تبليغاتX
ضد خاطرات

 

زمانیکه شروع به دیدن این فیلم کردم از روی جلد فهمیدم که باید جلیقه اهنی بپوشم و جعبه دستمال کاغذی در دست آماده زار زدن.اما اشک نریختم.دیوانه شدم.اعصابم متلاشی شده بود از اونچه دیدم.هر چی بیشتر میگذشت قیافه ام دیدنی تر میشد.حرصی که میخوردم بیشتر از این بود که میدانستم آنچه دارم به شکل فیلم میبینم چقدر در واقعیت وجود داره و چقدر تلخ و دردناک و تاسف باره.این یک فیلم معمولی نبود.تا بحال اسمشو نشنیده بودم و هیچ مطلب فارسی هم درموردش نبود توی اینترنت.دردناک بود.فوق العاده بود. به بهترین شکل چندش آوری  "ز ن ا ی   ب ا  م ح ا ر م "  رو نشون میداد و منزجرت میکرد از وجود چنین پدری که توی اجتماع ما کم هم نیستن.اهل فیلم تعریف کردن نیستم.دوست دارم خودتون ببینیدش چون ارزش داره.می تونید خلاصه فیلم و اطلاعات بیشتر اینجا و نقد استاد منتقد معروف راجر ایبرت و اینجا بخونید.اگه مشکل زبان دارید بهتون بگم که این منتقد خیلی از این فیلم تعریف کرده.این هم فیلم امروز مورچه!

پ.ن:امروز ما بیشتر وسایلو جمع کردیم.فقط ضروری های دم دستی مونده.جمع کردن وسایل هم حکایتی داشت فانتزی.فقط آهنگ پت و مت کم داشت.نصف زمان داشتیم هر هر میخندیدیم به کارهای خلی خودمون.چیزهای جالبی هم پیدا کردیم که فراموش کرده بودیم.چند بطری بزرگ آبجوی دست ساز!و یک میله فلزی بلند که دوستای نیما بخاطر علاقه بیش از حدش به اس تریپ روز تولدش هدیه داده بودن.خلاصه خیلی فان داشتیم ما دو تا و وسایلمون!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387 ساعت 18:17 توسط کتی | 

سرم را میگذارم روی بالشت.چشمانم را میبندم.تصویری به ذهنم میدود.تصویری ناب و نادر.دارم لباس تنش میکنم.سفید و تپلی است.خنده اش نمک خنده نیما را دارد.به چشمانش که مینگرم یک حس جدید در وجودم شعله میکشد.یک عشق خاص.عجیب است که هیچوقت کودکان را دوست نداشته ام و همیشه از مادر بودن متنفر!اما این موجود چیست که دارم اینطور با خیالش حظ میکنم؟به چشمانش خیره میشوم و تنگ تنگ در آغوش میفشارمش.چه موجود عزیزیست!چنین حسی برایم بی سابقه است.جنسش فرق دارد انگار اصلا زمینی نیست این عشق.میتوانم ساعتها بدون احساس بیهودگی وقت صرفش کنم.همه باور های ضد کودکی...با لبخندش هیچ میشوند ،و حس زیبای مادر بودن برای ثانیه هایی تمام وجودم را فرا میگیرد.چند ثانیه مزه مزه اش میکنم.شیرینیش زیر زبانم میماند.من تسلیم خداوندم.شاید هیچ وقت قرار نباشد مادر شوم.هر چه او بخواهد.من تسلیمم!

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387 ساعت 16:56 توسط کتی | 

امروز ظهر وقتی نیما وارد خونه شد اول یک نفس عمیق،به به چه بویی!عجب عطر غذایی!بدو برو واسه رفیقای وبلاگیت بنویس نیما گفته خیلی میخوامت!! ما هم انجام وظیفه کردیم و به اطلاع شما دوستان رساندیم که بدمزگی غذای دیروز امروز با این پلو و خورش قیمه حسابی جبران شد.جای همه شما سبز!

باز من تبدیل به مورچه هیجان زده شدم.تنوع ،تغییر،اسباب کشی.اونم به خونه ی اینقدر قشنگ و عالی.توی دلم پر از شوقه.کلی کار هست که باید انجام بدم.۵ تیر اسباب کشیه.خوبه که ما وسایلمون جمع و جوره و خرت و پرت زیادی نداریم و جمع کردنش کار یه روزه و همسر مهربان هم اصولا هنگام بسته بندی اجازه دست زدن به سیاه و سفید بمن نمیدهند.خدا حفظش کنه و چشم حسود کور!

 

حضرت نیما خیلی خسته و درگیره.هنوز بادرگیریهای این شغل شریف وکالت نمیتونه کنار بیاد.مغزش داغ میکنه.خیلی هم خوش شانسه.یک دوره تشریح جسد از طرف کانون وکلا گذاشتن و ۳۰ نفر از وکلا برای شرکت به قید قرعه انتخاب شدن یکیش همین شوهرک بد اقباله که چقدر هم از خون و جسد و...بدش میاد با این اعصاب ت*** شنبه باید بره پزشکی قانونی آموزش کالبد شکافی ببینه.اصلا جنبه شو نداره میدونم که ابتدای کار حالش بد میشه.هر چی صحبت کرده باهاشون نتونسته بپیچونه.نمیشه من بجاش برم؟محض فضولی و هیجان دوستی.وای یعنی میخوان جلوی چشم اینا یه جسدو تیکه پاره کنن؟نه نه اصلن نمیخوام بجاش برم.پشیمون شدم.

از همه دوستان،آشنایان،رفقا که با پیامهای محبت آمیزشان قصد یاری در این امر خطیر اثاث کشی دارند کمال تشکر را دارم.از صبح بقدری خواهران و برادران دینی تماس گرفته و اصرار به کمک دارند فکر کنم روز موعود تبدیل به مهمونی اثاث برون بشه و دوستان با ساز و نواز وسایلمونو ریتمیک جا بجا کنن!به هر حال بد نیست که روز آخر برای یادگاری هم که شده صاحب خانه سابق رو با شلوغی هامون مشعوف کنیم.قسم میخورم اگه ما هر روز تو این خونه دعوا و کتک کاری داشتیم هیچوقت بهمون گیر نمیداد و عذرمونو نمیخواست ولی طاقت شادی و جشن نداره مث بقیه دو اتیشه های حزن دوست.اینا اساسا با شادی جنگ دارن.خدا نکنه ببینن یکی دیگه خوشحاله.نمونه بارزش بابا بزرگ نیما است که هر وقت ما در حضورش بلند میخندیم میگه:امام حسین تو صحرای کربلا شهید شده  اونوقت شماها خوشحالین!!!همه هم تو دلشون و با نگاهاشون میگن:جمع کن مرتیکه نقطه چین! 

 

همه دعوتین به صرف اثاث کشی پارتی!قول میدم بهتون خوش بگذره.خودتونو تا ۵ تیر برسونین مشهد.به این بهانه یه زیارتی هم میرین کمبود ویتامین امام رضا تون برطرف میشه!

 

فیلم امروز

THE HOURS 

خواهد بود.علاقمندان کسب اطلاع بیشتر در مورد هر فیلمی کافی است که روی اسم فیلم کلیک نمایند.متشکرم.با احترام.مورچه بانو!

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387 ساعت 16:2 توسط کتی | 

اومدم اینجا کلی نق و نوق و غرغر کنم از این روز قمر در عقرب عجیب غریب که از صبح هیچی سر جاش نیست.حالم که خیلی بده و میخوام یکیو خفه کنم.(انگار زیاد از نیما تعریف کردم اینجا چشممون زدن امروز دلم میخواست لالمونی بگیره و سر به تنش نباشه طفلکی!).میخواستم از ماکارونی بدمزه ای که پختم واسه نهار بگم که بدمزه ترین غذای عمرم بود!و بگم که نه خواب دارم و نه خوراک.خواستم از اعصاب خوردیهام بگم.هنوز چند کلمه ننوشته بودم که نیما زنگ زد و گفت سریع حاضر شو بریم یه خونه ببینیم.باز داشتم خل میشدم تا اسم خونه دیدن اومد.گفتم باز سر کاریم.رسیدم و خونه رو دیدم جون گرفتم.بال درآوردم.خیلی عالی بود.از همه نظر.قیمتش نسبتا بالا بود.سه تومن رهن و ۴۳۰ اجاره ولی ارزش داشت.ذوق مرگ شدم.گفتم خدایا شکرت تا اومدم گله شکایت کنم دهنمو بستی.الانم به نیما زنگیدم گفت تموم شد قرارداد بستیم.هورا........خدا جون مرسی!

فیلم امروز:

               Last tango in Paris 

             واقعا حوصله مو سر برده بود این فیلمه.فقط بخاطر مارلون براندو چون خیلی دوسش دارم تا آخر نگاش کردم.البته فیلم دیدنم هم مث آدمیزاد نبود.هر یه ربع میومدم پیگیر این ماجرای مسخره و شوخی زشت هک شدن وبلاگ یکی از دوستان عزیز میشدم.خیلی تاسف انگیز بود.خدا رو شکر که حل شد.این مدلی فیلم دیدن همینه دیگه بیزار میشی.شایدم فیلمش قشنگ بوده و من تیکه پاره نگاش کردم.دلم میخواد به درویش خان بتلم و بگم آخه شما چه نکات معنوی و عرفانی در این فیلم دیدی که بهم دادی ببینمش؟.نه اینکه خیلی درویش هستن و اس ام اس هاس عارفانه میزنن!!!آدم انتظار داره فیلمی هم که پیشنهاد میکنن فیلم متفاوتی باشه. از بد اخلاقی و تنبلی هیچ نه مثنوی خوندم امروز نه حتی یه نگاه به اینه مخصوص.دوستان هم واسه ما دست گرفتن و اس ام اس های احوالپرسیشونو به سبک درویشی میزنن.به این نمونه که همین لحظه رسیده توجه بفرمایید:

بانو در چرخ گردان روزگار حال عافیت میدارند؟این نکته بر کتاب دوستی نقش زدم و جویای احوال شما شدم.سلامتید؟(دانیال)

+ نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387 ساعت 22:14 توسط کتی | 

پیش نوشت:اونقدر دعوت شدم به بازی و اهمیت ندادم که دیگه کسی منو به بازی دعوت نمیکنه....مهم نیست دلم خواست این یکیو بنویسم.این که اگه ۲۴ ساعت تا مرگ فاصله داشتم چه میکردم؟؟؟؟

یه روز توی یکی از جلسات free discussion یادمه این سوالو پرسیدن و یادمه که فک همه افتاد از جواب من.اون روز در جواب این سوال با صداقتی خاص گفتم:من اگه ۲۴ ساعت فرصت داشتم مینشستم و نیما را مقابلم مینشاندم و هی نگاهش میکردم و هی میبوسیدمش!ترس بزرگ و همیشگی من اینه که بمیرم و از بوسیدن نیما سیر نشده باشم و در این حسرت بمیرم.الان هم هنوز روی حرفم هستم. اون موقع فقط باید یه کار میگفتم. الان که فک میکنم چند تا کار کوچولوی دیگه هم دارم که قبل از مرگ انجام بدم.

میرم  توی بغل مامانم گریه میکنم.شاید به این بهانه مزه آغوششو بچشم.

 میرم تو حیاط خونه بابام با خواهرام و مامان و بابام میشینم نفس عمیق میکشم.

به چند نفر سر میزنم و میگم که خیلی دوستشون دارم.میگم که خیلی زیاد دوستشون داشتم همیشه.

سی دی احمد شاملو میذارم و یه دور دیگه" شازده کوچولو" و" بار دیگر شهری..." می خوندم.

همه کتاب ها مو هدیه میکنم به خانم محمدی منشی نیما.

تا خرخره شراب قرمز میخورم.

ولی مهمترینش همونه که قبل گفتم.ساعتها میشینم جلوی نیما نگاش میکنم و میبوسمش.تا آخرین لحظه.تا نفس آخر.اینو از ته ته دلم گفتم.از اعماق وجودم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387 ساعت 22:49 توسط کتی | 
  • دیروز نیم ساعت و امروز هم نیم ساعت مقابل در یک خونه علاف بودیم تا صاحبخونه تشریف فرما شده و بهمون خونشو نشون بده!علافی معمولی که نبود،فحشهای نیما چاشنیش بود و استرس. هی بهش زنگ میزدیم میگفت تو راهم ولی نمیرسید.(آخه اینجا طولانیترین مسیر بیشتر از بیست دقیقه طول نمیکشه )دیروز که دیدیم سر کارمون گذاشته و برگشتیم شب آقاهه زنگ زده کلی معذرت خواهی کرده باز امروز نیم ساعت منتظر بودیم.اینقدر حرص خوردیم از بدقولی و سر کار گذاشته شدن که اصلا نخواستیم با اینکه خیلی خوب بود.خونه ای نمونده توی این منطقه مورد نظر ما که ندیده باشیم.خسته و عصبی شدیم.کجایی آخه خونه ما؟کجا قایم شدی؟
  • من بدجوری بداخلاقم.هزار تا زنبور دارن تو مغزم وزوز میکنن.طی چند روز آینده بهتره کسی طرفم نیاد.مث یک سگ پاچه میگیرم.
  • عصر بعد از دیدن بی حاصل چند خونه با آسیه اومدیم یه فیلم دیگه از سری فیلمهای درویش خان دیدیم. اعصابم داغون بود و حوصله فیلم غمگین نداشتم دیدم این عکس روی جلدش عشقولانه است حتما خیلی رمانتیکه ببینم یه کم دلم باز شه.اسم فیلم don't move و ایتالیایی محصول ۲۰۰۴ بود.( برای اطلاعات بیشتر روی اسم فیلم کلیک کنید.) قشنگ بود.ارزش دیدن داشت.البته اوقات خوشی هم داشتیم با آسیه بخاطر این موضوع که جناب درویش خان که به روی زنها نگاه نمیکنند چقدر آپ تو دیت و مدرن هستند و چه فیلمهایی میبینند!!!
  • همین الان یه دوستی بهم یه خبر بدی داد وزوز زنبورا بیشتر شد حال و احوال ما داغونتر!
+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387 ساعت 21:7 توسط کتی | 
  • من همش تو خونه ام .این جمله به این معنی نیس که خدای نکرده حوصله ام سر بره ها.حتی یک دقیقه!دیشب داشتم فیلم میدیدم که نیما جان خسته و فک ساییده شده سر رسیدند و فوتبال دلشان خواست و فیلمه نصفه موند.از صبح که بیدار شدم و خواستم ببینمش هزار جور درگیری داشتم.باز یک ساعت نیما  تو دادگاه موبایلشو خاموش کرد ملت مشکل دار کله منو خوردن.تلفن،موبایل،تلفن،موبایل،قاطی پاتی.این پسر خاله در شرف  طلاق  ما یه هو ۸ صبح بهش زنگ زدن که پاشو بیا ۹  دادگاه داری اینم هول شده کل مشهدو خبردار کرده همه فامیل راه افتادن برن باهاش دادگاه نیما هم که خاموشه،هی بهشون میگم نمیخواد کسی بره.اصلا ابلاغ تلفنی که درس نیس.یک قبیله بهم ریختن سردسته همه مامان خانوم ماس که تازگی ها کلی حقوقدان شده واسه خودش نظرات عجیب غریب صادر میکنه!خلاصه هر چی بهشون میگم آروم باشین چه خبرتونه من خودم میدونم کسی نباید بره ،نا سلامتی منم خوندم حقوق،من که معدلم از نیما هم بهتر بوده و شاگرد اول هم بودم آخه چرا شماها به حرف من گوش نمیکنین؟بعد از کلی تلفن بازی نیما اومده از دادگاه بیرون زنگ زده به من:ها ها تو هم با ابن فک و فامیلت شهرو بهم ریختن بچه شون یه دادگاه داره!چه خبرتونه دادگاه ندیده ها!.......خلاصه این یه چشمه اش بود .هی میرفتم تو حس فیلم هی این تلفن میزنگید.
  • فیلمش واقعا معرکه بود،خیلی دوس دارم چند تا نقد ازش بخونم .دلم مجله فیلم خواست .
  • دیروز یه دوست بهم زنگ زد از دانشکده.شلوغ و پرهیاهو بود.دانشکده!دانشگاه من!راستی من دانشجو بودم!صدای دوستای منه که داره میاد!چقدر پر انگیزه ان!دلشون خوشه!با استادای بیسواد سر و کله میزنن و واحدهای بدرد نخور میگذرونن دلشون خوشه که فردوسی میخونن!تازگی ها به این نتیجه رسیدم که زبان خوندن آکادمیک بدترین روش یادگیری زبانه.راستش اصلا دلم تنگ نشد واسه اون دانشکده بی روح.کلا بعد عمری دانشگاه رفتن و سر کلاس نشستن حس میکنم عمرم تلف کردم.حقوق مدنی ۵ که خانواده اس ۲۰ شدم ولی حتی خانواده خودم نظرمو تحویل نمیگیرن،البته راستش یادم هم رفته بیشترش.یا این یکی دانشگاه،اینهمه زحمت کشیدم سراسری و زبان و ادبیات انگلیسی و فردوسی و...اینهمه کلمه پر طمطراق،وارد که شدم میبینم هیچ ،هیچ خبری نیست.
  • یک کتاب همراه با سی دی گرفتم بنام American accent training به علاقمندان لهجه امریکایی توصیه اش میکنم خیلی مفیده .
  • این روزها زندگی رسم خوشایندی است پر از سیب و ایمان و شقایق و.....یک گل رز زیبا ...باز نیما مرا خجالت داده!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387 ساعت 11:29 توسط کتی | 

مغزم مثل مشتی گره خورده،میایم مقابل آینه ام.آهسته سرم را بلند میکنم و به خودم نگاه میکنم.همینطور نگاه میکنم.

-Look in the mirror,what do you see?

-I don know….

-Good you’re improving.All you used to see was a pile of crap.Now you don see anything anymore.It means you’ve cleaned up the place.

Now we need to fill the empty shell with sth.you can’t leave it like that.So take a good look in front of you.Isn’t there anything you like in this beautiful face?

-…………

-Not much…no

-Look carefully in your eyes.What do you see?

-…some…some kindness

-Yes there is.alot…What else?

-Beauty.that’s right. they’re beautiful.what else?

-Maybe ..some sweetness

-Yes lots of it.and love?

-Yeah.lots of love.Yes…too much maybe

-If there is too much you need to get it out.Tell me you love me-

-

-

-

-

-It’s hard to say...

-

-Je t’aime Leyli.je t’aime

 

پ.ن:من درست نوشته بودم چرا این شکلی شد؟چرا علامت سوالا پریدن سر جمله؟مهم نیس عاقلان را اشاره بس باشد!

 

دو ساعت بعد نوشت:دارم یک فیلم دیگه از فیلمهای درویش خان نگاه میکنم بنام پیانو.و خودشان هم طی اس ام اسی فرمودند:"حال آن آواره ما چون بود؟(مولانا)درود بر شما بانو.امیدوارم خوش خبر باشید و نیز در آرامش.(؟؟؟)این علامت سوالها را ایشون در پیامکشون مرقوم فرمودند یعنی به من خبر برسان.و به علت دیر جواب دادن من خودشون رفع زحمت نموده زنگیده اند...با شور و هیجان درمورد "جدال ابلیس و معاویه"صحبت نوده حیرتزده بودند که من جدا خوندمش و تکلیف بعدی را "قصه صدر جهان و عاشق بخارایی"تعیین کردند.چه خوب که به این بهانه مثنوی بخونم نه؟....

.

+ نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387 ساعت 19:3 توسط کتی | 
  • یکی از نعمات خداوندی همانا اینه که صبح بعد از مهمونی بیدار شی و از تمیزی و مرتبی خونه و ظرفای شسته شده (همه این کارها توسط همسر مهربان!)خیال کنی که اصلا دیشب مهمونی در کار نبوده!خدایییش همچی شوهر خوبی کی دیده؟الان میرم اسپند دود میکنم.حالا بگذریم که دیشب توی شلوغی ها چه شلنگ و تخته ای انداخته و منهم کم نه!اینجا نمیشه دروغ و سانسور بکار برد چون دو تا عزیز وبلاگی شاهد ناظر حاضر بودن بهتره هیچی نگفت!
  • یخچال پر از غذا و چیزهای خوشمزه شده.دیدین بعضی ها هی میرن در یخچالو باز میکنن توشو نگاه میکنن الان یکیشون منم! چطوره حالا که اینهمه غذا داریم امشب هم یه مهمونی بگیریم نه؟
  • برای اولین بار سالاد پیازچه (پوریا میگه سالاد روسیه اسمش)درست کردم خیلی همه تعریف کردن خوشحالم!
  • امروز روز فیلم دیدنه.ده تا فیلم آقای درویش بهم دادن و سفارش کردن که: اول  Angel-A را تماشا کنید بانو به خصوص به سکانس توالت عمومی توجه ویژه نمایید! خوب بریم ببینیم جریان چیه.فعلا.
+ نوشته شده در جمعه 24 خرداد1387 ساعت 10:36 توسط کتی 

 

هیچ چیز دو بار اتفاق نمیافتد.

و اتفاقی نخواهد افتاد به همین دلیل

ناشی به دنیا آمده ایم

 و خام خواهیم رفت.

 

حتی اگر کودن ترین شاگرد مدرسه دنیا می بودیم

هیچ زمستان یا تابستانی را تکرار نمیکردیم.

 

هیچ روزی تکرار نمیشود.

دو شب شبیه هم نیست.

دو بوسه یکی نیستند.

نگاه قبلی مثل نگاه بعدی نیست.

 

دیروز وقتی کسی در حضور من

 اسم تو را بلند گفت

طوری شدم ،که انگار گل رزی از پنجره ی باز

به اتاق افتاده باشد.

 

امروز که با همیم

 رو به دیوار کردم

رز؟رز چه شکلی است؟

آیا رز گل است؟شاید سنگ باشد.

 

ای ساعت بد هنگام

 چرا با ترسی بی دلیل میامیزی؟

هستی ـ پس باید سپری شوی.

سپری میشوی ـ زیبایی در همین است.

 

هر دو خندان و نیمه در آغوش هم

میکوشیم بتوانیم آشتی کنیم.

هر چند با هم متفاوتیم

مثل دو قطره آب زلال.

(ویسواوا شیمبورسکا.برنده جایزه نوبل ادبی ۱۹۹۶)

 

پ.ن:من در فاصله آشپزخانه و میز کامپیوتر و کتابخانه در گردشم،میروم و میایم،با وجود همه روزمرگی،من پر از بال و پرم،پر از فانوسم،پرم از دار و درخت!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387 ساعت 11:45 توسط کتی | 

در این لحظه که بلاخره نشسته ام احساس میکنم تمام روز در یک مسابقه دویده ام.از صبح که بیدار شدم داشتم با عجله میدویدم.مث اینکه ما قرار نیس خونه پیدا کنیم هر چی بیشتر میگردیم کمتر به نتیجه میرسیم.نافمان را هم که با عجله بریدن،همیشه در حال عجله هستیم کلمه :بدو بدو زود باش از زبان نیما نمیافتد.دو تا وروجک فسقلی هستیم از این بنگاه به آن بنگاه میدویم.دیروز که به یک خانه با اجاره ماهی ۵۰۰ و ۳ ملیون  رهن راضی شده بودیم ،فکر کردیم اگه بریم همچین خونه ای بعد که بخوایم واسه خودمون یه خونه فسقلی بخریم طاقت نمیاریم توش زندگی کنیم پس بهتره یه خونه معمولی تر پیدا کنیم.نوساز هم که میخوایم باشه،هی میریم خونه های ناتمام یک مورچه و یک کلوچه حسابی بیزی در حال موبایل حرف زدن در خاکها....یه جایی بالاخره پیدا کردیم که یه ماه دیگه حاضره و حدود ۴۰۰ تومن،سه خوابه و بزرگ و ویوی پارک داره خیلی روشن،هنوز معلوم نیس ولی نسبت به اونای دیگه بهتر بود.هنوز خستگی سفر در نیومده ما دو تا به هر کی رسیدیم گفتیم شب جمعه بیا خونه ما!الکی الکی شدن ۱۵ تا.امروز ظهر که خونه مامان نیما دعوت بودیم هی بنده خدا فک میزد من نگاش میکردم و لبخند میزدم الکی تایید میکردم حواسم به این مهمونی فردا بود که چی بپزم.نیما میگه:لازانیا،خوراک لوبیا،سالاد الویه.کی حوصله داره اینهمه بپزه.نیما میگه کاری نداره ماست و خیار با من!خیلی زحمت کشیدی نیما جان!خلاصه امروز یه ریز داشتم ملت رو دعوت میکردم خونمون و دنبال این بودم که چی بپوشم و چیکار کنم و کی فردا بیاد کمکم،کیو دعوت کنم که اون یکی ناراحت نشه.شام هم دعوت بودیم بعدش همین نیم ساعت پیش رفتیم خرید کردیم واسه فردا تازه دوزاریم افتاده که پودر لباسشویی نایاب شده،همین خرت و پرتهایی که واسه فردا خریریم شده ۳۵ تومن.چه خبره؟من نشستم تو خونه نمیدونم داره چی میگذره.خدا کنه فردا صاحبخونه عزیز فاتحه مهمونی رو نخونه،خیلی وقته که ما صدامون در نمیاد  امیدوارم یه کم انصاف داشته باشه!

-دیروز یکی از همکلاسی های کلاس زبان یک لازانیایی درست کرده بود عجیب غریب.توش ترشی انبه! داشت و نمیدونم چه مربایی! و پر خامه!اینقدر تعریف کردم به نیما که هوس کرده .عجب غلطی کردم کاش لال میشدم.

-این آینه جدید یک موجود جدید رو نشون میده.اینی که تو آینه است خیلی پاکه و معصوم و خوشحال و مثبت و پر انرژی.خیلی ساده و بی آلایشه و بی کینه.اینی که تو آینه است استرس نداره و عصبی نیس و همین خیلی خیلی برای خودش جالبه.نگران نیست و آرومه، آرومه آروم.خدایا متشکرم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387 ساعت 1:58 توسط کتی | 
  • به چه عالیست که کامنت دونی بسته است.حس میکنم هر دری وری که دلم میخواد بدون توجه به نظر بقیه میتونم بنویسم..مثل قدیما...تازگیها هی دارم خودمو سانسور و تعدیل میکنم..واسه خاطر خواننده ها...دوس ندارم..میخوام راحت باشم...چرت بگم.
  • همه نوشتن از نادر،من ننوشتم.با اینکه یکی از عزیزترینهایم بود.مرگ؟نه باور ندارم.چنین کسی مرگش هم زندگیست.دوست ندارم فکر کنم که تمام شده چون او تمام شدنی نیست.
  • اتفاقی رفتم وبلاگ زن سان چند وقت بود نرفته بودم چند تا پست قبل یه چیزی خوندم که کلی دلم سوخت برای خودم.خیلی وقت بود که دلم اینطور نسوخته بود.اومدم چند تا فحش آبدار بدم به خودم و مادرم و....یادم افتاد که در طرح تکریمم.خودم را تسلی دادم و گفتم هر چی بوده گذشته....به خودت احترام بذار.
  • آرامش هم چیز عجیبی است.با هیچ لذتی در دنیا قابل قیاس نیست.
  • این آینه جدید منو یک شکل دیگه نشون میده و هر وقت میرم توش خودمو نگاه کنم نیما میگه:تو **خلی ...تو و اون درویش جانت!
+ نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387 ساعت 16:48 توسط کتی 

-برای شروع بانو شما یک آیینه جدید در اتاقتان نصب کنید،این کتی که در آن آینه جدید خود را میبیند دیگر آن کتی قبلی نیست.این آینه مخصوص شماست.خود شما....از امروز عصر یک کتی جدید خود را در آینه جدید مینگرد.

-چند ساعت بعد.من:آینه خریده شد همین الان!

-مرحبا.پیش از آن که به آن بنگرید تفالی به حافظ بزنید.

-اوکی بعد چه کنم؟

-فضایی در اتاق که کمتر افراد رفت و آمد میکنند برای خود در نظر بگیرید.فضایی ثابت و همیشگی که در آن راحت هستید و هاله های انسانها را کمتر حس میکنید.جایی که بتوانید با خود خلوت کنید و بیندیشید.زمانی را برای خود اختصاص دهید و به آن بها بدهید.انرژی مثبت دادن به دیگران بسیار خوب است به شرطی که برای خود هم زمان بگذارید.عجله نکنید.قرار نیست این کتی یکشبه عوض شود.قدم به قدم.به خود سخت نگیرید.به یاری خداوند خودتان پیش خواهید رفت....

.

.

.

--من:این شیطان عجیب وسوسه گر است.میترسم از حقه هایش!

-آه بانو منتظر این حرف بودم،از دیشب میدانستم اینرا امروز میگویید.مثنوی را بردارید همن الان از دفتر دوم"بیدار کردن ابلیس معاویه را که خیز وقت نماز است" بخوانید.گناهان را به گردن شیطان نیندازید .من برای این کاراکتر ارزش به خصوصی قائلم او را بیهوده زیر سوال نبرید.

 

پ.ن:من تسلیمم مثل همیشه،تسلیم آنچه خدا سر راهم قرار دهد و حتما خیر عظیمی در آن نهفته است.نیما هم که حمایت میکند یعنی راه درست است.دارم باز روح ملکوتی را حس میکنم .خدا را شکر!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387 ساعت 14:14 توسط کتی 

سلام

من برگشتم.یک ساعت پیش.زندگی در سفر به شکل شگفت انگیز و اعجاب آوری زیبا بود.جمع یکدست و عالی و شانس هم با ما خیلی یار بود.اولین بار بود که توی همسفرامون یک زوج دیگه هم بودن که مامان و بابای دوتا از بچه ها بودن و اصلا فکر نمیکردیم اینقدر باحال و پایه باشن و بهمون خوش بگذره تازه همین که جمع خانوادگی شده بود خیلی حس امنیت داشتیم. آرامش..آرامش...برعکس همیشه که تمام سفر سردردم این دفعه فوق العاده حالم خوب بود.خدا رو شکر.یه هفته به نظر هممون دو روز گذشت و واقعا دوست نداشتیم برگردیم.بعد از طی یک دوره بحرانی همچین آرامشی لازم بود.جدا دلم نمیخواست برگردم.پر حرفی نمیکنم چون خیلی خسته ام و رو به قبله ام فقط بگم که همه چیز این سفر به کنار اس ام اس های آقای درویش جان یک طرف.همه دوستان لحظه شماری میکردند که از ایشون خبری بشه و اسم من هم رسما شده کتی بانو! 

چند تا از  اس ام اس ها جهت روشن شدن ذهن شما دوستان:

-در زندگی لحظاتی هست که اقتضا دارد درست زیسته شود(داستایوفسکی)آسمان زمینتان باد بانو!

-بر فراز تمامی قلل آرامشی است،صبر کن تو نیز به زودی به آرامش خواهی رسید.(گوته)آمین!

-دشوارترین چیزها در زندگی این است که "خودمان"باقی بمانیم.(داستایوفسکی)

-دست کم زیسته ام،"رنج"برده ام اما زیسته ام ،و خدا با من است.

-تجلی ناگه آید به دل آگاه.(ابوسعید)بانو سلام مرا به طوطی های آنجا برسانید...!

-بانو اگر حالی دست داد و به دریا زدید شمعی روشن نموده دعا کنید و از وسعتش برایمان وسعت بخواهید.آمین!سپاسگذار!

-سیل دریا دیده هرگز برنمیگردد به جوی     نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود.(صائب)

-حضور سبز قبایی میان شبدر ها

خراش صورت احساس را مرمت کرد.(سهراب)

سلام مرا به روح با شرافت جنگل برسانید.

-هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز....تا میتونید باتریهاتونو شارژ کنید این آغاز نبرده...

-یا خود خدا!به ملکوت نزدیک نمیشوید مگر چون کودکان شوید.(مسیح)خدا و کائنات یاریتان کناد بانو!آمین!

-آنچه بتوانی شدن آن شو.(بیدل)

لب دریا همه کفر است و دریا جمله دین داران    ولیکنگوهر دریا ورای کفر و دین باشد.(عطار)

-مراتب ارادت ما را به دوستان ابلاغ فرمایید خاصه به نیمای عزیز.(نیما هم چنان جوابی گفت برایش بنویس که اگر میفرستادم در جا سکته کرده بود!)

-عنان سیر تو چون موج در کف دریاست     گمان مبر که تو را با تو واگذاشته اند.(صائب)

-در بازگشت نبرد شما آغاز میشود تا میتوانید انرژی کسب کنید!

-(در پاسخ من که این نبردش یک کمی ...خیلی سخته...):

هم نکته وحدت را با شاهد یکتا گو           هم بانگ اناالحق را بر دار معظم زن

گر تکیه دهی وقتی بر تخت سلیمان ده        ور پنجه زنی روزی در پنجه رستم زن.

یه شوالیه هرگز تا پایان نبرد میدان رو ترک نمیکنه!(این نمیکنه را با حروف بزرگ به نشانه تاکید نوشته اند)

 مثل اینکه خدا این آقای درویش خان را فرستاده جهت هدایت و راهنمایی من !همه به خصوص آقای پدر جمع بسیار متعجب هستند که من چطور تونستم با این جناب ضد اجتماع و عجیب ارتباط برقرار کنم چون خودشون هم تلاش زیادی کردن ولی موفق نشدن.حالا جدی جدی مثل اینکه نبرد من داره آغاز میشه....به زور و حمایت آقای درویش هم که شده بد نیست...مورچه همیشه در حال تغییر و پیشرفته و چه بهتر که یکی اینطوری پشتیبانیش کنه...این آدم خیلی خیلی جالبه و اصلا متعصب و سخت گیر و خشک مذهب و...نیست و نیما هم هی اصرار داره که دعوتش کنیم خونمون ولی من از این شوخیهای نیما خجالت میکشم این بنده خدا خیلی محترمه و اصلا اهل شوخی نیست.به هر حال از اینکه یک آدمی دور و برم پیدا شد که حرفی غیر از ****میگه واقعا خدا رو شکر میکنم و سعی میکنم حداکثر استفاده رو از وجودش ببرم.خوب دیگه این مورچه در حال نبرد داره از خستگی میمیره و فردا هم یک مهمان فوق العاده عزیز از تهران براش میاد و کلی کار داره....پس فعلا خدانگهدا

+ نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387 ساعت 0:22 توسط کتی | 
  • دیروز از ساعت ۸ صبح تا ۷ شب در آغوش طبیعت زیبا بودیم و حدودا چهار ساعتی نیز در مینی بوس قراضه دود و خاک نوش جان کردیم.آبشار بسیار زیبا بود  ولی عکسی برای گذاشتن اینجا نگرفتیم.حیف شد!
  • دوشنبه راهی سفریم به امید خدا ،تا شنبه نیستم.دلم تنگتان میشود.اگر عمری بود ،برمیگردم زود زود!

پ.ن:چند روزی است دارم طرحی را اجرا میکنم جالب است اسمش طرح دوست داشتن و احترام به خود است و طی این طرح از هر گونه اقدامی که روحم را بازارد و بالاید میپرهیزم.بخاطر همین دوست داشتن و احترام به خودم حق اشتباه کردن میدهم و سرزنش و توهین و بیش از حد به این خود بیچاره تحمیل نمیکنم.زیبا و آرامش بخش است و تشخیصش هم آسان.منفی ها را دفع میکنم با تمام وجود.خودم را دوست دارم.

+ نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387 ساعت 2:15 توسط کتی | 
  • ما امشب مهمان نداشتیم!هیچ کس باورش نمیشود
  • ما امشب یه دور دور حرم زدیم!این یکی خیلی خیلی عجیب است!
  • ما امشب هم مهمان نداشتیم و هم هوشیار بودیم!این دیگر از عجایب خلقت است.
  • ما دو تا امشب سرمان با کتاب بند بود نیما که شعله طور زرین کوب را میخواند و با حلاج سر و کله میزد و منهم که جانم برای این تذکره الاولیا در میرود انگار باقلوا میخوردم وقتی میخواندم!این یکی زیاد عجیب نبود فقط تقدس این پنج شنبه را نشان میداد.
  • جایی که قرار است فردا برویم سیل آمده!همگی آماده شیرجه!خوب این هم عجیب نبود پس چرا عنوان مطلب را گذاشته ام اخبار عجیب؟

 

 

+ نوشته شده در جمعه 10 خرداد1387 ساعت 0:59 توسط کتی | 

کسی رابعه را ندیده است؟

در پی اش هستم

هر چه میجویم کمتر میابم.

تا او نیاید حسن بصری به منبر نمیرود.

تا او از حج برنگردد کعبه که به پابوسش رفته بود به جایگاهش بر نمیگردد.

تا رابعه نیاید نیم شبها قندیل معلق بی سلسله آویخته بالای سرش هنگام نماز خانه خواجه اش را نور باران نمیکند.

رابعه کجایی؟دنبالت میگردم،نمییابمت،جز در چند ورق کاهی کتاب عطار.

کاش می یافتمت ای مستوره ستر اخلاص،ای شیفته قرب و احتراق.کاش میافتمت و در دامانت میاویختم،از این مذموم دنیا میگریختم،میرهیدم.ای کاش!

 

 

*نقل است که حسن رابعه را گفت:ای رابعه!این درجه به چه یافتی؟گفت:بدان که همه یافتها گم کردم در وی.حسن گفت:او را چون دانی؟گفت:چون،تو دانی.ما بی چون دانیم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387 ساعت 20:24 توسط کتی | 
  • تلاشهای ما جهت یافتن خونه هنوز به هیچ جا نرسیده و حالمون گرفته شده زیاد!
  • عجیب هوا گرمه.من هر روز توی خونه نشستم به تهرونیها میگم:مشهد هوا خیلی خوبه!امروز برای دیدن چند تا خونه کباب شدم از گرما.
  • جمعه میرم آبشار ارتوکند،انشاا...،با اینکه از این لیدر گروه عمو بهروز پنج دقیقه ای به شدت عصبانیم و میخواهم خفه اش کنم بخاطر دروغ بزرگش که فقط پنج دقیقه راه مانده!ولی بخاطر حضور دوستان عزیزم که منو یاد دانشکده مرحومم میندازن سارا و نیلوفر و به خاطر همراهی با همسر مهربان و نظارت! و بخاطر حضور صادق عزیز و علی الخصوص جناب درویش! و در انتها برای تغییر روحیه لطیف و حساس مورچه ای!حتما میرم.این همه دلیل دارم برای رفتن اما یه هو دیدین زد به سرم و نرفتم.
  • .... یه تماس تلفنی غیر مترقبه و بسیار شادی آور.مزه یه سری خاطرات شیرین اومد زیر زبونم ،چه روزهای شادی بود،یک مورچه نارنجی هیجان زده بودم که اینور و اونور میدوید و برنامه میریخت و نگاهش میکردی خنده میریخت روی لبات.یادته پتوی سفری دور خودم پیچیده بودم و نصفه شب مثه دیوونه ها دور خونه میچرخیدم و سر و صدا میکردم و نمیذاشتم بخوابید!آه گذشت،گذشت،حالا تو که زنگ میزنی من هر چی هم تلاش کنم خودمو خوشحال جلوه بدم نمیتونم،امیدوارم تا یه ماه دیگه که بیای این بحران عجیب تموم بشه و من همون نارنجی خوشحاله باشم،امیدوارم.
  • چرا هر چی دنبال مانتو میگردم پیدا نمیکنم؟خسته شدم،سه ماهه دارم میگردم و از هیچی خوشم نمیاد.
  • دلم هیچی نمیخواد نه کافه گلاسه نه بستنی نه ذرت مکزیکی نه کرم کارامل.فقط گریه میخواد همین.
  • احساس آوارگی و در بدری میکنیم ما هر دو.اسباب کشی!میدونین چقدر سخته!
  • آخیش چه خوب شد هر چی دلم خواست نوشتم،سبک شدم یه کمی.
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387 ساعت 16:38 توسط کتی | 
در به در دنبال خونه گشتیم

خونه ای که همسایه هاش بی دین و ایمون باشن!

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387 ساعت 0:45 توسط کتی | 

چهارشنبه:

چک و چک شر شر شر

این هوا بدتر شد

مورچه بیچاره

زیر باران تر شد

پ.ن:من تسلیمم، تسلیم، دستام رو سرمه و سرم پایین!من ، من نیستم، نیم منم.

 

پنج شنبه:

اس ام اس آقای درویش هخامنشی به این مضمون که جمعه نمیتوانم با شما کوه بیایم:

((بانوی گرامی عرض احترام!گویا مقدر نیست فردا در رکاب باشیم!اگر لایق بودیم سفر آینده خاک راهیم!))

اس ام اس بعدی :((یا حضرت آفتاب!درود بر شما بانو!اگر فکس دارید شماره اش را اس ام اس بفرمایید برای لیست فیلمها.شادمان باشید .آمین!))

خدا خیر دهد آقای درویش را که در این روز خجسته با دو اس ام اس دل خانواده ای را شاد کرد و روز خوبی برایشان ساخت، البته این آخری مفهوم ضمنی ای هم داشت به این مضمون که آقای درویش اصولا اهل اینترنت و ای میل و...نمیباشند و متعاقبا از خطر اعتیاد در امان!خوشابحالشان.آمین!

 

جمعه:

نه شکوفه ای نه برگی نه ثمر نه سایه دارم

همه حیرتم که دهقان ز چه روی کشت ما را.

 

 

یکشنبه:

آهنگ my confession جاش گروبان عجیب مرا گرفته و رها نمیکند.هوا گرفته و خانه تاریک، رعد و برق میزند و گروبان میخواند و میخواند.نمیدانم بیستمین بار است یا سیمین که دارم میشنومش و حس میکنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد!

پ.ن:آهنگ را اینجا بیابید:آیات زمینی

 

دو شنبه:

نتایج جدید:

۱-من خیالبافم.عجیب است چرا تا بحال پی نبرده بودم؟من یک خیالباف حرفه ای هستم و حسابی با خیالات خودم خوش.دنیای خیال زیباست  ،خیلی زیبا.

۲-یه جورایی از آزار دادن خودم و برافروختن آتش جنگ جهانی در درون خودم لذت میبرم.

۳-هر چه غذا خوشمزه تر باشد همسر مهربانتر است!

۴-یک مورچه میتواند چندین برابر وزن خود بار تحمل کند!

۵-*****************************************سانسور!از همه جالبتر بود!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387 ساعت 9:21 توسط کتی |