تبليغاتX
ضد خاطرات
یک عالمه حرف دارم وقت ندارم بنویسمشون.پس فردا امتحانام تموم می شه در بست در خدمت وبلاگم هستم ...وای نه راستی از پس فردا به مدت نامعلومی سیستم در دست تعمیره..وای چه بد شد...پس من حرفامو چکار کنم.فعلا فقط بگم از شدت سرما صبح اقا مورچه کارت سوختشو تو پمپ بنزین جا گذاشته....خیلی حرصیه از خودش....برگشته دیده شیفت مامور جایگاه عوض شده بهش گفتن امشب بره حتما دست اونه و حالا امیدوارم دست پر بیاد هی حرص نخوره.بعید می دونم سالم برسه دستش....راستی یک آشی هم ما دو تا پختیم واسه خودمون ...اگه تا چند روز آینده اینجا یه دعوای اساسی راه نیفته شانس آوردیم...به خدا کار بدی نکردیم ها....یه نفر رو راهنمایی کردیم که زندگیشو تباه نکنه...فقط همین...چه خوب شد دانشگاه ما تعطیل نشد حوصله ام سر رفت از این تعطیلی ها و امتحانای کشدار.....راستی قوانین داره خوب اجرا می شه و خوشحالم .دست و پای بعضی ها رو هم جمع کردم از زندگیم خیلی خوشحالم....شوهرمم رو هم خیلی زیاد دوست دارم و جونم براش در میره خیلی خیلی زیاد شادمانم.......البته اگه فردا پس فردا گند نزنم انتحانامو خوشحالتر هم خواهم بود..........آخ جون ...مسافرت ....معلوم نیست کجا ولی به هر حال یه جایی!!!

۱۰ دقیقه بعد:طی تماس تلفنی مشخص شد که کارت دست مامور نیست و دزد عزیز از این هدیه الهی بهره کافی رو برده....از اولشم معلوم بود چرا ما گاهی شک می کنیم که هنوز وجدانی بیدار مونده باشه؟؟؟بهانه امشب هم جور شد که چون اعصابش خورده تپلی یکیو دعوت کنه وای نیما جان من چه کنم با تو پسر کوچولوی شیطون! فکر نمی کنی زیادی اجتماعی هستی؟مهم نیست.. من که به درس خوندن ادامه خواهم داد .....اگه بتونم.....وای شام چه کنم؟؟؟؟اقا من غلط کردم خیلی خوشحال بودم.....

+ نوشته شده در یکشنبه 30 دی1386 ساعت 6:3 توسط کتی | 

برای تو و خویش

چشمانی آرزو می کنم

که چراغها و نشانه ها را

در ظلمات مان

ببیند

 

گوشی

که صدا ها و شناسه ها را

در بیهوشی مان بشنود

 

برای تو و خویش روحی

که این همه را

در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی

که در صداقت خود

ما را از خاموشی خویش

بیرون کشد

و بگذارد

از آن چیز ها که در بندمان کشیده است

سخن بگوییم.

                                                            مارگوت بیکل

+ نوشته شده در جمعه 28 دی1386 ساعت 6:4 توسط کتی | 

-سلام این لحظه ای که می بینید اومدم دارم می نویسم تنها فرصت بیکاری بنده در این روز شلوغ خواهد بود.منتظر موش کوچولو نشستم که بیاد با هم غذاها رو درست کنیم.خیلی هم کار زیادی نیس همینطوری دور هم بودنش خوش می گذره موش خانم هم که بیکاره و خیلی هم نیکوکار!!امروز که روز اول اجرای قوانینمه متاسفانه درسی نمی شه بخونم شایدم عصر تا قبل از اومدن مهمونا خوندم.اما ورزش کردم خنده دار!!

-یک بازدید کننده مشکوک!یکی با جستجوی مورچه خانم اومده منو پیدا کرده.وای باز کی سوتی دادم خودم  خبر ندارم....البته اگه هر آشنایی هم اومده و اونقدر حوصله داشته اینهمه روزمرگی های منو بخونه دمش گرم....به قول نیما:دمش گرم.. دمش قیژ..دمش بوق تریلی.....وووای یه چیز خیلی خنده دار یادم اومد.این خانواده نیما اینا از خنده دار ترین موجودات روی زمین هستن.یعنی مامانش مخصوصا!!!یک اخلاق خیلی جالبی داره که یک لحظه نمی تونه سکوتو رعایت کنه و اصولا از سکوت متنفره!!!حتی وقتی تو خونه تنهاست دائم بلندبلند با خودش حرف می زنه.معذرت می خوام اینا خانوادگی توی دستشویی هم با خودشون حرف می زنن!!!!!یه بار ما نهار اونجا دعوت بودیم مادر شوهرم هی می رفت تو آشپز خونه غذا رو هم بزنه همینطور که هم میزد یه هو بلند گفت:کتایون ریاحی......محمد رضا فروتن...داریوش ارجمند.....من داشتم از خنده می ترکیدم به خودم می پیچیدم که چرا این اسمها رو میگه؟؟؟قبل پیش اومده بود که مثلا تلویزیون روشن بود و در مورد موضوع خاصی یه نفر داشت حرف می زد اونم می رفت تو اشپزخونه کلمه هایی رو که خوشش میومد تکرار می کرد ولی ایندفعه بی هیچ مناسبتی بود...خلاصه ما رفتیم به شوخی اینو به مامانم و خواهرام تعریف کردیم اونا هم زیاد جدی نگرفتن و خندیدن و فکر کردن نیما مث همیشه داره پیازداغ قضیه رو زیاد می کنه که خنده دار بشه تا اینکه یه روز همه خانواده ما دعوت بودن خونه مامان نیما و ما یه کم دیر رسیدیم .وقتی رسیدیم دیدیم دو تا خواهر دارن از خنده منفجر می شن نمی دونن چه کنن.مادرشوهر گرامی رفته خورش هم بزنه یه هو بلند گفته:کلیمانجارو!!!!!حالا شما حدس بزنین ما چه حالی شدیم آخه  خیلی ذهنش خلاقه که اینطور کلمات بی ربط سر دیگ به ذهنش می رسه؟؟؟؟این مادر شوهر من معرکه است . بعدها بیشتر در موردش می نویسم......

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 دی1386 ساعت 6:5 توسط کتی | 

-از امروز مورچه با اراده قوی انگلیسی اش را تقویت می کند.روزی حداقل یک ساعت به این کار اختصاص می دهد.

-هر شب یک قرص اسید فولیک یا یک قاشق شربت فروگلوبین فراموش نشود.

-مصرف میوه و سبزی و خوردن آب زیاد توصیه می شود.

-هر روز نیم ساعت حتما فعالیت بدنی هر جور ورزش ممکن پذیرفته می شود.

-هر روز نیم ساعت به ارتباط معنوی و عبادت به سبک خودم اختصاص  دهم.

-غذای بیرون ممنوع جز در حالت اضطرار(چه حقوقی نوشتم!)

-مهمان داشتن چند شب پشت سر هم ممنوع.حدااکثر یک شب در میون.

-دلسوزی به حال رفقای بی خانمان ممنوع.مرکز حمایت از موجودات نیازمند مهر و محبت تا اطلاع ثانوی تعطیل.

-در این خانه استعمال هر گونه دخانیات ممنوع می باشد .این ماده قانونی غیر قابل تغییر است التماس و لوس بازی تاثیر ندارد.

-توجه بیشتر به والدین عزیز طرفین معطوف خواهد گردید.

-مورچه از این به بعد متعهد می شود که همه موارد بالا را رعایت کند و همسر عزیزش هم حتما با او همکاری خواهد کرد و پای برخی دوستان ناباب را از این خانه خواهد برید.(امیدوارم و از خداوند خواهانم)چقدر عالی........

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 دی1386 ساعت 6:5 توسط کتی | 

نمی دونم چطور شد که دیروز من و دوستم موش کوچولو طی فکری متهورانه تصمیم گرفتیم که شب بریم خرید.می تونین  تصور کنین سرمای شدید و خشک مشهد و در حلیکه از آسمون یخ می بارید و هفت نفر خل و چل به سرپرستی مورچه دیوانه دارن می لرزن و فروشگاهها رو نگاه میکنن.می لرزیدم و به خودم لعن و نفرین می فرستادم که این چه سرنوشتی بود من چه کردم با خودم و لشگری که راه انداختم .تا به حال همچین کار احمقانه ای نکرده بودم راستش تا بحال مشهد اینقدر سرد نشده بود گمون کنم ۱۵ درجه زیر صفر بود.کاش می رفتیم پروما لااقل مجتمع سر پوشیده و گرمی بود.تو این مدت سرما من همش دویدم تو ماشین نشستم و فکر نکردم که خرید کردن می تونه غیر ممکن باشه.به هر شکل ممکن خودمونو به فروشگاهی که فکر کردیم می شه یه شلوار خوب پیدا کرد رسوندیم و یه نیم ساعتی هم از گرمای مطبوع اونجا استفاده کردیم و فروشنده ها هم با دیدن ما  هفت نفر در این سرمای کشنده بسیار دلشاد شدن و کلی شلوغ بازی درآوردیم و ژست آدم های لارج و با کلاس هم به خودمون گرفتیم و آقایون شیر و مورچه هم چند شلوار پوشیدند برای خالی نبودن عریضه و تلف کردن وقت و در انتها پس از کلی بررسی هفت تا ادم گنده یک تیشرت تابستونی نازک که خیلی تناسب داشت با شرایط جوی خریدند و با همان ژست خیلی شیک رشته خنگها در مقابل چشمان نا امید فروشندگان به سمت ماشین های منجمد راه افتاد.این روزها واقعا کاری خنده دار تر از خیابون گردی نیست اما نه برای من که همش تو خونه بودم و از حضور مهمونها مستفیذ!!!!برای من تو همون لرزیدن ها هم هیجان خاصی داشت که در فاصله یخچال و تلویزیون پیدا نمی شد.........   

+ نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386 ساعت 6:6 توسط کتی | 

وای چقدر خسته شدم امروز از ساعت ۸ تا الان که ۱ ظهره پابه پای طاهره جون کار کردم .همه کمد ها رو مرتب کردم و هی ریختم همه چیزو بیرون از تو لباسا کلی لباس که استفاده نشده یه چند وقت پیدا کردم دادم ببره واسه بچه هاش.یک عالمه آجیل که از شب یلدا مونده بود دادم بهش .کلی خرت و پرت فرستادم بالای کمد.دو ساعت تو آشپزخونه مثل مرغ پال پال کردم .هی همی جا رو وایتکسی کردم هی لباسشویی زدم هی عود روشن کردم و روتختی و رو بالشتی رو عوض کردم.کتابخونه رو مرتب کردم قشنگ چیدم.ظرفای ادویه و حبوبات پر کردم .طاهره جون هم هی سرامیکارو تمیز کرده و غر زده هی گاز و تمیز کرده غر زده امان از این خاکستر زغال منم بهش امیدواری دادم که دیگه جمع شد بساطش.چقدر خوب شد خیلی خونه مرتب شد یک پلاستیک سیاه بسیار بزرگ منظورم بیشتر از بسیار بزرگ اشغال از خونه رفته بیرون و یک پلاستیک نسبتا بزرگ هم رفته که ۶ تا بچه بدبختو خوشحال کنه.خونه سبک شده .کاش لباس گرم اضافی داشتم می دادم ببره .چند جفت کفش خوبم رو هم همینطوری زد به سرم دادم رفت نمی گم به نیما یادش نمیاد که!باید کمدها خالی بشه تا بجاش چیزهای جدید جایگزین بشه.دارم تصمیم کبری رو عملی می کنم و خیلی خوشحالم.چقدر کارهای خوب می تونم تو این زندگی قشنگ انجام بدم .آش رشته می خوام درست کنم با پیازداغ فراوون و سیر داغ و نعناع داغ....به به .وای چه خوشمزه ولی نمی دونم کی؟ به زودی ....یه بار من اوایل زندگیمون زد به سرم و یک مهمونی بزرگ رسمی دوستای نیما رو دعوت کردم و بدون اینکه به مامانم بگم آش رشته و کوکو سبزی پختم.همه دوستاش مرد های گنده و وکیل دادگستری بودن خیلی رو درواسی دار.خواهرم اومده بود هر هر می خندید میگفت تو دقیقا مثل یک مورچه هستی که ملاقه بدست با کنجکاوی و دقت توی قابلمه رو نگاه می کنه.از تصور خودم و قابلمه هه که دو برابر خودم بود خندهام می گیره از همون زمان اسمم شد مورچه آشپز.خیلی آش خوشمزه ای شده بود و دندون ریزون به قول نیما.ووواااایییی من آش رشته می خوام.خدا رو شکر که با این شکمویی که منم چاق نمی شم.خنده تون نگیره من اول که ازدواج کردم ۳۶ کیلو بودم و باد منو میبرد یک رژیم مضحک گرفتم و الان ۵۰ کیلو و به نظر خودم آخر چاقم ولی بازم بهم میگن لاغرم و مورچه.بگذریم  یاد این خاطره مهمونیه افتادم زیاد حس با عرضه گی بهم دست داد .تازه دو ماه باشه که عروسی کرده باشی و تا حالا هم آش نپخته بوده باشی و اون هم برای ۲۰ نفر غریبه خداییش دست مریزاد داره.ای مورچه تو چه توانایی هایی داشتی و داری و فراموششون کردی .....راه بیفت تنبلی بسه!!! فردا درست می کنم ....حتما.....

+ نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386 ساعت 6:5 توسط کتی | 
-موهامو کوتاه کوتاه کردم آرایشگر بهم گفت بعد از این میتونی آرایشگاه مردونه بری البته قبلش هم کوتاه بود(به دو دلیل مریضی ناجور تابستون و قهر کردن دختر از دست رفته که همیشه سشوارشون می کرد)ولی این دفعه تقریبا کچل شدم و پوست سرمو می بینم .انگیزه این کار یکی از عزیزان بود که پیشنهاد کرد موهامو شلوغ و messyدرست کنم و منم به نظرم موهام برای اون منظور یه ذره بلند میومد.اما واقعا این مدل موی جدید و سیخ سیخ خیلی بهم میاد و باذات شلوغ و هیجاندوست و سرکشم موافقه!!

-دارم کم کم نسبت به همه یک حس بدبینی و بی اعتمادی شدید پیدا می کنم و حتی چیز هایی رو که به چشم می بینم نباید باور کنم.هیچ کس خود واقعیش نیست و هر کس به نوعی در حال نقش بازی کردن و پیش بردن اهداف و نفع خودشه.گاهی وقتا حتی نسبت به رفتار و مهربونی های نیما هم بی اعتماد می شم و فکر می کنم کاسه ای زیر نیم کاسه هست.آخه اینجوری که سنگ روی سنگ بند نمی شه بدون ذره ای اعتماد!من که بهش اعتماد کامل دارم ولی می ترسم یه روز چشم باز کنم ببینم چیزی که نباید اتفاق افتاده به خدا من دوس ندارم درباره این چیزا فک کنم ولی بعضی اطرافیانم این ها رو بهم تذکر می دن .یعنی من باید چه کنم همه تلاشمو می کنم برای زندگیم.......حرف کی درسته ؟خدا می دونه.....ولی شوهر من فوقالعاده آدم صادق و بی شیله پیله ایه اگه خورده شیشه داشت  بابام که عمری با پسرای جوون سر و کله زده می فهمید.این کافرها همه رو به کیش خودشون می پندارن.من هفت ساله با این گوگولی دارم زندگی می کنم و هر کسی هم الان ما رو ببینه در عرض نیم ساعت اول می فهمه که اون چقدر منو دوست داره عمیق.حتما بعد هفت سال هرچقدر هم خنگ باشم از شما تازه واردا بیشتر می شناسمش .حرفاتون بی ارزشه برام.........................

-قرار شد بعد از امتحانای من انشاا...بریم کیش .....امیدوارم بریم پوسیدم دیگه.....

-چشمام درد گرفته نمیتونم دیگه به مونیتور نگاه کنم ..............تا بعد................

+ نوشته شده در دوشنبه 24 دی1386 ساعت 6:6 توسط کتی | 

-بعد از سری کردن چند روز نا امیدی و منفی بافی و درس نخواندن امروز یه معجزه شبیه بود.جدا از خودم قطع امید کرده بودم و اصلا نخونده بودم این آواشناسی رو و صبح با بدترین حالت ممکن رفتم سر جلسه .فقط کار مثبتم خوندن ایت الکرسی به دفعات و دعای زیر لبی بود.یه جورایی مطمئن بودم که هیچ سوالی رو نمی تونم جواب بدو و چون می دونستم چقدر روحیه ام تو امتحانم اثر داره آماده افتادن بودم.دیشب هم کلی از خودم انرپی منفی ساطع کردم و صبح احساس می کردم بهم منعکس می شه.

اما سوالها فقط چیزهایی بود که من یاد داشتم .قربون خدا بشم داشتم بال در می آوردم .انگار مث یه نور جوابامیومد جلوی چشمم.خدای مهربون دوست دارم یعنی من اینقدر از تو دورم ولی تو به من چقدر نزدیکی....با ناباوری همه رو درست نوشتم.از کلاس اومدم بیرون رفتم یکی از نمره هامو که اونم فکر می کردم میفتم دیدم خیلی بهتر از تصورم شده  از خودم خجالت کشیدم که صبح تو فکر ول کردن درس خوندن بودم.الان خیلی خسته ام و دلم هم برای شوهر چمبه قشنگم تنگه می خوام برم با آسودگی یه بیست تا ماچش کنم.ای خدا خیلی مرسی.ما چاکرتیم خدا جون................!!!

خیلی خوشحالم چون می خوام مورچه عاقلی بشم.راستی این کتاب (روی ماه خداوند را ببوس)اگه گیر آوردین بخونین قشنگه!!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 24 دی1386 ساعت 6:6 توسط کتی | 

فردا روز دیگری است........

این جمله پر کاربرد و خوب کمک می کنه که درد هامونو تسکین بدیم.گذشت زمان خیلی خوبه!!!

فردا امتحان phonetics دارم و هنوز شروعش نکردم.گیجم گیج گیج .یک کلاف در هم پیچیده ام .ناجور در هم پیچیده!حتی توی بدیهیات هم شک کردم دیگه!درست چیه؟غلط چیه؟من چه جور آدمیم حداقل اینو که باید بدونم......مغزم مدت هاست که هنگ کرده.هیچ اصل مسلمی توش وجود نداره که بخواد بر اساس اون تصمیم بگیرم.

یک برنامه ریزی مدون و مطلقی کردم برای خودم که اگر موفق بشم اجراش کنم معلوم می شه که هنوز انسانم..............از امروز شروع شد.این یک تصمیم اساسی و مهمه که همین لحظه گرفتم و قابل تجدید نظر هم نیست.از امروز به مدت یک هفته  تمام حسهای شیطنت فضولی و هوسی تعطیله با رعایت قانون سکوت جز در حد ضرورت و یک زمانهایی رو تا جایی که امکان داره به تعیین هدفها و روشها و تجدید نظر در خودم بکنم.تکلیفمو با خودم روشن کنم.یک برنامه حرم حداقل سه سا عته دارم و گردگیری ذهنم و اطرافم................

پ.ن:دارم عمیقا متقاعد می شم که بچه دار بشم.البته در این لحظه!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 23 دی1386 ساعت 6:7 توسط کتی | 

وایسادم لب پرتگاه با زندگی کوچیک و قشنگم در دست

صدام ولی در نمیاد

مالیخولیا گرفتم......

 

+ نوشته شده در جمعه 21 دی1386 ساعت 6:8 توسط کتی | 

چند وقته یک موضوعی شدیدا ذهن منو مشغول کرده :

به نظر شما کسی که مادر خوبی نداشته می تونه خودش مادر خوبی بشه؟

نه اینکه بگم مامانم طفلک آدم بدی بوده ها ولی یک جور خشکی و سردی و دوری عجیب نسبت به من مخصوصا داره که واسه خواهرام خیلی خودشو تعدیل کرده و اونا این مشکلو ندارن یا اینکه من خیلی حساسم و رفتارش با سه تامون یکسان بوده ولی روی من اینقدر اثر منفی گذاشته به هر حال مامان من یادم نمیاد هیچوقت راحت منو بوسیده باشه یا بغل کرده باشه یه جورایی ذاتا آدم معذبیه.بگذریم که این رفتارش چه اثرات مخربی تو زندگی من داشت چون با تلاش بسیار زیادی تمام گره ها یی رو که در طول تربیت بسیار ایده آل گرایانه اش توی وجودم ایجاد کرده بود یکی یکی باز کردم و یک آدم دیگه شدم .بازم میگم اون همه تلاش خودشو کرد خیلی مطالعه کرد چقدر منو با خودش به جلسات مذهبی برد و چقدر پیش مشاور رفت تا یک دختر فهمیده و با ایمان و با شخصیت و با وقار بار بیاره اما متاسفانه من آدمش نبودم یا شایدم راهو اشتباه رفت یه زمانی خیلی ازش دلخور بودم اما الان دیگه نه.چون اولا می دونم که نیت بدی نداشته و به اقتضای ذات و روحیه و تربیت خودش با من رفتار می کرده دوما من خودم مسئول خودمم و باید خودمو اونجوری که می خواستم می ساختم اون جوری که بتونم راحت تر زندگی کنم و منم شروع کردم به تغییر دادن خودم که قصه اش طولانیه .

موضوع اصلی اینه که اگر من مامان بشم کاملا برعکس مامان خودم رفتار می کنم یا دقیقا مثل اون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 دی1386 ساعت 6:9 توسط کتی | 

تو می پرسی:از من ناراحتی؟ من میگم :نه از تو نه.

ولی دقیقا از تو ناراحتم................................هیچوقت هم نخواهی فهمید چرا.

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 دی1386 ساعت 6:8 توسط کتی | 
عجیب اعصابم خورده به دلایل مختلف

یکیش سرعت خیلی کم این اینترنته

یکیش لو رفتن این وبلاگه که کاملا خودم مقصرم

چون اند دهن لقم

یکیش یک چاله ایه که توش گیر افتادم و دیواره هاش لیز نمی تونم بیام بالا

علت دیگه اینه که هر چی تمیز و مرتب کنم و  خونه رو بازم کثیفه و شلوغه

علت دیگه عقب افتادن امتحانامه

دیگری یخ بودن هواست

یک علت دیگش.......

خسته شدم سفر می خوام ولی انگاری قسمت نیست

مخم هم زیادی از حد کار می کنه و وای نمیسته

لطفا به پست قبلیم جواب بدین ایا الناس

شاید از فکرش در بیام

من مادر خوبی نخواهم شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلایل دیگه ای هم هست که دیگه توی یک وبلاگ لو رفته جاش نیست چه حیف.....

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 دی1386 ساعت 6:8 توسط کتی | 

آره دیگه محرم رسید و ما هم باید یه خورده خودمونو جمع و جور کنیم البته اگه حریف این شوهر بشم!!!همسایه رو برویی طی یک اتفاق غیر منتظره ساعت ۷:۳۰ بعد از ظهر اومد به ما تذکر داد که اینقدر سر صدا نکنیم !!مث اینکه داره قضیه جدی میشه خوب محرمه دیگه !!گریه کنین مسلمونا!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386 ساعت 6:9 توسط کتی | 

رکورد شکستم

و یک هفته است که ننوشیده ام

اراده ام را ثابت کردم

و همه عزیزان  رفقا از من بدشون اومده

و سفارش کرده اند که دیگه هوشیار جلو چشمشون ظاهر نشم

چون خیلی بد اخلاق و جدی ام و با صد من عسل خورده نمی شم

اونایی که منو همیشه شنگول دیدن

باورشون نمی شه که چه موجود کسل کننده و غیر قابل تحملی هستم.

این جنبه جذابم رو هم دوست دارم و هم پس می زنم

قبلش در حسرتشم و بعدش در عذاب وجدانش

هفته پیش تو عالم سرخوشیم اومدم یه پست هم نوشتم صبح پاکش کردم.چرا؟

چرا این مورچه خوشحالو اینقدر سرزنش می کنم و انکار و تهدید که نباید بنوشی

این یک هفته چه اتفاقی افتاد و چه فرقی داشت؟

به معنویتت آیا چیزی اضافه شد؟معلومه که نه

چرا خودمو رها نمی کنم؟چرا اینقدر به پر و پای خودم می پیچم ؟

چرا سعی می کنم یه چیزایی بنویسم که بقیه تاییدم کنن؟و فکر کنن چه مورچه خوبی؟

بابا من دلم شراب می خواد

یه مستی با حال و سه چار ساعت رقص بی وقفه وسط جمعیت

و حتی شکوفه زدن هم برام مهم نیست

و کلا برام مهم نیست که مستی یک زن توی همه جوامع چقدر turn off باشه

می خوام همونی که می خوام باشم

و نظر هیچکس هم برام مهم نیست

اصلا شاید دلم خواست طلاق بگیرم یا خیانت کنم!!!

اه اه چقدر از این مورچه مثبت جدی و درست داخل چارچوب بدم میاد

اقا ما نخواستیم خوب باشیم

می خوام دیوونه بشم خل بشم

و کارهای نا هنجار انجام بدم

و چیز های دری وری بنویسم اینجا

(ولی می ترسم مسدود کنن وبلاگمو!!!)

اصلا می خوام همه شما ها از من متنفر بشید

و نخونید نوشته هامو

می خوام همه وجدان و ارزش و معیار و هر چیزی که مثل تار عنکبوت بهم چسبیده

همه باید ها و نباید ها و نیاز به تایید دیگران رو **** توش به سادگی!

من آدم عوضی و کله خری هستم که خیلی دلش مشروب می خواد در این لحظه و رقص!!!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 17 دی1386 ساعت 6:10 توسط کتی | 

 

این فیلم End of affairsهم عجب بیخود بود خوب شد که در جوار دوستان دیدیم و مسخره کردیم و خندیدیم و یک عالمه اش رو هم بخاطر وجود صحنه های خیلی جذابش رد کردیم.فیلمش جدید که نبود همینطوری یکی از دوستام داده بود ببینیم.از جولیان مور بعید بود همچین فیلم پیش پا افتاده ای.اصولا موضوع خیانت زن به شوهرش خیلی دمده شده و تکراری.در باب خیانت پرونده های بسیار جالبی داشتیم ما که از همشون با حالتر جریان زنی بود که یک بچه ۲ ساله داشت و با ۸ تا مرد تو خونه اش گرفته بودنش.باور کنین جدی میگم اولش که شوهره اومد پیش نیما برای امر مقدس طلاق باورمون نمی شد تا اینکه حکمشو به شلاق به خاطر روابط نا مشروع دیدیم.(می دونین که زنا شرایط خاص و سختی داره که اغلب ثابت نمی شه که البته خیلی هم بهتره ولی نه در این پرونده)نیما می گفت بریم ببینیم این یارو کیه و چه شکلیه که اینقدرhigh ability بوده و ۸ نفرو حریف بوده.معلومه که چی بود یک سوسک سیاه زشت!!!!و چنان پر رو که سریع رفته بود مهریه شو به اجرا گذاشته بود و باباش از آدم های با نفوذ در دادگستری بود و تونستن به حد اعلا این مرد بیچاره رو اذیت کنن.حالا شماها ببینین این زن خیانتکار که چه عرض کنم جیم بوده و مهریه شم گرفته و دو قرت و نیم هم باقی داره.از این دست ماجرا ها زیاده و باعث شده ما در مورد این موضوعات زیاد صحبت کنیم .نیما جان به من توصیه کرده که من اگر فکر خیانت به سرم زد قبل از اینکه گندش در بیاد بهش اطلاع بدم تا در اسرع وقت منو از قید شوهر داری رها کنه تا با خیال راحت به اموراتم بپردازم منم با عرض معذرت مغز خر نخوردم که این زندگی و این شوهری رو که اینقد دوس دارم  و لنگه نداره ول کنم برم عاشق یک بی سر و پایی بشم.من البته بهش توصیه کردم اگه خیلی دلش خواست خیانت کنه اول به من اطلاع بده تا من :(دو حالت در دو جنبه از خودم بروز میدم)

-مورچه عاشق مهربون با احساس:به پهنای عمرم بشینم اشک بریزم!

-مورچه زرنگ نصف زیر زمین:کاری کنم کارستون(حدستون درسته!!!)  که برای بقیه عمر نتونه حتی فکر خیانتو بکنه!

ظاهرا تو این دور زمونه روش دوم بسیار بهتره ولی شک دارم که چه جوری بخوام اجراش کنم یه کم سخته!!!

به نظر شما اگه یه روز زبونم لال !!! این اتفاق بیفته که امیدوارم هیچوقت نیفته من چه باید بکنم؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه 17 دی1386 ساعت 6:10 توسط کتی | 

من به سادگی ثابت کردم که فاصله خواستن چیزی و انجام دادنش چقدر کوتاهه.من خیلی خوبم ولی فقط به جای شراب قرمز مجبور شدم به نوع سگی قناعت کنم ولی همونم حرف نداره تاآخر شب قراره برقصم.....چه خوب که فرصت زیاده.......دوستای عزیزم خیلی دوستتون دارم تک تکتونو ................
+ نوشته شده در دوشنبه 17 دی1386 ساعت 6:9 توسط کتی | 

از صمیم قلب از دکتر عاقلم که امروز اجازه داد به من که یک سال دیگر هم در آسایش نداشتن بچه بمانم کمال تشکر را دارم.چقدر خیال مرا راحت کردی دکتر جان!!!ما هنوز **خل بازی هامون تموم نشده که بخوایم آروم بشینیم بچه داری کنیم تازه یکی باید بیاد ما دو تا رو تربیت کنه دو تا مورچه که به هم افتادن دیگه کله پاچه شون چیه؟؟؟؟؟ 
+ نوشته شده در یکشنبه 16 دی1386 ساعت 6:11 توسط کتی | 

-به به  عجب کرم کاراملی خوردم با تزئینات ژله و شکلات و خامه.الهی قربون تو  بشم که زود رفتی برام خریدی تو این برفا تپلی جونم!!!

-طی یک ساعت من سه چهار بار خوشحال و ناراحت شدم.گفتم که فردا امتحان دارم الانم برف خیلی زیادی باریده جون می ده واسه برف بازی یکی از دوستام زنگ زد گفت فردا ظهر بریم برف بازی کلی ذوق کردم با خودم گفتم خوبه بعد از امتحانه خیالم راحته.بعد یکی دیگه زنگ زد گفت فردا امتحان کنسله بخاطر برف شدید دانشگاه تعطیله آقا ما هم خوشحال یک آرامش عمیق بهمون دست داد که نگو.گفتم آخ جون ظهر می گم بر و بچ بیان اینجا بعد هم بریم برف بازی چه خوش می گذره امتحانم هم حتما میفته بعد از همه .و از خوش شانسی خودم در حیرت بودم که این درسو خوب نخونده بودم و استادشم دوست دارم حالا کلی وقت دارم میشینم قشنگ روزای بعد می خونم.اومدم سایت دانشگاهو نگاه کردم دیدم نوشته همه امتحانا یه روز دیرتر برگزار میشه اما به همین ترتیب.می دونین یعنی چی؟یعنی مهمونی و برف بازی فردا که مالیده هیچ مسافرتی هم که اینقدر برنامه ریزی کرده بودیم براش نمیشه بریم چون ما قرار بود ۲۶ دی که امتحانام تمون میشه ظهر را بیفتیم بریم شمال تا دوشنبه هفته بعد که نیما دادگاه داره اما با این وضع فعلی آخرین امتحان یکشنبه ۳۰ دی و هیچ جا نمی شه رفت.ای برف عزیز خیلی دوست دارم ولی بدجور به برنامه های ما ریدی!!!!!.خیلی حرصم گرفته چون خیلی احتیاج داشتم به این سفر.حتی اگه شده از ترم جدیدم می زنم و یه جایی می رم بالاخره.به من میگن مورچه لجباز و یک دنده  غیر ممکن برام وجود نداره حالا می بینین .نمی دونم چرا این خطای پایین دوست دارن ریز بمونن ...خوب لابد دوست دارن دیگه به من چه!!!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 16 دی1386 ساعت 6:11 توسط کتی | 

...برهنه به بستر بی کسی مردن تو از یادم نمی روی

خاموش به رساترین شیون آدمی تو از یادم نمی روی

گریبانی برای دریدن این بغض بی قرار تو از یادم نمی روی

سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهایی تو از یادم نمی روی

سوزنریز بی امان باران بر پیچک و ارغوان

تو از یادم نمی روی

تو.....تو با من چه کرده ای که از یادم نمی روی؟!

              

+ نوشته شده در شنبه 15 دی1386 ساعت 6:12 توسط کتی |