سلام
من برگشتم.یک ساعت پیش.زندگی در سفر به شکل شگفت انگیز و اعجاب آوری زیبا بود.جمع یکدست و عالی و شانس هم با ما خیلی یار بود.اولین بار بود که توی همسفرامون یک زوج دیگه هم بودن که مامان و بابای دوتا از بچه ها بودن و اصلا فکر نمیکردیم اینقدر باحال و پایه باشن و بهمون خوش بگذره تازه همین که جمع خانوادگی شده بود خیلی حس امنیت داشتیم. آرامش..آرامش...برعکس همیشه که تمام سفر سردردم این دفعه فوق العاده حالم خوب بود.خدا رو شکر.یه هفته به نظر هممون دو روز گذشت و واقعا دوست نداشتیم برگردیم.بعد از طی یک دوره بحرانی همچین آرامشی لازم بود.جدا دلم نمیخواست برگردم.پر حرفی نمیکنم چون خیلی خسته ام و رو به قبله ام فقط بگم که همه چیز این سفر به کنار اس ام اس های آقای درویش جان یک طرف.همه دوستان لحظه شماری میکردند که از ایشون خبری بشه و اسم من هم رسما شده کتی بانو!
چند تا از اس ام اس ها جهت روشن شدن ذهن شما دوستان:
-در زندگی لحظاتی هست که اقتضا دارد درست زیسته شود(داستایوفسکی)آسمان زمینتان باد بانو!
-بر فراز تمامی قلل آرامشی است،صبر کن تو نیز به زودی به آرامش خواهی رسید.(گوته)آمین!
-دشوارترین چیزها در زندگی این است که "خودمان"باقی بمانیم.(داستایوفسکی)
-دست کم زیسته ام،"رنج"برده ام اما زیسته ام ،و خدا با من است.
-تجلی ناگه آید به دل آگاه.(ابوسعید)بانو سلام مرا به طوطی های آنجا برسانید...!
-بانو اگر حالی دست داد و به دریا زدید شمعی روشن نموده دعا کنید و از وسعتش برایمان وسعت بخواهید.آمین!سپاسگذار!
-سیل دریا دیده هرگز برنمیگردد به جوی نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود.(صائب)
-حضور سبز قبایی میان شبدر ها
خراش صورت احساس را مرمت کرد.(سهراب)
سلام مرا به روح با شرافت جنگل برسانید.
-هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز....تا میتونید باتریهاتونو شارژ کنید این آغاز نبرده...
-یا خود خدا!به ملکوت نزدیک نمیشوید مگر چون کودکان شوید.(مسیح)خدا و کائنات یاریتان کناد بانو!آمین!
-آنچه بتوانی شدن آن شو.(بیدل)
لب دریا همه کفر است و دریا جمله دین داران ولیکنگوهر دریا ورای کفر و دین باشد.(عطار)
-مراتب ارادت ما را به دوستان ابلاغ فرمایید خاصه به نیمای عزیز.(نیما هم چنان جوابی گفت برایش بنویس که اگر میفرستادم در جا سکته کرده بود!)
-عنان سیر تو چون موج در کف دریاست گمان مبر که تو را با تو واگذاشته اند.(صائب)
-در بازگشت نبرد شما آغاز میشود تا میتوانید انرژی کسب کنید!
-(در پاسخ من که این نبردش یک کمی ...خیلی سخته...):
هم نکته وحدت را با شاهد یکتا گو هم بانگ اناالحق را بر دار معظم زن
گر تکیه دهی وقتی بر تخت سلیمان ده ور پنجه زنی روزی در پنجه رستم زن.
یه شوالیه هرگز تا پایان نبرد میدان رو ترک نمیکنه!(این نمیکنه را با حروف بزرگ به نشانه تاکید نوشته اند)
مثل اینکه خدا این آقای درویش خان را فرستاده جهت هدایت و راهنمایی من !همه به خصوص آقای پدر جمع بسیار متعجب هستند که من چطور تونستم با این جناب ضد اجتماع و عجیب ارتباط برقرار کنم چون خودشون هم تلاش زیادی کردن ولی موفق نشدن.حالا جدی جدی مثل اینکه نبرد من داره آغاز میشه....به زور و حمایت آقای درویش هم که شده بد نیست...مورچه همیشه در حال تغییر و پیشرفته و چه بهتر که یکی اینطوری پشتیبانیش کنه...این آدم خیلی خیلی جالبه و اصلا متعصب و سخت گیر و خشک مذهب و...نیست و نیما هم هی اصرار داره که دعوتش کنیم خونمون ولی من از این شوخیهای نیما خجالت میکشم این بنده خدا خیلی محترمه و اصلا اهل شوخی نیست.به هر حال از اینکه یک آدمی دور و برم پیدا شد که حرفی غیر از ****میگه واقعا خدا رو شکر میکنم و سعی میکنم حداکثر استفاده رو از وجودش ببرم.خوب دیگه این مورچه در حال نبرد داره از خستگی میمیره و فردا هم یک مهمان فوق العاده عزیز از تهران براش میاد و کلی کار داره....پس فعلا خدانگهدا
+ نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387 ساعت 0:22 توسط کتی |