صدای گریه میآمد.نه گریه نبود.ضجه بود.سوزناک میگریست.کودک بود.خوب گوش کردم.با گریه میگفت:"به دادم برسید.همسایه ها!خانوم کاویانی!یکی کمک کنه".دلخراش میگریست.انگار زخم عمیقی برداشته باشد.ول کن نبود.کسی نمیآمد."یکی بیاد.به دادم برسید.الان خودمو پرت میکنم پایین!".
هول شدم.سریع لباس پوشیدم و توی راه پله ها دنبال صدا گشتم.خیلی بدجور گریه میکرد.دل کباب میکرد.متعجب شدم که این موقع روز هیچ همسایه دیگری درش باز نشد!دیدم دخترک سرش را از پنجره طبقه سوم بیرون آورده و جیغ میزند و اشک میریزد.پرسیدم. لابلای اشک و جیغش گفت:"مادرم ساعتهاست رفته و من تنهام.میترسم.در هم قفل است.بگو خانوم کاویانی بیاید باهاش حرف بزنم".هی خواستم دلداریش دهم گفتم:"عزیز من ترس ندارد که! برو تلویزیون نگاه کن!"گفت:"آخه من کوچولوام.همش شیش سالمه!مامانم هر روز میره خیاطی.منو نمیبره.دیر میاد.من میترسم.اگر هم بفهمه گریه کردم و به کسی گفتم اذیتم میکنه.تو رو خدا صدامو با موبایل ضبط نکنین.فقط بگین خانوم کاویانی بیاد!".فک کردم نصف حرفاش تخیلات بچگانه اس.بهش گفتم:"آخه خانوم کوچولو اگه بود که میومد.حتما نیس خونه"گفت"چرا شما برین در بزنین بگین صدف کارتون داره!".
برای اینکه خیالشو راحت کنم.رفتم طبقه چهارم.گریه اش قطع شده بود.منتظر بود.همینکه زنگ یکی از دو واحد طبقه چهارم را زدم.هر دو در باز شد.دو تا خانم همسایه با چهره هایی پریشون .... خودشونو پنهون میکردن و یواش حرف میزدن .گفتم" چی میگه این؟جریان چیه؟"با بغض گفتن:"راس میگه.دل ما کباب شده.یک ماهه که باباش زن گرفته.هر روز مامان جدید اینو تنها میذاره و میره.وقتی هم میاد همش کتکش میزنه. چند بار هم بهش گفتیم.ناراحت شده و گفته شما دخالت نکنین .به گریه هاش به جیغهاش اعتنا نکنین .دل ما خون شد. مجبوریم بشنویم و هیچ کاری نکنیم.هر روز همین بساطه. قبلن میومد خونه ما با بچه های ما بازی میکرد.از وقتی زن گرفته باباش مامانه نمیذاره بیاد"برگشتم از پنجره راه پله ها به صورت قرمز و پر اشکش نگاه کردم.ای خدا!چه حکمتی داری تو؟چه میکنی با بنده هات؟حالم بد شد.جنبه ندارم.مدتهاست جنبه دیدن و باور کردن خیلی حقایقو ندارم.میلرزیدم.اصلن نپرسیدم مامانش چی شده.طلاق گرفته یا فوت کرده.اصلن چه فرقی میکنه؟مهم اینه که این موجود از همین سن باید به زجر کشیدن عادت کنه.خدایا چرا؟دختر بچه جوابی نشنیده بود باز شروع کرد به گریه!طاقت نداشتم.حالم دگرگون شده بود.الکی بهش گفتم:"مامانت داره میاد.تو راهه!".گریه اش قطع نشد.بدتر شد.گفت:"تو رو خدا برین تو خونه.بیاد ببینه به شما گفتم کتکتم میزنه.برین خونتون".
اومدم خونه.انگار یه کامیون غصه ریختن رو وجودم.آه خدایا واقعیتی که همیشه از آن فرار میکنم تلخ و وحشتناکه .میدانم آن بیرون.توی شهر هزار هزار مشابه همین یا بدتر از این هست. قلبم درد گرفته.یاد اولدوز و کلاغها ی صمد بهرنگی می افتم.بیچاره اولدوز!بیچاره صدف!بیچاره صدفها!



























