این خانه رندان است هر جا که رسی بنشین
در مجلس ما نبود بالایی و پایینی!
بابت دیشب سپاسگذارم و نیز شرمنده(ظرفها)*.
زین پس شما را (شاه بانو)خطاب میکنیم!



*یعنی چون نذاشتم ظرفها رو بشوره!!!
پ.ن۱:وسط اینهمه شلوغ پلوغی و کارام خواستم یه پستی بنویسم دیگه یعنی ما هم هستیم!
پ.ن۲:یادتون نره من از (بانو) تبدیل شدم به (شاه بانو)!!!هنوز فرصت نکردم بپرسم از ایشون که چرا؟؟؟
پ.ن۳:صادق و پوریا خیلی دوس دارم قیافه هاتونو ببینم لحظه ای که دارین این پستو میخونین!![]()
- وای وای پارمیدای من کو وای وای وای میرم از هوش!!!!
- مورچه رقصان!!!!!
- مورچه در الکل شناور شده تازگی ها!!!!
- مورچه شیطنت های مورچه ای مرتکب میشود!(آیکون شیطونک!)
- مورچه زیادی خوشحال است!
- فردا شب خانواده شوهر مورچه دعوتند به صرف شام!!!
- بیش فعالی همچنان ادامه دارد!
- مورچه ۵ تا لاک جدید و دو تا روسری خوشگل خریده!
- ای خدا خیلی شکرت...نکنه من خوابم؟
- مورچه دیشب خواب دیده که رفته لوس آنجلس!!
- خیلی هم شفاف و دقیق همه مراحل را دیده به نظر شما تعبیرش چیه؟
- مورچه تا صبح یه بشکه آب و نوشابه و شربت خورده الان یک مورچه آبکی شده!
- امروز میرود کلاس زبان بالاخره ثبت نام میکند...وای چقدر جینگلیسی دوست دارد این مورچه!
- خب خدا رحمتش کنه! مرگ که پایان کبوتر نیست!
- من فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد!
- من همین لحظه اگر بمیرم هیچ...هیچ حسرت و آرزویی ندارم!
- خدای مهربون!همینطور مهربون بمون!
- خوابم یا بیدارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چقدر من خوشحالم!!!!!!!!!
این روزها مورچه را نمیبینی جز در حال دویدن!.
دوستان عزیزم که فرصت خواندن پستهای جدیدتان را نداشته ام مرا عفو کنید.از روز عید فعالیتهای مثبت مورچه شروع شده و هم اکنون به نقطه اوجش رسیده.یکسری فعالیتهای "صله رحمی"!عقب مانده داشته ام.شش ماهی میشده که با فک و فامیل چاق سلامتی درست و حسابی نکرده بودم.یک حال اساسی به مامان خانوم داده ام و با ظاهری آراسته و در شان ایشان را در مراسم عزاداری یکی از اقوام مرحوم شده همراهی کرده سری هم به منزل مامان بزرگ زده کلیه خاله های عزیزم را خیلی خیلی مشعوف و شادمان کرده ام.اینها اینقدر مرا بوسیده اند و در بغلهاشان فشرده اند که به طرز عجیبی با وجود اینکه همیشه سوهان روحم بوده اند انرژی مثبت ازشان گرفته ام.این ششماه قطع رابطه عجب مفید بوده! دیدن چند بزرگتر فامیل هم رفته ام و در انتهای دید و بازدید از آن ژست رسمی و لبخند زورکی زدن خودم به شدت سردرد شده ام که البته زود خوب شد و ارزشش را داشت.
همسر گرامی هم که این چند روز تعطیل بوده به شدت به من چسبیده لحظه ای نمیگذارد با خیال راحت به وبلاگ بازی بپردازم هی الکی صدایم میزند همین لحظه هم این چسبندگی صادق است!!!دیروز هم یک لیست خرید کوتاه نوشته ام و رفته ایم با نیما "پروما"قرار بوده سریع برگردیم.رفتیم دیدیم آهنگ داریوش گذاشته جو ما را گرفت به اندازه پنج ماه!آذوقه خریده ایم!هر چه فکرش را بکنید از عود ریلکس کننده تا شنیسل مرغ و پودر لباسشویی و سویا سس بگیر تا نون و روسری و ظرف پلاستیکی!!!آهنگ "خونه این خونه ویرون...واسه م هزار تا خاطره داره...."داریوش را هم پخش میکردن ما میخواستیم همون وسط بشینیم زار بزنیم و سرمونو بکوبیم به یه دیوار!خلاصه همین جو گیری کار دست ما داد و کلی سبزی خوردن خریدم و به به ریحون!!! .... و گوشی عزیزتر از جانمو جا گذاشته بودم خونه..(البته چه خوب بود بدون گوشی عجب آرامشی داشتم)اما وقتی برگشتیم دیدم ملت غوغا کردن اینقد زنگ زدن و اس ام اس.هنوز نرسیدم جواب همشونو بدم.
رفت و آمد ها و مهمونی ها هم برقرار بوده دیشب هم مهمونی دعوت بودیم با همه خستگی مورچه بازی درآورده ام و یک لحظه ننشسته ام نان استاپ ورجه وورجه کرده ام!!امروز هم خانواده عزیزم بعد مدتها نهار دعوتیده ام و خورش قیمه هم پخته ام... شب هم آق مورچه مهمون دعوت کرده خونمون و در این لحظه که میبینید فرصت کرده ام دارم مینویسم بخاطر اینه که نیما داره واسه مهمونایی که دعوتیده لوبیا و ماکارونی میپزه!(خب دوستای خودشن به من چه؟)خلاصه اومدم بگم که زیادی بیزی هستم و در اولین فرصت میام دوستان به همتون سر میزنم.....گل تقدیم به همتون!

فیلم دوستان عزیز!این توصیه منو جدی بگیرید و فیلم زیبای "سرنوشت شگفت انگیز آملی پولین" رو از دست ندین.این فیلم برای من حکم شازده کوچولوی سنت اگزوپری رو داره.این فیلم را ببینید و از زیبایی ، هنر،عشق،موسیقی ،لطافت و پاریس لذت ببرید.
برای اطلاعات بیشتر انجا را کلیک کنید
پ.ن۱:خانومها بیشتر مخاطب این توصیه موکد هستن!
پ.ن۲:مورچه از امروز صبح همت کرده و زبان خوندنو از سر گرفته!یه کف مرتب لطفا!مرسی!
پ.ن۳ :جهت اطلاع!من لیسانس حقوق دارم و دانشجوی ترم ۳ زبان و ادبیات انگلیسی مقطع کارشناسی هم هستم که مرخصی گرفتم ترم پیش و اینو گفتم که همه بگین عجب حوصله ای داشتی تو که دوباره رفتی دانشگاه!و به مورچه پرتلاش بودن من ایمان بیارین!
مورچه تصمیم میگیره
ترم جدید
دوباره دانشگاه بره
این تصمیم قطعیست
و قابل تجدید نظر نمیباشد!
مورچه زندگیشو هدفمند میکنه
و اراده میکنه که اوضاعو بهتر کنه
و از این بطالت و بیهودگی الان خارج شه
مورچه آشپز دوباره میشه مورچه دانشجو!!!!
چه همه درس و کار داره حالا مورچه
آخ جون هدف!!!

-
ما بدجور به پیسی فیلم خورده ایم.از بی فیلمی نشسته ام برای نمیدانم چندمین بار closer را نگاه میکنم.اینقدر این دو تا هنرپیشه و آن یکی ناتالی پورتمن را دوست دارم که از دیدنشان سیر نمیشوم.همچنان با دیدن این فیلم کلی دایره لغات تخصصی ما گسترده میشود!و یاد هم میگیریم که همیشه حقیقت را بگوییم حتی اگر تلخ باشد!از جناب احسان خان همشهری و هم محله ای عزیز خواهشمندیم زودتر فکری به حال کمبود فیلم ما بنمایند و ما کلی به نیما جانمان و آسیه جانمان وعده فیلمهای شما را داده ایم.پس هم محله ای بودن به چه درد میخورد آخر؟
-
این اخر هفته که تعطیلاتی در پیش است شاید بزنیم به جاده.کجا با کی و چگونه اش مجهول است.هر موجودی از جنس دو پا سر راه نیما سبز شده دعوتنامه دریافت کرده به ناکجا آباد.امیدوارم به هر حال یه سلوقون تپه ای برویم چون اگر نرویم من مجبور میشوم خودم را بدجوی مقید کرده بالاخره فامیل شوهر را جهت ادای فریضه دیدار خانه جدید دعوت کنم به صرف شام.اصلن حوصله مهمانی رسمی نیست و تعارف تیکه پاره کردن و شنیدن یه مشت نقطه چین!
-
از آنجا که مادر ها تخصص خاصی در تضعیف روحیه فرزندان ایفا میکنند مامان محترم جهت انجام وظیفه با باری از غصه طی تماس تلفنی فرمودند:"تو اینقدر زندگیت در لجن فرو رفته که خدا به تو بچه ای نمیدهد چون میداند آخر و عاقبتش چه میشود.شما و آن دوستهای نقطه چینتان.شما و آن مهمانی هایتان.دیگر به من نگویید چه می کنید من شبها خوابم نمیبرد.(مادر من ما اصلن تمایلی به گزارش دادن زندگیمان به شما نیستیم اگر شما نپرسید به دفعات!)اصلن دعا میکنم خدا به شما فرزندی ندهد که بخواهد در ان محیط بزرگ شود.برو دعا بخوان برو نماز بخوان مادر جان حیف تو نیست؟چند وقت دیگر هر دو تان معتاد میشوید من دق میکنم!!!از دست شما چکار کنم.لعنت به آن نیکیتا نمیدانم ما چه گناهی کرده بودیم که خدا همچین موجودی را گذاشت توی زندگی شما!کی میخواهید به خودتان بیایید؟کی؟" من هم با خنده هی میگفتم:"چشم چشم شما فعلن بروید نماز ول وقتتان دوم وقت نشود من هم میروم به درگاه عبودی کانکت شوم تلفن را مشغول نگاه ندارید من با این تلفن کار حیاتی دارم الان از کمبود نت پس میفتم مادر جان!!!!
-
این هم پستی بود از سر بی حوصلگی و کسلی!
مورچه هر روز با ماجرایی تازه!
امشب من توسط یه رفیق شفیق دعوت شدم مولودی.۷ سالی میشد همچین محفل روحانی ای نرفته بودم.شاید به خاطر همین خیلی جالب بود به نظرم و همش نیشم تا بناگوش باز بود!اول که رفتم دیدم به به!انگار عروسیه!چه لباسایی چه آرایشایی!چه با حال!رنگ و وارنگ از همه رنگ.بساط شکم پروری که دیگه آخر رونق!خانوما یه عشوه هایی واسه هم میومدن و ریخت و قیافه هاشونو به رخ هم میکشیدن و غیبت میکردن در حد تیم ملی!منم رفتم یه گوشه نشستم به محض نشستن یکی ازم پرسید:شما دانشجویید؟!!!ازدواج کردین؟؟....داشتم یه جوابایی میدادم که دیدم یه گرد و خاکی بلند شد و دو تا شوالیه سیاه پوش هلهله کنان و دف زنان با قر و اطوار وارد شدن...سوت و دست و ...اااوه نمیدونین یه دفعه چه خبر شد....یه شعرای عاشقانه ای خوندن واسه تولد امام جواد که بیا و ببین...یکی که دف میزد و قر میداد و میگفت" امشب اومدیم حاجت بگیریم از امام جواد!"
دسته گل محمدی امام جواد امام جواد خوش آمدی خوش آمدی....
همه دس دس دس....سووووووووووت.....کککککلللل.....حالا....دس دس دس.....شادی کنین حاجت بگیرین!!!
با هر اهنگ قری که فک کنین اینا واسه هر امامی که فک کنین شعر خوندن و دست زدن و سوت زدن.داشتم از خنده میترکیدم.نمیدونم من ندیده بودم یا واقعا عجیب بود.از همه خنده دارتر شعر :ما چار تا برادر همراه دو خواهر" بود که نمیدونم به چه مناسبتی خوندن.خانومی که دف میزد دور مهمونا میچرخید و قر و عشوه میومد واقعا دیدنی بود.جای همتون خالی بود با هم بخندیم به این محفل شادی واقعا شاد بودن و خجسته دل!بعد هم یه شام مفصل عظیم با تزئینات خیلی جالب و جدید.و از طرف امام جواد هم بهمون عیدی دادن یه بسته که روش گل چسبونده بودن حاوی یه هزار تومنی و سه تا شکلات!خلاصه اینم تولد بود دیشب هم تولد بود تفاوت از زمین تا آسمون بود.خب تولد امام جواد هم مبارک شد فقط من موندم که این جماعتی که اومده بودن تولد اصلن میدونستن اینی که تولدشه کی هست؟؟؟؟؟من که شخصا نمیشناسمش شما چطور؟
پ.ن۱:یه جورایی اعصاب معصاب ندارم علت هم نامعلوم!!!
پ.ن۲:دوست عزیز!من اینقد درگیری ذهنی دارم و اینقد مغزم بزرگراهه که حوصله ندارم اینجا قلمبه سلمبه بنویسم بقیه هیچی متوجه نشن الکی بگن به به!مسابقه هوش که نمیخوام را بندازم.خودم اینقدر ماجرا و هیجان هس تو زندگیم که به تخیل و آفرینش مطلب نمیرسم.همینم دیگه.چیکار کنم.یه زمانی مینوشتم و چاپ هم میشد تو مجله حالا افتادم رو خط روزمره نویسی و ول کن هم نیستم.تمام.
پ.ن۳:


از ژوست,فالش عزیز بخاطر هدیه زیباش تشکر میکنم.(به اون بالا سمت راست نیگا کنین!)
تولد بود.تولد بهترین و صمیمیترین دوست.یه باغ امن.خانوادگی.پر از صمیمیت.بهترین پدر و مادر دنیا واسه پسرشون جشن گرفته بودن چه جشن قشنگی!همه چیز دست به دست هم داده بود تا اوقات خوشی بگذرونیم با وجود دوستای قدیمی و صمیمی......
رسیدم خونه.خدا ما رو زنده نگه داشت.ما به درک.آسیه و نیوشا که امانت بودن.موزیک با حداکثر صدا.نمیذاره ولومو بیارم پایین یه ذره.رانندگی وحشتناک!نمیبینه جاده رو.هر چی میگیم تو نشین پشت فرمون.حالیش نیس.نیوشا آروم میگه:عمونیما ما میخوایم توی راه آهنگ گوش کنیم عجله نداریم آرومتر برو.قاه قاه میخنده و میگه:اگه نیما ساربونه....شوخی های مناطق محروم...ساعتش خورد شده. فردا معلوم میشه چی اومده سرش.بدجور کشیدنش رو زمین .من که حریف اینهمه نبودم.شرط بندی کردن همه یکی یکی با لباس پریدن(ببخشید پرتاب شدن!) تو استخر گوشیش رفته جزیره!اینی که از ارتفاع میترسید رفت بالای منبع آب شروع کرد به آواز خوندن!من لبمو گاز میگرفتم.چاک دهنش باز شده بود کسی جلودارش نبود.همه از خنده ریسه میرفتن.من لبمو میگزیدم.وقتی رسیدم خونه.اومدم جلوی آینه دیدم تمام لبم زخم شده.اومدم اینجا دیدم صادق کامنت گذاشته که "خواب بدی دیدم. نگرانتونم. میخواستم تل بزنم.همه چی اوکی هس؟".صادق عزیز قرار بود من پیشگویی کنم برای تو انگار برعکس شده!خدا به ما رحم کرد.اسیه وقتی جلوی در خونه شون پیاده شد بدجور میلرزید.تولد قشنگی بود.تولد دوست عزیزمون مبارک!
پ.ن:مگه من چه جوری نوشتم که همه فک کردین خیلی بهم خوش گذشته؟همش داشتم حرص میخوردم که!راستی تا یادم نرفته درگوشی بگم تولد من ۶ مرداده!عقده محبت و کمبود توجه هم خیلی دارم پس حتما بهم تبریک بگین!!(چشمک)



!!!!!!!!
اولین دیدار وبلاگی من:
:
هلیا زیباترین هدیه خدا همراه با مامانی و خاله و مامان بزرگ اومدن مشهد.مامان شهلا من دلم ضعف میره واسه بوسیدن هلیا جونم!
کدو
عطر فلفل دلمه ای
بوی خوش جعفری
هویج
لوبیا سبز
میوه های رنگی
کاهو
بادمجون
یک سبزی فروشی را آورده ام خانه انگار.
امشب تو دلم عروسیه
امشب مهمون نداریم.
جز دو نفر که اومدن و شغل شریف ساقی گری رو یادآوری کردن.
صدای سیاوش قمیشی میاد:
فاصله یه حرف ساده اس بین دیدن و ندیدن
بگو صرفه با کدومه شنیدن یا نشنیدن
فکر میکنم که چطور هشت سال پیش یک جمعه عاشقی از صبح تا عصر یکسره با این صدای عزیز اشک ریختم(چطور اون همه گریه کردم؟ عجب عاشق داغونی بودم!) تا در اتاقم باز شد و مامان خانوم اومد و گفت بسه دیگه بابات گفت بهت بگم اینقد غصه نخور قبوله....و من عروس خوشه های اقاقی شدم.

