یک سفره هفت سین قشنگ چیدم....نیما که بیاد خونه کف میکنه....رفتم هر چی لازم بود خریدم...فقط دلم یه آینه می خواست که پیداش نکردم....قرآن خوشگلمو در آوردم بعد مدتها...دلم براش ضعف رفت...دلم می خواد بشینم با خیال راحت بازش کنم سی دی شهریار پرهیزگار و بذارم با هاش بخونم...مث قدیما...دو تا ماهی هم خریدم......گویا من دیگه دارم زیادی اینجا چرند می نویسم...در سال جدید سعی می کنم پربارتر باشه... البته اینجا دفتر خاطرات منه و همینا باید توش باشه....ولی خوب میتونه بهتر از این هم باشه........نقطه.تمام!!!
منکه آخرشم نتونستم با بچه ها برم اخلمد...حالم بد بود....می خواستم تو خونه بمونم...پاهام دیگه کشش اونهمه پیاده روی نداره...وای منکه سفره هفت سین نچیدم...چکار کنم...آخه شماها شاهدین..وقت داشتم؟؟...تب هم دارم...امشب مامانم دعوتمون کرده...پلو ماهی...ولی گویا نیما و آبجی...هنوز نرفته بحثشون شده چون نیما زنگ زد با عصبانیت و گفت شب نمیاد خونه مامانم...خوب این هم ضد حال آخر سالی. ..همش که نمیشه خوشی....امیدوارم خودشون با هم آشتی کنن و با هم کنار بیان...دلم تنگ شده واسه بابام....کاش میرفتم باهاشون....!!
خوب بالاخره به سر رسید و این شوهرک وارد ۳۱ سالگی شد...من که با عرض معذرت هیچی یادم نمیاد...نمی دونم کی رفتن... چیزی خوردن یا نه؟بهشون خوش گذشته یا نه؟نمی دونم چی گفتم...فک کنم به یه نفر خیلی **** تف دادم!!! به نظرم میومد که خیلی کم رقصیدم ولی درد پاهام میگه اینطور نبوده....تا ساعت ۵ صبح هم حالم بد بود....هر دفعه پشیمون میشم و میگم دیگه عمرا!!ولی نمی دونم چرا باز....!!راستی با وجود همه چاخانها و هماهنگی هایی که کرده بودیم همسایه ها رو بازم ساعت حدود ۱۰ و نیم یکی زنگ زد گفت اگه ساکت نشین ......!!!خیلی حرصمون ذر اومد...من که البته در فضا بودم....جالبه که آدمهایی که منو فقط بیرون دیده بودن و خیلی جدی و مثبت... کف کرده بودن....نمیدونین خونه چه وضعی شده بود...افتضاح...الان با کمک طاهره جون و نیما داره شکل خونه آدمیزاد میشه ...منم که حالم بده از کار معافم...هم سرفه می کنم هم از شدت ضعف دارم می لرزم و اشتها ندارم...چند روزه که هیچی درست و حسابی نخوردم.....خدا خیرت بده نیما جان....امشب قراره چهارشنبه سوری بریم یه باغ تو گلبهار که صاحبش قاضیه و امن تر از جاهای دیگه است....فردا هم با این حالم باید بریم اخلمد...اسمامون رفته و بیمه صادر شده....خدا کنه هوا سرد نباشه....حیف شد دیشب هیچکی حواسش نبود عکس بگیره...امشب جبران می کنم....الان نیما داره به طاهره خانوم از دست این همسایه های بی جنبه حسود گله شکایت می کنه و بهتره که منم برم یه کمکی بکنم...زشته دیگه ..مثلا من خانوم این خونه ام!!!چه خانمی!!!
که یک موجود ۱۰۰ درصد مادی شده ام..
و زندگیم مصداق خور و خواب و خشم و شهوت شده است....
و در لذت ها و خوشیها غرق شده ام....
و به چیزی جز خود نمی اندیشم....
و یک زن خونه دار با سطح فکری متوسط شده ام...
.به خصوص اگر قرار باشد هیچوقت نروم دانشگاه....
هی برو بیا بنوش برقص بپز بخواب ....
و باز روز دیگر دوباره......
یک موجود بی فکر.....
از نوشته هایم می فهمم....
که چیزی جز روزمره گی های تکراری نیست...
امیدوارم سال جدید...
که وقت بیشتری دارم.....
کمی خودم را بسازم....
خودم و فکرم را.....
وای من داره دلم جوش می زنه و هیجانی شدم!!! یک عالمه کار دارم....از دست خودم حرصیم چون یه گوشی قشنگ هفته پیش فروختیم به دخترم قرار بود آخر هفته پیش پولشو بده...به روی مبارک نیاورد...حالا که بهش میگم بیار می خوام واسه نیما کادو بخرم یه جوری جوابمو می ده که انگار باید معذرت خواهی کنم که ازش پول خواستم در ازای گوشی موبایل....به هر حال پوله داره میاد.....وای خیلی هیجانزده ام اصلا نمی تونم هیچی بخورم..هی اینور و اونور می دوم واسه خودم می پرم بالا و پایین مث بچه ها خوشحالی می کنم....الان هم به آسیه قناری زنگ زدم که بیاد کمک من واسه غذا ها...سالاد اولویه و پیراشکی و چیکن استروگانف و فاین رولت(یه چیزی تو مایه پنکیک سرد...) خوشبختانه این دفعه مشکل ظرفشویی نداریم چون همه ظرفا یه بار مصرفه.....سرما خورده هم هستم..ولی نمی ذارم خودشو نشون بده....تازه چهارشنبه هم قراره بریم اخلمد...با همه استاد های کلاس زبانمون ما دیگه اند ورزشکار شدیم...فردا هم که سه شنبه است طاهره جون میاد تمیز کاری می کنه......وای چه شلوغ پلوغم...خدایا مرسی ...خدا جون فردا شب رو به ما رحم کن نیان گیر بدن آخر سالی...با همسایه های خودمون هماهنگ کردیم...انشا...چیزی پیش نمیاد...من هنوز نمیدونم چی بپوشم.....یو هوووووو هیجانی.....
....پس از خواندن پست جدید هیچ کس عزیز یادم افتاد که راستی راستی یه سال دیگه هم گذشت....و یه نگاهی به سالی که گذروندم بندازم.....این سال ۸۶ جزو بهترین سالهای زندگی من خواهد بود(شاید هم سالهای بعد بهتر باشند ولی تا حالا بهترین بوده!!) امسال ما دو تا خیلی کم دعوا کردیم...شاید کلا سه بار....در حالیکه سالهای پیش......و در ۹۰ در صد اوقات حس و روحیه خوبی داشتم.....زیاد حرص نخوردم...دو تا سفر خارجی رفتیم و این یعنی ما از مو قعیت مالی زیر صفرمون خیلی یه هو پریدیم بالا...در این سال خیلی با تجربه شدم....اون حاملگی خارج از رحم و جراحی و ....حس جالب نزدیکی به مرگ...دردی که تا بحال معنی شو نمی دونستم.....آدمهای زیادی اومدن و رفتن...چند تا شون موندن...چه زیاد ازشون چیز یاد گرفتیم هم از خوبهاشون هم بداشون....چه لذت عمیقی نصیب من شد امسال که جرئت پیدا کردم با یکسری آدمهای ویران کننده روحم قطع رابطه کنم....تونستم به زندگیم با دید مثبت نگاه کنم و اثر خوبشو ببینم....تونستم یه سال اونطور که خودم دوست دارم و تصمیم می گیرم بدون نگرانی از شکستن چهار چوبها زندگی کنم.....اما.....امسال چند تا موی سفید پشت سرم دیده شد!!! سردرد های مزمن که همیشه ازشون می ترسیدم شروع شد....من تبدیل به یک آدم متفاوتی شدم البته از سال قبلش جرقه اش خورده بود ولی امسال تثبیت شد.... نسبت به سالهای قبل و کلا آنچه بوده ام بسیار آدم بدی شدم....در روابط ...در تجربه ها...خیلی از تابو ها را شکستم و کارهای متهورانه ای کردم....شیطنت زیاد کردم شاید داشتم همه معصومیت و مظلومیت عمرم را جبران می کردم....و همه را چه خوب درک کرد این نیمای مهربان و چه میدونها بهم داد تا همه دق دلیهامو خالی کنم...کودک درونمو که هیچوقت مجال شادی و هیجان نداشت شفا دادم.......خیلی بی احساس تر و بی تفاوت تر شدم....دیگر به راحتی قبل گریه ام نمی گیره از هر چیز کوچکی....آدمها چیز های زیادی بهم آموخته اند و زندگی و نیما...این سال به علت خوشگذرونی زیاد با پدیده ای آشنا شدم بنام اضافه وزن که هیچ وقت فکر نمی کردم دچارش شم منی که وزنم از ۳۶ کیلو بیشتر نمیشد .....امسال آدم نورمال تری نسبت به سال های پیش بودم...قرص آرام بخشی نخوردم....و حس اعتماد به نفس ...خوشحالی و خوشبختی و رضایت هم در این سال به سراغم اومد.....دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه....خدا رو شکر!!!همین!
پ.ن:خوب میبینم که دو نفری رو هم که اصلا نیما راضی نمیشد دعوت شدن توسط خودش!! حالا چه فنی زدم راضی شد رازه!!!
چرا؟؟؟از گشادی خودم خوشنودم!!!!چرا؟؟؟ از اینکه در این هفته های سپری شده ذره ای کاری نکرده ام که بتوان اسمش را خونه تکونی گذاشت یا حتی تمیز کردن خونه.....چرا؟؟؟چون از چند ساعت پیش تا کنون و احتمالا تا چندین ساعت بعد....یک طوفان بی سابقه ای شده که فکر می کنم الان خانه را از جا می کند و من به سرنوشت دخترک جادوگر شهر اوز گرفتار می شوم.....و هر چند دقیقه صورتم پر از خاک می شود...در حالیکه همه در و پنجره ها بسته اند خاک نرمی در هوا موج می زند و گلویم را خار خار!!! می کند....چه حرص عظیمی می خورند اینها که حسابی شسته اند و سابیده اند...چون همه چیز با خاک یکسان شده...
موضوع دیگر:از قدیم گفته اند رگ خواب شوهر اگر در دست زن باشد کارش درست است....جالب است که به اطلاع برسانم تلاشهای من در جهت راضی کردن شوهر به دعوت یک نفری بالاخره موثر واقع شد و آن بنده خدا هم که منتظر تلفن دعوت بود از انتظار درآمد و همچنین یک قناری هم دلش شاد شد و کمی از کرم قنبل بنده کم شد!!!! حالا مونده ۲ نفر دیگه که هنوز نهضت ادامه دارد................
این جمله مشهور را جناب نیما دیشب در اوج عشق و محبت بیان فرمودند!!!!!
سردردم!!!مطابق هر روز صبح!!دارم به هفته آینده فکر می کنم که تولد نیماست....من که کادو نمیخرم به جایش یه تولد درست و حسابی برایش می گیرم غذا های خوشمزه می پزم.....خدا کنه بشه....خدا کنه اصلا نریم عید مسافرت....اونم با ماشین...چون همش سردردم خدایا این چه دردیه که علتش معلوم نیست.....دلم می خواد همه موهامو دکلره کنم....ولی یه دفعه خیلی تغییر می کنم...شاید زشت شدم...نمی دونم....پس می رم به قول نیما لابلای موهامو خط خط میدم!! نه بخاطر عید و دید و بازدید بخاطر خودم و نیما که توی سال جدید یه کم فرق کنم....من که عمرا نمیرم جایی...فقط یه سر کوچولو می رم خونه مامان بزرگ....خونه مامانای خودمونم که حساب نیست....هوا چقدر عالیه...جمعه حتما میریم....وای یک پسری هم قراره بیاد که هممون عاشقشیم....قراره از کوه به عشقش خودمونو پرت کنیم پایین!!!ما کشته مرده اون لهجه تهرونی غلیظتیم مجید جون!!!!هنوز چند ماه نشده که رفته تهران دانشگاه....و از این بگذریم یه شخصیت ویژه به حساب میاد....و بقول خودش صورتbaby face اش همه رو کشته!!!!!چقدر کار دارم....سرم هم میدرده همچنان!!!!
در نهایت بی حوصلگی.....پس از یک سردرد طولانی....عصبانی از خودم که باز یادم رفت اون همه مطلبو اول save کنم و همش رفت....در یک خونه تکونده نشده......نشستم نمیدونم چه کنم....از کجا شروع کنم....کار خاصی هم ندارم....نهار دارم هر چند شاید نیما نیاد....بشینم فیلم نگاه کنم؟؟ بد فکری نیست.....هی دختر جون چرا الکی میپیچونی همه چیو؟؟؟شنبه میگی طاهره جون میاد سه سوت خونه تکونی می کنی.....بعد هم میری آرایشگاه و صفایی به خودتت میدی....سبزه هم که مامانت انداخته برات....خوب دیگه چی؟؟آهان موبایلتم تا ظهر وصل میشه اینقد پریشونی نداره....تقصیر این منشی نیما بوده که دیر قبض موبایلمو داده.....داره تعطیلات شروع میشه....خدا به خیر بگذرونه این شوهرک چه جوری قراره سرش بند شه؟؟؟ حرفش زده شد که با مامانم اینا با ماشین بریم مسافرت ولی دوست ندارم با ماشین همش استرس دارم می ترسم تصادف کنیم و حوصله بار و بندیل و غذا درست کردن و ظرف شستن تو راهو ووایی دستشویی های تو راه....حالم بد میشه....با این سردردای من.....چه قاطی پاتی نوشتم.....خوب هستم.....
-امروز رفتم دانشکده و فرم حذف ترم رو پر کردم اصلا ناراحت نبودم چون برنامه های متنوع و قشنگی برای خودم دارم اما با دیدن چند تا از بچه ها اشکم در اومد البته زود خودمو جمع و جور کردم...بعد نگاهی به دور و برم کردم...هیچ چیز جالبی نداشت برام...درسهای خسته کننده...کلاسهای کسل کننده...استادهای با پارتی بازی استاد شده....جزوه های ریز بی سر و ته....همکلاسی های نچسب...حداقل همشون ۷ سال از خودم کوچیکتر بودن....دیدم چیزی نیست که بخوام بخاطرش حسرت بخورم ....
-الان نیما زنگ زد و گفت که داره میره گوشیشو عوض کنه...تازه که خریده بودی مگه کشتی میگیری تو با گوشی هات؟همش وسط صحبت قطع میشه و پرش انتن داره شایدم خطا این روزا اینطوریه ولی بهر حال بهانه خوبیه که بره واسه خودش خرید...منم که می خواستم نزدیک عید خرید نکنم بخاطر گرونی بی دلیل حالا هوس کردم برم یه عالمه لباس بخرم...تازه آقا هنوز لباس خریدنش مونده...کلی از دبی لباسهای مارکدار شیک خریده اینقدر ورزش کرده که براش گشاد شدن ....اشکالی نداره نیما جان هی تو بخر هی من بخرم....مسابقه است دیگه......
-خدا رو شکر زندگیمون داره کم کم شکل عادی به خودش می گیره(چشم شیطون کر!!)اگه عزیزان دوستان بذارن(با این سگ اخلاقی هایی که نشونشون دادم بعید می دونم فعلا سر و کلشون پیدا شه) چقدر خوبه شب زود خوابیدن واقعا موهبتیه!! دارم نیما رو متقاعد می کنم که:اینها در شان تو نیستن که باهاشون می پری ....از این جور حرفا و هندوانه ها میدم زیر بغلش شاید از این جماعت مجرد ها دل بکنه ....هر چند خودمم حوصله جماعت متا هل ها رو با بچه های زر زرو و زنهای پر حرفشونو ندارم....مث اینکه دارم نیما رو هم مث خودم منزوی می کنم.....زهی خیال باطل !!منزوی!!! اونم این بشر! به هر حال تلاشمو می کنم .....
-من دلم شدید هوای خارجه!!! کرده....هر جایی بیرون از این مملکت....خیلی دارم پررو میشم مگه نه؟؟
فردا آخرین روز دانشگاه رفتن من خواهد بود......
-
در این لحظه باید اعتراف کنم که حوصله ام سر رفته تنهایی و دلم واسه نیما یه ذره شده و از اینکه اینقدر اذیتش می کنم و بهش گیر می دم پشیمونم!واقعا هیچ چیز مزخرفتر از زندگی مجردی نیست نمی دونم این جوونا چطور طاقت میارن تنها باشن؟؟؟؟
-
اعتراف می کنم که خیلی هم کار نداشتم اینقدر می گفتم کار دارم و اصولا لجبازی بود...از صبح هم بیشتر خوابیدم و فیلم نگاه کردم........
-
اعتراف می کنم که تازگی ها اخلاقم خیلی گند شده!!! و کم آشپزی می کنم....درس هم کم می خونم حتی وقتی فرصت دارم......
-
اعتراف آخر اینه که اونچه چشممو ضعیفتر کرده این کامپیوتره و من به دروغ می گم خستگی و کلاسهای دانشگاهه و نمی خوام از اینترنت دل بکنم.......
بعد از یک شب لج درار امروز من کاملا آزادم که زندگی کنم اونطوری که دوست دارم.بر و بچ رفتن کوه نوردی و فرصت برای من مهیاست که این جزوه عجیب simple prose texts را نگاهی بیندازم شاید چیزی دستگیرم شود....خواب تا ساعت ۱۰ هم موهبت دیگر جمعه نازنینه که روز دیگه ای یافت نمی شه...سکوت خونه استثنائیه و باور نکردنی....آرامش ...سکوت....الان نیمای عزیزم داره تو کوه مخ جماعتو می خوره....مطمئنم که یه لحظه فک مبارک نخواهد ایستاد!!! جالبه که خستگی ناپذیره...و شب هم میاد هنوز دوش نگرفته یه برنامه دیگه می چینه...!!! البته امشب حتما باید یه سر بریم خونه مامان و باباش ....چند وقته که فیض نبردم دارم ترش می کنم....خونه اینا که میری معرکه است فکر می کنی همه وجودشون یک زبون بزرگه و میبینی زبونها غوغا می کنن و میدوند...همین زبون دراز باعث شده که آقای وکیل در عرض ۴ سال به اندازه ۱۰ سال جلو بیفته!!! جدا دلم براش تنگ شد...خوب شیطونه دیگه...و دلش می خواد حرف بزنه و شاده... به جای ایراد گرفتن به کار های اون که عزیزترینم هم هست با همه اینا...بهتره از این فرصت استفاده کنم و به کارهام برسم....
-دارم شدید تلاش می کنم که وانمود کنم حالم خوبه!!!دیروز که نیما داشت سکه ها رو می شمرد که بفروشه باهاشون زمین بخره طبق معمول که شوخی می کنیم گفتم آهای چند تاش مال منه کادوی تولدمه یادت رفته...اونم با مهربئنی گفت زمینم مال تو غصه خوردی به اسم تو باشه...یه هو پقی زدم زیر گریه که آدم کور زمین و سکه می خواد چکار....وقتی که من نبینم دیگه چه فرقی می کنه؟؟؟بعدشم مامانم زنگ زد و نیما کلی باهاش حرف زد و چقلی کرد که من همش پای کامپیوترم و الکی چشمامو خسته می کنم و.....دیروز هم استاد گرامی با زبون بی زبونی گفت که دختر جون زودتر بچه بیار اگه می خوای ببینیش!!!!! هر چند وقتی که اوضاع وخیمتر می شه یه دوره سوگواری برگزار می کنم باز یادم میره...ولی این دفعه گویا فرق داره چون دیگه دکتر های عزیز شماره عینکمو زیاد نمی کنن و من همینطوری علیل باید سر کنم...می گن اگه زیادش کنیم سردرد شدید می گیری...الانم که همش سردردم....نمی دونم با این همه درس خوندن می خوام آخرش به کجا برسم؟؟؟؟ جدا شاید انصراف بدم اگه درخواستمو قبول نکنن....امروز رفتم ریز نمرات لیسانسمو از سازمان مرکزی دانشگاه گرفتم...در کل ۲۰ تا نمره ۲۰و ۱۹ داشتم بقیه هم ۱۷ و ۱۸ واقعا چه خوب بود اگه همونو ادامه داده بودم الان وکیل شده بودم....خدا کنه واحد های عمومی تطبیق بدن....امیدوارم.....امشب مراسم خواستگاریه باید برم شب خونه مامانم اینا.....بخاطر اومدن این خواستگار کلی بحث پیش اومده....نیما که کلا مخالفه چون اصلیت پسره تربتیه و نیما می گه امکان نداره تربتی ها آدمهای خوبی باشن!!!! (نه اینکه مشهدی ها خیلی به خوبی معروفن!!!)آبجی خانوم دم بخت مخالفه چون فکر می کنه خانواده مومنی هستن و حوصله حجاب و چادر و ....نداره(هنوز که ندیدیشون از کجا اینقدر مطمئنی؟؟؟) با با هم می گه اینا از الان بدجنسیشون شروع کردن...چرا؟چون اولش گفتن اگه اشکالی نداره اول پسرمون نیاد ما که پسندیدیم بعدش بیاد!!! از این مراسم متنفرم.....خلاصه بابام یک الم شنگه ای راه انداخته که مامانم زنگ زده بهشون گفته یا نیاین یا با پسرتون بیاین...ما از این رسم ها نداریم....!!! باز امشب خنده بازاره تو این مراسم مسخره....مث مجسمه باید بشینیم لبخند ژوکوند بزنیم...این مامان هم که نمی دونه چی بگه...هی من باید از زیر زبونشون حرف بکشم....این خواهر خنگ هم می ره صحبت کنه آنچنان حرفای مسخره ای می زنه که پسره از سرخوشیش خوشش میاد....مثلا می گه شما اهل نصفه شب طرقبه رفتن هستین؟؟؟؟شما مهمونی و رقص دوست دارین؟؟؟؟خدا شفات بده تو هنوز وقت ازدواجت نیست با این فکرایی که داری فک کردی زندگی همیناست؟؟؟؟.....من خیلی خوابم میاد دیشب مهدی دوست نیما اومده اینجا مونده تا نصف شب کلی هر و کر کردن نذاشتن درست بخوابم پت و مت نشستن تا ۲:۳۰ فیلم american pie نگاه کردن....من که از این جور فیلما بدم میاد بهشون گفتم صداتون در نیاد اینا هم بالش گرفتن جلو صورتشون خودشونو می زدن!!!نصفه شب هم آقا تو خواب بلند بلند حرف می زد هی من می پریدم تا دوزاریم بیفته که صدای کی بود از پذیرایی میومد کلی خواب از سرم می پرید...خلاصه صبح چند تا دری وری به جفتشون گفتم...خدا این دو تا رو واسه هم حفظشون کنه به سقف و دیوار هم نگاه می کنن دو ساعت از ته دل می خندن.....ساعت ۸ منو گذاشتن دانشکده رفتن با هم آبمیوه سجاد کوفتتون بشه!!!! منم برای جبران هم که شده امروز بعد از کلاس میرم با آسیه یا ذرت مکزیکی می خوریم یا کافه گلاسه عسل....وای به به...مگه با همین چیزا سر خودمو گرم کنم یادم بره چه وضعی دارم و گرنه که راه می رم و اشک می ریزم..(از اینکه برای خودم اینقدر دلم میسوزه خنده ام می گیره...هی تصور می کنم که کور شدم و تنهام و همش سیاهی و تاریکی...الانه که باز.....!!)
دیشب با یک عده موجودات خیلی شلوغ شام بیرون بودیم...سرسام گرفتیم...رفتیم غذای سفید و کلی یاد جلسات free discussion کردیم....تازه قبلش یه کار خیلی خوبی کردم رفتم به مامان بزرگ مریضم سر زدم خیلی خوشحال شد.....دیگه چیزی نمونده که تعریف کنم خیلی هم خوابم میاد کمبود اساسی دارم...خدا لعنتت کنه مهدی روانپریش نذاشتی بخوابم!!!!!



