تبليغاتX
ضد خاطرات

 

 

صدای گریه میآمد.نه گریه نبود.ضجه بود.سوزناک میگریست.کودک بود.خوب گوش کردم.با گریه میگفت:"به دادم برسید.همسایه ها!خانوم کاویانی!یکی کمک کنه".دلخراش میگریست.انگار زخم عمیقی برداشته باشد.ول کن نبود.کسی نمیآمد."یکی بیاد.به دادم برسید.الان خودمو پرت میکنم پایین!".

هول شدم.سریع لباس پوشیدم و توی راه پله ها دنبال صدا گشتم.خیلی بدجور گریه میکرد.دل کباب میکرد.متعجب شدم که این موقع روز هیچ همسایه دیگری درش باز نشد!دیدم دخترک سرش را از پنجره طبقه سوم بیرون آورده و جیغ میزند و اشک میریزد.پرسیدم. لابلای اشک و جیغش گفت:"مادرم ساعتهاست رفته و من تنهام.میترسم.در هم قفل است.بگو خانوم کاویانی بیاید باهاش حرف بزنم".هی خواستم دلداریش دهم گفتم:"عزیز من ترس ندارد که! برو تلویزیون نگاه کن!"گفت:"آخه من کوچولوام.همش شیش سالمه!مامانم هر روز میره خیاطی.منو نمیبره.دیر میاد.من میترسم.اگر هم بفهمه گریه کردم و به کسی گفتم اذیتم میکنه.تو رو خدا صدامو با موبایل ضبط نکنین.فقط بگین خانوم کاویانی بیاد!".فک کردم نصف حرفاش تخیلات بچگانه اس.بهش گفتم:"آخه خانوم کوچولو اگه بود که میومد.حتما نیس خونه"گفت"چرا شما برین در بزنین بگین صدف کارتون داره!".

برای اینکه خیالشو راحت کنم.رفتم طبقه چهارم.گریه اش قطع شده بود.منتظر بود.همینکه زنگ یکی از دو واحد طبقه چهارم را زدم.هر دو در باز شد.دو تا خانم همسایه با چهره هایی پریشون .... خودشونو پنهون میکردن و یواش حرف میزدن .گفتم" چی میگه این؟جریان چیه؟"با بغض گفتن:"راس میگه.دل ما کباب شده.یک ماهه که باباش زن گرفته.هر روز مامان جدید اینو تنها میذاره و میره.وقتی هم میاد همش کتکش میزنه. چند بار هم بهش گفتیم.ناراحت شده و گفته شما دخالت نکنین .به گریه هاش به جیغهاش اعتنا نکنین .دل ما خون شد. مجبوریم بشنویم و هیچ کاری نکنیم.هر روز همین بساطه. قبلن میومد خونه ما با بچه های ما بازی میکرد.از وقتی زن گرفته باباش مامانه نمیذاره بیاد"برگشتم از پنجره راه پله ها به صورت قرمز و پر اشکش نگاه کردم.ای خدا!چه حکمتی داری تو؟چه میکنی با بنده هات؟حالم بد شد.جنبه ندارم.مدتهاست جنبه دیدن و باور کردن خیلی حقایقو ندارم.میلرزیدم.اصلن نپرسیدم مامانش چی شده.طلاق گرفته یا فوت کرده.اصلن چه فرقی میکنه؟مهم اینه که این موجود از همین سن باید به زجر کشیدن عادت کنه.خدایا چرا؟دختر بچه جوابی نشنیده بود باز شروع کرد به گریه!طاقت نداشتم.حالم دگرگون شده بود.الکی بهش گفتم:"مامانت داره میاد.تو راهه!".گریه اش قطع نشد.بدتر شد.گفت:"تو رو خدا برین تو خونه.بیاد ببینه به شما گفتم کتکتم میزنه.برین خونتون".

اومدم خونه.انگار یه کامیون غصه ریختن رو وجودم.آه خدایا واقعیتی که همیشه از آن فرار میکنم  تلخ و وحشتناکه .میدانم آن بیرون.توی شهر هزار  هزار مشابه همین یا بدتر از این هست. قلبم درد گرفته.یاد اولدوز و کلاغها ی صمد بهرنگی می افتم.بیچاره اولدوز!بیچاره صدف!بیچاره صدفها!

+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387 ساعت 18:40 توسط کتی | 

 

  • مورچه از شدت خستگی و بی خوابی یک  خمیازه بزرگ شده!!!

فواید و مزایای دعوت خانواده شوهر:

  • شوهر مورچه به خاطر این تلاش عظیم بسیار مهربانتر از قبل شده و سینه چاک و جان فدا!!!
  • اینقدر غذاهای خوشمزه مورچه پخته که طی چند روز آینده از پخت و پز بی نیاز شده!
  • مادر شوهر مورچه با کلی هدیه اومد دیشب:یک سرویس قابلمه تفلون خوشگل زرد!!(اینقدر مهمون دارم که قابلمه کم میارم.خدا خیرش بده)چند بسته سبزی قورمه سبزی آماده شده مطابق سلیقه مورچه!یه عالمه سبزی آش و کوکو (چه آشی بپزم با این سبزی ها!)شوید و نعناع خشک شده هر کدوم یک شیشه!وای خدا!اگه میدونستم اینقدر ذوق میکنن زودتر دعوتشون میکردم!
  • خواهر شوهر عزیز هم یک دست پارچ و لیوان خوشگل لطف فرمودن! و البته رفتار و مهربونی خوشگلتر!عجیبه که اینا اینقدر مهر و محبتشون گل کرده...هر چی کمتر میبینمشون عزیزترم...بازم دوری و دوستی!
  • الان چنان نیما را مرام کش کرده ام که هر چی بخوام نه نمیگه!!!(چشمک!)

 

  • از خستگی در شرف هلاکتم!
  • صبح زور رفتم با آسیه قناری یه موسسه جدید آزمون تعیین سطح کامپیوتری دادم و چشمکانم از خوندن اون همه مطلب ریز انگلیسی بدرد آمده .بعد هم مصاحبه ای طولانی در حال خواب!طبق معمول با آقای مصاحبه گر آشنا دراومدیم...وای خدا مشهد چقدر کوچیکه آخه...همه همو میشناسن!
  • درسته که خیلی خسته شدم ولی حس خوبی دارم.خدا رو شکر.هیچ وقت فکر نمیکردم یه روز این آدمها یی رو که ازشون متنفر بودم دوست داشته باشم!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387 ساعت 11:15 توسط کتی | 
 

این خانه رندان است هر جا که رسی بنشین

در مجلس ما نبود بالایی و پایینی!

بابت دیشب سپاسگذارم و نیز شرمنده(ظرفها)*.

زین پس شما را (شاه بانو)خطاب میکنیم!

*یعنی چون نذاشتم ظرفها رو بشوره!!!

پ.ن۱:وسط اینهمه شلوغ پلوغی و کارام خواستم یه پستی بنویسم دیگه یعنی ما هم هستیم!

پ.ن۲:یادتون نره من از (بانو) تبدیل شدم به (شاه بانو)!!!هنوز فرصت نکردم بپرسم از ایشون که چرا؟؟؟

پ.ن۳:صادق  و پوریا  خیلی دوس دارم قیافه هاتونو ببینم لحظه ای که دارین این پستو میخونین!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387 ساعت 13:59 توسط کتی | 
  • وای وای پارمیدای من کو   وای وای وای میرم از هوش!!!!
  • مورچه رقصان!!!!!
  • مورچه در الکل شناور شده تازگی ها!!!!
  • مورچه شیطنت های مورچه ای مرتکب میشود!(آیکون شیطونک!)
  • مورچه زیادی خوشحال است!
  • فردا شب خانواده شوهر مورچه دعوتند به صرف شام!!!
  • بیش فعالی همچنان ادامه دارد!
  • مورچه ۵ تا لاک جدید و دو تا روسری خوشگل خریده!
  • ای خدا خیلی شکرت...نکنه من خوابم؟
  • مورچه دیشب خواب دیده که رفته لوس آنجلس!!
  • خیلی هم شفاف و دقیق همه مراحل را دیده به نظر شما تعبیرش چیه؟
  • مورچه تا صبح یه بشکه آب و نوشابه و شربت خورده الان یک مورچه آبکی شده!
  • امروز میرود کلاس زبان بالاخره ثبت نام میکند...وای چقدر جینگلیسی دوست دارد این مورچه!
  • خب خدا رحمتش کنه! مرگ که پایان کبوتر نیست!
  • من فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد!
  • من همین لحظه اگر بمیرم هیچ...هیچ حسرت و آرزویی ندارم!
  • خدای مهربون!همینطور مهربون بمون!
  • خوابم یا بیدارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چقدر من خوشحالم!!!!!!!!!
+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387 ساعت 10:33 توسط کتی | 

 

این روزها مورچه را نمیبینی جز در حال دویدن!.

 دوستان عزیزم که فرصت خواندن پستهای جدیدتان را نداشته ام مرا عفو کنید.از روز عید فعالیتهای مثبت مورچه شروع شده و هم اکنون به نقطه اوجش رسیده.یکسری فعالیتهای "صله رحمی"!عقب مانده داشته ام.شش ماهی میشده که با فک و فامیل چاق سلامتی درست و حسابی نکرده بودم.یک حال اساسی به مامان خانوم داده ام و با ظاهری آراسته و در شان ایشان را در مراسم عزاداری یکی از اقوام  مرحوم شده همراهی کرده سری هم به منزل مامان بزرگ زده کلیه خاله های عزیزم را خیلی خیلی مشعوف و شادمان کرده ام.اینها اینقدر مرا بوسیده اند و در بغلهاشان فشرده اند که به طرز عجیبی با وجود اینکه همیشه سوهان روحم بوده اند انرژی مثبت ازشان گرفته ام.این ششماه قطع رابطه عجب مفید بوده! دیدن چند بزرگتر فامیل هم رفته ام و در انتهای دید و بازدید از آن ژست رسمی و لبخند زورکی زدن خودم به شدت سردرد شده ام که البته زود خوب شد و ارزشش را داشت.

همسر گرامی هم که این چند روز تعطیل بوده به شدت به من چسبیده لحظه ای نمیگذارد با خیال راحت به وبلاگ بازی بپردازم هی الکی صدایم میزند همین لحظه هم این چسبندگی صادق است!!!دیروز هم یک لیست خرید کوتاه نوشته ام و رفته ایم با نیما "پروما"قرار بوده سریع برگردیم.رفتیم دیدیم آهنگ داریوش گذاشته جو ما را گرفت به اندازه پنج ماه!آذوقه خریده ایم!هر چه فکرش را بکنید از عود ریلکس کننده تا شنیسل مرغ و پودر لباسشویی و سویا سس بگیر تا نون و روسری و ظرف پلاستیکی!!!آهنگ "خونه این خونه ویرون...واسه م هزار تا خاطره داره...."داریوش را هم پخش میکردن ما میخواستیم همون وسط بشینیم زار بزنیم و سرمونو بکوبیم به یه دیوار!خلاصه همین جو گیری کار دست ما داد و کلی سبزی خوردن خریدم و به به ریحون!!! .... و گوشی عزیزتر از جانمو جا گذاشته بودم خونه..(البته چه خوب بود بدون گوشی عجب آرامشی داشتم)اما وقتی برگشتیم دیدم ملت غوغا کردن اینقد زنگ زدن و اس ام اس.هنوز نرسیدم جواب همشونو بدم.

رفت و آمد ها و مهمونی ها هم برقرار بوده دیشب هم مهمونی دعوت بودیم با همه خستگی مورچه بازی درآورده ام و یک لحظه ننشسته ام نان استاپ ورجه وورجه کرده ام!!امروز هم خانواده عزیزم بعد مدتها نهار دعوتیده ام و خورش قیمه هم پخته ام... شب هم آق مورچه مهمون دعوت کرده خونمون و در این لحظه که میبینید فرصت کرده ام دارم مینویسم بخاطر اینه که نیما داره واسه مهمونایی که دعوتیده لوبیا و ماکارونی میپزه!(خب دوستای خودشن به من چه؟)خلاصه اومدم  بگم که زیادی بیزی هستم و در اولین فرصت میام دوستان به همتون سر میزنم.....گل  تقدیم به همتون!

+ نوشته شده در جمعه 28 تیر1387 ساعت 10:48 توسط کتی | 

 

 

 

فیلم دوستان عزیز!این توصیه منو  جدی بگیرید و  فیلم زیبای "سرنوشت شگفت انگیز آملی پولین" رو از دست ندین.این فیلم برای من حکم شازده کوچولوی سنت اگزوپری رو داره.این فیلم را ببینید و از زیبایی ، هنر،عشق،موسیقی ،لطافت و پاریس لذت ببرید.

برای اطلاعات بیشتر انجا را کلیک کنید 

پ.ن۱:خانومها بیشتر مخاطب این توصیه موکد هستن!

پ.ن۲:مورچه از امروز صبح همت کرده و زبان خوندنو از سر گرفته!یه کف مرتب لطفا!مرسی!

پ.ن۳ :جهت اطلاع!من لیسانس حقوق دارم و دانشجوی ترم ۳ زبان و ادبیات انگلیسی مقطع کارشناسی هم هستم که مرخصی گرفتم ترم پیش و اینو گفتم که همه بگین عجب حوصله ای داشتی تو که دوباره رفتی دانشگاه!و به مورچه پرتلاش بودن من ایمان بیارین!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387 ساعت 23:3 توسط کتی | 
 

مورچه تصمیم میگیره

ترم جدید

دوباره دانشگاه بره

این تصمیم قطعیست

و قابل تجدید نظر نمیباشد!

مورچه زندگیشو هدفمند میکنه

و اراده میکنه که اوضاعو بهتر کنه

و از این بطالت و بیهودگی الان خارج شه

مورچه آشپز دوباره میشه مورچه دانشجو!!!!

چه همه درس و کار داره حالا مورچه

آخ جون هدف!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387 ساعت 10:38 توسط کتی | 
 

 

 

  • ما بدجور به پیسی فیلم خورده ایم.از بی فیلمی نشسته ام برای نمیدانم چندمین بار closer  را نگاه میکنم.اینقدر این دو تا هنرپیشه و آن یکی ناتالی پورتمن را دوست دارم که از دیدنشان سیر نمیشوم.همچنان با دیدن این فیلم کلی دایره لغات تخصصی ما گسترده میشود!و یاد هم میگیریم که همیشه حقیقت را بگوییم حتی اگر تلخ باشد!از جناب احسان خان همشهری و هم محله ای عزیز خواهشمندیم زودتر فکری به حال کمبود فیلم ما بنمایند و ما کلی به نیما جانمان و آسیه جانمان وعده فیلمهای شما را داده ایم.پس هم محله ای بودن به چه درد میخورد آخر؟

 

  • این اخر هفته که تعطیلاتی در پیش است شاید بزنیم به جاده.کجا با کی و چگونه اش مجهول است.هر موجودی از جنس دو پا سر راه نیما سبز شده دعوتنامه دریافت کرده به ناکجا آباد.امیدوارم به هر حال یه سلوقون تپه ای برویم چون اگر نرویم من مجبور میشوم خودم را بدجوی مقید کرده بالاخره فامیل شوهر را جهت ادای فریضه دیدار خانه جدید دعوت کنم به صرف شام.اصلن حوصله مهمانی رسمی نیست و تعارف تیکه پاره کردن و شنیدن یه مشت نقطه چین!

 

  • از آنجا که مادر ها تخصص خاصی در تضعیف روحیه فرزندان ایفا میکنند مامان محترم جهت انجام وظیفه با باری از غصه طی تماس تلفنی فرمودند:"تو اینقدر زندگیت در لجن فرو رفته که خدا به تو بچه ای نمیدهد چون میداند آخر و عاقبتش چه میشود.شما و آن دوستهای نقطه چینتان.شما و آن مهمانی هایتان.دیگر به من نگویید چه می کنید من شبها خوابم نمیبرد.(مادر من ما اصلن تمایلی به گزارش دادن زندگیمان به شما نیستیم اگر شما نپرسید به دفعات!)اصلن دعا میکنم خدا به شما فرزندی ندهد که بخواهد در ان محیط بزرگ شود.برو دعا بخوان برو نماز بخوان مادر جان حیف تو نیست؟چند وقت دیگر هر دو تان معتاد میشوید من دق میکنم!!!از دست شما چکار کنم.لعنت به آن نیکیتا نمیدانم ما چه گناهی کرده بودیم که خدا همچین موجودی را گذاشت توی زندگی شما!کی میخواهید به خودتان بیایید؟کی؟" من هم با خنده هی میگفتم:"چشم چشم شما فعلن بروید نماز ول وقتتان دوم وقت نشود من هم میروم به درگاه عبودی کانکت شوم تلفن را مشغول نگاه ندارید من با این تلفن کار حیاتی دارم الان از کمبود نت پس میفتم مادر جان!!!!

 

  • این هم پستی بود از سر بی حوصلگی و کسلی!
+ نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387 ساعت 18:59 توسط کتی | 

مورچه هر روز با ماجرایی تازه!

امشب من توسط یه رفیق شفیق دعوت شدم مولودی.۷ سالی میشد همچین محفل روحانی ای نرفته بودم.شاید به خاطر همین خیلی جالب بود به نظرم و همش نیشم تا بناگوش باز بود!اول که رفتم دیدم به به!انگار عروسیه!چه لباسایی چه آرایشایی!چه با حال!رنگ و وارنگ از همه رنگ.بساط شکم پروری که دیگه آخر رونق!خانوما یه عشوه هایی واسه هم میومدن و ریخت و قیافه هاشونو به رخ هم میکشیدن و غیبت میکردن در حد تیم ملی!منم رفتم یه گوشه نشستم به محض نشستن یکی ازم پرسید:شما دانشجویید؟!!!ازدواج کردین؟؟....داشتم یه جوابایی میدادم که دیدم یه گرد و خاکی بلند شد و دو تا شوالیه سیاه پوش هلهله کنان و دف زنان با قر و اطوار وارد شدن...سوت و دست و ...اااوه نمیدونین یه دفعه چه خبر شد....یه شعرای عاشقانه ای خوندن واسه تولد امام جواد که بیا و ببین...یکی که دف میزد و قر میداد و میگفت" امشب اومدیم حاجت بگیریم از امام جواد!"

دسته گل محمدی امام جواد امام جواد خوش آمدی خوش آمدی....

همه دس دس دس....سووووووووووت.....کککککلللل.....حالا....دس دس دس.....شادی کنین حاجت بگیرین!!!

با هر اهنگ قری که فک کنین اینا واسه هر امامی که فک کنین شعر خوندن و دست زدن و سوت زدن.داشتم از خنده میترکیدم.نمیدونم من ندیده بودم یا واقعا عجیب بود.از همه خنده دارتر شعر :ما چار تا برادر همراه دو خواهر" بود که نمیدونم به چه مناسبتی خوندن.خانومی که دف میزد دور مهمونا میچرخید و قر و عشوه میومد واقعا دیدنی بود.جای همتون خالی بود با هم بخندیم به این محفل شادی واقعا شاد بودن و خجسته دل!بعد هم یه شام مفصل عظیم با تزئینات خیلی جالب و جدید.و از طرف امام جواد هم بهمون عیدی دادن یه بسته که روش گل چسبونده بودن حاوی یه هزار تومنی و سه تا شکلات!خلاصه اینم تولد بود دیشب هم تولد بود تفاوت از زمین تا آسمون بود.خب تولد امام جواد هم مبارک شد فقط من موندم که این جماعتی که اومده بودن تولد اصلن میدونستن اینی که تولدشه کی هست؟؟؟؟؟من که شخصا نمیشناسمش شما چطور؟

پ.ن۱:یه جورایی اعصاب معصاب ندارم علت هم نامعلوم!!!

پ.ن۲:دوست عزیز!من اینقد درگیری ذهنی دارم و اینقد مغزم بزرگراهه که حوصله ندارم اینجا قلمبه سلمبه بنویسم بقیه هیچی متوجه نشن الکی بگن به به!مسابقه هوش که نمیخوام را بندازم.خودم اینقدر ماجرا و هیجان هس تو زندگیم که به تخیل و آفرینش مطلب نمیرسم.همینم دیگه.چیکار کنم.یه زمانی مینوشتم و چاپ هم میشد تو مجله حالا افتادم رو خط روزمره نویسی و ول کن هم نیستم.تمام.

پ.ن۳:

از  ژوست,فالش عزیز بخاطر هدیه زیباش تشکر میکنم.(به اون بالا سمت راست نیگا کنین!)

 

+ نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387 ساعت 1:8 توسط کتی | 

تولد بود.تولد بهترین و صمیمیترین دوست.یه باغ امن.خانوادگی.پر از صمیمیت.بهترین پدر و مادر دنیا واسه پسرشون جشن گرفته بودن چه جشن قشنگی!همه چیز دست به دست هم داده بود تا اوقات خوشی بگذرونیم با وجود دوستای قدیمی و صمیمی......

 

 

رسیدم خونه.خدا ما رو زنده نگه داشت.ما به درک.آسیه و نیوشا که امانت بودن.موزیک با حداکثر صدا.نمیذاره ولومو بیارم پایین یه ذره.رانندگی وحشتناک!نمیبینه جاده رو.هر چی میگیم تو نشین پشت فرمون.حالیش نیس.نیوشا آروم میگه:عمونیما ما میخوایم توی راه آهنگ گوش کنیم عجله نداریم آرومتر برو.قاه قاه  میخنده و میگه:اگه نیما ساربونه....شوخی های مناطق محروم...ساعتش خورد شده. فردا معلوم میشه چی اومده سرش.بدجور کشیدنش رو زمین .من که حریف اینهمه نبودم.شرط بندی کردن همه یکی یکی با لباس پریدن(ببخشید پرتاب شدن!) تو استخر گوشیش رفته جزیره!اینی که از ارتفاع میترسید رفت بالای منبع آب شروع کرد به آواز خوندن!من لبمو گاز میگرفتم.چاک دهنش باز شده بود کسی جلودارش نبود.همه از خنده ریسه میرفتن.من لبمو میگزیدم.وقتی رسیدم خونه.اومدم جلوی آینه دیدم تمام لبم زخم شده.اومدم اینجا دیدم صادق کامنت گذاشته که "خواب بدی دیدم. نگرانتونم. میخواستم تل بزنم.همه چی اوکی هس؟".صادق عزیز قرار بود من پیشگویی کنم برای تو انگار برعکس شده!خدا به ما رحم کرد.اسیه وقتی جلوی در خونه شون پیاده شد بدجور میلرزید.تولد قشنگی بود.تولد دوست عزیزمون مبارک!

 

پ.ن:مگه من چه جوری نوشتم که همه فک کردین خیلی بهم خوش گذشته؟همش داشتم حرص میخوردم که!راستی تا یادم نرفته درگوشی بگم تولد من ۶ مرداده!عقده محبت و کمبود توجه هم خیلی دارم پس حتما بهم تبریک بگین!!(چشمک)

+ نوشته شده در شنبه 22 تیر1387 ساعت 1:43 توسط کتی | 
!!!!!!!!

اولین دیدار وبلاگی من:

:

هلیا زیباترین هدیه خدا همراه با مامانی و خاله و مامان بزرگ اومدن مشهد.مامان شهلا من دلم ضعف میره واسه بوسیدن هلیا جونم!

 

+ نوشته شده در جمعه 21 تیر1387 ساعت 9:53 توسط کتی | 

کدو

عطر فلفل دلمه ای

 بوی خوش جعفری

هویج

لوبیا سبز

میوه های رنگی

کاهو

بادمجون

یک سبزی فروشی را آورده ام خانه انگار.

امشب تو دلم عروسیه

امشب مهمون نداریم.

جز دو نفر که اومدن و شغل شریف ساقی گری رو یادآوری کردن.

صدای سیاوش قمیشی میاد:

فاصله یه حرف ساده اس بین دیدن و ندیدن

بگو صرفه با کدومه شنیدن یا نشنیدن

فکر میکنم که چطور هشت سال پیش یک جمعه عاشقی از صبح تا عصر یکسره با این صدای عزیز اشک  ریختم(چطور اون همه گریه کردم؟ عجب عاشق داغونی بودم!) تا در اتاقم باز شد و مامان خانوم اومد و گفت بسه دیگه بابات گفت بهت بگم اینقد غصه نخور قبوله....و من عروس خوشه های اقاقی شدم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت 0:6 توسط کتی | 
 

 

آنچه اصل است از دیده پنهان است.

                                               

                                                                                   (سنت اگزوپری)

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 10:59 توسط کتی | 
 

ها ری را، میدانم

حالا میدانم همه ما

جوری غریب ادامه دریا و نشانی آن شوق پر گریه ایم.

گریه در گریه،، خنده به شوق

نوش نوش... لاجرعه لیالی!

در جمع من و این بغض بی قرار،

جای تو خالی!

 

پ.ن:بی بهانه دلم گرفته....بی بهانه!

پ.ن۲:بی بهانه نیست چرا دروغ بگویم؟این خاطرات تلخ نمیخواهند مرا رها کنند.

+ نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387 ساعت 14:21 توسط کتی | 
 

سعدی

آنقدر صمیمی است که تو را به خانه اش راه میدهد.

حافظ

آنقدر بزرگ است که هم تو را به خانه اش راه میدهد و هم با تو به گلگشت می آید.

 

مولوی اما

اگر سلامت را پاسخ گفت،

اگر به بارگاهش راهت داد،

فقط دو زانوی ادب بنشین و لام تا کام دگر هیچ نگو.

جمله اعضایت همه گوش شود و هوش.

 

 

نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387 ساعت 18:10 توسط کتی | 
 

 

از پس زایش خدا

        در بیچارگی تو آویخته ام.

بسان اسم اعظم

        چه حقیر به زمان زدگی دچاریم!

              ......و چه عور از انحنای تقدس                 

ا

ف

ت

ا

د

ی

م

    شرم باد زمینی را که کورکورانه

                                  رسالتمان را آواره ایم.

                                                                         علی.ج

+ نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387 ساعت 17:12 توسط کتی | 

 

سلام.این مورچه که میبینید در این ساعت پست نوشتنش گرفته تعجب نکنید چون مورچه ها اصولا سخت کوشند و ساعت ۵ و ۶  برایشان مهم نیست! البته خاطر نشان کنم که علت بیداری یک مشکل قدیمی بنام آلرژی میباشد که هم اکنون مورچه بیچاره را بصورت خال خالی و ورم کرده درآورده و دو تا آمپول بتامتازون و اسم آن یکی را نمیدانم هم کمکی به بهبود این کهیر های لعنتی نکرده هست.علت مشخص نیس هر سال به بهانه ای..این دفعه یا گل و خارهای دره کشوه برایمان عشوه آمده یا شیرینی های گردویی خوشمزه عاقبت کار دست ما داده به هر حال به شدت آزاردهنده است خدا نصیب نکند!

این روزها  عجیب درگیرم.صبح و بعد از ظهر بیرون از خانه کار دارم.و بعد مدتها کمی مردم و کوچه خیابان ها را می بینم .بالاخره ما بیمه شدیم و دنبال کارهایش بودیم امروز هم باید برای معاینه برویم. با آسیه بانو تصمیم گرفتیم کلاس زبانمان را عوض کنیم تا هم از شر این استاد خیر ندیده خلاص شویم و هم از لهجه بریتیش موسسه اش. رفتیم در موسسه دیگری تعیین سطح دادیم ولی اینقدر این تعیین سطحشان الکی و ت*** بود که احساس کردیم سر کاریم و بی خیالش شدیم .دیروز هم من طی یک تماس تلفنی دل خانوم مادر را شکستم چون با لحن بدی صحبت کردم و سریع یک پس گردنی از جانب خداوند دریافتیدم به صورت لیز خوردنی مهیب جلوی در آشپزخانه و تصور کنید که چقدر همان لحظه جیغ و آه و ناله های مورچه ای سر دادم ولی همسر سر کار بودند و کسی ناز مرا نکشید!جهت جبران خطا سریع رفتم شاخه گلی خریدم و نزد مادر گرامی عرض معذرت کردم و خلاصه ختم به خیر شد.

این مهمانیهای هر شب هر شب هم امانم را بریده تصور کنید با این بدن ملتهب و پر از تکه تکه کهیر دائم این شلوار جین باید پایم باشد.باز هم جای شکرش باقیست که از هر پنج تماس دوستان جهت تشرف یابی به منزل یکی را جواب میدهم و هر بخت برگشته ای ولو یک بار جوابی به تماس من نداده همان را بهانه میکنم در استین نگه میدارم بعدا گله گذاری نباشد.ای بابا یک شب نشد ما بنشینیم کنار هم تلویزیون نگاه کنیم و تخمه بشکنیم.صد البته که آنتن تلویزیون خراب است و هنوز ماهواره هم راه نیافتاده چون کسی نگاه نمیکند پس این جمله را به این صورت اصلاح میکنم که :ای بابا نشد ما یه شب بنشینیم کنار هم هم را نگاه کنیم و تخمه بشکنیم و چایی بخوریم.تازه یه شب باید خانواده شوهر را شام دعوت کنم و خیلی های دیگر را و اصلا حسش را ندارم.این شوهرک عجیب خسته و کوفته است.حال خوشی ندارد دلش به همین آخر شبهایش خوش است.ما هم معامله میکنیم.او به رفیق بازی هایش برسد و من هم به وبلاگ بازی هایم.به همین سادگی!خبر جدید اینکه رفقای اراذل و اوباش کم بودند جناب درویش خان هم مرحمت فرموده طی اس ام اسی درخواست داشتند در خانه جدید حضور به هم برسانند و هدیه که به مناسبت روز زن!آماده فرمودن تقدیم کنند!!البته ***نکردند جلوی نیما بفرمایند مناسبتش را و فقط به گفتن این برای شماست(یعنی هر دومان!)اکتفا کردند!ابتکاری هم به خرج دادم و بخاطر حضور اول بار جناب درویش چنان سر و وضع ژولیده ای برای خودم ساختم که از آمدنش به طریقی پشیمان شود و خواهر اسیه از دیدن وضعیت موها و قیافه ام یک ربع میخندید.خنده ندارد آسیه جان درویشها ژولیدگی دوست دارند خوب زشت بود که خیلی مرتب باشم و به خودم برسم!!!!خلاصه اینهم هدیه ایشان:

 

تفسیرش با شما!!!

اینهم برای حسن ختام این پست:میز و صندلی جدید خانه ما.

 

 

 

پ.ن:این پسته هم عجب به قول دوستی دیتیل ریپورت شد.دلتان میامد این را فقط ثبت موقت کنم و شما نبینید؟من که نه!

پ.ن۲:خوشم میاید که نمیتوانم اینجا کلامی دروغ و چاخان ببافم دو دوست دنیای واقعی حاضر و ناظر صحت مطالب را چک میکنند.نه اینکه من خیلی اهل دروغم!گفتم که خیالتان راحت باشد!

پ.ن۳:یک سوسک در دستشویی مشاهده شد.خدا نسل هر چی سوسکه از روی زمین ریشه کن و بجایش مورچه ها را افزون گرداند.آمین!

پ.ن ۴:سر صبحی فک کنم یک سوتی خنگولانه ای داده ام.دو تا کامنت خصوصی طولانی داشتم که هر دو دوستان عزیزم را زیاد نمیشناختم.برای هر دوشان جوابهایی داده ام گویا با هم قاطی شان کرده ام و یک شخصیت ساخته ام هر چه دل تنگم خواسته نوشته ام.امیدوارم دوزاریهایشان بیفتد و ناراحت نشوند این دو عزیز  و به ظرفیت مغز مورچه و ساعت پاسخ دهی توجه کافی مبذول داشته از این به بعد یک عکس و شرحال کامل ضمیمه کامنتهای خود کنند تا همچین اشتباهاتی رخ ندهد.شاید هم واقعا اشتباهی نشده ولی مغز من هنگ است و نمیدانم کدوم برایم چی نوشته بود از بخت بد کامنتهایشان را هم حذف کرده ام.جدا شرمنده ام دوستان!

+ نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387 ساعت 5:35 توسط کتی | 
 

 

عاشق همه سال مست و رسوا بادا

                                       دیوانه و شوریده و شیدا بادا

با هوشیاری غصه هر چیز خوریم

                                 چون مست شدیم هر چه بادا بادا

 

 

 

در عشق توام نصیحت و پند چه سود
                                    زهراب چشیده ام مرا قند چه سود
گویند مرا که بند بر پاش نهید
                                  دیوانه دل است پای بر بند چه سود

(مولانا)

+ نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387 ساعت 22:14 توسط کتی | 
 

 

 

 

 

 

چه گوارا این آب

چه زلال این رود

 ۱۲ ظهر جمعه.پاهایم را در اب میگذارم.چشمانم را میبندم.گوش میکنم به صدای آب و حسش میکنم با پاهایم.جریان رود از مغزم میگذرد.شستشو میدهد.میبرد.مغزم خالی میشود.چشمانم بسته است.صدای آب.آرام میگیرم.فرو میریزم.می افتم.انگار دارد خوابم میبرد.زمانی دراز میگذرد.من غرق در صدا میشوم.غرق در آرامش.استخوان پایم از سردی اب تیر میکشد.چشمانم را باز میکنم.مشت نازنینی پر از آلبالو می بینم.نطلبیده مراد است!

چراغ صاعقه آن شهاب روشن باد

                               که زد به خرمن ما آتش محبت او

 

+ نوشته شده در شنبه 15 تیر1387 ساعت 21:0 توسط کتی | 
  • هیچ کاری برای یک مورچه شفا دهنده تر از ورزش و پیاده روی صبحگاهی نیست!

 

  • هیچ مخالفتی برای مادر شوهر مورچه آزار دهنده تر از این نیست که نمیتواند مورچه را به ساز خودش برقصاند.هر چه تلاش دارد مورچه را خر کند که فلان حاج خانوم از مکه آمده و دیدنش واجب..".عروس مانکن خوشگلم را دلم میخواهد ببرم به همه نشانش بدهم!!!!" بدتر لج میکنم!(یه زمانی تصور نکنید که من مانکنم اینها را فقط جهت رسیدن به اهداف پلیدش میگوید...البته خب نسبت به این خانواده استوانه ای شاید هم هستم!!!)مادر شوهر جون بعد ۷ سال و اندی هنوز دوزاریت نیفتاده که رفتن به روضه و دیدن حاج خانوم و دیدن سیسمونی و ....واسه مورچه حرومه که هیچ..اصرار هم که کنی تا چند وقت ردی هم از عروست نمیبینی؟؟؟؟

 

  • هیچ منظره ای به مسخره گی این منظره نیست:پارک آبی سرزمین موجهای ابی.نزدیک ظهر شیفت بانوان!در بدو ورود یک معاینه کامل بصورت دستمالی و انگشت به همه جا ...استغفرا...که مطمئن شوند خانومهای تپلی موبایلشان را جایی!!! پنهان نکرده باشند!!بعد هم که نمایشگاهی از چربی در سنین مختلف.آقایون عزیز مطمئن باشند که از این قضیه تفکیک زن و مرد در جامعه اسلامی ضرر که نکرده اند هیچ منفعتی هم نصیبشان شده فیض نمیبرند از این هیکلهای زیبا!یک دوره رایگان اعتماد به نفس همراه با اب بازی و خوش گذرونی برای همه کسانی که فکر میکنن چاق هستند!مضحک اینجاست که این مجتمع سر پوشیده است ولی جمع کثیری توهم افتاب زده و کنار استخر حمام آفتاب میگیرند!!(آهای آقایون خوشحال نشین خانوما هر طور باشن از آقایون بدریخت  جنگلی پشمالوی ایرانی خوش تیپ تر و خوشگل ترن!زبون درازی!)
  • هیچ سنتی احمقانه تر از این نوع خواستگاری سنتی نیست:من و آسیه بانو از پنجره که نگاه میکنیم یک پرادو ی دو در توقف میکند و سه خانوم محجبه یک چشمی پیاده میشوند.جلوی در آپارتمان دست کش ها و مقنعه هایشان را در میاورند و روسری سرشان میکنند و ناگهان تو با یک جواهری سیار رو برو میشوی!بعد هم مث آفتابگردون کله هاشون مچرخه دور خونه و مانند سمساری چیره دست وسایل را قیمت گذاری و ارزیابی میکنن ناگفته نمونه که عروس خانوم ترشیده را هم همینطور!ما مینشینیم خودمان درباره کلاس زبانمان و موضوعات روزمره با هم صحبت میکنیم آنها هم با خودشان!!

 

  • هیچ قرارداد حق الوکاله ای منصفانه تر از این نیست :نیما جان صاحبان کارخونه را که دو جوان بیگناه هستند دعوت میکند و تا خرخره بهشان میخوراند و ساعت ۲ نصفه شب ازشان امضا میگیرد و چهار دست و پا از در میروند بیرون.قیافه پیروز نیما را تصور کنید!!!

 

  • هیچ خودکاری چنین کار بزرگی نمیکند:دیروز یک خودکار پارکر یک جوان بخت برگشته را از تحمل عاقبت جرمش نجات داد و برایش حکم برائت خرید.من آن قاضی ناز و کم توقع را بگردم که با یک خودکار و زبون چرب نیما خام شد!!!

 

  • هیچ مادری بیشتر از این کنف نمیشود:پسر بچه ننه ۲۶ ساله مادرش همراهش آمده که ببیند این زن و شوهره کی هستند که فرزند دلبندش اینقدر خاطرخواهشان شده میخواهد سر در بیاورد ببیند اصلن اینها ادمهای صالحی هستند؟؟؟اگر هم بودیم مادر عزیز حالا که اومدی یک صلاحیتی نشونت بدیم که ....!ما هر دو(البته هنر نزد نیما جان است و بس!) چنان سنگ تمامی گذاشتیم که طرف از بودن خودش پشیمان و شرمزده شد.با دهانی باز و چشمانی گرد خداحافظی کرد و توی دلش قسم خورد که دیگر چشم خودش و فرزندش به جمال ما روشن نشود و ما هم !

 

  •  جان عزیزان بیشمارم هیچ پستی را اخیرا به اندازه همین یکی دوست نداشته ام.حالا هر کی هر چه میخواهد بگوید.من شخصی نوشت هایم را خیلی دوست دارم.
  پی نوشت مربوط به بند پارک آبی:راستی یادم رفت از دعواهای خانومهای های کلاس توی صف بازی ها بگم.همچین سیلی هایی به سر و صورت خیس هم میزدن شلپ شلپ صدا میداد. از اون دعواهای جانانه ها..که همو میزنن و انتظامات باید جداشون کنه!!!  

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387 ساعت 12:16 توسط کتی |