تبليغاتX
ضد خاطرات

با سلام و عرض ادب خدمت همه دوستان

از امروز سه شنبه تا سه شنبه هفته آینده به مدت یک هفته من در طرح ضربتی ترک اعتیاد اینترنتی قرارر دارم و مودم راقطع میکنم .شاید آدم شوم و عاقل! بدیهی است این کار  برای من بسیار مفید خواهد بود. این چشمکانم استراحتکی خواهند کرد و دعا به جان صاحبشان!پیشاپیش از دوستان معذرت خواهی میکنم .

پ.ن:فیلم awake خیلی جالب بود!

پ.ن ۲ :واقعا دلم نمیاید بروم ولی مجبورم.

پ.ن۳ :واقعا افراط و تفریط خیلی کار بدی میباشد!

پ.ن۴ :گهی زین به پشت و گهی برعکس .اینقدر به این شوهرک گیر دادم بخاطر مهمان که  یک قاط اساسی زد و باز از امشب همان آش و کاسه  و لبخند های زورکی پا برجاست!!طفلکی از بی مهمانی ای داره خفه میشه!

پ.ن ۵ :من دلم بستنی میخواد و قاه قاه خنده از ته دل.چند وقته مثل برج زهر مار میمونم.دوست دارم اینقدر بخندم که روی زمین ولو شم.مردم از بس جدی و عبوس بودم.نقطه تمام.تا هفته دیگه.یعنی طاقت میارم؟مودمو میدم نیما قایم کنه.مبارزه با هوای نفس! تمرینش بد نیست.

دوستانم.دوستتون دارم.خدانگهدار.

با تشکر:کتی مورچه آشپز نارنجی .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 ساعت 15:42 توسط کتی | 

ساعت ۸ شب است.تنهایم.آسیه نیست رفته با خانواده شمال.از کلاس زبان میزنم بیرون ،دفتر نیما میروم امشب.راه میفتم حاشیه خیابان بهار به سمت آژانس ،هی به خودم میگویم چیزی نیست،هی در و دیوار گواهی میدهند که چیزی هست.مادری دست دخترش را گرفته و از کنارم رد میشود انگار دخترک بر میگردد میگوید :چیزی هست اتفاقی دارد میفتد!ماشینی به قولی کنسرو هلویی رد میشود نگاهشان میکنم با آن چهره های وحشتناکشان انگار همه با هم فریاد میزنند:زندگیت دارد متلاشی میشود!با عجله به سمت رسگت میروم که ذرت مکزیکی بخرم گرسنه نیستم فقط میخواهم چیزی بجوم شاید صداهایی که در مغزم پیچیده نشنوم.یک هفته تمام شاید ده روز فقط اینها را شنیده ام.نشده کسی مرا ببیند و هشدارم ندهد.به زودی اتفاقی میفتد.چرا؟چرا همیشه دقیقا وقتی فکر میکنم همه چیز رو براه است یعنی همه چیز اصلا رو براه نیست؟این چه حسی است که میخواهند به من القا کنند؟عجیب است.خیلی عجیب است.اگر دارد اتفاقی میافتد چرا من نگران نیستم؟ نگران خودم هستم ولی نگران این زندگی نیستم چرا؟فکرهایی برای خودم کرده ام ولی نه برای این زندگی مشترک.آخر من که تمام تلاشم را کرده ام شاید باید نگران باشم شاید.از تاکسی که پیاده میشوم متوجه میشوم که آنقدر فکری بوده ام که موبایلم را روی صندلی جا گذاشته ام.هول میشوم.میدوم به طرف آسانسور .مثل همیشه خراب است چهار طبقه را مثل باد میروم بالا. دفتر خلوت است هر دو منشی رفته اند نیما دارد به دو نفر مشاوره میدهد میدوم داخل ،بیچاره نیما!با چه کسانی باید سر و کله بزند.کلی تقلا میکنم.شانس میاورم.گوشی ام بدستم میرسد.مشاوره تمام میشود.میگوید من خسته ام دلم جمع شاد میخواهد. چه کنیم؟میگویم کسی خانه ما نمیاید!بیا برویم سری به پدر و مادرت بزنیم.قیافه اش در هم میرود:خسته ام طاقت دیدن پدرم را ندارم ازش متنفرم! میگویم خب هر جا تو میگویی. در جعبه شیرینی گردویی را برمیدارم و یکی یکی میگذارم دهنش و november rain گوش میکند. نگاهم میکند، میگوید :نمیدانم رانندگی کنم یا تو را تماشا کنم ؟لبخند میزنم .تمام حرفها صداها در ذهنم میپیچد : مواظب باش!مواظب زندگیت باش!میرویم دنبال یکی از دوستانش ،اصرار میکند برویم بالا، به جمع خانواده شان می پیوندیم چتر میشویم.جمع خانوادگی شاد و صمیمی در این شرایط از هر مسکنی آرام کننده تر است.مادری مهربان که کنارم نشسته و میشود با او حرف زد.پدری صمیمی که جوک میگوید و بچه هایی سالم و شاد.نیما خوشحال است.شروع کرده به خنداندن جمع.همیشه موضوعات نابی در آستینش دارد.صداهای ضبط شده درونم خاموش نمیشود.اگر قرار باشد اتفاقی بیفتد در اراده من نیست.همیشه سایه هایی عبور میکردند و این جملات را تکرار میکردند ولی هفت سال گذشته و هنوز همه چیز سر جایش است. در گوش شایان میگویم:به نظر تو نیما روزی به من خیانت میکند؟پوزخندی میزند و جواب میدهد:واقعا تو به حرفهای مردم گوش میدهی؟هی با خودم میگویم:به بخت اگر باور داشته باشیم هم امروز آرامش فرا میرسد تو را و مرا! و هی اینرا تکرار میکنم.صدای خنده هایشان به اسمان میرسد:کتی تو این شوهر را از قوطی کدام عطاری پیدا کرده ای؟

صبح کلافه بیدار میشوم.نیما دارد میرود با عجله میگوید: نمیخواهد خانه را تمیز کنی زنگ بزن طاهره خانم بیاید.حتما بی پول شده است.زنگ میزنم با بغض میگوید:میخواهم بیایم کرایه تاکسی ندارم!وای بر ما!نیما بهم میریزد.رنگش میپرد.سرم درد میکند.بدتر میشود.پسر خاله ام زنگ میزند با نیما کار دارد:نیما جان لطفا کارهای طلاق ما را دیف کن کارمان به کتک کاری کشیده!این هم تمام شد.خیلی وقت بود که تمام شده بود.اینقدر حالم بد است که تصمیم میگیرم دیگر فکر نکنم به حرفهایی که شنیده ام.این زندگی من است.ساده بدست نیامده که براحتی از دست برود.تمام تلاشم را کرده ام و خواهم کرد.شاید با بقیه متفاوت باشد یعنی هست.شاید برای خیلی ها عجیب باشد ولی تا بحال دوام آورده و هر روز هم دارد بهتر میشود.دارد تغییرات مثبت اساسی میکند.دارد خلوت میشود کم کم! باز با خودم تکرار میکنم:

به بخت اگر باور داشته باشیم

هم امروز

یا هم امشب

آرامش فرا میرسد

تو را

و مرا.

+ نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387 ساعت 10:20 توسط کتی | 

 

 

 

 

 

پ.ن۱:به این عکسها هوای فوق العاده عالی همراه با نسیمی دلنواز نغمه بلبل و صدای رودخانه را اضافه و با یک نفس عمیق نوش جان کنید!از پادرد و خستگی اش فاکتور بگیرید.

پ.ن۲:این عکس آخر نشان دهنده  فوران عشق و عاطفه نیما جان میباشد که دائم برایم گل میچید و تقدیم میکرد و کلی این دل را شاد و مالامال از محبت کرد البته این گلها که بو نداشتند ولی گل رز و شقایق هم تقدیم کرد که به سبب ست نبودن با شال در تصویر نیامده اند!خیلی خوش بحالم شد امروز!

پ.ن۳:یک خوش بحال دیگرم هم شد امروز و با یک نفر شبیه سربازان هخامنشی!! که نوازنده و سازنده سه تار و اهل شعر و ادبیات و فیلم بود آشنا شدیم و تمام راه من و نیما  درباره مسایل مختلف و جالب باهاش حرف زدیم و  یکدور هم هرچی شعر در خاطر داشتیم مرور شد ایشان هم چند شعر خودشان را برایمان خواندند و چند نقد و بررسی فیلم هم داشتیم.خنده دار طرز صحبت کردن این آقای درویش با من بود که ما واقعا خودمونو کنترل میکردیم که نخندیم: بانو !شما فلان فیلم را دیده اید؟ ...بانو  یک ساعت به تنهایی کنار رود نشستید و تعمق کردید آرامش در چهره تان هویدا شده!!! تا حالا کسی اینطوری منو صدا نکرده بود خب بانو هم شدیم!!

فعلا:بانو!   

 

+ نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387 ساعت 22:46 توسط کتی | 
  • من دلم پردرد است! غر و نق هم نمیتوانم از خودم صادر کنم. شماها را هم با پریشانیهای بی انتهایم نمیخواهم فراری بدهم.نیما جان میگوید تو هم که ما را ***** با این دل پردردت! و آن یکی دیگر هم زنگ میزند :هه هه باز تو مغزت پ ر ی و د شده است؟
  • امروز ظهر وقتی همسر عزیز خسته ولی غبراق به خانه آمد و فرمود که سر راه دوستان هم دانشکده ای من سارا و بنفشه و نغمه را دیده و برده رسانده شان دانشکده و چرخیده اند و خندیده اند و....با خودم گفتم  چه نشسته ای که در فاصله بین تلویزیون و یخچال چیزی یافت نمیشود...از ترم دیگر میروم دوباره گور پدر چشم و ...از این بیکاری و فکرهای بیخود کردن خیلی بهتر است.
  • من دارم به مجموعه ای از صفات خیلی بد مزین میشوم:ضد حال و غیر اجتماعی.بی جنبه. دودره باز.خود خواه و آخری هم امروز رفیق شفیق نیکیتا جان طی تماس تلفنی به نیما جان فرموده اند:بدجنس! یک دنیا بدی های دیگر هم به من منتسب شده خودم هم که هفت هشت تا خباثت جدید در آستین خودم آماده دارم در نتیجه من همان شیطان رجیم شده ام.غیر قابل تحمل!
  • همسایه عزیز ما تازگی ها طوری نگاه به ما میاندازد که انگار ما همان لحظه از توی فاضلاب درآمده ایم . به چند مشاور املاک سفارش کرده ایم که یک خانه برای یک طایفه شلوغ بیابند هنوز خبری نشده.
  • امروز تولد آبجی خوشحال بود  و با خوبی و خوشی جمعیت دختر ترشیده های شیمی خوانده دانشگاه فردوسی حضور بهم رساندند و کلی برای هم قر دادند و خوشحالی کردند و من همچنان لبخند ژوکوند بر لبانم.اینهم زحمتهای مورچه آشپز و سهم شما دوستان از تولد امشب:

پایان.

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 ساعت 0:58 توسط کتی | 

می دوند ٫ میدوند از دوردستها

میدوند ٫ بهم میرسند

همدیگر را در آغوش میکشند

شعله خاموش میشود!

ناگهان پا پس میکشند

یک قدم عقب میروند

محتاط میشوند

چند قدم عقب میروند

عاقل میشوند

فکر میکنند

زمانی میگذرد

راه میفتند

با هم٫ شانه به شانه روی یک خط موازی

و نگاهی هم بهم نمیکنند

حتی نیم نگاهی!

 

 

پ.ن:شرورانه آرزو داشت تمام نشود٫ خداوند نخواست٫حسرتش بر دلش ماند٫ چه حسرت سوزانی!(بی ربط!)

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 ساعت 4:56 توسط کتی | 
  • من و آسیه مثل خر در گل مانده شده ایم.این دختر که به قولی لگد به بخت خودش زد و خواستگار بیچاره را که با هزار امید و آرزو با فک و فامیل آمده بود عروسش راببرد رد کرد و طی این عملیات کلی آبغوره گیری هم صورت گرفت و مغز ما ورآمد و فک نیما جان ساییده شد بس که با باپدرش حرف زد تا قبول کند که دخترش این پسر را دوست ندارد....باز ما ماندیم و همان وضع تکراری...ما دو تا هم برای خودمان داستانها داریم با کلاس زبان رفتنمان...دیروز هزار تا صلوات نذر کردیم که استادمان عوض شود....به دعای گربه سیاه باران نبارید...فقط جای شکرش باقیست که پیشرفت نسبی همچنان برقرار است!!
  • من و نیما سخت در جدالیم!هر کداممان یک سر طناب را گرفته و با تمام توان میکشد.بحث بر سر مهمانی امشب است.یکبار هم آمدم خودی نشان دهم گفتم من مهمانی نمیایم.آخر من چه گناهی کرده ام نمیخواهم بیایم زور که نیست.یک لحظه حالا آروم و قرار ندارد این وروجک شوهر دارد خودش را جرجر میکند .میترسد خدای نا کرده یک شب خوشش نگذرد.هر چه میگویم تو برو بدون من.با این دوستان که تعارف نداری بگو کتی حالش خوب نبود.میگوید من تنهایی نمیروم مثل کسانی که با هم قهرند...تو هم باید بیایی.میگویم فقط یک هفته..همین یک هفته میخواهم تنها و آروم باشم مگر قرار نبود فقط آخر هفته ها؟اصلا همچین قولی در قاموسش معنا ندارد!کشمکش برقرار است.آخر عزیز من!من از مهمانی بدم نمیاید(الکی گفتم در آن لحظه بدم میامد) ولی اینها را همین هفته پیش دیدیم بگذار دلمان تنگ شود...
  • من و کامپیوترم یک جوری حسادت برانگیز بهم چسبیده ایم!دیشب بالاخره حسودی جناب همسر گل کرد(طفلکی نگران من است شوخی میکنم اگر حسودی میخوانمش) و طی سخنرانی پر طمطراقی خاطر نشان کردند که اگر بخاطر این اینترنت چشمانت به ف ا ک برود من دست تو را نمیگیرم ببرم اینور و آنور با خودم!!!اینگونه تهدید میکند که حسابی موثر بیفتد و مثلا من از تصور منظره حسابی تغییر رویه دهم حال آنکه من از این مناظر ترسی ندارم آنقدر که مرورشان کرده ام(الان باز دوست عزیزی میاید به من دری وری میگوید که این حرفها را نزن در حالیکه من به علت واقعگرایی مشکلی با این مقوله ندارم!)...خلاصه من قول داده ام که کمتر به این مونیتور نگاه کنم...این تصمیم هم احتمالا مثل همه تصمیم های ت*** قبلی خواهد بود.
  • من و آبجی...این آبجی ما هم عجیب سرخوش است به قول انگلیسی ها حسابی

bright-eyed and bushy-tailed است.میخواهد چهارشنبه برای خودش تولد بگیرد .من که مردم بس که همه ملت متولد اردیبهشتند(امشبی هم تولد است راستی!).فردا باید بروم خانه والده گرامی هی بپزم هی بپزم...خانوم مادر تماس گرفته اند با هیجان میفرمایند بیا از آن دسر ها درست کن تو که متخصص مهمانی هستی!من باز یاد آن صحنه ای افتادم که برای اولین بار 20 تا مهمان دعوت کردم همه وکلای جوان و بسیار رو درواسی دار و بدون اینکه از مامان خانوم سوالی بپرسم یک قابلمه بزرگ آش رشته درست کردم  و در حین هم زدن آش آبجی کوچکتر سر رسید و از دیدن منظره من ملاقه بدست کنار دیگ!آش قهقه سر داد و اسمم شد مورچه آشپز!!...خلاصه نشد که بشود و من یک هفته در اندرونی خودم بمانم امیدوارم نسل هر چه مهمانی است ور بیفتد.

لبخند ژوکوند زورکی زدن هم بسیار فرساینده است.تمام.

+ نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387 ساعت 14:47 توسط کتی | 
هر روز یک گل رز

عزیزم چه خبر شده؟

احساس خطر کرده ای؟

+ نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387 ساعت 12:30 توسط کتی | 
بوی چندش میآید

و تهوع!!!!!!!!!

این دست برای سیلی زدن به صاحبش ساخته نشده

اسکار وایلد میگوید:فقط احمقها تعجب میکنند!!!

 

وقیح

متجدد

و لزج است

حقیقت و

همه آن چیزها که "تاریکی" را امکان میدهد!!!!!

 

پ.ن:من خل شده ام....مرض "خودم هم نمیدانم چه میخواهم" گرفته ام....

 

+ نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387 ساعت 9:51 توسط کتی | 

ول کنید اسب مرا!!!!

چرا این جماعت مرا رها نمیکنند

نمیخواهم دیگر...چقدر مهمانی....چقدر هر شب هر شب همین پوچی تکرار میشود....چرا تمامی ندارد این تسلسل پوچ؟؟؟؟ چقدر شماها میرقصید....چقدر مینوشید....خسته نشدید از این همه بیهودگی....اینهمه چرت گفتید...اینهمه خندیدید....اینهمه ساعت تلفیدید....چه میخواهید؟؟چرا ما را به حال خود نمیگذارید....یک شب ...فقط یک شب...بگذارید ببینم دارم چه غلطی میکنم....چرا نمیگذارید بنشینم سبزی ام را پاک کنم؟؟؟ من دیگر طاقت ندارم....امشب هم بروم باز یک باغ خراب شده دیگر....دیگر نمیتوانم...و مجبورم....آن چیزی که به چشم همه دوستان متاهلم....خوشی بینهایت است...برایم شده قفسی تنگ و خفقان آور.....راه فراری هم نیست....چقدر...چقدر شماها جوونا....انرژی دارید...من خسته شدم....از این ترانه های بی معنی تکراری.....از این ***** بی حد ...من چه کنم.....همین لحظه...همین ثانیه کوفتی که دارم مینویسم...یکی دیگر زنگ زده....اصرار و التماس باز برای فردا شب!!!!دارم دیوانه میشوم.....آه پوریا!!!! تو میفهمی چه میگویم....تو از عمق این فاجعه خبر داری....از عمق مسخره بودن ماجرا!!! من چه کنم؟؟؟؟ خسته نبودم.....شدم...و این خستگی از تنم بدر نمیرود!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 ساعت 15:26 توسط کتی | 
راستی مگر نشانی ما

همان کوچه پیچک پوش دریا نبود؟

پس من اینجا چه میکنم؟

از این چند چراغ شکسته چه میخواهم؟

اینجا هیچ کدام از این همه پنجره پلک بسته غمگین هم نمیداند

کدام ستاره در خواب من گریان است.......

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 ساعت 13:30 توسط کتی | 
دلم میخواست کسی در حوالی احوال من نبود

دلم برای خواندن همان آواز قدیمی تنگ است.

 

من از پلک گشوده این پنجره ها میترسم

باید بروم جایی دور

باید جایی دور بروم

دیگر نه مولوی را دوست میدارم و نه حوصله حافظ را....

تنها به کوچه مینگرم

عده ای مغموم از کوچه مشرف به پسین میگذرند

رخت هاشان تاریک

چشمهاشان خیس

اما من دلشان را از این پیشتر جائی دور دیده بودم.

سید علی صالحی.

پ.ن:هر وقت که کم پیدا میشوم....یا شعر مینویسم....بدانید که هوای خانه ام ابری است....و یکسره روی زمین ابری است با آن.....هی نپرسید لطفا دوستان!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 ساعت 11:46 توسط کتی | 

....صبح لورانزو سر کشیکش نیامده بودـچرا که برای به خاک سپردن دخترش کارهایی داشت ـ و گارسیوی پیر به جای او آمده بود.گارسیو دون خوزه را در بسترش مرده یافته بود.قلب و مغز دون خوزه شکاف خورده بود اما نه بر اثر ضربه ای یا گلوله ای.قلب و مغز دون خوزه درست مثل یک انار رسیده ترک برداشته بود.حتی قطره ای خون از آن نچکیده بود و حتی قطره خونی درون قلب و مغز نبسته بود و لخته نشده بود.

گارسیو میگفت:هیچکس او را نکشت هیچکس.من قسم میخورم.من مطمئن هستم قلب و مغز او خشک شده بود.من خودم دیدم که از قلبش کمی خاکه چوب بیرون ریخته بود.

گارسیو میگفت:قسم میخورم.قسم میخورم که دون خوزه فدریکو خودکشی هم نکرده بود.باید آنجا بودید و میدیدید...چوب...چوب...چوب پوسیده ترک خورده.....

نادر ابراهیمی

 

پ.ن۱:عجیب است که این انتهای داستان....چنان در ذهنم نقش بسته....انگار من همان گارسیو بودم....

پ.ن۲:به اینجا نگاهی بیندازید....کس نمیداند کدامین روز میاید....کس نمیداند کدامین روز.....!!!ما که عضو شدیم!!!!!کارت صادر میشود...در صورت مرگ مغزی اجازه پیوند میگیرند...عالی است!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387 ساعت 23:41 توسط کتی | 
هر آغازی پایانی دارد.....تاریخ انقضا...فقط روی قوطی های کنسرو نیست.....روی پیشونی همه چیز هست..........حتی دوستی های عمیق......و چندین ساله!!!!اینجاست که خاطرات دل آدم را میسوزاند!!!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387 ساعت 11:19 توسط کتی | 

امروز از صبح ما داریم با نیکول کیدمن زندگی میکنیم!!!!سه چهاربار تلویزیون روشن شده توسط نیما جان...هر بار داشته یک فیلم نیکولی میذاشته....موقعی هم که  همسر رفته سر کار من یه فیلم گذاشتم اونم نیکولی..این شوهرک خسته نشسته الان هم دارد کوهستان سرد نگاه میکند...بدجوری هم فن این نیکول جان است...هی تعریف و تمجید:"اصلا خداوند تاکنون بشر به این زیبایی نیافریده!!!"...آخرش با خوشحالی نتیجه گیری کرده:کتی عزیزم...شرمنده ات هستم اگر یکی دقیقا مثل این ببینم قطعا بهت خیانت خواهم کرد!!!!!!منهم  با همان خوشحالی گفتم:باش تا صبح دولتت بدمد!!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 ساعت 13:31 توسط کتی | 

فقط خدا میدونه چرا!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 ساعت 7:54 توسط کتی | 
  • خوب تقصیر من نیست که یک روز شادم و یک روز غمگین!!!!هست؟
  • آخر چطور خوشحال باشم وقتی خانه کوچک خانم(م) منشی نیما که در پایین ترین نقطه شهر..در شهرک جنگزدگان جنوبی بوده.....بر اثر بی احتیاطی تعمیر کار و نشت گاز...منفجر شده...و با خاک یکسان شده....فقط خواهرش در خانه بوده که ۶۰ در صد سوخته....و دیروز رفتیم دیدیم دخترک بیچاره دارد میلرزد و گریه میکند....لباسهایش پرت شده اند روی تیر چراغ برق!!!!حالا باید دنبال وسایل اضافی این و آن بگردیم برایشان.....هیچی...هیچی نمانده....حتی دیوار!!!
  • آخر چطور خوشحال باشم وقتی که تنها دوست صمیمیی که دارم  (آسیه قناری!)فردا نامزد لعنتی اش میرسد ایران...و فک کنم بلافاصله عقد و عروسی و تمام!!!!.....خودش که روزی حداقل یک ساعت گر گر اشک میریزد...من هم که حسابی تنها میشوم....از ته دلم دوست ندارم این وصلت سر بگیره...خود عروس خانوم هم که اصلا هیچگونه حسی نداره نسبت به آقا داماد. و نسبت به آن لندن مرطوب و تاریک!!..امان از این پدر و مادر های لجباز!!!!!!!
  • خوب چطور شاد باشم...وقتی که نیما از شدت کار دارد خودش را میکشد....یعنی مردم همش به جان هم افتاده اند...او هم این وسط دارد آب میشود....یک لحظه رهایش نمیکنند موکلها...اعصابش حسابی بهم ریخته شده...سفر شمال هم بخاطر یک دادگاه مهم کنسل شده...فقط خوشحال است که من سرم با این وبلاگ گرم است و کاری به کارش ندارم و گیر نمیدهم!!!این وقت شب هم رفته پاسگاه...پسر یکی از موکلینش را دزدیده اند...یعنی گروگان گرفته اند
  • خوب حالا من حق دارم ناراحت باشم؟؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 ساعت 23:58 توسط کتی | 
آندو بهم رسیدند

در هاله های ابر

در گامهای بیم

آندو بهم رسیدند

پدرم

آسمان بود

مادرم زمین

و من خط افق

اما معلم جغرافی میگفت

افق خط فرضی پیوند است!        ط.صفارزاده

+ نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 ساعت 17:21 توسط کتی | 

 

They met one another

In the halo of clouds

In the tremulous steps of fear

They met one another

The sky was my father

My mother the earth

And I the horizon

But the geography teacher beilieved

      .  The horizon is an imaginary meeting -line

+ نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 ساعت 13:57 توسط کتی | 
میدانم

حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمیرسد

حالا بعد از آن همه سال آن همه دوری

آن همه صبوری

من دیدم از همان سر صبح آسوده

هی بوی بال کبوتر و

نای تازه نعنای نورسیده میاید

پس بگو قرار بود که تو بیایی و ...من نمیدانستم

دردت به جان بیقرار پر گریه ام

پس این همه سال و ماه ساکت من کجا بودی؟

 

حالا که آمدی

حرف ما بسیار

وقت ما اندک

آسمان هم که بارانی است...!

.

.

.

مگر میشود نیامده باز

به جانب آن همه بی نشانی دریا برگردی؟

پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه میشود؟!

تو که تا ساعت این صحبت ناتمام

تمامم نمیکنی ها؟

باشد..گریه نمیکنم

گاهی اوقات هر کسی حتی

از احتمال شوقی شبیه همین حالای من هم به گریه می افتد

چه عیبی دارد!

اصلا چه فرقی دارد........................

+ نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387 ساعت 17:29 توسط کتی | 
  • کمی نرمش صبحگاهی!!
  • چای نوشیدن!!
  • نهار درست کردن(بخشی از آن انجام شده)
  • تلفن به طاهره جون(که فردا بیاید یک کمکی به من بدهد در این خانه آشفته حال!!!)
  • تلفن به عمه مریض!!!و همش در حال گله شکایت!!(ای خدا چقدر از تلفن حرف زدن بدم میاد امروز بخاطر اجرای برنامه ریزی مجبورم...از دست تو گراهام بل!!!!)
  • تلفن به آسیه بانو!!!
  • شماره گذاری dvd های جدیدی که گرفتم.
  • زبان خواندن(امروز قراره من استاد بشم و استاد بشه یک شاگرد impudent و cheeky و saucy خوشبختانه اصلا لازم نیست امتحان فاینال هم بدهم چون همینطوریش تاپ هستم!!!!!!
  • برداشتن چند لاخ ابروی نابجای جدید!!!!!

خوب از همین لحظه شروع شد...و لطفا کتی جان از پای این  f u c k i n g PC بلند شو!!!!!آفرین!!!!!!

 

پ.ن:خوب الان میتونم با خوشحالی اعلام کنم که امروز خیلی خوب به همه کارام رسیدم با برنامه ریزی...و موفق شدم....فقط لازمه صبح یه کم خودمو تنگ کنم و زودتر بیدار شم...عمه جان هم کلی ذوق زد که بهش زنگ زدم....چند تا کار دیگه هم انجام دادم....نرمش کردنم دیدنی بود...خنده دار...مثل رقص سرخپوستی!!!!

+ نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387 ساعت 9:16 توسط کتی |