که میدیدم یکی پیدا شده حرف مرا مورچه فسقلی خجالتی ساده را با حوصله گوش کند و پا به پایش شعر حفظ بخواند و کتاب معرفی کند .یادش به خیر!
همان روزها کم کم یاد گرفتم بجنگم.برای دست یافتن به تمام آنچه حق من است.دیدم نمیتوانم سکوت کنم ...در مقابل هجوم عقاید و افکاری که دائم به من تحمیل میشدند.دیدم درونم عصیان میکند.شروع کردم به مبارزه ...کتاب میخواندم و فکر میکردم...این تمامی حق من نیست...باید بدست بیاورم همه آنچه سزاوارش هستم.آنهمه فشار و محدودیت و آنهمه اصول سخت و آنهمه قانون در قاموسم نمیگنجید.یک زندگی خشک و بی روح و سخت. آغشته به مذهبی خشکتر..بدون هیچ تنوعی ..بدون تفریحی....چقدر تلاش کردم...چقدر فرسوده شدم تا بفهمانم که من یک نفر دیگرم ...من پدر و مادر عزیز هویتم با شما متفاوت است...من این زندگی را نمیخواهم...هر چند که همیشه بچه اول موش آزمایشگاهی است و چنان راه را بر دو خواهر دیگرم هموار کردم که اینها همیشه میگویند آنچه ما الان داریم مدیون توییم....با وجود همه مورچه بودنم سعی کردم بفهمانم که من فکرم مثل شما نیست من این طرز زندگی را نمیخواهم......و زندگیم را دگرگون کردم....
زمانی که برای رفتن به دانشگاه درس میخواندم دوست داشتم ادبیات بخوانم...دیوانه شعر و داستان و کتاب بودم...قبول شدم اما شهری دور...چقدر خوشحال بودم که زندگی از یکنواختی و کسالت باری اش خارج شد و رنگی از هجان گرفت...یک شهر دور پر از ماجرا...اما نشد.گفتند ما دلمان نمیاید تو مورچه را بفرستیم آنهمه دور ...تو کوچکی ..و ساده.دانشگاهم هم نزدیکتر از دبستانم پیاده ۵ دقیقه راه بود .امان از دانشگاه آزاد که اینطور زندگی مرا بی هیجان کرده بود....
رفتم حقوق خواندم .با همه خشکی اش و خشونتش...هنوز نرفته عاشق شدم و در تب و تاب عشق و عاشقی و مدنی و جزا و آیین دادرسی...شعر و شاعری یادم رفت.....
زمانی که وارد دانشگاه شدم سال ۷۸ کوچکترین (چه جثه ای و چه سنی )دانشجوی کل دانشگاه بودم . و اولین در کلاس هم بودم که ازدواج کردم .تصور هم نمیکردم که به این زودی...آخر من واقعا بچه بودم خیلی بچه بودم...خیلی...روز عقدمان برادر نیما هی به مادرم میگفت:"این دختر خیلی کوچک است گناه دارد شما چطور دلتان آمده او را عروس کنید.این خیلی کوچک و ضعیف است.باد میبرد این دختر بچه ۳۰ کیلویی را!!!"مادرم هم لبخندی زد و به گمانم توی دلش گفت:این مورچه را اینطور نبینید نصف بیشترش توی زمین است!
یادم میاید اول که وارد دانشگاه شدم اتفاقی دوستی پیدا کردم که فقط پی شوهر آمده بود دانشگاه .چهار سال هم پشت کنکور مانده بود و نصایح عجیب ارزشمندی میکرد .میگفت تو باید به فکر خودت باشی و سعی کنی برای خودت اینجا شوهر پیدا کنی.وقتی راه میروی سعی کن قر بدهی و با عشوه حرف بزنی!!!(وای که چقدر حالت تهوع میگرفتم از این حرفهایش و توی دلم مسخره میکردم و میگفتم صد سال همچین اداهای میمون واری درنمیام که بخوام شوهر پیدا کنم دختر دیوانه!)و چقدر هم خوب شد که با وجود همه سادگی و بچگیم گوش نکردم به حرفهای عجیب و غریبش(الان از شوهر دومش هم طلاق گرفته !)من خودم باقی ماندم و همانی ماندم که بودم ...تلاشی نکردم که این نیمای بلانگرفته شیطان را به سمت خودم بکشانم....همین بود که این وروجک وقتی که مرا دید...دید توی باغ نیستم کلن...توی دنیای دیگری سیر میکنم...چه میدانم چه دید...شاید سر کلاس که صندلیش را به جای اینکه به طرف تخته بگذارد به طرف دخترها میگذاشت و دائم مزه میپراند و چرت و پرت میگفت ...دیده بود که یواشکی میخندم و قرمز میشم و مثل بقیه جوگیر نمیشم و چهار تا جواب بدتر نمیدم.هر چه که بود...وقتی که دید به قول خودش توی کهکشان راه شیری یک نفر نیست که از من آمار داشته باشه ...معطل نکرد...اینقدر زبون ریخت ..خودشو تیکه پاره کرد...هی گفتم من شوهر کچل مسن سیاه اخمو جدی و سنگین دوست دارم......آخرش مخمو زد...عاشق شدم.عاشق شلوغ بازی هاش انرژی بی نهایتش...پر حرفی هاش...شوخی هاش...سرزندگیش..
گذشت و گذشت...ما دو تا با هم بزرگ شدیم سختی کشیدیم ..زجر کشیدیم...بی پولی کشیدیم...هی درس خوندیم...هی امتحان دادیم... چقدر با هم خندیدیم ..چقدر اشک ریختیم.....چه مصیبتها کشیدیم...از اطرافیانمون...چه بحثها کردیم...چه همه مشکل...چه همه سختی...یواش یواش...زندگیمونو ساختیم...پایه هاشو محکم کردیم...بدون اینکه منت کسیو یدک بکشیم..خودمون...صبر کردیم...تا به اینجا رسیدیم...هنوزم کمبود هست...مشکل هست...ولی با همیم...با هم...بدون هم نفس کشیدنمون سخته .....
حالا نگاه میکنم به این زندگی....باورش سخته...۱۵ ساله که بودم..فکر نمیکردم روزی ۲۸ ساله باشم...روزی ازدواج کنم...زندگی مستقل....یعنی من ۸ ساله شوهر دارم؟باورم نمیشه که از پس اینهمه مشکل براومدم...که اینهمه جنگیدم..اینهمه طاقت آوردم.جالب و خنده داره ...یعنی من ۵ ساله دارم هر روز به عشق یه موجود دیگه نهار میپزم؟همیشه به مادرم میگقتم عجب کار تکراری ایه این نهار پختن هرروز من تحمل نخواهم کرد...و حالا این همه زمان گذشته و ....زندگی عجیبه...خیلی عجیب و حیرت آور....و تنها چیزی که آدمو نگه میداره در طول زمان...فقط و فقط همون عشقه...این که نتونی لحظه ای تصور کنی که نباشه...و حتی از تصور یه ثانیه اش هم...گریه ات بگیره....زندگی برای من همینه...همین موجود نازنین...با وجود همه اذیتهاش و حرصاش...با وجود همه نکات منفیش.....
آرزوی ندارم ....همین لحظه...اگر بمیرم....همین که عاشق بوده ام...همین که گرمای عشق واقعی را حس کرده ام...برایم کافیست.....
حالا به آینه نگاه میکنم....میبینم پوستم کلفت شده.میبینم از اون دختر ساده و مظلوم خبری نیست.میبینم آدم پررو و پخته ای شدم..بی رگ شدم .دیگه به راحتی گریه ام نمیگیره.دلم نمیسوزه برای کسی.
زمان و زندگی مرا اینطور ساخت . مرا زیر و رو کرد.حالا به قول یکی از دوستان اگر کسی باشد که از مارمولکی و سیاست خواهر دنیا را.....کرده باشد همان منم!زمان درسهای زیادی به من داد.درسهایی ارزشمند...اما دلم برای آن دخترک شاعر معصوم...بدجور تنگ شده......کسی خبری از او ندارد؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387 ساعت 17:42 توسط کتی |