تبليغاتX
ضد خاطرات

آآآآخخخخخخخخخخ جون یک weekend چهار روزه از امروز شروع شد.بخاطر کنکور فوق کلاسا تا یکشنبه تعطیل....نمی دونین من چه مورچه خوبی شدم یک مورچه منظم و فعال و کار درست.....جمعه شب چند تا مهمون عزیز دارم از دوستای قدیمی و کلی می خوام غذاهای خوشمزه بپزم....درسا رو به راهه....امروز هم یه نفر خیلی سعی کرد اذیتم کنه ولی من دیگه اون آدم خیلی آسیب پذیر قبلی نیستم و طرف همه پتانسیل بدجنسی و بد دهنیشو به خرج داد تا منو از کوره بدر ببره اما نتو نست...حالا می فهمم چقدر تنهاست و چرا اینطور تنهاست!!!!هیچوقت بد جنسی نکردم و هیچوقت در لحظه اون بدترین حرفی رو که به ذهنم رسیده دلم نیومده که بگم و طرفو ناراحت کنم شاید منظورمو رسوندم به هر حال ولی دوست عزیز افتخار نکن که هر چی به دهنت میاد میریزی بیرون...یکی از خاصیت های انسان بودن تفکر پیش از سخن گفتنه!!!!همه سعی خودم رو دارم که اشتباهات قبل رو تکرار نکنم به هیچ قیمتی .خدا رو شکر که تجربه هایی دارم و الان می دونم چه جوری باید برخورد کنم....بگذریم برای مهمونی جمعه می خوام قرمه سبزی(به به!!) فسنجون!! سوپ شیر و کرم باواریا درست کنم....خیلی وقته مهمون این جوری نداشتم که از جون و دل براشون آشپزی کنم .کلاس مکالمه عالیه و از خودم راضیم که قنبل مبارک را تنگ کرده و رفتم...فقط مشکل این مقنعه اعصاب خورد کنه...وقت نمی کنم برم یکی بخرم...از ترم پیش که مقنعه ام گم شد این مقنعه مادرشوهرمو سرم می کنم که لیز لیزیه ...هر طور شده امروز می رم می خرم...تا هفته دیگه منم بالاخرهADSL دار می شم دیشب رفتم پولشو دادم...خدا جون برای همه چی مرسی...خدا جون دوست دارم....

+ نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386 ساعت 5:38 توسط کتی | 

من سرم خیلی شلوغه فک کنم تا چند وقت نتونم یک پست جانانه بنویسم فعلا که حرفی هم ندارم چون هیچ غلط دیگه ای به جز درس خوندن نمی کنم و همه جا هم امن و امانه کسی هم دور و برم نمی پلکه....جو گیر شدم وحشیانه درس می خونم...دقیقا وحشیانه!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386 ساعت 5:43 توسط کتی | 

  • آخر هفته خوبی بود خدا رو شکر نهار خونه مامانم اینا دعوت بودیم....فیلم دیدیم....مهمانی خوبی رفتیم....درس خوندم....چند نفرو که خیلی دلم تنگ شده بود دیدم....نیما هم کوه رفت...منم خونه رو خیلی مرتب کردم ..طاهره جون قراره بیاد فردا... و...خلاصه دو روز تعطیلی مفید بود.از اون جایی که اتفاق خاصی نیفتاده و قابلمه هم داره از تو آشپزخونه صدام می زنه...بهتره که از دنیای مجازی خارج و به دنیای واقعی بپردازم!!!!
+ نوشته شده در شنبه 27 بهمن1386 ساعت 5:45 توسط کتی | 

 اونقدر خسته ام که سردرد شدم.کلی کار درسی دارم این هفته باید یه نامه برای درس نامه نگاری بنویسم و یه بخشی از دیکشنری idiom کپی بگیرم یک داستان از چخوف رو کامل از نظر اصول داستان بررسی کنم مجموعه داستانهای کلاسیک کوتاه انگلیسی از اینترنت دربیارم یک متنی هم ترجمه دارم و درس بیان شفاهی هم این هفته تشکیل نشد من موندم داستان portrait of a lady که این هفته باید آماده اش کنم...با وجود همه اینا کلاس فشرده هم از امروز شروع شد و دیگه کارم ساخته است هر روز ۴ تا ۶ ...دیگه اگه جنبه مهمون بازی هم داشته باشم وقتشو ندارم خیلی عالیه .امیدوارم تا قبل از اینکه بخاطر بچه از همه چیز بیفتم انگلیسیم به حد قابل قبول خودم رسیده باشه.شب به خیر مردم از خستگی!!!!

+ نوشته شده در شنبه 27 بهمن1386 ساعت 5:44 توسط کتی | 

سسسسسسسللللللاااااااااااااااامممممممممم.يك روز خوب داره شروع ميشه با كلي برنامه مفيد....ظهر ماهي قزل آلا داريم....خيلي حالم خوبه.....ديشب ما دو تا تنهايي(چي شده!!آفتاب از كدوم طرف دراومده؟؟)عشقولانه رفتيم باربكيو و استيك باحالي زديم تو رگ......يك كتابي گرفتم بنام  american accent trainingکه البته یک CD هم داشت ولی فکر می کردم CD زیاد پر محتوا نباشه اومدم خونه دیدم تمام کتاب رو کامل کامل به زیبایی هر چه تمام داره و خیلی کیف کردم دوست دارم اینقدر تمرین کنم که لهجه ام خوب بشه....از نظر درسی به خودم امیدوارم نمی ذارم مث ترم پیش از انگلیسی به این جذابی و قشنگی خسته بشم...از شنبه هم می رم کلاس فشرده مکالمه با دوستم و چون دو ترم از سطح خودم پایینتر رفتم مطمئنم که زحمتی نداره....به به چه خوبه آدم تو خونه خودش بشینه با آرامش و به کاراش برسه...امشب که weekend برنامه فیلم داریم فیلمام ته کشیده باید برم یه سری جدیدDVD بگیرم دنبال جایی می گردم که ارزونتر باشه قبلی هر CD کپی بدون قاب رو دو هزار تومن حساب می کرد شنیدم که ۸۰۰ تومن هم هست....فردا شاید نیما بره با گروه کوهنوردی بیرون...خیلی ورزشکار شده و گروه درست حسابی خوبی هستن..بچه بازی و مسخره بازی تو کارشون نیست...اگه بره چه عالی می شه..باز من یه سری کارای عقب مونده رو انجام می دم....من که مورچه نارنجی هستم عمرا تو این برف و یخها راه نمیفتم برم دشت و صحرا چه برسه به کوه!!!ما را همین دانشگاه خودمان بس است که هی بریم راه بریم و دور بزنیم خداییش خیلی دل آدم باز میشه از بس که بزرگ و وسیع و قشنگه...دانشگاه فردوسی رو می گم......خوب دیگه وراجی بسه....قزل آلای خوشگل داره صدام می زنه......
+ نوشته شده در جمعه 26 بهمن1386 ساعت 5:46 توسط کتی | 
من چاق شده ام!!سه کیلو!!و انگار دارم خفه می شوم!!حالا چه کنم؟؟راه حل های خنگی زیاد سراغ دارم از ساعت ۷:۳۰ که بیدار شدم هیچی نخوردم...به نظر شما موثر خواهد بود؟؟؟راه حل ویژه ای هم سراغ دارم...آنهم این است که از فردا که می روم دانشکده هر روز یک زمان خاصی را صرف تماشای آقای الف کنم!!!خیلی سریع گوشت تنم آب خواهد شد!!!ایشان یکی از کارمندان بخش آموزش هستند.دراز ریقو...حدود ۴۰ ساله با یک دماغ خیلی بزرگ و قیافه داغون ....گویا مسئول گروههای جغرافی و علوم اجتماعی هستند....از روز اولی که ما یعنی من و دخترم رفتیم انتخاب واحد ایشان از دور چشمشان به دختر من افتاد و سراسیمه خودشان را به ما رساندند و زحمت انتخاب واحد را سریعا بر ما هموار کردند.روز بعد در محوطه از دور ما را دیدند و با خوشحالی زیاد اصرار کردند که ما را برسانند در حالیکه اسم و فامیل هر دومان را و البته من را برای خود شیرینی !حفظ بودند خیلی ایشان آدم خیری بودند که می خواستند ما را برسانند خدا را شکر که هنوز اینجور انسانهای شریف در دنیا هستند!!!...دختر ما مانده بود که با این آقا که جای پدرش می باشد چگونه رفتار کند؟؟سعی کرد اطرافش آفتابی نشود جز هنگام انتخاب واحد و حذف و اضافه و ایشان هم خیلی شاکی که چقدر شما خانوم بی معرفت هستید ما ارادت خاصی به شما داریم!!!!مرتیکه یک نگاهی به آینه  بیندازی بد نمی شود ها!!!!خلاصه یک چند باری ما توی ساختمان می پلکیدیم و سرک می کشیدیم که ناگهان این جناب محترم را دیدیم در مقابل کامپیوتر نشسته سخت به چت کردن مشغول است!!!!!آنچنان محو شده بود که ناخودآگاه ما را به یاد فیلم closer انداخت..چه کسی بهتر از او می توانست از خطوط اینترنت رایگان دانشگاه استفاده کند؟؟دلم می خواهد از یقه کت رنگ و رو رفته اش بگیرم با احترام بیندازمش در چاه توالت!!آخر شما که او را ندیده اید متوجه نمی شوید چقدر انزجارآور است...اگر من روزی پنج دقیقه ببینمش و رفتار و سکناتش را تحت نظر قرار دهم قطعا نصف جانم آب خواهد شد......................
+ نوشته شده در جمعه 26 بهمن1386 ساعت 5:45 توسط کتی | 

در پی بررسی فراوان پیرامون بیماری جدید"بیزاری از نوع بشر" تحقیقاتی چند به انجام رسید و علت شناسایی شد:دری وری هایی که در پاسخ خیلی ها تحویلشون داده نشده جمع شده و مثل یک بادبادک بزرگ جلوی چشم مورچه را گرفته و نمی گذارد آدم ها را دوست بدارد.شاید اگر در همان لحظه مناسب آنچه در مخ میلیمتری مورچه می گذشت به  سمع طرف های مورد نفرت می رسید همانا اکنون مورچه همه را دوست می داشت هر چند که همه شان دمشان بر کولشان رفته بودند....چه جفایی کرد بر خودش این مور با نگفتن حرفهایش:

-مامان خانوم!چرا اینقدر به مامانت چسبیدی ؟پس بابای طفلکی چی؟شورشو درآوردی به روی خودت هم نمیاری.دو روز کامل اونجایی یه روز خونه.دو ساله کارت همینه.بقیه چرا اینطوری نیستن و بیشتر به زندگیاشون می رسن.نا سلامتی شما هفت تا خواهرین ها....همش که تو نباید مریض داری کنی ..یه کم به فکر بابا باش..گناه داره..(عمرا اگه مورچه بتونه اینو به مامانش بگه)

-همکلاسی عزیزم ..که دو ساله کنار هم می شینیم...تو دیگه آخر رفاقتی...چطور واسه چیز به این بیخودی به من!!من که تا حالا اینقدر باهات صادق بودم...اینقدر مسخره دروغ گفتی؟؟؟حالم از دوستیت بهم می خوره!!!

ـخانم ش :به تو چی بگم آخه!!واقعا خیلی بچه بازی در آوردی.خوب شد همه چیو توضیح دادم قبلش برات.مگه نگفتم نمیشه با دوست پسرت بیای اینجا خودتم که تنها نمیای...این قهر و اداها چیه؟تو مثلا تحصیل کرده ای!!به چه زبونی بگم شوهر من دوست نداره اون بیاد...نمیتونی با من دوست باشی بدون اینکه اون قاطی بشه؟؟؟تازه دوست پسر تو که اصلا رفتار خوبی نداره با ما مگه ما منگولیم که دعوتش کنیم.بعدشم اون sms هایی که زدی.....گویا هیچوقت به عواقب رفتارت فکر نمی کنی...سعی کن فکر کنی.....به اون بنده خدای دیگه چکار داشتی که باهاش قهر کردی به اون که ربطی داشت ...جدا چند سالته تو؟؟با این وضع خیلی میکشی تو زندگیت...دوستانه بهت گفتم!!!!

-آقای س: بیشعور عوضی...تا آخر عمرم نمی خوام ببینمت.تو ****باز نزول خور دور و بر زندگی ما چیکار می کنی.خاک بر سر  من که تو رو از اول راه دادم.به خصوص با اون گندی که زدی عمرا که ببخشمت.سرتو کردی زیر برف نمیبینی چه رسوا هستی.

-آقای م:نمیشه جنابعالی یک کم فک مبارکو ببندین؟نمیشه به همه چیز دخالت نکنی؟ناسلامتی تو مردی..و جزء طبقه متشخص و با فرهنگ این شهری مثلا!!!نمیشه درباره همه چیز نظر ندی و تحمیل نکنی نظرتو؟لا اقل درباره مسایل شخصی من که می تونی خفه بشی...تقصیر نیما است که اینقدر به تو رو داده....یادته با اون دوست دختر عوضیت که بودی ما جرئت نداشتیم بگیم بالای چشمش ابرو!!خیلی پر رویی به خدا!!حوصله تو ندارم هر چند تو جمعیت دور و برم فقط تو رو رفیق می دونم ولی فعلا حوصله تو ندارم...یه کم خودتو اصلاح کن...نمیمیری که.....!

فامیل محترم من(یک عده خاص مد نظرمه):با همه وجودم دوست دارم داد بزنم :ریدم به همه کلاس و اصالت خانوادگیتون!!شماهانفهمیدین چه کردین با تربیت هاتون...با طرز فکرتون....یک عده بچه ناهنجار روانی دور از واقعیت و اجتماع تربیت کردین و خوشحال هم هستین...حقتونه هر چی بکشین...با افکار مسخره تون.دلم میخواد یک ساعت کامل بدترین حرفها و فحش ها رو نثارتون کنم..شاید آروم بشم یه ذره...شما ها نمی خاین هیچوقت از خواب بیدار شین....بچه هاتونو ببینین...متاسفم...برای خودم...تربچه های قرمز...شیک...تو خالی....مودب!!!!عروسک های کوکی....ایمان های شدید سطحی مبتذل..احمقانه...آدمهای شدیدا مادی...دربند...با آبرو....زندگی های چرت!!!!!خوب پولی به جیب زدن مشاورا و روانپزشکا با بچه های شما....یه آدم نورمال نشونم بدین دلم خوش باشه!!

-خانوم ل عزیز:ای انسان فرهیخته...فوق لیسانس....پر از معنویت....تو که نماز های درست و حسابی می خونی و همش هم حرفشو می زنی...تو که دلت آکنده از عشق به خدا و معنویته.....تو که خودت شلوار فاق کوتاه با شورت قرمز نخ در بهشتی می پوشی و اونطوری میشینی!!!تو به چه حقی به تاپ پوشیدن من گیر می دی؟؟؟؟چطور به خودت نگاه نمی کنی؟من هر جور لباس پوشیدم تا به حال به کسی خط ندادم مثل تو....!!!ازت بدم میاد.خانوم معنوی هدایت شده!!!کسی بهت نگفته غیبت کردن و فاتحه دیگرانو در نبودشون خوندن از *** هم بد تره؟؟؟

-و صد تا دیگه مث همینا دارم...از پسرا و دخترایی که فک می کنن اینجا پاتوقه..مکانه.اولش ادعای دوستی می کنن بعد میبینی اصلا فقط دنبال لاس زدنه و یه درینکی و حالی به هولی..زن و شوهرایی که چشم ندارن پیشرفت ما رو و خوبی روابطمونو ببینن....تا بچه هایی که همکلاسیمن و خیلی کوچولو هستن...چه اونکه همه رو مسخره می کنه و تحقیر...چه اونی که زندگی انگل وار داره و دختر بیچاره به نوعی لز محسوب می شه...همهشون به نوعی رو اعصابن...داغونم می کنن....حالمو به هم میزنن.

منکه گفتم این یه مرضه....یه مرض لا علاج...تنها دارویی که براش می یابم تنهاییه و آرامش....و تلاش در اصلاح خودم...چه از قدیم گفتن حتما یه کرمی هم خودم دارم که اطرافیانم اینجورین!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386 ساعت 5:47 توسط کتی | 

امروز فهمیدم که این حالت جدیدی که دارم تازگی تبدیل به یک بیماری خیلی خاصی شده که شایدم خیلی خاص نباشه و شما ها هم تا حالا صد بار گرفته باشید.اسمش هست مرض بیزاری از نوع بشر!!!!نمی خوام هیچکسیو ببینم یا صحبت کنم.....البته آق مورچه رو فاکتور بگیرین آخه اون که آدم نیست یه مورچه است!!!!!با هیچکس حال نمی کنم(هیچ کس عزیزم سوئ تفاهم نشه با تو خیلی حال می کنم!!)حرفی ندارم با کسی و یک ضد حال کامل هستم....حوصله آدمها و حرفا و فکراشونو ندارم و تو خودم نشستم چارزانو از جام تکون نمی خورم .چه خوب بود امروز از صبح تا شب تو خونه بودم و کسی هم حالمو نگرفت(یعنی نپرسید!)اصلا من اگه نخوام با کسی صمیمی باشم باید کیو ببینم؟؟؟؟؟یک بی اعتمادی شدید و عجیب و غریب نسبت به همه دارم و از گفتن جملات محبت آمیز زورکی(الهی قربونت بشم عزیزم....فدات شم...و غیره!)متنفرم...هیچ کیو تو دنیا جز نیما و مامان و بابا و خواهرام دوست ندارم  ...خوب ندارم زور که نیست...حوصله این بچه های دور و برمو ندارم که هی میان میگن تو به فلانی بیشتر توجه می کنی به ما اهمیت نمی دی و ال و بل.....ولم کنید..با هر کسی هر جور دلم بخواد رفتار می کنم...اصلا می خوام نبینم که رفتار نکنم.....اصلا از همه بدم میاد...خوب شد....من بدترین و سگ اخلاق ترین مورچه روی زمینم ....همینه که هست ناراحتین ولم کنین.......دعا کنید این بیماری نفرت از نوع بشر از وجودم بره و الا خونه میشه میدون جنگ!!!!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386 ساعت 5:50 توسط کتی | 

دلم گرفته

دلم عجيب گرفته

زندگي رنج است

رنج.. ..رنج

دنيا پر از غصه است

زمان داره مي گذره

بدون اينكه از تو بپرسه

و تو داري پير ميشي

به سادگي!!!!!

همه چيز خيلي زودتر از اينكه فكرشو كني تموم ميشه

قبل از اينكه مزه شو زير زبونت حس كني

تو هم مثل بقيه هميشه حسرت زمان از دست رفته رو خواهي خورد

و نفهميدي كه اومدي چه كني؟؟؟

داره تموم ميشه

اين فرصت كوتاه

چه ساده

و چه غمناك

+ نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386 ساعت 5:48 توسط کتی | 

سلام.امروز آقای همسر گرامی رفته با گروه کوهنوردی "غار مغان" تا من در سکوت و آرامش به presentation چهار شنبه ام بپردازم که داستان"portrait of a lady" اثر هنری جیمز است و فیلمش هم سال ۹۶ با بازی نیکول کیدمن ساخته شده....من هم از خواب بیدار شدم  به جای درس خوندن و استفاده از فرصت ساکت بودن خونه مثل احمقها اومدم اینجا اراجیف بنویسم!!!!دیروز رفتم کلاس فشرده مکالمه ثبت نام کردم...از ۲۷ بهمن شروع می شه هر روز....گشادی دیگه بسه ....خوبه خوشحالم ...زندگی داره خیلی پر بار میشه...می خوام این ترم با کمک خدای مهربون خیلی درس بخونم و خیلی هم مورچه خوبی باشم واسه آق مورچه!!کد بانو...درس خون.. فعال...عاقل....خوش اخلاق...زیبا...شاد...با ایمان.....انسان!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386 ساعت 5:51 توسط کتی | 
من سلولهای مغزم خشکید......مخم تاب برداشت.....گیر افتاده بودم تو تله.....چه به روزم اومد!!!!می دونستم اینطوری می شه.....با وجود این همه درگیری و کارهای عقب مونده ای که داشتم...من بیچاره مجبور شدم ۲ ساعت کامل بشینم در بست به مزخرفات مامان نیما گوش کنم....وای یادم میفته سرم سوت می کشه!!!قبلش نیما اتمام حجت کرده بود که اگه رفتی ...برگشتی.. غر نزنی!!حالا نمی تونم هیچی بگم...سرم گیج رفت..توی زیر زمین تاریک زندانی شده بودم تا اون هی برام آسمون و ریسمون بهم ببافه...قرار بود نیم ساعت طول بکشه دادگاه نیما و زود بیاد دنبالم ولی شد ۲ ساعت....کم کم داشت بازبه جریانات زایمانهاش با ریز جزئیات!!!! می رسید که خدا به فریادم رسید...هر چند همه شو حفظم انگار جلو چشم خودم زاییده از بس تعریف کرده...یه لحظه می خواستم بپرم بهش فک مبارکو بهم بچسبونم بگم تو رو خدا یک ثانیه...فقط یک ثانیه استراحت بده به این بیچاره!!!الان رسیدم خونه داره دور سرم می چرخه سرسام گرفتم....یه کندو زنبور گذاشته تو گوشم....مدتها بود که چنین فیض عظیمی نبرده بودم.....اما خوب هم دل اونو بدست آوردم هم دل شوهرمو....همین دنیا میارزه....ظهرم می خوابم اگه خدا بخواد **شعراش یادم میره........فعلا...........
+ نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386 ساعت 5:51 توسط کتی | 

  • سلام.بعد از چند روز بدون اینترنت سر کردن اکنون با یک سیستم ارتقا یافته عالی در خدمتم!!خیلی خوب بود که چند روز کامپیوتر نداشتم!به خیلی کارام رسیدم و فهمیدم که واقعا این وبلاگ نویسی آفتیه واسه زندگی من!!!چقدر کدبانو شدم بگذریم خیلی هم به شو شو مهربون رسیدم و فکرمو منظم کردم.
  • انتظار نظرات بیشتری رو واسه پست قبلی داشتم و متوجه شدم که اصولا وبلاگم خواننده های صاحب نظر زیادی نداره...اما خوب مهم نیست ...(الکی!)
  • الان خیلی دلم می خواد برم بخوابم اما نمی تونم نگم که در پی تصمیمات اصلاحی که گرفتم چه موفقیتهایی داشتم.....خیلی وقته که دیگه خونه مثل سابق شلوغ نمی شه و رفت و آمد ها کنترل شده و من وقت بیشتری رو با نیما جونم می گذرونم و تعطیلات هم که حتما باید دورمون شلوغ باشه با یه برنامه ریزی خوب از اون شکل پوچ خارج شده...هفته پیش دسته جمعی فیلم ۲۱ گرم رو دیدیم و امشب هم فریدا.....خلاصه که از اون حالت بیخود قبلی در اومده مهمونیا و یه پله ترقی کرده .
  • یک برنامه ریزی قشنگ واسه نهار و شام کردم و دیگه لازم نیست که فک کنم چی باید بپزم!اینم یک قدم موفقیت آمیز دیگه!
  • (این یه رازه!)می خوام نماز خوندنمو شروع کنم دوباره.....به این ارتباط معنوی نیاز دارم و حس می کنم بهم آرامش میده.خدا جون بهم کمک کن...مثل همیشه....
  • این جمله آخریه....همین رازه.....اگه بشه عالی می شه....لازمه اش ترک الکله که یه خورده سخته...و یک اراده قوی و لطف خدا.....رهام نکن خدای مهربون من..............
+ نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386 ساعت 5:52 توسط کتی | 

سلام.ما از سفر برگشتیم.....خوب معلومه که برگشتیم حالا چی با ید بگم؟؟خوب جای همه خالی سفر خوبی بود خیلی شهر قشنگی بود و بسیار شیک و مدرن بود و جماعت عربها هم خیلی تمیز و بیش از حد انتظار با فرهنگ و متمدن بودن.هر چند بیشتر هندی دیدیم تا عرب.....خوب بود خلاصه تنوع بزرگی بود .....هوا هم بهاری بود یه کم سرد و باد میومد.....من همش سردرد بودم و پا درد....چه زود پیر شدم !!!...در کل حالم خوب نبود  و نیست...انگار زیادی کله ام هوا خورده ...سعی کردم خوش بگذرونم یا لااقل بخاطر نیما وانمود کنم...عصبی بودم و راحت نبودم ...از شوخی ها و چرت و پرت های نیما....از چشمم که با عینک جدید اصلا خوب نمی دید....از بازار های بی انتها و دغدغه خریدن سوغاتی......سردرد شدید....دوستای افتضاحی که اونجا به تورمون خوردن.....شاید علتش اینها بود ...به نیما خیلی خوش گذشته..چون مث من نیست که همش سخت بگیره و خودشو آشفته و اذیت کنه و با همه جور آدم مث آب خوردن کنار میاد...منم که دیگه نمی تونم خودمو همرنگ جماعت کنم...و نمی تونم الکی بخندم و مسخره بازی از خودم در بیارم.....جنبه آدمای جدیدم اصلا ندارم ...باز باید گویا برم اون کلاسای لعنتی...که بهم حالی کنن که به من ربطی نداره که شوهرم چی میگه و چکار می کنه....چون من مسئول تربیت اون نیستم خوب دلش می خواد به هر قیمتی بخنده و راحته و داره از زندگیش لذت می بره...یا اون خانوم همسفر ما که همسن و سال من بود و یک لحظه فک مبارکش از حرکت وای نمیستاد و هر دری وری به ذهنش نرسیده از دهنش خارج می شد...و دائم سوتی های خفن میداد و هر ادا شکلکی که فک کنی ازش سر میزد و با همه سر به سر می ذاشت .....نمی تونم تحمل کنم خوب...هر چی هم جلسه و کلاس برم بازم قانونامو نمی تونم عوض کنم...نمی تونم خوشی و صمیمیتمو با هر غریبه و نا محرمی قسمت کنم .نمی تونم با هر آدم جدیدی زود گرم بگیرم ...خوب دوست ندارم ...با اونا هر چی هم مارتینی خوردم  نمی گرفت حتی یه ذره...شراب قرمز خوردم هیچ اثر نکرد...چنان خودمو سفت گرفته بودم که خدای نکرده این زوج لوده فکر رفت و آمد کردن با ما به سرشون نزنه....این شوهر من خوب پایه هایی پیدا کرده بود.....حالا قدر خونمونو می دونم و آرامشی که توش دارم و دوستای خیلی عزیزی که اونقدر منو می شناسن که وجودشون بهم حس امنیت میده..و خوشحالی.گذشته از همه اینا که از مغز معیوب بنده ناشی شده توی این سفر نیما خیلی هوامو داشت و گل بود گل!!مث باباهایی که مواظب بچه شونن که همه چیش رو به راه باشه خیلی مهربونه و خوش سفر...و هر جا می رفت با خودش سرزندگیو شادی می برد(حالا بگذریم به چه شکلی!).....خدای مهربون...تو که اینقدر به من لطف کردی و یک شوهر فوق العاده بهم دادی توانایی کنار اومدن با این زبون بی چاک و بستشم بده که دیگه خوشیم تکمیل بشه.متشکرم خدا جون!!!!

پی نوشت ها:

  • خدایا از فرهنگ داغون مشهدی به تو پناه میبرم..(شایدم همه جا اینطوری باشه..نمی دونم چرا همدیگه رو راحت نمی ذاریم ما ها؟و دائم در مورد چیز هایی که بهمون مربوط نیست دخالت می کنیم و نظر میدیم.)
  • سرم بخاطر خوردن بیش از حد شوکولات پر از دونه و زخم شده من مث روانی ها دائم دستم تو کله ام می چرخه ...چقدر زشت واقعا.خیلی هم درد داره حوصله دکتر رفتن ندارم تو این برفا.....
  • دختر از دست رفته ام که چهار ماهه با من قهره دوباره خودکشی کرده و سه روز تو بیمارستان بستری بوده ..الان هم مرخص شده معرفت حکم می کنه با وجود همه کدورت ها برم دیدنش ولی اصلا حسشو ندارم خودم به اندازه کافی فکرم درگیر هست که نمی تونم برم به اون روحیه بدم...خودم نیاز به روانشناس دارم جنبه آدم افسرده ای مث اونو ندارم که حتی نمی دونم چه جوری باید باهاش رفتار کنم که ناراحت نشه..خیلی علت قهرش مسخره و نشون دهنده روان پریشونش بود.بعد چهار سال دوستی خیلی نزدیک یه هو یا یک تماس تلفنی که به من شد و کسی بود که اون بدش میومد ازش و از عزیزان من بود و باهاش صمیمی صحبت کردم بغض کرد و رفت و sms زد که دیگه نمی خوام ببینمت و تموم!!!!حالا نیما اصرار داره که بریم دیدنش ولی من نمی تونم .خودش تنها بره زور که نیست.....
  • دانشگاه دوباره شروع شد....چه زود فقط یه هفته تعطیلی؟؟؟فعلا امروز که روز اول بوده بخاطر برف و سر بودن زمین خودمو معاف کردم ولی فردا چی؟؟؟
  • واسه خودم یه happy clinique خریدم یه هفت هشت سال پیش هم می زدم الان دائم تو هپروت خاطرات قدیمم...بو ها بد جوری تو ذهنم می مونه و خاطره می شه...
  • دیشب تو خونه خودمون با آبجو های خودمون کلی حال کردم و بهم خوش گذشت با دوستام...کجایی دختره شلوغ همسفر که به من لقب مجسمه سکوت داده بودی...من خیلی هم با حالم ولی نه برای تو.......!!!!
  • احساس چاقی و سنگینی میکنم البته بیشتر از یک ناحیه مخصوص !!!!چرا ورزش نمی کنم ؟؟؟عجب مورچه گشادی هستم  یه کم باید به زور هم که شده خودم رو اکتیو کنم من پس فعلا............

 

+ نوشته شده در شنبه 13 بهمن1386 ساعت 5:53 توسط کتی | 

آخ جون بالاخره مسافرتی شدیم.من الان یک مورچه هیجانزده نارنجی خوشحال هستم که دارم میرم آرایشگاه و نهارم هم حا ضره بعدشم باید بیام وسایل جمع کنم و فردا صبح زود .........خدا جون مرسی!همین که پا مو می ذارم از این کشور بیرون چنان حس خوبی بهم دست میده که نگو!عاشق فرودگاهم....وای خیلی خوشحالم....امیدوارم عینکم (که چند روز پیش شکست) تا امشب آماده بشه این یکی که الان زدم خوب نمی بینم باهاش ......یوهووووووووو  دبی جون ما اومدیم........

+ نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386 ساعت 5:59 توسط کتی | 

سلام.اصلا حال و حوصله نوشتن ندارم و یه جورایی این طور نوشتن خاطراتم به نظرم مسخره میاد !!مثلا که چی که من بیام اینجا هی از جیک و پوک زندگیم بنویسم(البته که خیلی اینکارو دوست دارم ولی فعلا ازش خسته ام خوب می شم باز)اینهمه موضوعهای خوب توی ذهنم هست که طولانیه و پیچیده خوب نمی تونم هی بشینم تایپ کنم که!!خسته ام.......اگه خدا بخواد و ویزامون فردا برسه پس فردا رفتیم....هر چند فقط ۴ روزه ولی برای دو تا خسته زیادی هم هست.....خدا کنه بشه بریم.......دل و دماغ نوشتن ندارم......تعطیلی خیلی خوبه و لذتبخش...ولی من جنبه بیکاریو ندارم و کسل می شم.همش خوابم و آخر گشادی!!!!!.....اینم یه پست از سر بی حرفی .....برای خالی نبودن عریضه:باز من کرم کارامل دلم می خواد!!!!!!!

+ نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386 ساعت 6:0 توسط کتی | 

می توانم نگه دارم دستی دیگر را

چرا که کسی  دست مرا گرفته است

به زنده گی پیوندم داده است......

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386 ساعت 6:0 توسط کتی | 

حالا بعد از آن همه سال   آن همه دوری  آن همه صبوری

من دیدم از همان سر صبح آسوده

هی بوی بال کبوتر و

نای تازه نعنای نورسیده می آید

پس بگو قرار بود که تو بیایی و .....من نمی دانستم

دردت به جان بی قرار پر گریه ام

پس اینهمه سال و ماه و ساکت من کجا بودی؟

حالا که آمدی

حرف ما بسیار

وقت ما اندک

آسمان هم که بارانی است....!

می دانم که می مانی

مگر می شود نیامده باز

به جانب آنهمه بی نشانی دریا برگردی؟

پس تکلیف طاقت اینهمه علاقه چه می شود؟

گاهی اوقات هر کسی حتی از احتمال شوقی شبیه همین حالای من هم به گریه می افتد.

 

یک نفر آمد

تا عضلات بهشت

دست مرا امتداد داد.....

چه حس عجیبی دارم من.دلم یه ذره شده واسه همسرم مهربونم.همه آنچه از خدا خواستم.بعد مدتهاست که دارم به شگفت انگیزی این زندگی فکر می کنم .و دلم تنگ شده واسش.همه مهربونی دنیاست.خدا از کجا اینو آورد دادش به من؟از آسمون.این پسر همه وجودش عشق.یک مهربونی بزرگه.از سر من زیادیه.نمی دونم  چه کرده بودم که خدا این هدیه رو بهم داد.هنوز نیم ساعت نشده از خونه رفته بیرون ولی انگار یه ماهه ندیدمش.انقدر شلوغه این کله که گاهی یادم میره چه موهبتی در کنارم دارم.چقدر زندگی برای من شگفت انگیز بوده...و معجزه آسا...چه کردی خدایا با من...چقدر خوبه وقتی که خلوته این خونه و من می تونم به خوشبختی هام فکر کنم و به معنی عشق....اعتماد....به یاد اون روزهای مقدسی که عاشق شده بودم برای اولین و آخرین بار دارم به این آهنگهای ابی که همون زمان عشق کوچولوی قشنگم بهم هدیه داده بود گوش می کنم و مثل همون موقع ها که با آهنگای شاد هم براش اشک می ریختم واسه خودم اشک می ریزم و متحیرم از اینکه از کجا اومده این موجود که اینهمه روحش بزرگه و اینطور عمیق بی دریغه و دوست داشتنش یه جوری فارغ از همه حصار های زمینیه.دیشب کاری کرده که من می تونم بخاطرش یه روز کامل ببوسمش و اشک بریزم.از اینکه اینقدر عشقش واقعیه و چطور بلده بزرگوار باشه.من شرمنده اش خواهم بود همیشه!!!خدایا نذار ازش غافل بشم .تمام زندگیمو تبدیل به زیبایی کرده و آزادی و عشق.اونچه معنای واقعی دوست داشتنه بهم نشون داده بدون دیوار کشیدنها و تعصبهای بیخود.بهم یاد داده که قلب بزرگی داشته باشم و این اجازه و توانایی رو بهم داده که انسانها رو دوست داشته باشم و محبت رو آنچنان به پام ریخته که می تونم به دیگران منتقل کنم.یه روز یه نفر ازم پرسد زندگیت خوبه؟گفتم محبت مثل بارون بهار میریزه رو سرم !همسر من همه وجودش یه قلبه یه قلب بزرگ!!!مملو از عشقم.عشقی که به هیچ عامل زمینی خدشه ای بر نمی داره.حتی اگه یه کارهایی هم بکنم و بهش نگم.حتی اگه بد باشم حتی اگه حواسم بهش نباشه.لعنت به من اگه روزی قدرشو ندونم.اعتمادی که گمونت نمی بره کسی بتونه به کسی داشته باشه.یه دریاست .همه زندگیم رو متحول کرده با وجود داشتنش...با بودنش ...هر روز برای من معجزه داره اتفاق میفته منم که بیخبرم منم که شلوغی های اطرافم منو با خودش می کشونه و از درک معجزه ناتوانم می کنه.یا عادت کردم و شکوهشو نمی بینم.....یه روز بهم گفت من انقدر به تو محبت می کنم که دلتو می زنم....ولی نزد و من هنوز تو کف بوسیدنشم و غصه ام اینه که بمیرم و ازش سیر نشده باشم و مطمئنم که هیچ وقت سیر نمی شم....اینه همه یه خیال نیست ..وجود داره و واقعیت داره...تخیلی نیست روزی صد بار هر کیو می بینم بهم میگه...این یه معجزه مسلمه که برای من رخ داده و شگفت انگیزه و بدیع و باور نکردنی.....من چه کم قدرشو می دونم......

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386 ساعت 6:0 توسط کتی | 

  • دارم آخرین زور هامو می زنم تا قبل از رفتن کامپیوترم هی بنویسم هی بنویسم...آقای مهندس کچل ریزه لطف فرمودند دفعه پیش کارت گرافیک نصب نکردن یعنی یه ایرادی بوده که نمی شده من هم یا دعوا و کولی بازی از خودم در آوردم که گفتن امتحانات تموم شد بیار درستش می کنیم.هر چی قلمبه یاد داشتم بار مسئول فنی بو گندو شون کردم.
  • الان زنگ زدم آژانس مسافرتی درباره دبی پرسیدم بعدشم مخ نیما رو یه کم زدم ....
  • دیشب اونقدر ها هم بد نگذشت در واقع خیلی هم خوش گذشت یک عالمه غذاهای خوشمزه خوردم و یک فیلم نیکول کیدمنی هم دیدم اسمش بودinvasion .
  • کارهای امروز من عبارت است از:آشپزی..(نمی دونم نهار چی درست کنم هنوز)..مرتب کردن(شامل جزوه ها و لباسها وخلاصه هر جور بهم ریختگی میشه)..ورزش(از نوع مورچه ای که امیدوارم حداقل یه ربع بشه)..تمرین زبان(خیلی واجبه)..پیدا کردن یک سری آهنگهایی که دلم براشون تنگ شده(از دیروز دارم دنبال سی دیmp3 ابی می گردم نمی یابم دلم واسه اون مدل آهنگا غش و ضعف می ره)مطالعه..(آخه می دونین که من مورچه فرهیخته ای هستم !!!!)..خالی کردن این سیستم لعنتی....فعلا صبحانه خوردن........................
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386 ساعت 6:1 توسط کتی | 

 
 

این یه پست کاملا پزشکیه و تجربه ایه که به نظرم لازم اومد برای کسانی که دنبالش هستن بنویسم چون به اندازه کافی در این مورد مطلب نیست و خیلی هم شایع شده.امیدوارم به درد یکی بخوره.

-این اسم اتفاقیه که تابستون برای من افتاد.عزیزانی که تازه ازدواج کردین خوب گوشاتونو تیز کنین.از فروردین پارسال تصمیم به بچه دار شدن گرفته بودیم و سه ماه که گذشت و دیدیم نشد رفتم دکتر و دکتر بهم داروی محرک تخمک گذاری متفورمین دادبعد از دو ماه باز هم بچه دار نشدم و هول شده بودم در حالیکه اصولا باید یه سال بگذره بعد این دارو رو شروع کرد.خلاصه عروس عمه ام متخصص زنان بود از تهران اومده بود و منم باهاش صحبت کردم اونم بهم یک داروی خیلی قوی کلومیفن رو داد که همزمان هر دو شون رو بخورم و یک سری دستورالعملهای خنده دار هم گفت که اینجا جاش نیست.یه ماه بعد خوشحال رفتم آزمایش دادم مثبت بود!!کف کرده بودم که چه سریع جواب داده بعد از کلی خوشحالی زود هم رفتم یه مانتوی گشاد هم خریدم جو گیر شده بودم رفتم دکتر با کمال تعجب گفت هنوز معلوم نیست که حامله باشی چون تیتر BHCGرقمش پایینه و ۳۱ بود(برای یک حاملگی طبیعی باید بالای ۵۰ حداقل باشه)چند روز بعد دوباره آزمایش دادم بالای ۷۰۰ و هفته بعدش بالای ۱۰۰۰ بود و دیگه مطمئن شدم که حامله ام قرار شد دو هفته بعدش برم سونوگرافی.سونو گرافی چیزی ندیدن داخل رحم.داشتیم شاخ در میاوردیم من و مامانم دوباره فرداش آزمایش دادم رفته بود هورمون بالا خلاصه گفتن این احتمال زیاد خارج از رحم یاECTOPIC PREGNANCY.ولی چون مطمئن نبودن نمی شد کاریش بکنن و من موندم چه کنم اومدم تو اینترنت گشتم دیدم خیلی خطرناکه و یک مصیبت خاصی به حساب میاد.اما دکتر می گفت چون ما نمی دونیم کجاست باید صبر کنیم یا بزرگتر بشه یا خودش جذب یا سقط بشه.همین اثنا یه کاری پیش اومد و رفتیم تهران پیش عروس عمه که این بلا رو سرم آورده بود اونم چند روز بیچاره با انواع دستگاههای پیشرفته سونوگرافی هر چی تلاش کرد نفهمید این بچه کجا قایم شده و هورمون هم مرتب صعودی می رفت بالا...روانی شده بودم نمی دونستم چی داره سرم میاد تقریبا دو ماه و نیم از عمر حاملگیم گذشته بود و هیج جا هم دیده نمی شد .اونجا بهم گفتن که شاید تو شکمت باشه!!!! و نمی ذاشتن بیام مشهد می خواستن نگهم دارن مبادا که بترکم!!!!!!با اعصابی داغون و پریشون برگشتیم و یه راست رفتم خونه مامانم از ترس اینکه یه هو چی میشه.چون خونده بودم که اگه توی لوله باشه یه دفعه می ترکه و غش میکنی....می دونستم که نباید تنها بمونم تو خونه...فردای روزی که رسیدیم یه چیز گرد و نصف شکل میگو ی عجیب غریب سقط کردم و کلی لرزیدم و گریه کردیم با مامانم و خدا رو شکر کردیم که همه چی تموم شد و راحت شدم..نمی دونم جنین بود یا نه ولی ظاهرا بود ..با خوشحالی تمام حس کردم دیگه خطر از سرم گذشته و برای اطمینان رفتم آزمایش دادم هورمونم رفته بود بالا ۱۱ هزار!!! یعنی چی؟؟؟باز دکتر بازی شروع شد و این دفعه منو فرستادن پیش یک متخصص سرطان زنان که متوتروکسات درمانی بشم.این آمپول متوتروکسات برای سقط استفاده می شه و یه روز گفتن باید بستری و تحت نظر باشم.دکترم گفت حالت خیلی بد می شه...(چرا گفت؟)خیلی احساس بیچارگی می کردم و ازاینکه این بلا رو با دست خودم سر خودم آورده بودم خودمو لعنت می کردم.نباید اون قرصهای قوی رو می خوردم چرا عجله کردم؟طی مراسم خاصی در یکی از افتضاحرین بیمارستانهای مشهد (قائم)در حالیکه نیما رو راه نمی دادن و داشت خودشو می کشت و مامانم هم ریز ریز گریه می کرد این آمپولو بهم زدن.....هیچ اتفاقی نیفتاد.حدس می زدم چون خونده بودم که برای حاملگی های با هورمون زیر۱۰۰ جواب می ده نه من که بالای ۱۱ هزار و دو ماه و نیمم بود.همون اول هم به دکتر متخصص گفتم من سرچ کردم گفتن خانوم سرچتون اشتباه بوده!!!!هیچ تغییری در من ایجاد نشد و برگشتم خونه منتظر که شاید فرجی بشه و هر چی هست خودش سقط بشه ولی نشد که نشد.آمادگی همه چیزو داشتم حتی گفته بودم که اگه غش کردم منو کجا ببرن و شماره تلفن دکترم هم دم دست بود و مثلا حتی سفارش هم کرده بودم که خون بیمارستانی بهم نزنن و از این طور چیزا.انقدر تو اینترنت گشته بودم که یه پا دکتر شده بودم.دو روز بعد در یک ساعت ۷ بعد از ظهر رفتم حموم و به محض اینکه شیر آبو باز کردم ناگهان دنیا تیره و تار شد...هیچکاری نمی تونستم بکنم از شدت درد صدام درنمیومد نمی تونستم بقیه رو صدا کنم و چشمام نمی دید.به زحمت خودمو کشیدم بیرون مچاله شده بودم درد بی سابقه و عجیبی بود .یواش خواهرمو صدا زدم خیلی یواش ....همه هول شده بودن چون صورتم کبود شده بود و لبام سفید.مامانم تند تند خشکم کرد و لباس تنم کرد و خواهرم به نیما زنگ زد و به دکترم که خانوم محترم جواب درست حسابی نداده بود و از سر خودش باز کرده بود.توی اون شرایط وحشتناک دکترم گفته بود ببریدش همون جایی که آمپول زده  میدونین چرا؟چون اون آمپول روی همه بدن اثر فوق العاده منفی و ضعیف کننده داره و نمی دونم چه اثرات خیلی بدی روی خون.کلی منو اینور و اونور کشوندن و چه معاینات درد آوری و من حس می کردم دارم به مرگ نزدیک می شم باور کنین چنان دردی بود که مردن برام لذت بخش شده بود.به هر بدبختی بود به یک بیمارستان خوب رفتم و بعد از کلی انتظار  برای متخصص سونوگرافی و ۴۵ دقیقه بررسی دقیق این نینی بدجنس مشاهده شد و خونریزی داخلی کرده بودم بلا فاصله برای عمل آماده شدم و دکترم هم ترسیده بود و نیومد یه دکتر دیگه اومد و خودم همه چیو بهش توضیح دادم و اون هم که دید من خیلی حالیمه گفت بی تعارف وضعت خطرناکه و عملت ناجور....و معلوم نیست این آمپوله چه اثری گذاشته و خیلی غر زد.......بالاخره عمل شدم مثل یک سزارین و یک لوله پاره شده و بقایای دو نینی دیگر و دو لیتر خون از من خارج شد.این قرصهای کلومیفن باعث شده بود که چند قلو باشه.حالا دیگه کاملا خوب شدم ولی تجربه بدی بود و از سهل انگاری و عجله خودم بود.امیدوارم بای هیچکسی همچین اتفاقی نیفته.اگه خواستین یه زمانی از این قرصها بخورین حتما قبلش یه عکس رنگی بگیرین که از چسبنده نبودن لوله ها مطمئن باشین.تو رو خدا برای نی نی دار شدن عجله نکنین و اصلا هم قرص جلوگیری نخورین تا به سرنوشت من دچار نشین!!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386 ساعت 6:2 توسط کتی | 

-امروز نیما با یکی از موکلاش که دوست هم هستیم رفتن دفتر خونه تا شاهد طلاقشون باشه.خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود چون بعد از تموم شدن مراسم و جاری شدن صیغه طلاق اون دوتا کلی همو بغل کرده و بوسیده بودن.چقدر عالی که با دلخوری جدا نشدن و خودشون شعورشون رسیده که اگه به هم نمی خورن لازم نیست دشمن هم باشن البته این دو تا فقط دو ماه بود که عقد کرده بودن و خدا رو شکر که زود فهمیدن.......این دوستامون یه خواهر و برادر دوقلو هسن که در زمینه علوم غریبه فعالیت میکنن دختره مدیومه(واسطه ارتباطات با ارواح!!!)و برادرش هم خیلی چیزها رو می بینه وقتی نگات می کنه و همش بهش تلفن می زنن پای تلفن هم میگه نمی دونم خلاصه چکار می کنه یا کارش درست هست یا نه ولی تا حالا به ما هم چیزای بدی نگفته چه از گذشته چه آینده و چه درباره کسی که ازش پرسیدیم.صبح اومده به محض اینکه تو ماشین نیما نشسته گفته:به به میبینم که یک وعده آینده کوچولو دارین!!!!!!...وای یعنی ممکنه ما هنوز یه ماه نشده که تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم.........حالا شما هم شاهدین ببینیم درست در میاد پیشگوییش.....بعد از اون اتفاق ناگوار شاید خدا به حالم رحم کنه و همه چیز خوب پیش بره ..امیدوارم.خیلی وقته که می خوام درمورد این موضوعی که برام پیش اومده بنویسم که کسانی که سرچ میکنن مثل خودم همون زمان یه چیزایی دستگیرشون بشه.پس بهتره تو پست بعدی بنویسم.
+ نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386 ساعت 6:2 توسط کتی |