تبليغاتX
ضد خاطرات
 

۱-سلام

۲-زندگی جاریست

۳-هیجانی نیست. شیطنتی نیست. دلم برای نیکیتا تنگ است!(یکی به دادم برسه!)

۴-شمال!من هم که همیشه درکف دریا ام!!پس کی میرویم؟

۵-فیلم امروز:

باید فیلم خوبی باشد هنوز ندیده ام.بعد از این پست میخواهم ببینم.اگر مهمان ها دیر بیایند!

اینجااطلاعات بیشتری راجع به فیلم هست.

۶-نیما و لپ تاپش:دیدنی اند!نیما جان در زمینه کامپوتر بازی گوی سبقت را از ما ربودند!یه  نرم افزار شعر و ادبیات  درج نصب کرده و حسابی خوشش میگذرد. همش صدای شهرام خان ناظری جان میاید و نیما هم شعر میخواند و روی تراس هوا خوری میکند و ....

این نرم افزار "درج" دیوان همه شاعران را دارد و این نیمای بلاندیده  همه جا دنبال سوژه میگردد از همه جا رفته شاعری یافته بس جالب:

مهستی گنجوی:

«مهستی گنجوی» يكی از بانوشاعران ايرانی در سده‏ی پنجم ه.ق./یازدهم م. است. وی در شهر گنجه به دنيا آمد و چندي در خراسان به سر برد و پس از مدتی دوباره به گنجه برگشته و زن احمد پسر خطيب گنجه شد.

گویا نام اصلی وی منیژه بود و تخلص وی مِهسَتی (Mehsati) به معنای ”بزرگ بانو“ يا مَهسَتي به معناي ”ماه بانو“ خوانده مي‌شود. اين نام امروزه به صورت (Mahasti) گفته مي‌شود.

متاسفانه به خاطر آزاداندیشی و بی‌پروایی وی در بیان احساسات زنانه‌اش و نيز رسوا كردن فسادها و زشت‌کاری‌هاي جامعه آگاهی چندانی از زندگی وی نداریم. حتا سال دقیق زادن و مردن وی نیز دانسته نیست. دیوان شعرهایش نیز چندان رایج نیست و چاپ نمی‌شود. وی شاعر زنی است که هزار سال پیش، شعرهای زنانه می‌سروده و از عشق خود به مردان می‌گفته است. بيشتر شعرهاي وي در قالب رباعي است.

حالا چند بیت از ابیات ایشان که به مذاق نیما جان بسیار خوش آمده و موجب مسرت ایشان را فراهم آورده:

غزل در تو صیف پسرک تیراندازی که مهرتی در این فن داشته:

کاشکی انگشتوانش بودمی

تا در انگش همی فرسودمی

تا هر آنگاهی که تیر انداختی

خویشتن را کج بدو بنمودمی

تا بدندان راست کردی او مرا

بوسه ای چند از لبش بربودمی!

 

-این خوش پسران که اصلشان از چکل* است

سبحان ا..سرشتشان از چه گل است

شیرین سخن و شکر لب و سیم برند

بارب که چنین آب حیات از چکل است!

*نمیدونم معنیشو احتمالا نام منطقه ای ست.

 


نانوا (خباز)
سهمی که مرا دلبر خباز دهد ----------- نه از سر کينه، از سر ناز دهد
در چنگ غمش بمانده‌ام همچو خمير ---------- ترسم که به دست آتشم باز دهد


صحاف پسر که شهره‌ی آفاق است --------- چون ابروی خويشتن به عالم طاق است
با سوزن مژگان بکند شيرازه ----------- هر سينه که از غم دلش اوراق است



۷-من حوصله ام سر رفته!(آیکون لب و لوچه آویزون بی حوصله!)

 پ.ن۱:ببینید چقد ضد حالم که همین الان درویش جان اس ام فرمودن:سلام شاه بانو!چه حال و چه احوال؟اگر تماس ندارم به جهت آرامش شماست که زنهار مزاحمت!!!نیما جان که مترصد فرصت جهت دعوت مهمان هستند خوب بهانه ای دستشان آمد.همین یک قلم مهمان را کم داشتیم!(آیکن فرار از خانه!)

پ.ن۲:ما دیشب یک فقره مهمون دوست داشتنی و شیطون داشتیم.بعد مدتها به افتخارش شام درست کردم.یعنی خاطرش خیلی عزیزبود ها والا کی حال داره شام بپزه!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387 ساعت 18:29 توسط کتی | 

نوشته شده به تاریخ دیشب....آخر شب...

 

بعضی شبها مثل امشب با کلی سیاست و تدبیر اینها جماعت خوشحال را راضی میکنم که دست از سر من بردارند و بیخیالم شن بعد میام توی اتاق در و میبندم و دور از سر و صدا بشینم توی دل خودم فکر کنم.آروم نفس بکشم.نبینم نشنوم.البته هر چند دقیقه باز هم صدایم میزنند.اینها مرا رها نمیکنند به حال خودم.میگویند بدون تو...خوش نمیگذره...اما سعی میکنم گاهی گاهی خلوتم را داشته باشم.فقط آخر شبها که فکر نهار نیست تلفن نیست صدای گریه صدف نیست ....امشب فکر کردم زیاد.اون آینه معروفم رو برداشتم خودم را نگاه کردم.نگاه طولانی بدون عجله.نمیدانم این عنصر عجله و استرس چگونه شد ه که همیشه همراه من است گاهی اوقات با سختی شکستش میدهم مثل امشب.آهسته و آرام هی نگاه میکنم به خودم به این موجود عجیب غریب که از داخل آینه نگاهم میکند با چشمانی خسته و غمگین.ته این چشمها همه خاطرات رژه میرود.این چشمها البته این روزها زیبا بین شده اند.خیلی عوض شده اند اما گرد گذشته که پاک نمیشود..البته که  این موجود درون آینه به نظر خودش هم خیلی عجیب میرسد.روزها و خاطرات رژه میروند."من" که بودم ...چگونه بودم...چه ها گذشته بر این "من" کوچک.هیچوقت این روز را تصور هم نمیکردم.همیشه خودم را بسیار ضعیف و شکننده میدانستم و فکر میکردم که هیچ نقشی در سرنوشتم ندارم.فکر میکردم اارده ای ندارم و مجبورم همیشه بپذیرم.هر چه هست بپذیرم.

آن صبح زود ۶ مرداد ۶۰ که متولد شدم هیچ کس فکر نمیکرد یک نوزاد کمتر از دو کیلویی خیلی فسقلی زنده بماند.فرزند اول یک خانواده معلم .مادر پدرم دائم میگفته این مردنی است.این بچه زنده نمیماند.اما مثل اینکه از همان اول جنگ من شروع شده بود...و ماندم...فقط یکی از چشمانم نماند که حاصل  سرخک خفیف مادرم در دوران حاملگی بود.....

۱۵ ساله بودم و میخواستم شاعر بشوم.میخواندم و مینوشتم و مفرستادم برای "سروش نوجوان"چاپ هم میشد. دیوانه وار کتاب میخواندم.گوشه ای دنج بین تختم و کمد کتابهایم درست کرده بودم که یواشکی کتاب بخوانم.از بس میخواندم خانم مادر حساس شده بودند و تا مرا  آن پشت قوز کرده میدیدند داد و هواری راه میانداختند که تو چرا این کتابها را ول نمیکنی بس کن.هر چه کتاب میخریدم هنوز به خانه نرسیده توی ماشین دخلشان را میاوردم .همه کتابخانه مامان حتی آنهایی را که با دقت جاسازی کرده بود که دست کسی نرسد حتی آنها که نمیفهمیدمشان میخواندنم .فقط میخواندم و  میخواندم و پاییز طلایی گوش میکردم و مینوشتم.کار دیگری نمیشد کرد.هیچ امکانی برای تفریحی ..با دیگران بودنی ...در اجتماع بودنی نبود.یک دختر کوچک سر بزیر عینکی پر فکر بودم  به شدت مودب و با نزاکت و با دقت چارچوب بندی شده! یک فتوکپی از مادرم! تمام دلخوشی ام طی مسیر خانه تا مرکز پست بود و آنجا هم یک ساعتی با "آقای پستی"به بهانه پست کردن نامه ام حرف میزدم و شعر میخواندم و ....(یک مرد محترم حدودا ۳۵  ساله کچل بود که درس هم میخواند یادم نیست چه رشته ای فقط از کتابهای آناتومی انگلیسی اش یادم هست و دو پسر کوچولوی شیطانش.تنها این مرکز پستی را اداره میکرد )خلاصه تمام هیجان زندگیم همین نامه ها بود و حرف زدن با آقای پستی.آنقدر دوستش داشتم که همان موقع تصمیم گرفتم اگر خواستم ازدواج کنم حتما شوهرم کچل و مسن باشد!!همه دوست داشتنم بخاطر این بود که میدیدم یکی پیدا شده حرف مرا مورچه فسقلی خجالتی ساده  را با حوصله گوش کند و پا به پایش شعر حفظ بخواند و کتاب معرفی کند .یادش به خیر!

همان روزها کم کم یاد گرفتم بجنگم.برای دست یافتن به تمام آنچه حق من است.دیدم نمیتوانم سکوت کنم ...در مقابل هجوم عقاید و افکاری که دائم به من تحمیل میشدند.دیدم درونم عصیان میکند.شروع کردم به مبارزه ...کتاب میخواندم و فکر میکردم...این تمامی حق من نیست...باید بدست بیاورم همه آنچه سزاوارش هستم.آنهمه فشار و محدودیت و آنهمه اصول سخت و آنهمه قانون در قاموسم نمیگنجید.یک زندگی خشک و بی روح و سخت. آغشته به مذهبی خشکتر..بدون هیچ تنوعی ..بدون تفریحی....چقدر تلاش کردم...چقدر فرسوده شدم تا بفهمانم که من یک نفر دیگرم ...من پدر و مادر عزیز هویتم با شما متفاوت است...من این زندگی را نمیخواهم...هر چند که همیشه بچه اول موش آزمایشگاهی است و چنان راه را بر دو خواهر دیگرم هموار کردم که اینها همیشه میگویند آنچه ما الان داریم مدیون توییم....با وجود همه مورچه بودنم سعی کردم بفهمانم که من فکرم مثل شما نیست من این طرز زندگی را نمیخواهم......و زندگیم را دگرگون کردم....

زمانی که برای رفتن به دانشگاه درس میخواندم دوست داشتم ادبیات بخوانم...دیوانه شعر و داستان و کتاب بودم...قبول شدم اما شهری دور...چقدر خوشحال بودم که زندگی از یکنواختی و کسالت باری اش خارج شد و رنگی از هجان گرفت...یک شهر دور پر از ماجرا...اما نشد.گفتند ما دلمان نمیاید تو مورچه را بفرستیم آنهمه دور ...تو کوچکی ..و ساده.دانشگاهم هم نزدیکتر از دبستانم پیاده ۵ دقیقه راه بود .امان از دانشگاه آزاد که اینطور زندگی مرا بی هیجان کرده بود....

رفتم حقوق خواندم .با همه خشکی اش و خشونتش...هنوز نرفته عاشق شدم و در تب و تاب عشق و عاشقی و مدنی و جزا و آیین دادرسی...شعر و شاعری یادم رفت.....

زمانی که وارد دانشگاه شدم سال ۷۸ کوچکترین (چه جثه ای و چه سنی )دانشجوی کل دانشگاه بودم . و اولین در کلاس هم بودم که ازدواج کردم .تصور هم نمیکردم که به این زودی...آخر من واقعا بچه بودم خیلی بچه بودم...خیلی...روز عقدمان برادر نیما هی به مادرم میگفت:"این دختر خیلی کوچک است گناه دارد  شما چطور دلتان آمده او را عروس کنید.این خیلی کوچک و ضعیف است.باد میبرد این دختر بچه ۳۰ کیلویی را!!!"مادرم هم لبخندی زد و به گمانم توی دلش گفت:این مورچه را اینطور نبینید نصف بیشترش توی زمین است!

یادم میاید اول که وارد دانشگاه شدم اتفاقی دوستی پیدا کردم که فقط پی شوهر آمده بود دانشگاه .چهار سال هم پشت کنکور مانده بود و نصایح عجیب ارزشمندی میکرد .میگفت تو باید به فکر خودت باشی و سعی کنی برای خودت اینجا شوهر پیدا کنی.وقتی راه میروی سعی کن قر بدهی و با عشوه حرف بزنی!!!(وای که چقدر حالت تهوع میگرفتم از این حرفهایش و توی دلم مسخره میکردم و میگفتم صد سال همچین اداهای میمون واری درنمیام که بخوام شوهر پیدا کنم دختر دیوانه!)و چقدر هم خوب شد که با وجود همه سادگی و بچگیم گوش نکردم به حرفهای عجیب و غریبش(الان از شوهر دومش هم طلاق گرفته !)من خودم باقی ماندم  و همانی ماندم که بودم ...تلاشی نکردم که این نیمای بلانگرفته شیطان را به سمت خودم بکشانم....همین بود که این وروجک وقتی که مرا دید...دید توی باغ نیستم کلن...توی دنیای دیگری سیر میکنم...چه میدانم چه دید...شاید سر کلاس که صندلیش را به جای اینکه به طرف تخته بگذارد به طرف دخترها میگذاشت و دائم مزه میپراند و چرت و پرت میگفت ...دیده بود که یواشکی میخندم و قرمز میشم  و مثل بقیه جوگیر نمیشم و چهار تا جواب بدتر نمیدم.هر چه که بود...وقتی که دید به قول خودش توی کهکشان راه شیری یک نفر نیست که از من آمار داشته باشه ...معطل نکرد...اینقدر زبون ریخت ..خودشو تیکه پاره کرد...هی گفتم من شوهر کچل مسن سیاه اخمو جدی و سنگین دوست دارم......آخرش مخمو زد...عاشق شدم.عاشق شلوغ بازی هاش انرژی بی نهایتش...پر حرفی هاش...شوخی هاش...سرزندگیش..

گذشت و گذشت...ما دو تا با هم بزرگ شدیم سختی کشیدیم ..زجر کشیدیم...بی پولی کشیدیم...هی درس خوندیم...هی امتحان دادیم... چقدر با هم خندیدیم ..چقدر اشک ریختیم.....چه مصیبتها کشیدیم...از اطرافیانمون...چه بحثها کردیم...چه همه مشکل...چه همه سختی...یواش یواش...زندگیمونو ساختیم...پایه هاشو محکم کردیم...بدون اینکه منت کسیو یدک بکشیم..خودمون...صبر کردیم...تا به اینجا رسیدیم...هنوزم کمبود هست...مشکل هست...ولی با همیم...با هم...بدون هم نفس کشیدنمون سخته .....

حالا نگاه میکنم به این زندگی....باورش سخته...۱۵ ساله که بودم..فکر نمیکردم روزی ۲۸ ساله باشم...روزی ازدواج کنم...زندگی مستقل....یعنی من ۸ ساله شوهر دارم؟باورم نمیشه که از پس اینهمه مشکل براومدم...که اینهمه جنگیدم..اینهمه طاقت آوردم.جالب و خنده داره ...یعنی من ۵ ساله دارم هر روز به عشق یه موجود دیگه نهار میپزم؟همیشه به مادرم میگقتم عجب کار تکراری ایه این نهار پختن هرروز من تحمل نخواهم کرد...و حالا این همه زمان گذشته و ....زندگی عجیبه...خیلی عجیب و حیرت آور....و تنها چیزی که آدمو نگه میداره در طول زمان...فقط و فقط همون عشقه...این که نتونی لحظه ای تصور کنی که نباشه...و حتی از تصور یه ثانیه اش هم...گریه ات بگیره....زندگی برای من همینه...همین موجود نازنین...با وجود همه اذیتهاش و حرصاش...با وجود همه نکات منفیش.....

آرزوی ندارم ....همین لحظه...اگر بمیرم....همین که عاشق بوده ام...همین که گرمای عشق واقعی را حس کرده ام...برایم کافیست.....

حالا به آینه نگاه میکنم....میبینم پوستم کلفت شده.میبینم از اون دختر ساده و مظلوم خبری نیست.میبینم آدم پررو و پخته ای شدم..بی رگ شدم .دیگه به راحتی گریه ام نمیگیره.دلم نمیسوزه برای کسی.

زمان و زندگی مرا اینطور ساخت . مرا زیر و رو کرد.حالا به قول یکی از دوستان اگر کسی باشد که از مارمولکی  و سیاست خواهر دنیا را.....کرده باشد همان منم!زمان درسهای زیادی به من داد.درسهایی ارزشمند...اما دلم برای آن دخترک شاعر معصوم...بدجور تنگ شده......کسی خبری از او ندارد؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387 ساعت 17:42 توسط کتی | 
 

مورچه اصلا بی حال و حوصله نیست و کاملن سر حال و شاداب است

الان خونه مورچه به هیچ وجه شلوغ نیست و مثل همیشه!آرامش برقرار است و مهمان نداریم.

اصولن مهمان حبیب خداست حتی اگر هر شب هر شب بیایند

استاد زبان مورچه و آسیه اصلن افتضاح نیست و خیلی عالی است.پوریا جان تو را هم میشناسد!پیدا کن پرتغال فروش را!

مورچه به هیچ وجه در خیابان مشکلی جهت دیدن تابلو ها و شناختن آدمها از فاصله دو متری ندارد.

مورچه دارد زیادی درس میخواند.

مورچه ابدن درگیر توضیح دادنهای اضافی به اطرافیانش نیست مخصوصن جناب درویش که دائم اس ام اس میزند به این شکل:؟؟؟؟؟؟ و اصرار دارند که ۷ تا علامت سوال است پس به اندازه هفت قلم لطفا توضیح دهید!!!!!

کارهای خانه خیلی تمام شدنی و شیرین هستند و یک کدبانو دائم احساس لذت خاصی میبرد از این کارها.

شوهر مورچه خیلی مودب است و هیچگاه حرفی نمیزند که همه از خجالت آب شوند.شوخی هایش هم خیلی زیباست!!

خونه ما به هیچ وجه مرکز خرید و فروش مشروبات نمیباشد و تمامی مشروبات در منزل ما غیر ا ل ک ل ی  و مجاز است.

زندگی با حداکثر بهره وری و بسیار مفید میگذرد و مورچه خیلی تلاش میکند که مثبت اندیش باشد.خیلی تلاش میکند.

موفق بوده آیا؟

 پ.ن:راستی یادم رفت بگم شب که مهمونا چاردست و پا میخزن و میرن خونشون خونه ما خیلی مرتب و تمیزه و برق هم میزنه!!!!اصلن هم زغال قلیون روی گاز نریخته  و بوی سیگار نمیاد!!!

+ نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387 ساعت 22:45 توسط کتی | 
 

این عکس که میبینید ننتیجه تلاشهای بسیار نیما جان در امر منت کشی و آشتی کنون میباشد!

این شوهر ما هم آشپزیه واسه خودش دست کم نگیریدش!حاجی شیرازی قابل توجه شما!(زبون درازی!)

 

+ نوشته شده در جمعه 25 مرداد1387 ساعت 15:48 توسط کتی | 
مورچه....آه مورچه....

چه بگوید این مورچه....؟

هر روز مثل موج سینوسی حالش متغیر است این مورچه....

زندگی پر هیجان و پر ماجرا میگذرد.......

پر از آدمها ...زندگی ها....

یه روز شادی یه روز غم...

پر از فعالیت

به هر حال میگذرد.

به هر حال مورچه زنده است....

جهت اطلاع ......

 

+ نوشته شده در جمعه 25 مرداد1387 ساعت 2:32 توسط کتی | 
 

یک روز خوب روزیه که

        صبح زود بیدار شی و بساط قرمه سبزیو ردیف کنی به شوهرتم نگی غذا چیه که وقتی پاشو بذاره تو خونه دلش غش و ضعف بره!

        یه زنگ بزنی به خواهر شوهر که فردا داره میره بیمارستان واسه زایمان و یه ساعت کامل کلی انرژی مثبت بهش بدی

       با یه دوست گل تلفنی صحبت کنی و کلی با هم صفا کنین!

       هی یخچال فریزر جدیدو نگاه کنی و منتظر نصاب باشی و تصمیم بگیری که بیشتر کدبانو باشی(جوگیر بشی!)

     بخوای به یه دوستی که فردا لکچر  داره کمک کنی و نهارم نگهش داری چون طفلکی مامانش ایران   نیست و دلش واسه قرمه سبزی لک زده(تریپ مرام و معرفت!)

         هی نیما جانت زنگ بزنه و حالتو بپرسه و ببینه نصاب اومده یا نه و همین موقع متوجه بشی   که توی خونه پول نیست واسه هزینه نصب یخچال و نیما جان عزیزتر از جانت بگه:آخه مورچه جون تو چرا از من پول نمیخوای ؟ چه جور زنی هستی تو؟همش که نمیشه پولا رو بدم به اون یکی زنم!!!!!

    

پ.ن:هر چی بیشتر میگذره من بیشتر این قالبمو دوست دارم . علی.آ عزیز و مهربون بخاطرش بینهایت ازت ممنونم!

      

       

+ نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387 ساعت 11:41 توسط کتی | 

 

 

 

زندگی دوگانه ورونیکا

"این فیلم زیبا را ازدست ندهید"

 

+ نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387 ساعت 22:52 توسط کتی | 
رفتم راسته پرنده فروش هاو

پرنده هایی خریدم

برای تو ای یار

 

رفتم راسته ی گلفروش ها و

گل هایی خریدم

برای تو ای یار

 

رفتم راسته ی آهنگرها و

زنجیرهایی خریدم

زنجیرهای سنگینی برای تو ای یار

 

بعد رفتم راسته ی برده فروش ها و

دنبال تو گشتم

اما نیافتمت ای یار.

(ژاک پره ور)

+ نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387 ساعت 12:18 توسط کتی | 
درد من از حصار برکه نیست ،

درد من از زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نمیکند

<<دکتر علی شریعتی>>

+ نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387 ساعت 11:33 توسط کتی | 
 
 
من انجام می دهم ، کاری را که من انجام می دهم
تو انجام می دهی ، کاری را که تو انجام می دهی
من
به این دنیا نیامده ام که مطابق ِ میل تو رفتار کنم
تو
به این دنیا نیامده ای که مطابق ِ میل من رفتار کنی
من
من هستم
وتو
تو
.
.
.
در این بین
اگر هم دیگر را شناختیم
بسیار زیباست
.
در غیر این صورت کاری نمی توان کرد
.
.
.
.
.
.
.
.
من اول باید خود را بشناسم
تا با تو روبرو گردم
دکتر پرلز
+ نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387 ساعت 18:39 توسط کتی | 
 

میدونی وقتی که یه آهنگ غمگین داریوشو که عمری باهاش گریه کردی یه ساعت پشت سر هم گوش کنی چه بلایی سرت میاد؟

میدونی وقتی احساس کنی همه حرفات داره تو بلند گو پخش میشه و لی میخوای کم نیاری چی میشه؟

میدونی وقتی یه جایی جا افتادی و خیلی دوسش داری (اینجا رو میگم) همه انتظار ثبات ازت دارن و نمیتونی تو پست قبل بنویسی که چقدر غمگینی باید همش بمب انرژی مثبت باشی ...بعضی ها هم فک میکنن داری خودتو لوس میکنی...نمیتونی حرف دلتو بزنی دیگه....

همیشه وقتی میرم اونجا و مغزمو میریزن رو دایره...میفهمم خیلی از چیزایی که ظاهرا خوشحالم از وجودشون خیلی از واقعیتها...خیلی هم ته دلم ازشون ناراحتم و پریشون و الکی سعی میکنم وانمود کنم که خیلی خوبه همه چی....

آهای دوستای خوبم....اینجا نمینویسم از غصه ها و مشکلاتم....از موج منفی دادن بیزارم...ولی بدونین این مورچه همینی نیست فقط که میبینید....همین!

پ.ن:اگه میبینین بهتون مرتب سر نمیزنم ...ناراحت نشین...توی واقعیت همه میدونن که ازم توقعی نداشته باشن...فقط باشم و آروم باشم....شما هم ببخشید....

پ.ن۲:دست خودم نیست.دلم بد جور بدجور واسه نغمه تنگه...خیلی زیاد...این آهنگه تویی نازنینم صمیمیترینم الهی بمیرم غم تو نبینم ...فقط تو رو میاره جلوی چشمم...نغمه عزیزم چی اومد  سر  ما؟؟؟؟

کفتر کشته پروندن نداره

تو خاک و خونها کشوندن نداره

کفتر کشته پروندن نداره

کتاب کهنه که خوندن نداره

مرغ پر بسته که کشتن نداره

وقتی کشتیش دیگه گفتن نداره

اگه تو باغچه فقط یه گل باشه

گل اون باغچه که چیدن نداره

هر درختی که یه روزی پیر میشه

اونو از ریشه سوزوندن نداره

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387 ساعت 11:46 توسط کتی 

 

یک روز شلوغ داشتم پر از آدمای جدید و سر و کله زدن. پر از ماجرا و اتفاق ، پر از هیجان.از ساعت ۷ بیدار شدم و همش پشت سر هم کار داشتم رفتم و اومدم. هی اس ام اس و زنگ جواب دادم.هی با آدما روبرو شدم.کلی زبان خوندم.سر کلاس زبان هم کلی بحث کردم راجع به مکاتب فکری مختلف ....از صبح ۲۰ تا آدم جدید دیدم ۵ تاشون آشنای فامیلی دراومدن. هی گفتم با خودم وای چقدر مشهد کوچیکه ...اینجا یک روستای بزرگه......الان تو سرم کندوی زنبوره...قیافه ها..حرفها...اتفاقا...آدمها...آدمها...آدمها......

 پ.ن ۱ :جایی که امروز صبح رفتم یه جلسه خاص بود!جایی بود بس عجیب!جزو اسراره!!!فقط بگم آقایون اونجا همشون polygamous  بودن و خیلی هم بابت این موضوع به خودشون مینازیدن.خانومها هم .....!(هر چند برای من رفتن به چینین جلساتی از جهات مختلف مفید و جالب و هیجان انگیزه ولی چون مخاطب خاص داره توضیح نمیدم و توصیه نمیکنم!)  عجب دنیای عجیبیه!میگن ریشه اغلب مشکلات روحی به س ک س میرسه..شما چقدر موافقید؟؟؟؟

پ.ن۲:دیشب اخم نکردیم ولی زیاد شوخی و خنده هم نکردیم زود ازشون جدا شدیم فک کنم فهمیدن حوصله نداریم دیگه......

پ.ن۳ :نیما با سرعت نور داره کار با کامپیوتر یاد میگیره واقعا استعدادش عالیه .تا دو روز پیش فقط روشن کردنشو بلد بود حتی نمیتونست خاموشش کنه اما الان ببینین چه میکنه!به ذهنش رسیده زبان هم بخونه فک کنم در عرض سه ماه ره پنج ساله منو طی کنه!مغزی که همش داره واسه رفع مشکلات ملت شهید پرور کار میکنه همین میشه دیگه!!!

پ.ن۴ :مهمان نداشتن و در منزل تشریف داشتن و نیمروی خانه را خوردن بجای جانک فود....واقعا لذت بخشه!خسته بودن از فعالیت روزانه هم همینطور !

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387 ساعت 23:46 توسط کتی | 
 

احساس میکنم بس که من و نیما موهامونو لاخ لاخ کندیم کچل شدیم!

ای بابا ولمون کنین!

صد بار زنگ میزنن به زور میگن بیاین با ما بیرون ،بیاین باغ ما، بیاین طرقبه.

جوونم نیستن ها یه زوج ۴۵ ساله ان که یه دختر ۱۷ ساله دارن.

گیر دادن ول کن نیستن.

اینقد که این نیما جان نمک میریزه و اینا میخندن!

دنبال دلقک میگردن انگار!

تفریح زورکی هم نوبره!

امشب مجبور شدیم قبول کنیم.

قرار شده هر دو منو همش اخم کنیم و قیافه بگیریم

تا ما رو بیخیال شن

یعنی میتونیم؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387 ساعت 20:14 توسط کتی | 

سلام.مورچه سحر خیز شده است!!

هی فریاد عزیز متاسفانه نتونستم به قولم وفادار بمونم.خب نشد چیکار کنم؟

آش رشته ام اولش تبدیل به ماکارونی شده بود ولی یواشکی یه عالمه رشته اضافیو بر داشتم کلی هم حرص خوردم ولی همه گفتن خوشمزه اس خیلی!جای همتون خالی!

من این مدت دیوونه شدم از بس به استرس دانشگاه رفتن فک کردم.احتمالن یه ترم دیگه هم مرخصی میگیرم.آخه وقتی اینقد جوش میزنم و استرس دارم مگه مجبورم؟. درسای به اون سختی.استادای مزخرف.دنبال راه حلی میگشتم که اینجا کمتر بیام که اون راه فقط دانشگاه رفتن نیست.

شیطونه میگه باز این جلسات فری دیسکاشنو تو خونه را بندازیم.زبونم قفل شده انگلیسی حرف زدنم نمیاد یه ماه کلاس نرفتم ها.همش یادم رفته.

نیما دیشب حق الوکاله ای تپل گرفته یه لپ تاپ دل که جدیدترین مدل هم هست.فک کنم تا چند رو زدیگه من و نیما بشینیم با هم تو خونه چت کنیم.وااااای چه هیجان انگیز!

لازمه به عرض برسونم فعلا موضوع واسه هیجان پیدا شده و از خدا جون خیلی ممنونم که هر چی میخوام زود زود بهم میده.

من و آسیه نشستیم با ذوق و شوق یکی از فیلمای همکلاسی عزیزو دیدیم.اسمش بود

 The air I breathe(2007) ولی اینقدر خودمون با هم حرف زدیم و خندیدیم که هیچی ازش نفهمیدیم!همش بکش بکش بود!

امروز دیگه نمیدونم نهار چی درست کنم.ای بابا آخه چرا باید هر روز غذا بخوریم.کاش میشد قرصشو بخوریم!

راستی شاید هفته آینده بریم شمال هر کی پایه اس بدوه ساکشو ببنده.اما بعید میدونم چون خواهر نیما هفته دیگه فارغ میشه .آخ جون یه مردادی دیگه!ولی فک کنم بچه اش خیلی زشت باشه.(زبون درازی)به هر حال چون مردادیه خوبه!(چشمک!)

به قول حاجی شیرازیمون دیگه چی؟هیچی.میرم بخوابم دوباره!

 

پ.ن:راستی نمیدونم چرا اعتماد به نفس کاذب گرفتم.پدیده جالبه .فک میکنم جدی جدی شاه بانو شدم!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387 ساعت 7:20 توسط کتی | 
 

  • سلام.بعد از سه ماه با افتخار اعلام میکنم امام رضا مورچه رو طلبید بالاخره.البته به نیت یه دوست وبلاگی که التماس دعا داشت رفتم ولی واسه همه شما وبلاگیها دعا کردم کلی هم "اذا وقعت الواقعه" و "فبای الا ربکما تکذبان"خوندم غیر از زیارتنامه ...دلم تنگ شده بود واسه قران خودن.خیلی حال داد.....

 

  • فک میکنم الان ۴۰ تا فیلم جدید اومده دستم!نمیدونم کدومو کی ببینم.قرار گذاشتیم با آسیه روز در میون ساعت ۶ تا ۸ بعد از ظهر فیلم ببینیم.چه قرار خوبی!

 

  • احساس مثبتی بهم دست داده.زیاد جالب نیست.کسی یه شیطنتی فتنه ای چیزی سراغ نداره بهم پیشنهاد کنه؟البته بی ضرر باشه ها!مورچه ای باشه!

 

  • دیشب هوا بدجور شرجی شده بود.از مشهد بعید بود.توی بلوار ملک آباد سرمو برده بودم از پنجره بیرون چشامو بسته بودم. بوی شمال میومد.نیما میگفت:چیزی نمونده الان میرسیم به فریدونکنار...کنار دریا میشینیم .دلم ضعف رفت واسه شمال...

 

  • به تازگی مکشوف شده که یک عدد فسقل بچه فضول چه داره اینجا زاغ سیاه منو چوب میزنه و به فک و فامیل مخابره میکنه!خب حالا فهمیدم ولی فک نکن کم میارم آدرسو عوض میکنم یا دیگه نمینویسم.من پوست کلفت تر از این حرفام.اصلن میتونین یه جلسات نقد و بررسی برگزار کنین موضوع هم تا دلتون بخواد واسه خاله بازی هست.واسه اینکه تو فضولچه خیلی شادتر بشی و فعالیتتو توی نت زیادتر کنی به عرضت برسونم که یه وبلاگ دیگه ام دارم.اگه مردی بگرد اونو پیدا کن!!!

پ.ن:دلم نمیخواست هیچوقت کسیو آزار بدم ولی  مث اینکه ناخودآگاه دارم این کارو انجام میدم.دست خودم نیست زیاد.یا باید اذیت بشم یا باید اذیت کنم.پس گزینه دومو انتخاب میکنم.به حد کافی تا حالا اذیت شدم حالا نوبت بقیه اس!!!!

پ.ن ۲ :فردا میخوام آش رشته بپزم.کسی نمیاد یه عالمه پیاز داغ واسه من سرخ کنه؟چشمام از حدقه درمیاد.این نیما طفلکی هم گناه داره...از بس پیاز بازی کرد.کمک کنین دوستان....

پ.ن۳ :من خسته ام....خیلی خسته....

+ نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387 ساعت 15:3 توسط کتی | 
 

 

ای عزیزان زمین

نکند مردم چشمان شما خیس شود.

نکند بالش آرامشتان پر پرهای تاثر باشد.

که من اینجا پر از شاپرکم

که من اینجا چه رها میخوانم

چه رها میرقصم

که من اینجا نفسم با نفس باد صبا همراه است.

نکند مردم چشمان شما خیس شود......

 

پ.ن:این زیباترین سنگ مزاری است که تا بحال دیده ام.

پ.ن۲:امروز بدجور به پایان اندیشیده ام.پایان!دردناک است.

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387 ساعت 1:8 توسط کتی | 
 

DAMAGE

فیلمش قدیمیه یعنی ۱۹۹۲ خیلی تعریفشو شنیده بودم و فیلم جالب و پر کششی بود .همین قدر بگم که فیلمی بود که یک بچه بیش فعال نا آرام بنام نیما رو میخکوب کرده بود و دست من هم در حال دعا به آسمان که میدیدم بچه ام یه ساعت آروم گرفته و دنبال برنامه مهمونی چیدن نیست!!!!هنر پیشه ها"جرمی آیرونز " که ما بهش میگیم "بابای لولیتا!" و "ژولیت بینوش" عالی بودن.من که این ژولیت خانومو خیلی دوس دارم و از دیدن قیافه اش لذت میبرم.حالت چشماشو و عمق نگاهشو ...و بابای لولیتا هم که جای خود داره ....فیلمش یه جورایی خیلی شبیه matchpoint  بود .در کل فیلم خوبی بود.پر هیجان بود.ما که خوشمون اومد.دیشب هم یه فیلم معروفی دیدیم به نام نیکیتا که به نظرم نسخه ضعیفی از فیلم "لئون" بود و علت اینهمه تعریف و شهرت این فیلمو نفهمیدم.

پ.ن:انگلیسی دوستان: این کتابهای انگلیسی جالب از دست ندین!

 پ.ن۲ :خبر و اتفاق دیگه ای نیست! همش درحال کدبانو گری بودم و سرگرم کردن و بیرون رفتن بااین  فروند پسر بچه شیطوندر این چند روز تعطیل .گوشتها بادمجونا و کرفس ها سلام میرسونن!

+ نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387 ساعت 16:28 توسط کتی | 
 

کلاس زبان بچه های پیش دبستانی:

ـبچه ها جون اینقد همو نزنین!با هم دوس باشین!آفرین دخترا و پسرای گلم!

یکی از پسر بچه ها:خانوم اجازه!این پ ت ی اره خانوم منو میزنه!من که کاریش نداشتم!

یک پسر بچه دیگه:خانوم اجازه!بند ش و ر ت تون بازه!

-چی؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 مرداد1387 ساعت 10:27 توسط کتی | 
 

 

 

 

 

 

 

-توی رودخونه روی یه سنگ که نشسته بودم و پاهامو تو آب گذاشته بودم جای همتون به خصوص اونایی که دلشون واسه طبیعت تنگ شده خیلی خالی کردم!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1387 ساعت 21:9 توسط کتی | 
 
 
 
 حالا آمرُکا بد، جنس چینی بد، تو که خودت بدتری
 
انگار قحطی آدم شده
نمی دانم، من مردم گریزشده ام یا مردم
هر چه هست، هیچ رابطه مان خوب نیست
تا بیایی یک کلام بگویی که " آوارگی هم بد دردیه"؛
با مشت می کوبند بر سرت که خاک بر سر خانه خرابت کنند

-بله، انگار بخت بر گشته شدیم رفت
 
 
فرزندانی سالم درگرو تغذیه ای سالم
 
 
من معمولا ناخُن هایم را کوتاه نگه می دارم
از میکروب های کَت وُ کُلُفت وُ اِسمی یک جورِ خاصی می ترسم
دارم خودم را عادت می دهم به یک جور تمیزیِ غذایی
تا اگر یک روزی خدای خوب به من یک بچه داد
و من مجبور بودم نُه ماه از او در شکَمَم پذیرایی کنم
آن میکروب ها خدایی نکرده همراهِ غذا واردِ معده
وَ از معده، واردِ خون بشود وَ همراهِ خون به اتاق بچه برود
وَ یکهو برود سروقتِ بچه
وَ وقتی نُه ماه تمام شُد وَ بچه واردِ جامعه شد
یک انگل اجتماعی بشود!
 
 
 
 

من یک کارمندِ هستم که همیشه بُز می آورد

 

رئیسمان می گوید که باید هر چه زودتر دست به کار شد

ولی هیچوقت نگفته است که مشغول چه کاری باید شد

او همیشه سرش را با کارهای عجیبی گرم نگه می دارد

دیروز که کارمان تمام شده بود و من مثل دیروزِ دیروز و دیروزترِ دیروز با لیوانم فِرفِره بازی می کردم،

رئیس داشت با کاغذهایی که همیشه روی میزش هستند خودش را سرگرم می کرد

از جیبِ کُتش یِک پلاستیک در آورد و چیزهای تویِ پلاستیک را هِی ریخت روی کاغذ

اِنگار می خواست ماهیِ شکم پُر درست کند

بعد کاغذ را مثلِ فروشنده های کاغذ کادو لوله کرد

و دور و ورش را نگاه کرد

و وقتی من را آن بیرون دید درِ اتاقش را بست

....

رئیسمان چند وقت پیشتر یک جورِ عجیب غریب تری شده بود

هِی به من می گفت تو چرا اینقدر کار می کنی

آخر خودش به من هِی می گفت که باید زود کارمان را تمام کنیم

بعد به من گفت که به اتاقش بروم

بعد آمد و کنارم نشَست

و به من گفت که چرا مقنعه ام را در نمی آورم

آخر خودش همان روز اول گفته بود که حتما باید مقنعه بپوشم

بعد که مقنعه ام را درآوردم چمانش یک جوری شد

و بعد دُکمه های مانتوام را باز کرد

و هِی لباسهایم را در آورد

و به من گفت که تو چقدر خوشگلی

و من بسیار خوشحال شدم

و رئیس آن روز کارهای عجیبی کرد و قیافه های عجیبی به خودش می گرفت

 

 

پ.ن:این رفیق ما بنفشه بانو بدجور آدم باحالیه و من به شخصه اسیرشم!!!

پ.ن۲:سومیه تکراری بود...چون خیلی دوسش داشتم دوباره نوشتمش!

پ.ن ۳ :ما داریم میریم پیک نیک کلات.خدا پدر و مادره این شوهر مهربونو بیامرزه که مث یه کدبانو از دیشب جوجه آماده کرده و همه وسایلو جمع کرده منم  اینجا برگ چغندری در پای اینترنتم!!!!!


+ نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1387 ساعت 7:39 توسط کتی |