حوصله شان را نداشتم و با هیچکدام چنان که بایدخوشرفتاری نکردم.آخر چه حرفی دارم با این رفقای عذب...(با غیر عذبش هم حرفی ندارم چه رسد به اینها) بهشان می گویم..."در کف دختر ماندگان ابدی" انگار همه زیبایان عالم را هم بیاورند باز اینها چشمشان سیر نمی شود....فلسفه هم خوب بلند بهم ببافند.یک فیلمی برایشان گذاشتم بنام life is beautiful که فوق العاده است ولی نه خودشان نگاه کردند و نه گذاشتند این دخترک آسیه چیزی بفهمد...تا خرخره خوردند و قاه قاه رفتند...این هم شده زندگی ما...حق ندارم بنالم؟آخر این زندگی زن و شوهری است که ۷ سال از ازدواجشان می گذرد؟؟حالا هر چقدر آدمهای خوبی باشند و ما را دوست داشته باشند و در حق من و نیما خوبی کنند....دلیل نمیشود که این شیوه درست باشد.....پس حرمت یک خانه چه میشود؟؟؟
آنقدر همه حرفهایم به نظرم بیخود و مسخره میاید که فکر می کنم ارزش تایپ کردن ندارد....نکته مثبت کلاس زبان است که خیلی انرژی مثبت میدهد..این استاد عزیز....دلم برای مادر شوهرم و پرحرفی هایش خیلی تنگیده...فردا ظهر شاید نهار بروم پیشش....چند شب پیش هم رفتم چند ساعت کامل کنار مامان و بابای عزیزم نشستم و حس امنیت خوبی بهم دادند.....
مثلا ما قرار بود وسط هفته مهمون نداشته باشیم....
راز:شرمنده هستم....دارم تازگی ها سیگار می کشم....نه زیاد....یه ذره.به زور از بقیه می گیرم..نیما هیچ نمیگوید...وقتی می گیرم که او در فضاست......ولی به هر حال....لطفا نصیحت نکنید....خودم میدانم...می خواستم تجربه کنم....خیالتان راحت قضیه جدی نیست....ولی بد نبود!!!!!(آخ که چقدر می خواستم خودم را کنترل کنم و نگویم ولی آخرش هم گفتم...چون واقعا هیجانی شده بودم...مدتها دلم می خواست ببینم چطور است...عجب دهن لقی هستم من!!!!)
که دارم می روم دانشکده....
که خوب میبینم!!!!!
افسوس!!!آرزوی محال!!!!
- perfume.the story of a murderer الان تموم شد و چنان لذتی بردیم ما وصف ناشدنی...چقدر زیبا...چقدر عمیق و زیبا بود این فیلم....فیلمبرداری محشر...همه چیزش....حتی از اون فیلم اسمشو نبر ظهر خیلی خیلی قشنگتر....
- من یه کمی حالم گرفته است....حس در جا زدن....تکرار کردن اشتباهات...و غلط زندگی کردن دارم....هر چه تلاش می کنم ماهیت این وضعیت عوض نمیشود....حس دور و تسلسل مرا گرفته و رها نمیکند.....حرف و حدیثهایی که از اطراف میشنوم بدجور حالم را گرفته...
- خدایا چرا هر وقت میایم با فکر باز برنامه ریزی می کنم یه اتفاقهایی میفتد که فکرم را راحت نمیگذارد...چرا اینجور موقعیتهای خاص و عجیب برای من پیش میاید....چه حکمتی داری؟؟؟خدایا چقدر میخواهی مرا آزمایش کنی؟ چی میشد اگر من هم مثل بقیه دوستانم زندگی ساده و آرومی داشتم این همه هیاهو و کشمکش نبود....خودم خواستم خدا جون مگه نه؟
- خبر جدید:ویزای دخترم درست شده و سه ماه تابستون میرود پیش عمه اش!! اینجا نمیشود نظر داد ولی همه جانبه خوشحالم....
- ما یعنی من و نیما دیشب به این نتیجه رسیدیم که هیچوقت نمیتوانیم با متاهل ها رفت و آمد کنیم دیشب سه تا زوج جوان با ما بودن و بسیار کسل کننده ....من که حتی یک کلمه هم با هیچ کدومشون صحبت نکردم....آخه چی بگم...از آشپزی و مهریه و ...حوصله حرفهای تازه عروسها را ندارم....اونقدر هم دورم پر آدم بود....این شهر یک ده بزرگ است...همه همدیگر را میشناسند....سر شب ما دو نفر بودیم مثل یک گلوله برفی هی بزرگ و بزرگتر شدیم...آخر شب ۶ تا ماشین بودیم....خسته ام از جمعیت....
- نیمارا خیلی دوست دارم...تازگی ها خیلی رعایت می کند...و اذیتم نمیکند....من متاسفانه حواسم زیاد پرت است!!!!
- عجب کار سختی است انتقال آرشیو...
- عجب سخت است ننوشتن!!!
- عجب دل من پر حرف است!!!
- عجب دارد میترکد!!!
- این فیلمی که دیدم عجب قشنگ بود.....اسمش بود:اسمشو نبر!دروغها و نوار ویدئو!! s** lies and videotape
- عجیب است که چند نفر به من گفتند از این خوشت نمیآید مطمئنا!
- عجیب است که از بین اینهمه فیلمی که اخیرا دیده ام فقط از این یکی خیلی خوشم آمد!!!
- معلوم می شود که این خیلی ها من را اصلا نشناخته اند....!!!
- یک فیلم معروفی هم دیدم بنام blow up خیلی مزخرف بود اگر کسی چیزی فهمیده به من هم بگوید....

این چطور؟؟؟؟
پ.ن:عزیزان من حالم خیلی خیلی خوبه خدا رو شکر....*** گردش و تفریح را پاره کرده ام...خدا این روز های خوب رو ازم نگیره...به کل چشممو فراموش کردم....و بدون دانشگاه واقعا زندگی خوش می گذره البته با پول....!!!!! من و آسیه بعد از یک کلاس زبان مفرح دور مشهد را یک طواف کرده ایم یک عده را هم بدنبال خودمان سرازیر!! هم کافی شاپ و هم سفره خانه سنتی و هم پیتزا و گردشی هم دور شهر دو جین هم آشنا دیدیم و یاد قدیمها افتادیم......خدا جون مرسی برای این روزهای خوب....
پ.ن۲:نمیدانم چرا ولی خیلی برایم عجیب بود...یک نفر آمده بود برای پست ساعت ۵ برایم کامنت گذاشته بود که بیا چت کنیم!!!!!شاخ ندارد ولی من درآوردم....نمیداند که من اصلا یاهو مسنجر ندارم و هیچ انگیزه ای هم ندارم که با یک آقایی که نمیشناسم چت کنم....خوب نمیدانست تقصیر او که نبود...باید بخاطر مریم عزیزم هم که شده نصب کنم...
این هم جایی که امروز رفتیم...خیلی عالی بود و خوش گذشت...البته حدود پنج شش ساعت پیاده روی کردیم...باز امروز ورزشکار شدم!!!
کم کم باید از شغل شریف وبلاگ نویسی استعفا بدهم چون همش نگرانم...هر کی میاید پای کامپیوتر فکر می کنم الان میبیند آدرس این را!!این پست پایین را هم دخترم یک دفعه گفت می خواهم یه چیزی بنویسم توی وبلاگت و باز هم می خواست بنویسد ولی نمیدانم چه شد که نشد...نمیدانم آدرس را دید یا نه ولی قطعا اسم وبلاگ را دید و کافی است برود در جستجوی گوگل یک کمی تلاش کند ...من هم خودم را **** با این وبلاگ بازی ام و خنگ بازی ام....عقلم نرسید یک صفحه ورد باز کنم بگم اینجا بنویس خودم بعد پستش می کنم البته او هم بهش کلی بر می خورد....حالا بخاطر این کارهام مجبور شدم برم چند تا پستو زود پاک کنم...اصلا چیز بدی که نیست که اگر ببیند ناراحت شود ولی چون او با بقیه فرق دارد و نماینده شیطان هم هست ممکن است یک چیزی پیدا کند....این طرز نوشتن و تایپ کردن من در حالیکه می خواهم صدای کیبورد در نیاید و عزیز کلاه به سر بیدار نشود مثل بچه های کلاس اولی میماند همچین خیلی زیاد گیجم و مغزم جواب نمیدهد....جدا باید کاسه کوزه ام را جمع کنم و خودم را مسخره نکنم با این نوشتن ها...نه نه اینجا را رها نمی کنم....نمی توانم....سر صبحی بدجور به ****'گویی افتاده ام...نیما خدا بگم چکارت کند...ساعت ۳ چه وقت غذا خوردن بود.
آقا بعد سالی این نیما خواست با من بیاد حرم(کاشکی نمیومدی!!!) یک عده اراذل و اوباش را جمع کرد..توی راه هم از بس چرت و پرت گفتن از خنده خفه شدیم...توی حرم هم این آبجی و آسیه منو عاصی کردن هر چی بهشون میگفتم موهاتونو بکنین تو...این خانومهای خادمها هم دم در دو ساعت داشتن اینا رو واسه ته مونده های آرایشاشون موعظه می کردن(فدات بشم عزیزم امام رضا گفته اول حجاب بعد زیارت!!!!)...من که خیلی بهم برمی خوره که بهم تذکر بدن همیشه با ظاهر مناسب میرم..گرچه که همش منو مسخره کردن و ازم عکس گرفتن این نیما و دو تا نخاله دیگه شایان و احسان!!! خلاصه تو حرم هم این سه تا پسرا که آتیش می سوزوندن..این دو تا دختر هم که همش یه نفر دنبالشون هی تذکر میداد...که خانوم چرا لاک قرمز زدی اومدی حرم!!!!آی حرصی دادن منو...دیگه عمرا این مدلی برم زیارت...همش هر هر و کرکر بود که!!!خدا خودش قبول کنه من که نیتم خیر بود!!!
او سلما خواهر من ۲۲ سال دارد:
ملقب به خرگوش!!!
دارای بیخیالی منحصر به فرد!
دارای هنر کنارآمدن با مامان و تحمل در بحث و جدل در باب عرض ابرو!!!!
دارای علاقه فراوان به حرکات موزون!!
دارای دماغی جودی آبوتی!!
او از حیث قد و قواره حق ما دو تا را خورده است!!!
دارای یک کشته مرده بد قیافه!!
دارای خاصیت مغرور بودن لج درآر!!!
از نظر شکمویی او رتبه اول را در خانواده دارد!
دلش می خواهد فوق قبول شود ولی نمیداند چرا تا چشمش به کتاب میفتد خوابش میبرد!!!
او نیکیتا ۲۲ سال دارد:
ملقب به نردبون...و دختر ما...
دارای ۱۷۸ قد و ۵۵ وزن!!...یعنی در شرف موت!!!!
دارای موهای به شدت فرفری!!
دارای بسیار خاطر خواه!!
دارای هنر تلاش برای خود را کشتن به دفعات زیاد!!!
دارای استعداد خودآزاری
دارای خاصیت همسفر بودن با ما به دفعات
دارای علاقه به سیگار کشیدن.. م ش ر و ب های گران قیمت هدیه.....پسر های خوش قیافه و خیلی پولدار.....هدیه دریافت کردن....جلب توجه کردن....چاق شدن...کنار دریا نشستن....جیغ زدن در جاده.....تعریف و تمجید شنیدن.....
دارای یک عشق دست نیافتنی!
او یک توانایی خاصی دارد و آن قابلیت داشتن چندین bf در آن واحد است..(چطور قاطی نمی کند این از هوش اوست!!)
دارای عدم اعتماد به نفس!!!
او آسیه ۲۳ سال دارد:
ملقب به قناری
دارای خاصیت همکلاسی بودن
دارای هنر پشتیبانی کانون فرهنگی و سر و کله زدن با بچه دبیرستانیها!!!
دارای تکیه کلام:به خدا تقصیر من نبود....
دارای اشکهای بی پایان بخاطر رفتن قریب الوقوع از این کشور!!!
دارای خاصیت نرمال بودن!
دارای ته تغاری بودن!
دارای هنر رقص جوادی!!!
او از عشق و عاشقی فرسنگها دور است!
او یک پایه همیشگی برای برنامه های شکمی و غیر شکمی مثل قلیونی و خریدی و فیلم بینی و خلاصه همه جوره پایه است!!!
دارای لقب بین المللی EM (ENTERTAINMENT MANAGER میباشد چون برای یک جماعتی از جوانان برنامه های فان می چیند.....
او مهدی ۲۶ سال دارد:
ملقب به مهدی جمعه و نی چه(به کسر نون)
او بهترین دوست نیما است
دارای یک خانواده رویایی با حال است.
دارای جنبه بالا و بسیار با معرفت!!
دارای کند ذهنی عمیق نسبت به یادگیری انگلیسی (همه عمر کلاس و حتی ششماه هند برای یاد گیری زبان...هنوز یک کلمه معمولی مثل fruit را نمیداند!!)
دارای ترس از دختران و دوست دختر داشتن!!(در دو سه مورد اخیر چنان بلایی سرش آورده اند که کلا بیخیالش شده!!)
دارای هنر اظهارنظر در هر موردی اعم از مربوط و نامربوط...زنانه یا مردانه!!!
دارای استعداد در برنامه ریختن و کنسل کردن آن دارد...مثلا هر سال صد بار با قاطعیت می گوید چهارشنبه سوری همه باغ ما...بعد روز قبلش میره با خانواده سفر!!!
دارای قوه فضولی در آشپزی...و کمک بسیار در آشپزخانه...کدبانوی خوبی است...ظرفها را تمیز می شوید!!!
از همه مهمتر:
او کلاهی دارد بس معروف....شبها سرش می گذارد تا قند خونش از سرش خارج نشود...و واقعا به آن باور دارد...اینقدر این کلاه مضحک است که هر شب اینجا مانده ما از خنده نزدیک به هلاک شده ایم!!!!
دوستانش به او لقب بی همه چیز!!!داده اند...چرایش را نپرسید!!!!
او بهترین همسر دنیا(من!) را دارد و بسیار خوشبخت است!!!![]()
دارای شغل شریف وکالت! (اصلا در عمرش دروغ نگفته!)
دارای شکمی تپلی!( کوه و تردمیل و...هم تاثیری ندارد)
دارای دهانی سه گوش هنگام خندیدن! یعنی تقریبا همیشه!!
از دید مادرش قد بلند و سفید و لاغر است!!!!![]()
دارای خونی با حداقل هشتاد درصد الکل!!!
او یک قلب وسیع و بزرگ است و همه در آن جا میگیرند!!
او دارای هنری بنام خیری عموم مسلمین است!!!خیلی دلسوز همه به خصوص خانمهای جوان است!!
دارای مهارت در طلاق همه دوستان من!!!
دارای خاصیت بددهنی از نوع به نظر بقیه جذاب!!
خداییش بانمک است!
استعداد عظیمی در طنز ردازی (از همه نوعش!)دارد
او میتواند یک جوک بی مزه و لوس را طوری تعریف کند که شما از خنده دل درد شوید!
دارای اعتماد به نفس فوق العاده!
دارای ژستهای وکالتی!!!
دارای حس خوشتیپی و زیبایی!!هی جلوی آینه از خودش تعریف می کند!!
دارای زبونی به درازی فرش قرمز!!
دارای هنر خانه داری عالی!!!
دارای خاصیت ترسو بودن مضحک!(او شبها از لباس حوله ای خودش که به لبه کمد آمیزان می کند میترسد و فکر می کند جن است!!!!
و بدون من در خانه خوابش نمیبرد)
او علاقه وافر به مهمان دارد و از تفریح سیر نمیشود!!
دارای عشق به ماکارونی! آب انار خیام صدای آمریکا خرید و ولخرجی
او دارای وسواس ارثی است که از مادربزرگش به ارث برده و او را نمیبینی جز در حمام یا در حال شستن دست و پا!دوستانش به او اردک گویند!!
دارای هنر تحمل کردن من!!!
دارای هنر توانایی لذت بردن از زندگی حتی در اوج مشکلات!
او همیشه برای هر مشکلی راه حل جالبی در آستین دارد...خوش مشرب و دوست داشتنی و اجتماعی!!!
شلوغ و پر سر و صداست!
او عصبانی نمیشود ولی اگر شد..توصیه می کنم برای حفظ جان خود فرار کنید...۵ دقیقه بعد برگردید
دارای علاقه شدید به داشتن سگ در خانه!!!(مگر از روی جنازه من رد شود...مگر آپارتمان جای سگ است؟اون توله که بزرگ کردیم نوزاد بود و اندازه کف دست..یک ماهه که شد فروختیم)
مهربانی زیاد او نسبت به من گاهی تبدیل به فداکاری و مظلومیت می شود.
او از بعضی جهات ۱۴ سال و از بعضی جهات دیگر ۴۰ ساله است!!!
در مجموع او موجودی است خاص که هیچگاه در یک نقطه بند نمیشود..زبانش یک ثانیه نمیایستد و همواره در تکاپو است حتی در دستشویی هم با خودش حرف میزند!!!این باعث شده قابلیت پنهان کاری و رازداری نداشته باشد و همه بود و نبودش سر زبانش آویزان است!!!!
و همیشه عجله دارد و مثل فشفشه اینور و آنور میرود به قول مادرش باسن سبک!!!(چه مودبانه گفتم!) است...در کل زندگی با او همیشه هیجان انگیز و غیر قابل پیشبینی و سرشار از موقعیتهای جدید و فان است!!
ادامه دارد................
او (من)کتایون ۲۶ سال دارد
ملقب به مورچه ..مورچه آشپز...نارنجی...زبرجد*!!!!
دارای علاقه زیاد به گربه کتاب درس ذزت مکزیکی و کافه گلاسه!!!!
دارای استعداد رفتن به دانشگاه به دفعات زیاد!
دارای علاقه به چند جنبه ای بودن...گاهی آروم و مودب...گاهی شر و شیطون!!
دارای خاصیت ریزه میزگی!!
دارای حس هیجان دوستی در حد تیم ملی!!و ذوق کردن وسط دعواها!!
دارای استعداد عجیبی بنام نق زدن به جان شوهر!!!
دارای حس تنفر به: مسخره کردن و تحقیر دیگران.. عشوه آمدن و لوس بازی....تلفن صحبت کردن....پرچونگی خاله زنکی!
دارای خاصیت افراطی گری ناخودآگاه نسبت به موارد اندکی!!!
دارای برق در چشمان هنگام خوردن غذاهای خوشمزه!
دارای سابقه ۷ سال زندگی با وروجکی بنام نیما!
دارای علاقه به بد بودن و خلافکاری...ولی نمیشود که بشود!!!
دارای یک شوهر اعجوبه و نیست در جهان!!!
دارای علاقه شدید به تصمیمات کبری گرفتن و تغییر دادن خود!!
دارای قوه صداقت شدید به حدی که هنگام گفتن یک دروغ مصلحتی هم رنگ لبو میشود!!
استرسی پرفکر پر الرژی نگران آینده دوزاری کج دوستدار حزن و اندوه و عاشق ادبیات و فیلم دیدن است.
دارای روحیه ای پر نوسان!
او اراده ای آهنین دارد! و یک دفترچه پر از نامه به فرشته نگهبانش!!
تلقین مثبت یکی از اساسی ترین کمکهایی است که او به خودش میکند.
او یک جعبه پر از خاطرات اعم از عکس و نامه و کارت و یادداشت و .... دارد.
دارای علاقه ای وصف ناشدنی به احمد شاملو و نادر ابراهیمی!
دارای چهره ای بچگانه و معصومانه است به نحوی که همه اورا خیلی دوست داشتنی و خوب میدانند!!! و با او احساس آرامش میکنند!
دارای بدجنسی هایی مخصوص به خود!!
او دارای هنر حل مشکلات خود هست اما باید واقعا بخواهد!
دارای تنوع دوستی!(اما نه در شوهر!همین یکی ما را بس!!!!)از همه چیز زود خسته میشود.
دارای دوآبجی یک دختر در تهران بنام هیچ کس! یک دوست گرمابه و گلستان بنام آسیه!
دارای سابقه بزرگ کردن سه بچه گربه در زمانهای مختلف بنامهای مارال! مینو ! میشولک! و یک توله سگ دوبرمن بنام پیمپا!!
دارای خاطراتی یونیک و بیادماندنی!
دارای استعداد خوابیدن تا لنگ ظهر و برگزاری مهمانیهای دنگی دونگی و یکسری فعالیتهای دویوونه بازی مثل نصف شب هوس طرقبه کردن!!!!
رمانتیک است به خصوص هنگام دویدن در دشت پر شقایق!!!!!!!
به نظر میرسد دارای استعداد شدید روده درازی در نوشتار که در این زمینه گوی سبقت را از فک مادر شوهر ربوده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
*توضیح زبرجد: این نیما گاهی توی دفترش مرا زبرجد صدا می کند....چند وقت پیش یکی از منشی هایش داشت میرفت نامه ای سوزناک و خیلی محبت آمیز نوشت و با اشک و آه به نیما داد...نامه خیلی رسمی بود یه جا آخرش نوشته بود: ..آقای...خواهش می کنم به کتایون خانوم زبرجد نگویید نام زبرجد در شان ایشان نیست!!!!...(اینقدر منو دوست داشت که بهش برخورده بود!) ...مردیم از خنده!
زمانی برای آرامش...
برای سکوت...
برای پهن کردن یک فرش
و بیخیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور....
برای درک لذت هر لقمه از زندگی
مزه مزه کردنش
آهسته جویدنش
با لذت قورت دادنش....
زمانی دارم برای درک شیرینی کودکی....بی عجله به یک کارتون ساده کودکانه خیره شدن...
زمانی برای تبدیل زندگی mp3 به یک فیلم اسلوموشن...
زمانی برای نفسهای آرام و عمیق...برای خودم....خودم...نگاه کردن خودم در آینه....که هستم؟اینجا چه می کنم؟
زمانی نا محدود برای خوردن یک صبحانه مفصل در ساعت ۱۱:۳۰
و با محبت خاک برگهای گلدان را گرفتن....
و زیر لب خواندن شعر های قدیمی...
و این همان بهاری است که درنگ خواهم کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد...
همان بهار سهراب!!!!!
چون من که نیمی کودک و نیم....آینه ام.
کف بر کف مزن از شوق!
صدایم کن هم می آیم هم میشکنم.. سید علی صالحی
از کتاب زیبای"عاشق شدن در دی ماه مردن به وقت شهریور"
- این چند جمله کوتاه شعر وار...عجیب با روح من عجین شده گاهی خوبخود میآید....
- امروز رفتم دانشکده از در که داخل شدم نا خودآگاه اشکم راه افتاد....رفتم از استاد محبوبم امضا بگیرم(برای حذف ترم)...از شدت گریه نتوانستم توضیح دهم که چرا؟ تازگی ها عجیب اشکم دم مشکم شده...گویا غصه زیاد در دل دارم...هی بروی خودم نمیارم...کی چهارشنبه میشود...
- نمیدانم چرا هر کس میفهمد من از حرفهای نیما ناراحتم مرا مسخره می کند...یعنی این ها بد نبوده من به غلط خودم را اذیت کرده ام؟شاید آخر الزمان شده!!!!!
- به علتی اجبارا موجی از خاطرات بد گذشته سیاه و تلخ به من حمله ور شده اند...مدتها خاکشان کرده بودم انگار جنازه ها از قبر درآمده اند فاسد و کثیف و متعفن با قیافه هایی خوف انگیز...به طرفم میآیند و هر کدام با دندانهایش گوشه ای از وجودم را میدرد...چرا دوباره آمدید...من مدتها بود که شماها عفریته ها را که زندگیم را به گند کشیده بودید دفن کرده ام....جایی برای شما نیست...مدتها اسیرتان بوده ام حالا قدرتی دارم که همه تان را حتی آنرا که چاقوی تیزی برای کشتنم با خود دارد به خاک مینشانم...خاطرات تلخ عوضی..گورتان اگم کنید!!!
-
الان که دارم مینویسم پسر بچه کوچک هفت پادشاهو خواب دیده...ساعت ۹:۳۰ تازه رسیده از شدت خستگی دوش گرفته و غش کرده فقط تونسته بگه که دلش خیلی تنگ شده برای من و قول داده که دیگه حرفهای خیلی ناجور نزنه...
-
امروز من ۳ تا فیلم دیدم(البته بعد از خوردن چند مسکن و بهتر شدن سردرد لعنتی)..اولیش برای پنجمین بار closer با آسیه نگاه کردم....بعد خودم perfect stranger دیدم که ۲۰۰۷ و جنایی بود.من تا حالا هال بری رو ندیده بودم ..فیلمش چندان مورد علاقه من نبود ولی خوب کشش لازم رو داشت و موضوعش طبق معمول فیلمهای جنایی یافتن قاتلی بود و خوب هم یافتن...سومیش رو بخاطر آبجی کوچیکه دیدم چون داشت حوصله اش سر میرفت و منم فیلم juno واسش گذاشتم خوشش اومد و البته خیلی از عکسالعملهای مامان و بابای دختره نسبت به حامله شدن دخترشون در حیرت فرو رفت!!
-
فردا میرم دانشکده برگه حذف ترمو چند تا از استادا امضا کنن...شایدم زود تر برم بشینم تو کتابخونه چند تا کتابی که همیشه دوست داشتم بخونم وقت نداشتم پیدا کنم و واسه خودم صفا کنم...کتابخونه دانشکده ادبیات فردوسی جزو بهترین هاست....
-
مامان خانوم تازگی ها به نتایج قطعی عجیبی رسیدن..از همه جالبتر این سخن گهرباره که به من میگه تو با این فیلم هایی که میدی به این دو تا چشم و گوش اینا رو باز کردی!!!!توجه داشته باشین که این دو تا کوچولو ها ۲۲ و ۲۰ سالشونه!!!! خدا رو شکر که فعلا بین ما دوری و دوستی برقراره و دیگه اون جمله معروف:تو دیگه دختر من نیستی رو که با نفرت خاصی بیان می کنه نمیشنوم.....خدا رو شکر من تو اون خونه نیستم ها...اون دوتا طفلکی ها دارن روانی میشن...
-
مطابق قرارداد ما در طول هفته نباید مهمان میداشتیم ولی باز یکشنبه داریم البته این یکی مسافره و هر ششماه میاد و خیلی موجود دوست داشتنی هست به خصوص لهجه اش که شیرازی و تهرانی و کرمانشاهی قاطی و جالبه...شدیدا اهل فیلم و موسیقی و کلا مصاحبتش لذت بخشه....در ضمن شاملو دوست هم هست....نمیشه یه هفته قانون داشته باشه این خونه!!!شام چه کنم؟؟؟چه سوال تکراری و مزخرفی!!!!!!
حالم بده.خسته ام.حالم از خودم و زندگیم بهم می خوره.نرفتم با نیما کوه.جنبه چرت و پرتاشو و شوخیای بی پایانشو نداشتم.سرم هم کلا از گردن به بالا درد عجیبی داره خوب نشده.دلم هم نمیاد خیلی به خاطر این موضوع اذیتش کنم.خوب همینه دیگه...من که نمیتونم عوضش کنم...چکار کنم...دو راه دارم...یا کلا بیخیال شم که بیرگی و سیب زمینی بودن و بی قیدی منو میرسونه کما اینکه تا حالا بودم...یعنی چاره ای نداشتم که باشم چون وقتی دور برمیداره که نمیتونم بیام جلوی دهنشو بگیرم...هر چی هم بگم بدتر میکنه....و دیگر اینکه باهاش شرط کنم که یه ذره مراعات کنه...صد بار تا حالا این کارو کردم..خودشم قبول کرده و بعد حدود یک ساعتی یادش بوده...باز دور مانده از اصل خویش باز جسته روزگار وصل خویش!!!!!!!! فایده نداره این عوض بشو نیست...من ناچارا باید عوض شم...نمیدونین چه حرصی می خورم..هر آدم یه ذره مبادی آدابی نمیتونه اینو تحمل کنه...هر چند من یه زمانی با ادب بودم با اون دوره هایی که رفتم و خودمو خیلی متحول!شاید هم متهوع!کردم دیگه اون آدم قبلیه نیستم...تا یه کم گیر میدم نیما میگه بدو برو اون کلاسا...خیلی عالی بود هم خودت راحت میشی هم من!!!البته من نمیدونم این بشر چه جذبه ای داره یا شایدم این شوخیها و حرفاش برای من اینچنین سنگینه و هر کی باهاش آشنا شده داره کیف میکنه...همین دیشبی ها از خنده دل درد و فک درد شدن و خیلی بهشون خوش گذشت..پس گویا مشکل از منه...من زیادی روی کلمات حساسم و محدوده ممنوعه زیاد دارم...آره دیگه نتیجه اش همینه من یک املی هستم که روی کلمات کلید می کنم.و بیخودی بعدش بهشون فکر می کنم......این پست بزودی پاک میشه....اگه کسی راه حلی به ذهنش میرسه دریغ نکه لطفا...من دیگه مالیخولیا گرفتم....جدا چه جوری من ۷ ساله دارم با این بچه شر بی ادب زندگی میکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تا کی باید به این حرفهای منهای ۱۸ که چه عرض کنم منهای ۵۰ بخندم
من بیچاره جلوی بقیه می خوام آب شم برم تو زمین
چیزی نمونده که نگفته باشه...بدون هیچ حیا و خجالتی...
و همه می خندن..ولی خودشون هیچ وقت...هیچ وقت اینجوری صحبت نمیکنن...
سردردم و خسته
یعنی من تا آخر عمرم باید با این حرفای خیلی زشت کنار بیام؟؟؟؟
این هم قسمت منه دیگه...توی هر ۱۰۰۰ نفر باور کنین یکی اینطوری از آب در میاد...همونم قسمت من شده..
هزار تا خوبی داره همین یه بدی...ولی آدمو آب می کنه میبره تو زمین...
چه کنم شوهرمه...مجبورم بسازم باهاش!!!!همه هم خیلی دوسش دارن منم همینطور...پس بیخیال...چاره ای نیست
ولی سردردم..............................



