تبليغاتX
ضد خاطرات

به به چه جمعه روشن و پاکی !چه عید خوبی!با لاخره قراره امروز ظهر شیرینی ماشین جدیدو به مامانم اینا بدیم.خیلی هوا آفتابیه دلم می خواد برم توی یک دشت وسیع بدوم و نفسهای عمیق بکشم و شایدم چند تا جیغ از سر خوشحالی بزنم.اصلا جمعه ها همیشه هوا با حاله.من دلم لک زده واسه یه سفر شمال .همین الان از  تصور اینکه دارم کنار ساحل قدم می زنم  دلم ضعف میره.پارسال این موقع ها  دو بار رفتیم شمال.سفر هایی که دیگه تکرار نمی شه به اون شکل.چون اون عزیزی که این چند سال باهامون بود دیگه الان نیست.ما با هم چهار سال زندگی کردیم.یک خانواده سه نفره.همه جا با هم بودیم .دختر دوست داشتنی و فوق العاده ای بود.دوسش داشتم.دوسش داشتیم. با هم خوش بودیم.بهترین خاطرات بهترین سفر ها دور هم بودنها....خلاصه اخیرا همه چیز تموم شد.به سادگی.بدون هیچ بحثی.تموم شد.اوایلش خیلی سخت بود.شنیدم که واسه اونم همینطور بوده.ما دو تا بهت زده بودیم.چی شد اصلا؟تاریخ انقضا دوستی ما سر اومده بود.هر کی به ما می رسید سراغ دخترمونو می گرفت .اخه همه دوستا مشترک بودن و بهت زده که چی شد یه دفعه.می تونستم برم منت کشی ولی نرفتم.پیگیرش نشدم.خودم و خودم چند وقت ناراحت بودم.کم کم عادت کردم.حتما یه خیری بوده.حالا دیگه مدتی گذشته و دیگه وقتی به عکسامون نگاه می کنم غصه ام نمی گیره.ولی خاطراتش همیشه تو ذهن ما هست.همه چی  اونقدر رویایی ناب و باور نکردنی بود که اگه عکس ها نبود فکر می کردم همش یه فیلم سینمایی بلند بوده یا یه خواب قشنگ.....من یه سفر شمال می خوام نه... نه... همون شمال پارسالی رو می خوام.دلم هوای دریا رو کرده.

+ نوشته شده در جمعه 30 آذر1386 ساعت 6:21 توسط کتی | 

جهارشنبه ۱۲ اسفند ۷۷:

سلام.یک جوری حالم گرفته بود به همین خاطر تصمیم گرفتم که بنویسم.پشت پنجره روی همه چیز آنچنان برفی نشسته که سفیدی و سیاهی از هم قابل تشخیص نیست و این اولین برفی است که در این زمستان رو به پایان می بارد.وای...چقدر زمان زود می گذرد و دو هفتهای بیش نمانده که این سال هم تمام شود و من بمانم با دنیایی که هنوز نمی شناسمش و باز هم من بمانم و دنیایی که هنوز نمی شناسمش و باز هم من بمانم و کتابهایی که نخوانده ام . من بمانم و.....چه کنم که باز هم چشمانم اذیت می کنند و نمی گذارند خوب درسم را بخوانم و باز هم یه چیزی توی گلویم گیر کرده که هر چه زمان می گذرد بزرگتر می شود و من دوست دارم یک دل سیر بگریم برای کودکی ام و نوجوانی ام و برای لحظه لحظه های عمرم و برای لحظه های تنهایی که انتظارم را می کشند و من نمی دانم که تا چند ماه دیگر چه سرنوشتی پیدا خواهم کرد.آنچنان می ترسم از گذر زمان و پیر شدنها و بزرگ شدنها و جدا شدنها و مشکلات زندگی و......و می ترسم که چشم هایم یاری ام نکنند.... و من هنوز خیلی از کتاب های کنکورم را نخوانده ام و هنوز عربی نخوانده ام و سال دارد تمام می شود.نمی خواهم این عید را نمی خواهم.این سال جدید را نمی خواهم.من سخت می ترسم از ۱۸ ساله و ۱۹ ساله شدن و فرصتم بسیار کوتاه است و سال هم دارد تمام می شود.

 

+ نوشته شده در جمعه 30 آذر1386 ساعت 6:20 توسط کتی | 

تو فکر می کنی من نمی فهمم.فکر می کنی من خیلی چیزا حالیم نیست.فکر می کنی من ساده ام و بعضی چیزا رو نمی بینم.چرا خوبم می فهمم.و می بینم نکته هایی رو که گفتنی نیست.بیهودگی و مسخره گیو می فهمم.نقطه ضعف ها رو می گیرم.حس های منفی رو سریع می گیرم.می دونم که لایه های زیرین جملات چی قایم شده.علت تکرار شدنها رو می دونم.ابتذال  و درک میکنم.تربچه ها رو تشخیص میدم.منظور ها رو میفهمم هر چند نمی تونم به جمله تبدیلش کنم.می دونم وقتی یکی یه حرفی می زنه چه عکس العملی رو انتظار داره و دقیقا همونو تحویلش میدم تا خیالش راحت بشه.رقابت ها تلاش ها حسادت ها بد جنسی ها رو می فهمم.کلیشه ها و لوث شدنها کوتاه فکری ها قیافه گرفتن ها و ادعا کردن ها و خوش باوری ها و بد دهنی ها و گنده گویی ها و خود برتر بینی ها و تحقیر کردن ها ..حرف های بیخودی تظاهر کردن های الکی..با کلاسی های مزخرف  زیر سوال بردن های مکرر برای ثابت کردن خود مسخره کردنها تیکه انداختن ها و ریشخند زدنها و..................آزارم میده.آره همه رو می فهمم و گاهی دلم می خواد محکم بزنم تو گوش یکی یا یه جوابی به یک پر ادعا بدم که بره تو زمین و بر  نگرده .می تونم کلی ادای روشنفکرا رو در بیارم و تو دلم بقیه رو همش مسخره کنم و خودمم بشم جزو همونا.می تونم انقدر حرف های قلمبه سلمبه بزنم که کسی سر در نیاره و فکر کنن خیلی مهمه.می تمنم چه قیافه ها بگیرم وقتی میشینم بین فامیل های شوهرم که فقط روضه و غیبت و اسرار شبانه(که دیگه سر نسیت)و بچه اوردن و تیکه انداختن و می شناسن کلی قیافه بگیرم و کلی نق بزنم که آخه من اینجا چکار می کنم؟ولی..........یاد گرفتم یعنی زندگی بهم یاد داده که زندگی همینه.همین الکی خوشی ها همین چرت و پرت ها.یاد گرفتم که در قبال همه ضعف ها و ابتذالی که می بینم لبخند بزنم(خودمم شامل همه اینها هستم ها منم یکی از مردم عامه ام پر از ایراد)یاد گرفتم و دوست دارم ساده و معمولی باشم .می تونم با ادمهایی هم که دوستشون ندارم خوش رفتار و مهربون باشم.می تونم وسیع محبت کنم به کسایی که می فهمم دارن تو دلشون مسخره ام می کنن ولی مهم نیست برام.با یه لبخند همشونو تائید می کنم.از کسی انتقاد نمی کنم .می ذارم راحت باشه .نمی خوام چیزی رو تو دنیا عوض کنم.بذار باشه همینی که هست همین خود زندگیه نباید زیاد جدیش گرفت.بهتر که اگه خیلی چیزا رو فهمیدم به روی خودم نیارم و بندازمشون اون ته تهای مغزم.دارم با همین مردم زندگی می کنم و با ید باهاشون بسازم حتی به قیمت نزول خودم.حالا تو هی فک کن من نمی فهمم...........!!!

+ نوشته شده در جمعه 30 آذر1386 ساعت 6:20 توسط کتی | 
یکی از چیز هایی که خیلی بهش می نازم اینه که اگه بخوام یه کاری بشه و تصمیمی بگیرم حتما می شه یعنی یه چیز غیر ممکنو تبدیل به ممکن می کنم.حال می کنم از سمجی خودم برای رسیدن به هدفی.توجه کنین که من امروز ۴ بار آپ کردم.خیلی خیلی حالم خوبه بچه ها بهتر از این نمی شه.
+ نوشته شده در جمعه 30 آذر1386 ساعت 6:19 توسط کتی | 

-او گفت:بیایید تا نزدیک لبه

آنها گفتند:ما می ترسیم

-او گفت بیایید تا نزدیک لبه

آنها آمدند

او آنها را هل داد.....

و آنها پرواز کردند.                                     (آپولینر)

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر1386 ساعت 6:21 توسط کتی | 

سه شنبه ۱۹ آبان ۱۳۷۷:

یک حس عجیب و غریب دارم.حس غریبی و گیجی.حس اینکه معلوم نیست فردا چه اتفاقی برام میفته.حس اینکه زندگیم از دستم در رفته.حس آوارگی تو پیچ و خم سرنوشت و مثل یک نقطه سیاه تو دریای زندگی بی قدرت و کوچک و ضعیفم.یه جوری که انگار دنیا می تونه منو تو خودش مچاله کنه و له کنه و ناپدید کنه.انگار صد تا گرگ نشستن تا منو زندگیمو لقمه چپ کنن.واقعا نمی دونم این دنیای بی رحم که هیچکی به هیچکی نیست می خواد با من چکار کنه.هیچ ضمانتی ندارم غیر از خدا که بتونم فردای خوبی داشته باشم.بغض دائمی که اصلا تموم نمیشه داره دیوونه ام می کنه.اصلا نمی دونم از کجا اومده که نمی ره فقط می دونم که غم بیگانگی و غربت و گم شدن توی هزار تو هاست.

 

 

به نام خدا

امروز جمعه ۳۰ بهمن ۷۷ است و من چند روزی می شود که در اندیشه یک نوشتن مفصل هستم ولی وقت نمی کنم یا شرایط جور نمی شود.می خواهم صریح و بی پیرایه بنویسم.الان مادر خونه ماست(خدا رحمتش کنه)و بابا و مامان هم توی سالن هستند.من نوار پاییز طلایی را گذاشته ام و روی زمین دراز کشیدهام.یک حالت شاعرانه بهم دست داده به همین خاطر با خودم گفتم بنویسم که بماند برای سالیان بعد.یک ماه اخیر را بطور جدی درس خواندم و خیلی بهم خوش گذشت چون همش توی اتاق می آمدم و در را می بستم و دیگر نه از بحثهای اعصاب خورد کن خبری بود و نه از....نمی انم چه شاید کمبود درس خواندن.رابطه ام با مامان و بابا بزنم به تخته خیلی بهتر شده البته ناگفته نماند که خودم هم دختر خیلی خوبی شدوام و معدلم ۸۶/۱۸ شده و شاگرد اول شدم.هنوز از طرف مدرسه بهم جایزه نداده اند.بابا از فردا می خواهد برود مدرسه....تقریبا یک ماه پیش بود که بابا را عمل کردند آن لحظه های وحشتناک را از یاد نمی برم.حالا پی برده ام که چقدر غاشقانه پدرم را دوست دارم و مامان را و (خواهر وسطی) و (خواهر کوچیکه) را.یک شب خواب دیدم که (وسطی) مرده صبح انقدر گریه کردم و بغلش کردم تا باورم شد که سالم است.حالا می فهمم که چه خانواده شاد و خوشبختی دارم و هر لحظه دلم برای تک تکشان می تپد.دیشب با مامان رفتیم یک میز تحریر خوشگل با یک صندلی قرمز خریدیم.من حسابی ژست دانشجویی به خودم می گیرم.هر روز درس می خوانم  می خوانم و می خوانم .من باید دانشگاه قبول شوم.به این دلیل که دیپلم انسانی به هیچ دردی نمی خورد و فکر می کنم سرنوشت من در این یک سال مشخص می شود.خیلی غم انگیز است که آدم اینقدر زود بزرگ می شود.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 آذر1386 ساعت 6:22 توسط کتی | 

چه خوب که الان درس ندارم می تونم با خیال راحت بشینم چیزی بنویسم.دلم می خواد این ترم جدیدو مرخصی بگیرم.یه جورایی از درس خستهام.اما می دونم که اگه درس هم نباشه از بیهودگی خسته می شم .آخه من یک لیسانس حقوق قضایی هم دارم و وقتی درسم تموم شد از اون جایی که تو دانشگاه ازدواج کرده بودم و همسرم داشت وکیل میشد فهمیدم این شغلها به درد من نمی خوره و با روحیه من سازگار نیست.اون موقع تازه اومده بودم سر خونه زندگیم و ماشین و امکانات و دوست و ..هم نداشتیم مث حالاهمش تو خونه حوصلم سر می رفت.تصمیم گرفتم برم کلاس زبان زبانمو ادامه بدم.دو بار رفتم ثبت نام کردم تا نصفه هم رفتم اما به خاطر دوری راه و خوب نبودن استادا و بی حوصلگی و ...ول کردم.خیلی از دست خودم حرصم گرفته بود تصمیم گرفتم هر جوری شده تا بچه دار نشدم از پس این انگلیسی برام.شروع کردم به درس خوندن واسه کنکور.خیلی خوب خوندم و شبانه شهر خودمون قبول شدم.واقعا فک همه افتاده بود(ای ول بابا انگیزه!!)اما از بخت بد اون زمان هنوز همسرم سر کار نمی رفت یعنی وکالت قبول شده بود ولی تو مراحل گزینش گیر کرده بود و ما درامدی نداشتیم(بابام بهمون ماهانه یه پولی میداد سر می کردیم باهاش خوش بودیم)خلاصه نتونستم برم بخاطر شهریه.نمی دونین چی بهم گذشت.با این وضع خطرناک چشمم اون همه درس خونده بودم آخرشم هیچ!خلاصه از فکرش خارج شدم یه سالی برای خودم علاف بودم بچه هم که حالا ها نمیخواستیم.یه سال فاصله افتاد دوباره دیدم بیکارم شروع کردم به درس خوندن این دفعه وضعمون بهتر شده بود قرار شد هر جا قبول شدم برم.منم رتبهام ش ۵۶۷ و روزانه ادبیات انگلیسی قبول شدم(ای ول اراده!)تو کلاسمون از همه بزرگتر و مامان بزرگم و درسم هم بد نیست.فقط ضعفم مکالمه است که سه ماه پیش تصمیم گرفتم برطرفش کنم.دیدم حال کلاسای بیرونو ندارم پسر دائیم پیشنهاد کرد که به گروه free discussion اونا ملحق بشم منم دیدم بد فکری نیست.جلساتشونو تو کافی شاپ می ذاشتن و جالب بود چون هیچ موضوع خاص از قبل تعیین شده ای نداشت بعد از چند جلسه آقا کوچولو گفت بچه ها جون کافی شاپ جای خوبی نیست بیاین خونه ما که منم خیالم راحت باشه .خلاصه همه اینا رو گفتم که برسم اینجا که امشبم قراره اینجا جلسه انگلیسی برگزار بشه.گاهی وقتها هم فیلم می بینیم .نکته جالبش همینه که topic نداره و دستمون بازه معمولا همدیگه رو تجزیه تحلیل می کنیم یا درمورد اتفاقات روزمون حرف می زنیم و تجربه هامون و آخرشم با  بازگشت تپلی ما به منزل جلسه علمی تبدیل به مهمونی میشه .زندگی با این شوهر همش سر تا سر یه مهمونی طولانیه پر از شادی و خنده.خیلی با نمکه و بعد ۷ سال که شریک زندگیم شده هنوز برام جدید و جالبه.گاهی وقتها یه کارایی می کنه که یه هفته سر کلاس به جای درس گوش کردن بهش بخندی.آخه کی میتونه مثل اون تو مسابقه پانتومیم(که دو گروه میشیم یه موضوع انتخاب می کنیم به یکی از گروه مقابل می گیم اون باید با حرکاتش به یاراش بفهمونه که چیه)جوجه اردک زشتو اداشو در بیاره یا مدرسه موشها!!!یا کاپشن جناب رئیس جمهور!.وای از خنده رو زمین غلت می زدم از بس با نمک بود.این چاقالو شکم گنده باید هنر پیشه می شد.هیچ وقت ازش سیر نمی شم آخر مهربونیو معرفت و صفاست.خدایا مواظبش باش.  

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 آذر1386 ساعت 6:21 توسط کتی | 

-به او اعتماد کن

وقتی که تردید های تیره به تو هجوم می آورند

-به او اعتماد کن

وقتی که نیرویت کم است

-به او اعتماد کن

زیرا وقتی به سادگی به او اعتماد کنی

اعتمادت سخت ترین چیزها خواهد بود .                     جی پی واسوانی

+ نوشته شده در سه شنبه 27 آذر1386 ساعت 6:23 توسط کتی | 

من خوشحالم

من حالم خوب است

به اندازه برگهای درخت زردآلو

من خوشحالم

مثل همین چند سال پیش

که یک خرگوش بی خیال بودم

فقط کمی,یک ذره بی حوصله ام

و یک کم اعصابم خورد است

اما انقدر کم است که می توان از آن صرف نظر کرد

و یک کمی بی خیالم

ولی همین یک کم برای تمام لحظات کافی است

تا بفهمم مزه دنیا چگونه است

طعم گیلاس می دهد یا نه؟

یک زندگی پر جنب و جوش

همراه یک کمی غر و انتقاد

هنوز هم کلاس سفالگری می روم

جلسات آخر است ولی هنوز بسیار خوش می گذرد

گاهی دلم می گیرد

گاهی توی دلم میخندم

گاهی ذوق می کنم

و گاهی پرواز میکنم

مخصوصا وقتی غروب باشد و آسمان کبود

و آسمان خیالم پر ستاره می شود

و فکر می کنم که چقدر خوشبختم

یک خانواده کوچک سالم

یک دوست داشتن زیاد......

و سعی می کنم که فکر نکنم که تنهایم

و فکر نکنم که دلها چقدر سنگند

و فکر نکنم به بدبختی های خودم

و عذاب سالهای گذشته ام 

و اشکهای بی امانم

و فکر نکنم به یلدای عمرم.                    ۲۳ خرداد ۱۳۷۷

 

+ نوشته شده در سه شنبه 27 آذر1386 ساعت 6:22 توسط کتی | 

یعنی      ایا    واقعا      من      اینجا     هم     باید     خودم    رو    سانسور      کنم       ؟شاید

یعنی   ایا   واقعا   من    اینقدر   بدم   که   همه   زندگیم   باید   دائم   خودمو   سانسور   کنم    برای   همه؟

+ نوشته شده در سه شنبه 27 آذر1386 ساعت 6:22 توسط کتی | 

نان را از من بگیر اگر می خواهی

هوا را از من بگیر اما

خنده ات را نه.....

بخند بر شب

بر روز بر ماه

بخند بر پیچاپیچ

خیابان های جزیره بر این دختر بچه کمرو(اصلش پسر بچه بوده)

که دوستت دارد

اما انگاه که چشم می گشایم و می بندم

انگاه که پاهایم می روند و باز می گردند

نان را هوا را

روشنی را بهار را

از من بگیر اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم.                                          پابلو نرودا

پ.ن.برای عزیزترینم که زخمی شده امشب داشت جیگر سیخ میکشید بدجوری رفت سیخ کف دستش عزیزم خیلی درد داره به روی خودش نمیاره.خدایا خیلی مرسی به خاطرش.

+ نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386 ساعت 6:23 توسط کتی | 

دیروز ما رفتیم لباسشویی خریدیم.لباسشویی قبلی به خاطر وسواس اقامون !!!!از این دو قلو ها بود (اصلا فکر نکنین به خاطر کمبود بودجه بود ها!!!)خلاصه ما رفتیم پیش یکی از موکلهای همسرم که مغازه اش توی پاساژی بود که پر از لوازم خانگی بود.این موکل که تازگی داره به جمع دوستانمون هم می پیونده بعد از کمی صحبت یه هو به من گفت:یه سفر خارجی در پیش داری حالشو ببر!!!!کاشف به عمل اومد که ایشون تو وادی علوم غریبه سیر می کنن.قرا شد یه جلسه ما رو ببره پیش حاج اقا شون که البته من خودم قبلا برادر این حاج اقا رو میشناختم و فهمیدم کارش درسته.بعدش به من گفت که تو اینقدر هاله روشن و بی لکی داری که من لحظه اول هاله تو دیدم و تو یک معجزه تو زندگیت اتفاق میفته حدود ۷ تا ۹ سال دیگه!!!!(چقدر دیر!)حالا بگذریم که من این چیزا رو قبول دارم یا نه ولی از حرفهای مثبتشون نهایت استفاده رو می کنم.حالا ببینیم کی سفر قسمت می شه ولی مطمئنم که می شه نه چون اون گفته چون خودم می خوام.

پ.ن.برو مورچه جون دنبال زندگیت و نهارت و داستان اولیور تویست .ول کن این وبلاگو !!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386 ساعت 6:23 توسط کتی | 

خونه ای رو که توش بوی قرمه سبزی میاد دوست دارم.

شوهری رو که تا از راه میرسه با به به میگه از توی راه پله بوی قرمه سبزیت میاد دوست دارم.

ادمی رو که هم درس میخونه هم اشپزی می کنه هم تو اینترنت میچرخه هم تلفن صحبت میکنه دوست دارم.

موج مثبت فرستادنو دوست دارم.....کاش همیشه اینجوری بودم.

+ نوشته شده در یکشنبه 25 آذر1386 ساعت 6:24 توسط کتی | 
سلاخی

میگریست

به قناری کوچکی

دل باخته بود.                                             احمد شاملو

+ نوشته شده در یکشنبه 25 آذر1386 ساعت 6:23 توسط کتی | 

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشیار است

نکند اندوهی سر رسد از پس کوه.!

من خوشحالم چون مثل بچه آدم دارم درس میخونم با آرامش و هیچ کس قراره امشب نیاد اینجا چون امتحان دارم......باورم نمیشه !!!

+ نوشته شده در شنبه 24 آذر1386 ساعت 6:24 توسط کتی | 

سلام.الان تازه اومدیم خونه دو تا جنازه از قطب برگشته!!!از صبح رفتیم باغ آی لرزیدیم..آی لرزیدیم.

جزوه امتحان میان ترمم هم با خودم برده بودم مثلا اگه شد یه درسی هم بخونم اما حتی از صندوق عقب درش هم نیاوردم.هوا هم خیلی خیلی سرد بود و با اینکه باغ قشنگی بود ما از زیباییش فیضی نبردیم.فقط تا مغز استخونمون یخ زد.البته که خوش هم گذشت ولی حالا که اومدیم خونه هر دومون اونقدر خسته ایم که نتونستیم بریم ده دقیقه خونه مامانم تولد خواهرمو بهش تبریک بگیم.فردا ساعت یه ربع به هفت تا دوازده کلاس دارم و نهار هم نداریم(ظهر باید بدو بدو یه چیزی سر هم کنم)همه درسهام مونده سرما هم خوردم.چه هفته نازنینی پیش رو دارم........

پ.ن:من دارم تا خرخره تو ظلمت فرو میرم.تو رو خدا مسخره ام نکنید.شاید چون قبلا اینجوری نبودم خیلی احساس گناه می کنم شاید هم دارم به خودم سخت میگیرم ولی یه جای کار ایراد داره.اخه درسته که یه خانوم دانشجوی با شخصیت!!!!!بیشتر صبحها گیج و خمار بره سر کلاس؟؟؟؟تازه گی که پیشرفت قابل ملاحظه ای هم داشتیم و قلیونی هم شدیم(هیچ وقت تصور هم نمی کردم یه روز تو خونمون قلیون داشته باشیم.از دود متنفر بودم ولی حالا....).خدایا ما داریم با خودمون چکار میکنیم؟ما دو تا چی بودیم......و.....چی شدیم......!!!!

 

+ نوشته شده در جمعه 23 آذر1386 ساعت 6:24 توسط کتی | 

یکشنبه امتحان میان ترم دارم و هنوز یه دور نخوندم.مگه میشه درس خوند اخر هفته.اخه یکی نیست بگه تو دوباره دانشگاه رفتنت چی بود؟بعد از گرفتن یک لیسانس الکی دوباره راه افتادم یه لیسانس الکی دیگه بگیرم .فردا از صبح تا شب باغ دعوتیم الان هم پشت سر هم تلفن که چی ببریم ساعت چند کجا بریم و ....خلاصه درس خوندن بسیار دشواره یه ساعت دیگه هم یه عزیزی میاد اینجا با هامون گپ بزنه منم پیرو این شعار همیشگی (بی خیال باش تا کامروا باشی)خودمو اذیت نمی کنم.تازه غیر از امتحان میان ترم یک presentation هم دوشنبه دارم که باید داستان الیور تویست رو تعریف کنم و یک شعر انگلیسی هم باید بنویسم به سبک شل سیلوراستاین .شبها هم که به برکت نیمه بینایی نمی تونم درس بخونم(یک چشمم که نمیبینه اون یکی هم شماره اش ۱۰)وووواااای چه بکنم این هفته.راستی من احمقم که دوباره رفتم دانشگاه نه؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 22 آذر1386 ساعت 6:25 توسط کتی | 
خدای مهربون منو به خاطر پیش داوری های خیلی غلط ببخش.چطور به خودم حق میدم درباره کسی که نمیشناسم قضاوت کنم.اونهم با چنان قاطعیتی!!!وای بر من!چونکه از آدمهای هفت خط و شارلاتان خوشم میاد اگه یکی همینجوری ازش خوشم بیاد میگم حتما طرف یه چیزیش هست.یه کاسه ای زیر نیم کاسه اش هست.

نتیجه:از یک عده خوشم نمیاد پس خوب نیستن

         از یک عده خوشم میاد پس حتما خیلی بدن

نتیجه مهمتر:از خودم خیلی بدم میاد با این طرز فکر بیخود.

توصیه به خودم:لطفا لال شو گاهی وقتا.خیلی متشکرم مورچه جان

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر1386 ساعت 6:25 توسط کتی | 

پس از لحظه های دراز
بر درخت خاکستری پنجره ام برگی رویید

و نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند
و هنوز من
ریشه های تنم را در شنهای پس از لحظه های دراز
رویا ها فرو نبرده بودم
که براه افتادم. سهراب
من این من کوچک و ساده.با وجود همه ی خستگی.همه ی اشفتگی و همه ی روزمره گی باز هم میخواهم بنویسم.مثل قدیما .

 

 

+ نوشته شده در شنبه 10 آذر1386 ساعت 21:27 توسط کتی |